Skip to main content

Full text of "Divan e Nasir Khusro (Farsi)"

See other formats


۳ 


۱۲ 


وم 
میت 
سس 
مسب 
بر 
<< 


ی ۳۳۲ 


دیهان ناصرخسره 


حکیم‌اصر ین خسروبن حارت القبادیانی البلخی المروزی 


موسسه انتشارات نگاه و نشر علم 


دیوان ناصرخسرو 

حکیم ناصر بن خسرو بن حارث‌القبادیانی البلخی المروزی 
چاپ اول ۱۳۷۲ 

ره 

تنظیم و نمونه خوانی و نظارت: جهانگیر منصور 

حروفچین: افسانه پونانی 

چاپ مهارت 


حق چاپ محفوظ است 


شرحاحوال اصرحسرو 


اسم و رسم و مولد و حسب و نسب شاعر 

حکیم ناصربن خسروبن حارث القبادیانی لبلخی المروزی؛ مکنی به ابومعین و ملقب و 
متخلص به «حجت» در ماه ذی‌العده از شهور سنذ ۳۹۴ هجری قمری (مطابق با تير یا مرداد ماه سنة 
۳۸۲ هجری شمسی) ظاهرا در شادیان از نواحی بلخ متولد و و بعد از سنه ۳۶۰ و به روابت 
اقرب به صحت در مه ۴۸۱ در بَمکان از اعمال بدخشان وفات یافته است, تاریخ اخیر که قول حاجی 
خلیفه (کانب چلبی) در تقویملواریخ است با وجود بعضی دلاپل در استبعادآن با در مینةروایات 
راجع به وفات حکیم و عمر او چنان که ذکر شد نزدیکترین آنها بامکان عادی است . 


تفه رو ادا هررری رات وه غاب ایا مره شابن لد اشوین شیی ای ۶ 

۲ . چون ناصرخسرو در سنهُ ۴۴۴ از سفر حج به وطن خود برگشت و بعد به یمکان تبعبد شد و در بیتی از اقامت ۱۵ سا 
خود در بمکان حرف می‌زند لهذا اقلا باید نا سنه ۴۶۰ زنده بوده باشد . 

۳. در وذات ناصر روایات مختلفه است و تذ کره‌ها خبط های غرببی کرده‌اند چنان که بیاید و عمر او را نیز به صد و چهل 
رسائیده‌اند که بقینا افسانه است. 


2 


دیوان ناصر خسرو 


حکیم ناصر خود را در سفرنامٌ حود فبادیانی مروزی می‌خواند. بودن او از قبادیان ازاشعار او 
نیز معلوم است و چنان که گفته شد قبادیان از نواحی بلخ بوده " و بدین جهت وی در اشعار خود 
همه‌جا از بلخ به عنوان وطن و شهر و خانه و مسکن خویش سخن می‌راند و بلخ را به صفت «چون 
بهشت» توصیف می‌نماید و به همجرت يا هزیمت با اخراج شدن خود از بلخ اشاره می‌کند و نیز در 
سفرنامة خود با آنکه مبدء حرکتش مرو بود و از آن نقطه به اه‌انتاده بود همه‌جا در عرض راه مسافت‌ها 
را از بلخ تا هر نقطه که می‌رسد حساب می‌کند و به‌هرحال شکی نیست که دودمان و خانمان و اقارب 
او در بلخ بوده‌و در آنجا نخانه و باغ و ضیاع و عقار و دوستان و طایفه و برادران داشته و به احتمال قوی 
بعد از عردت از سفر حح و مصر تا موقع منواری شدن و فرار در بلخ اقامت گزیده است پس در بودن 
اصل او از حراسان و ولایت بلخ شکی نیست و نسبت اصفهانی که بعضی تذکره‌ها و کتب متأخرین 
داده‌اند " بی‌اساس است. در این صورت نسبت مروزی که در سفرنامه آمده با به جهت آن بوده که 
اجداد او از مرو بوه‌اند و یا به احتمال فوی به سبب اقامت او مدتی در مرو و مخصوصاً تا موقم سفر 
حح این نسبت پیدا شده است. چنان که در سفرنامه گوید «از مرو برفتم به شغل دیوانی» و همچنین در 
جای دیگر از سفرنامه گوید که در پنجم رمضان در سنه ۴۳۸ به بیت‌المقلاس رسید و در آن وقت 
درست یک سال شمسی بود «که از خانه» بیرون آمده بود و چون وی در ۲۳ شعبان سنه ۴۳۷ از مرو 
حرکت کرده بود می‌توان استدلال کرد که در آن زمان خانه‌اش در مرو بوده است. علاوه‌براین ذکر 
کسائی مروزی بالاختصاص ازمیان سایر شعرا مکزّر دراشعار خود فرپنا سکنای او در مرو تواند شد . 

در اسم او که ناصر است و اسم پدرش خسرو هیچ شکی نیست و حودش همیشه در اشعار و 
مصنفات خود؛ خود را به این اسم و نسب می‌خواند. یعنی گاهی ناصر و گاهی ناصرخسرو و گاهی 


۱. قبادیان با فوادیان که بنابر تول سمعانی (در صورنی که نسخه صحیح باشد ) فراذیان | ؛ فواذ بان| هم نامیده می‌شد , فربه 
یا قصبهُ کوچکی بود که در روی یکی شاخهای جیحون و در ناحیه‌ای به همان اسم قبادیان واقع بوده و به فول سمعانی 
تفرجگاه باصفانی بوده و آب شیرین و گوارائی داشته و دارای با زهای قشنگ زیادی پر از سرو و درختان باصفا بوده و 
قسمتی از سکنهُ آن از عرب تمیم بوده است. اشارات متعددی که در اشعار حکیم به ضیا ع و عفار خود و با غهای 
باطراونش و دهقانی آمده و سدح زیادی که در سعادننامه از دهقانی و زراعت می کند و آن را اشرف صنابع می‌شمرد و 
اشاره‌ای که در سطر ۲۳ صفح ۳۴۶ به قبیله تمیم دیده می‌شود مزید آن نواند شد که ناصرخسرر یکی از ملاکین 
قبادبان بوده و به دهقانی و زراعت نیز اشتفال دائبته است. امروز نیز قبادیان اسم بلوکی است در همان محل در شمال 
شرفی بلخ نزديك ترمد و نیز قریه‌ای به همان آسم موجود است ولی فردو در ماوراء جیحون در نقنه‌ها دیده می‌شود . 

. مثل دولتشاه در نذ کرةالشعرا و لطفعلی بيك در آتشکده. 

. به در نک اخیر «انه» در شرح‌حالی که از ناصرخسرو درمجله انجمن شرقی آلمانی جلد ۳۳ و ۳۴ نوشته اشاره می کند . 
نک درمی قبل از ملاحظهُ تحقیقات مشارالیه به نظر خود نگارنده نیز رسید . 


مت اس 


شرح احوال ناصر خسرو ۹ 


ناصربن خسرو. اسم جذش حارث اگرچه در نسب‌نامة جعلی مندرح در تاریخ حیات مجعول‌الیسبه و 
انسانه‌آمیز منسوب به خود او (که بعد از این همه‌جا در اين دیباچه از آن به عبارت «سرگذشت 
شخصی» تعبیر خواهد شد ) مذ کور است و به این جهت اعتبار و صحت آن مورد اعتماد نباید بشوده 
لکن عین همان اسم در آخر رسالً مختصری که منسوب به ناصرخسرو و جواب أسثله است وننتفای 
از آن در نهران در تصرف جناب فاضل محترم آفای حاح‌حسین آقا ملک است و ذکر آل دبای نیز 
ضمن نسب ناصرخسرو آمده است کنیتش نیز مسلّم است و هم در سفرنامه و هم در اشعار او ذکر 
شده عنوان حکیم نیز برای او در کتب و اشعارش خیلی ذکر می‌شود و واقعاً هم از حکما بوده و از 
اشعار وی و مخصوصاً از کتاب زادالمسافرین و روشنائی‌نامه دیده می‌شود که به فلسفة ارسطو و 
افلاطون و فارابی و ابن‌سینا آشنا بوده‌و بسیاری از تألیفات حکمای قدیم یونان را خوانده و از آنها ذکر 
می‌کند .لقب حجت که اشعار او پر از آن‌است و اغلب مانند تخلص شعری می‌آید ناشی از این بوده 
که وی بعد از عودت از مصر به خراسان یکی از حجت‌های دوازده گانة" دعوت فاطمی بود و از طرف 
هشتمین لیذ فاطنی المستنصربال بونميم فقذین علی که از سذ ۴۲۷ ت ۴۸۵ خلافت کرد حییت 
جزیرة خراسان برگزیده شده و برای نشر دعوت در ایران و ماورءلنهر مأمور شده بود و به‌همین جهت 
خود را گاهی «حجت»" و گاهی «حجّت خراسان» و گاهی «حجّت مستنصری» و گاهی «حجّت 
فرزند رسول» و گاهی «حجّت نایب پیغمبر» و گاهی «سفیر» و گاهی «مأمور» و گاهی «امین امام‌زمان؛ 
و گاهی «مختار امام عصره و گاهی «مستعین محمد» و گاهی «برگزید؛ علی‌المرنضی؛ می‌نامد. 
شهرت عغلوی که به اسم او در کتب تذکره و غیره تردیف می‌شود مأحذ و اساس صحیحی ندارد و 
ظاهراً از جعلیات متأخرین است و ناشی از نسب مجعولی است که در «سرگذشت شخصی» مجعول 
ناصر مندرج است که نسب او را با پنج واسطه به امام علی‌بن موسی‌الرضا(ع) می‌رساند و اگر در 
مأخذی قدیمتر از تاریخ انتشار «سرگذشت شخصیی» این عنوان برای ناصرحسرو پیدا شود باید 


۱ . رادالسافرین ص ۰۹۸۰۵۲ ۳۴۳۰۳۱۸۰۲۷۸ و ۰۴۲۱ 

۲ . باطنی اسمعیلیه پیرران خلفای فاطمی. خلیفه فاطمی را امام‌زمان دانسته و بلافاصله مادون او ۱۲ نقیب یا باب را قائل 
بودند که هر کدام از آنان به يك قسمت از ممالك دنا ۱۳| بودند . هريك از این منطقه‌های دعرت 
«جزیرهه و باب یا نقیب آنجا «حجّت» آن جزیرهیعنی آن سامان نامیده شده و واسطف بین امام و اهالی آنجا و مخصرصا 
شیعیان بود . چنان که خود ناصرخسرو در صفح ۱۵۲دیوان گوید «زیشان به هر اقلیم یکیتند زبانی‌است ۲2 کو را به 
صلاح گرهی کز صلحااند, و همچنین در سطر ۱۵ از همان صفحه و سطر ۱۳ صفحذ ۸۲ به این معنی آشاره 
می‌کند. 

۳. در دبوان اشعار ناصرخسرو مانند تخلص شمرا دفعات بی‌شمار اين لقب ذ کر شده و در روشنانی نامه نیز دوبار آمده. 


۷۰ دیوان ناصر خسرو. 


تصور نمود که همانا به معنی طرفدار آل علی استعمال شده‌است " .چنان که وی در اشعارش خود را 
مکزر «فاطمی» هم می‌خواند که مقصودش طرفدار فاطمیان است.و نیز محتمل است منشاأً این شهرت 
خلط اشخاص تاربخی باشد که همیشه میان متأحرین از مآفین مبتلی‌به است بعنی التباس با یک 
ناصر دیگری واقع شده باشد مانند ناصر موی از سادات حکام طبرستان در اوایل قرن چهارم که به 
ناصر کبیر معروف است. یا سید محمد ناصر علوی و برادرش سیدحسن ناصر علوی که‌هردو شاعر 
بودند و شرح‌حال آنها در لبابالالباب عوفی جلد دوم آمده است. ورنه شکی نیست که وی از سادات 
نبوده و چنان که آفای غنی‌زاده در دیباچه سفرنامه (چاپ برلن) توضبح کرده‌اند وی خود سرافت نسب 
خود را انکار می‌کند ولی در بعضی کلمات خود به علوّ حسب و پاکیزگی نسب خود و بودن از نسل 
«آزادگان» که ظاهرا مقصود احرار بعنی اشراف ایرانیان قدیم است اشاراتی دارد. 

از دو بیتی که در لبابالالباب عوفی از دهقان علی شطرنجی که ظاهرا از شعرای اواسط فرن 
ششم است ذکر شده استنباط می‌شود که لقب ناصرخحسرو حمیدالدین بوده است ولی در کلمات خود 
حکیم اشارة به این فقرهنیافتم ". 

تاریخ سال تولاش را که سنة ۳۹۴ باشد خود شاعر در اشعار ود صريحاً ذکر می‌کند "و 
گاهی هم به اشاره می‌رساند. چنان که در سطر ۲۶ صفحذ ۲۳۲ دیوان می گوید که وی در موف انتبا 
از غفلت و سلوک سبیل حقیقت‌جولی ۴۲ سال داشته که مطابق با موقع خواب دیدن او در پنج دی 
مروالرود در سنه ۴۳۷ می‌شود. ماه ترلد هم که ذی‌القعده باشد در پیت دیگری که بدبختانه تاریخ سال 
در آن تحریف شده‌مذ کور است. 


ناصر خحسرو ظاهرا از خانواده محتشمی که به امور دولتی و شغل دیوانی مشغول بوده‌اند بوده 


س‌ 


. چنان که خیلی افسانه‌های دیگر راجع به ناصرخسرو مرا از اثارات اشعار او به تضیر غلط و افزودن شاخ و برگ 
استخراج و پرداخته شده امکان دارد که ابن نسبت هم از تاویل غلط سطر ٩‏ صفحه ۳۱۳ دیوان پیدا شده باشد . ظاهرا 
این نسبت در ترون اخیره به ناصر بسته شده ورنه حتی درلتشاه که تذ کرة خود را در سنهٌ ۸٩۲‏ تالیف کرده نسبت سیادت 
را به ناصر به عنوان‌شهرت‌ضعیف ذ کر مي کند . 

۲. بعد از اتعام تسوید این دیباچه جناب آقا میرزا مجتبی مینوی در ضمن مراسل خودشان نظر اين‌جانب را به اين نکه جلب 
کردند . به‌علاوه به عفید؛ ایشان ممکن است نسخه بدل «ابومعین‌الدین» در کنيه ناصر که در بعضی نسخ سفرناعه دبده 
شده‌از خلط لقب و کنیه ناشي شده باشد . 

۳ دیوان صفجه ۲۳۲ سطر ۲۲ ۰ بستان المذاهب |نسخه چاپ بمبلی| تاریغ ولادت را سته ۳۵۹ و نسخه‌ای که در دست 

شفر بوده ۳۸۶ می‌نریسد. تاریخ گزیده [چاپ عکس ندن] سنه ۳۵۸ و نسخه‌ای که در دست شفر بوده ۳۸۵ و 

حبیب‌السیر [به نقل شفر از آن] ۳۸۵و بنابر نسخذ چاب بمبلی[به نفل ریو از آن] ۳۵۸ ثبت می کند. 


شرح احالناصر خسرو 1 


است و از اشعار او معلوم می‌شود که در جوانی در دربار سلاطین و امراء رااداسته زیچان که 
خود در سفرنامه گوید «بارگاه ملوک عجم و سلاطین را چون سلطان محمود غزنوی و-پسرش 
مسعود» دیده و از اين فرار باید قبل از ۲۶ سالگی در مجلس سلطان محمود غزنوی حاضر داش 
فبل از سفر حج در ۴۳ سالگی به قول خود دبیر پيشه و متصرّف «در اموال و اعمال بلط ۰ د«و 
تبدکازهای دیرای متشون توو مان در نشف ماشرت موز تز بان را کرت بانمه تون 
لقب ادیبی و عنوان دبیر فاضل داشت و پیش وزرا محتشم بوده و با پادشاهان وفت هم‌مجلس و 
هم‌پیاله برده و شاه وی را «خواجه خطیره خطاب می‌کرده است. اينکه برادرش عبدالجلیل نیز به 
خحطاب «خواجه» مخاطب بوده اهر از ال و حواشی وزیر سلاجقه ابونصر (؟ شاید عمیدالملک 


کندری) برده و همچنین مسافرت ناصرخسرو از نیشابور به قومس «در صحبت خواجه موف که 
خاجذ سلطان بود»دلیل بر تشخص وی و عزت و مقامش نواند شد. چه حواجه موف ظاهرا همان امام 
موفق نیشابوری «امام صاحب حدیثان» است که به فول بیهفی در موقع استبلای سلجوقیان به خراسان 
به نغزنویان مخالفت و با امرای سلجوقی موافقت کرده و نفرب عظیم پیش آنها بافت به‌طوری که شاید 
محترمترین علمای خراسان شد ". حتی نظر به بعضی قرائن و امارات بعید نیست که ناصرخسرو در 
عهد غزنوبان یعنی زمان سلطان محمود و مسعود در بلخ که در واقع دومین پایتخت سلاطین غزنوی 
بود در خدمت ایشان بوده و شاید در همان اوقات مسافرت به هندوستان کرده و پس از تسلط 
سلجوقبان و تصرف آنها بلخ را (در سنه ۲۳۲) خود و برادرش به حدمت آنها انتقال یافته و به مرو که 
مقر حکومت ابرسلیمان چغری‌ببگ داودین میکائیل بن سلجوفی متوفی سنه ۴۵۱ بود نقل مکان کرده 
و در آنجا مقام گزیده باشند و ظاهراً شکی نیست که بعدها در ایام کهولت ناصرخسرو هم اگر وی در 
مذهب غالب خراسان (حنفی و شافعی) بود و با همین قدر شیعه و اسمعیلی نبود در بلخ در حوزا 


۱. برحسب روایت تاریخ بیهقی در اولین ورود سلجرقیان به نبشابور در سنة ۲۲۹ امام موفق پیش آنها رفت و در مجلس 
ایشان طرف خطاب بود و پس از عودت سلطان مسعود به نیشابور و نخلیة سلجوقیان آن‌شهر راءوی با طغرل برفت, 
از عنوان «امام صاحب حدیثان» معلوم می‌شود که وی رئیس و مقتدای شافعیان و سایر مذاهب اصحاب حدیث از 
حنبلی و فالکی و ظاهربه بوده است و ظاهراً این شخص همان امام مرفق است که بنابر فصا مشکوکالصحه استاد 
خواجه نظامالملک وزبر و عمر خیام بوده‌است. به فول بافوت در معجم‌الادباه در ترجما حال باخزری عمیدالملک 
کندری اولین وزیر سلاجقه نیز از شاگردان امام موفق برده و به فول عماد کانب اصفهانی (در کتاب زبدءالتصره در 
ناریخ سلجوفیان طبعلیدن صفح ۳۰) همین موفق (که به صفت «پدر ابوسهل» ذکر شده) کندری را برای دبیری به 
طغرل‌بیک معرفی کرده و ظاهرا به واسط رسیدن دو نفر از نلامذه با حاضرین حوزا درس او (کندری و نظام‌الملک) به 
مقام وزات تلمد پیش او میمون به فلم رفته بود. 


اعیان و اشراف مانده و به امرا هم تفرب کامل می‌رسانید و شاید مثل عمیدالملک و نظامالملک به درجه 
بالاتر نیز می‌رسید و فقط به واسط طریقه مذهبی خود به یمکان افتاد و از بلخ و دربار امرا دور ماند, 
به‌هرحال چیزی که مسلم است این است که در جوانی اغلب مرفه‌الحال و دارای عزت و جاه و دبدبه و 
جلال بوده است و مخصوصاً قبل از تبعید او از وطن خودش دارای مکنت و ثروت و «نعمت و ناز» 
بوده و باغ‌ها و خان‌ها و ملک و «ضیاع و عفاره داشته, اگرچه به قول خود گاهی هم بی‌نوا شده و از 
«حرص مال پی کیمیاه شده و با در ساعات استجابت دعوات دعای توانگری برای خود کرده. 
همچنین از خیلی از اببات او فهمیده می‌شود که در جوانی و حتی قبل از اخراج وی از بلخ قوی و 
تنومند و خوش‌اندام بوده و بعد از آوارگی شکسته و نزار و لاغر و پزمرده شده است. 


عهد جوانی و تحصیلات علمی و مسافرت‌های او 

ناصرحسرو از ابتدای جوانی در تحصیل علوم و فنون و السنه و ادبیات رنج فراوان برده فرآن را 
حفظ داشت و تقرباً در تمام علوم متداولة عفلی و نقلی آن زمان و مخصوصاً علوم یونانی " از 
ارئماطیقی و مجسطی بطلمیوس و هندسذ اقلیدس و طب و موسیقی و بالااخص علم حساب و 
نجوم و فلسفه و همچنین در علم کلام و حکمت متألّپین نبحر پیدا کرده بود و وی خود در اشعار 
خویش و سفرنامه و سایر کتب خود مکرر به احاطة خود به این علوم و مقام عظیم فضل و دانش خود 
اشاره می‌کند و مخصوصاً در سفرنامه و روشنائی‌نامه همه‌جا از خجوم و قرانات کواکب و کسوف 
حرف می‌زند. مخصوصاً در لحسا و قطیف. امیر عرب از او از روی علوم نجوم سئوال می کند که آیا 
لحسا را تواند گرفت یا نه. ولی ظاهرا با آنکه منکر تأثیرات نجرم نبوده و در روز فران راس و مشتری 
قضای حاجات را معتقد بوده به غیب گوئی از روی تنجیم چندان اعتقادی نداشته و به قول خود در 
جواب امیر عرب راجع به سئوال در باب فتح لحسا «هرچه مصلحت برده می‌گفته است. در علم 
حساب و جبر و مقابله و هندسه در مصر تدریس می‌کرده. در عَْذاب (بندر سودان در ساحل بحر 


۱.رادالمسافرین پر است از ذکر اسامی و کتب حکمای سلف. چنان که گرید «و اين قول سفراط است اندر کتاب فاذون و 
فول افلاطون است در کتاب طیماوس و فول ارسطاطالیس است...هو گوید «و این فول‌اندر قدیم بالس فیلسوف گفته...؛ 
راضح است که چون اطلاع او بر اقرال و عقاید بونانیان از مجرای ترجمه‌های عربی و بلکه تفسیر حکمای اسلامی بوده 
لاد ان اطلاع به همان شکلی بوده که حکمای عهد خود او آن عقاید و کتاب را به حکمای پونان نسبت داده و مدون 


کر ده بودند. 


شرح احوال ناصر خسرو ۲ 


احمر) جند ماه خطیب شهر شده و آن کار خطیر را به عهده داشته. تصنیفات زیادی داشته در ادبیات 
عرب و عجم بد طولی داشته شته. از بْحتری و جربر و نابفه و حسان و رودکی و کسائی ودقیقی و عنصری 
و منجیک و آهوازی و قطران در اشعار خود و سفرناهاسم می‌برد و شاعر آخری را شحصٌبلاقات 
نموده است. خود نیز اشعار عربی و حتی دیوان عربی هم داشته است. در نقاشی هم سروه یه داشتبو 
در موقم افامت در فلح (در عربستان) از روی ضرورت با فان قفش مزاب مد انب کنات 
معیشت کرده و صدمن خرما به‌دست آورده و همجنین در بیت‌المقدس کرسی سلیمال را در روزنامة 
سفر خود که داشته تصویر کرده است. در مسافرت‌های خود مانند حکیم دانشمندی یادداشت شت‌های 
علمی و تاربخی مفید برمی‌داشت و شهرها و قلعه‌ها و مساجد و غیرهرا حود مساحت می کرد. 

در علم ملل و نحل و کسب اطلاع بر مذاهب و ادیان نیز رنح فراوان برده و نه‌تنها مذاهب اسلامی 
را نع و غورسی نموده بلکه ادیان دیگر مانند دين هندوان و مانوبان و صابئین (که گویا مقصود 
خرانیین بودند که اين نسبت را بر خود بسته بودند) و بهود (که به کثرت آنها در بلخ اشارات متعددی 
در اشعار ناصر موجود است) و نصاری و زردشتیان را نیز تحصیل نموده و از کتاب زند و پازند مکرّر 
صحبت می‌کند. در طلب علم و فخص حقبقت با غالب ملل معروف آن زمان آميزش و مخالطه نموده 
و از آنها کسب معرفت کرده؛ ولی با وجود اين مثل اغلب شعرا و دانشمندان اسلامی اطلاعش از 
مذاهب غیر اسلامی خیلی صحیح نبوده و آثار حلط در آن باب دیده می‌شود " .ولی در علم فلک و 
حساب و هندسه ظاهرا اعلا درجة معلومات عهد خود را فراگرفته بود ". غیر از زبان فارسی و عربی 
(چه فصیح و چه زبان محاوره) " معلوم نیست که زبان دیگری می‌دانسته. فقط ممکن است اندکی 
هندی یاد گرفته بوده باشد. به اطلاغ حود بر علوم متداوله و تحصیل تمام فنون و اخبار و سیر و 
ادبیات خود در اشعارش تفصیلا اشاره‌می کند و مخصوصاً گوید «نماند از هیچ گون دانش که من زان 


۱ .در کتاب وجه‌دین صفحذ ۵۴ تورات را کتاب روسیان و انجیل را کتاب رومیان می‌خواند و دراشعار حود صفحذ ۱۴۵ 
سطر ٩‏ وصفحذ۵ع۱ سطر ۲۳ دیوان زند و پازند را کتاب پند و اندرز می‌شمرد و در سطر اول صفحه ۲۹ 
دوشنبه را روز عید هفتگی عیسویان حساب می‌کند و کستی را که کمربند زردشتبان است کمربند مسیحیان فرض 
می‌کند (دیران صفحه ۵۱۲ سطر ۱۷) و باز در وجه دین گرید که مغان را یعنی مجوس را کتاب نیست که بدان کار 
کنند چنان که ترسایان و بهود را است. 

۲ .در سفرنامه از تعلق مد و جزر به ماه حرف می‌زند و در دیوان از ابعاد و اجرام و طب و مقیاس زمان و معادن سخن 
می‌راندو حلقت باران رابه طریق بخار از دریابیان می کند اگرجه اشکال اقلیدس را هارسطاطالیس و معرفت نجوم را 
به علم ارئماطیقی نسبت می دهد . 


۳.در سفرنامه محاورا خود را به زبان عرنی با استاد حمامی در بصره حکایت می‌کند. 


۷ دیوان ناصر خسرو 


[] نکردم استفادت بیش و کمتر», اغلب ایام با کتب انیس و جلیس بوده و در سطر ۱۱ صفحه ۴۵۸ 
از دیوان گوید که با مصاحبت کتاب در یمکان «بسر بردم به پیری روز گاری» همچنین در سفرنامه 
علت عودت خود را از حجاز به مصر پس از ادای حح ماندن کتب خودش در مصر قلم می‌دهد و در 
فلح در موقعی که به نهایت استیصال رسیده بود هیچ‌چیز از مال دنیا با او نمانده بود مگر دو سله کتاب 
و وفتی که از آنجا با سوء‌حال به نسیه شتر کرایه کرد که به بصره برود کتاب‌های خود را با برادرش 
روی شتر گذاشت و خود پیاده رفت و حتی در جوانی در ادبیات و کتابت و دبیری و نظم ونر شهرنی 
به‌سزا و مقامی معلّی یافته بود. 

حکیم ناصرخسرو ظاهرا از اوابل جرانی به کتابت و شعر مشفول بوده و اگر در صحت نسبت 
رسالة سابقالذ کر جواب اسئله به وی و در تاریخ تألیف که در آن نسخه ثبت است یعنی سنذ ۲۲۲ 
خدشه‌ای نباشد اين فقره دلیل آن است که وی اقلا از ۲۸ سالگی به تصنیف و تألیف پرداخته است و نیز 
وی در جوانی ظاهرا به هندوستان و سند و ترکستان و افغانستان و دشت و شاید دیلم و بغداد 
مسافرت‌ها کرده و علاوه‌یر خراسان و ماوراء النهر و ممالک صغیرة مجاور این ولایات آنچه از کلمات 
خحرد او ب‌طور قطع دستگیر می‌شود لاهور و ملتان و سند و ترکستان و دشت را هم قبل از سفر معروف 
هفت‌سالهٌ خود دیده بوده است. در سفرنامه به حضور خود در مجلس سلطان محمود و مسعود 
غزنوی هم اشاره‌می کند. در شعر گفتن او قبل از سفر مصر شبهه نیست اگرچه غالب و بلکه همذ اشعار 
او که در دست امت ظاهرا بعد از این سفر انشاء شده. خود ری در آغاز سفرنامه و هم در دیوان خود به 
شعر گفتن خود قبل از سفر اشاره‌می کند و در عودت از سفر و وصول به بلخ هم چند بیت گفته که در 
سفرنامه درج است و در دیوال‌نیست. 

از گزارش ابام جوانی ناصر جز اشارات متفرقه که در اشعار و تصنیفات وی جسته‌جسته دیده 
می‌شود اطلاع زیادی در دست نیست. به قول خود مدتی مثل اغلب شعرای زمان خود به باده خواری و 
عشق‌ورزی و گفتن اشعار مدح و غزل و لپر و هزل گذرانده, در دربار پادشاه به نحدمت و هم 
مدیحه گوثی رفته و هم شاعر بوده و هم دبیر ملازم دربار و پس از سرخوردن از اين کار «چند سال از 
عمره در میان «اهل طیلسان و عمامه و ردا» گذرانید», چندی در جستجوی کیمیا بوده و غالبا در بحث 
و فحص و استدلال و حقیقت‌جولی به‌سر برده و ظاهرا همین بحث و تحفیق و غور و تدفیق و به تول 
خود او «چون و چراءو نرفتن زیر بار تبد خاطر او را مشوش نموده و جوابی به سژالات بی پایان خود 
در سر حلفت و حکمت شرایع در ظاهر تنزیل و طربقة ظاهریان نیافته و در حدود چهل‌سالگی" 


۱ .آنه بسیتی را که در نسخه ود چنیین داسته وبزد صبح جرد سیم از ضب چجل...»وازاین‌رو 
۳۹ 


شرح احوالناصر خسرو ۵ 


وجدانش بیش از پیش مضطرب گردیده و در بی نحری حفیقت افتاده و چنان که گذشت شاید برای 
نحص حق و حقیقت و تسکین رجدان بی‌آرام خود بعضی مسافرت‌ها به ترکستان و هنذوشتان و سند 
کرد وبا یاب این مب متفه عشرت و مات نموه وی بان هه جندگ اپ 


شافی و تسکین بخشی به «جون و جرای» خود نیافته است. 


مبدء انقلاب و آغاز تحوّل در زندگی او 

عاقیت حکیم حقیقت‌جوی ما که ذهن وقاد و خاطر نیز او به اصول نقلی و عقلی زمان خود که 
اذهان متوسط را تسکین می‌داد قناعت نمی کرد به واسطه خوابی که در ماه جمادی‌الاخر سنه ۴۳۷ در 
جوزجانان دید به تصد وصول به حقیقت به سفر قبله عازم و با برادر کهتر خود ابوسعید و یک غلام 
هندی روانة حجاز شدند. این مسافرت که هفت‌سال طول.کشیده و با عودت به بلخ در جمادی‌الا خر 
نت4 22 و دیدار برادر دیگر خود خواجه ابوالفتح عبدالجلیل خحانمه یافته مىدء یک دورة حل ید 

زندگانی اوست. در این سفر چهاربار حج کرده و شمال‌شرقی و غربی و جنوب‌غربی و مرک ایران و 

ممالک و بلاد ارمنستان و آسیای صغیر و حلب و طرابلس؛ شام و سوربه و فلسطین و جزیرةالعرب و 

مصر (که غریب سه سال آنجا بوده) و قیروان(در تونس) و نوبه و سودان را سباحت کرده و پس از آنکه 

اغلب ایام حود را در پایتخت خلفای فاطمی بعنی مصر به‌سر برده و در آنجا داخل مذهب اسمعیلیه و 

طر یمه فاطمیان شده به فصد ترویج آن مذهب و نشر دعوت فاطمی در خراسان به وطن حویش عودت 

نموده است, مشارالیه درجات سیر باطنیه را طی کرده و از مرانب مسنجیب و مأذون و داعی بالاتر رفت 

به مقام حجتی رسیده و یکی از حجّت‌های ۱۲ گانهة فاطمیان در ۱۲ جزیر؛ نشر دعوت شده از طرف 

امام فاطمی آن زمان ابوتمیم مین علی‌المستنصر باه «حجت جزیرة خراسان؛ تعیین شد و به‌اين 
استدلال بهانتباه ناصر حسرو در چهل سالگی نموده و گرید در چهل‌سالگی وی به طلب حقیفت افتاده و از آن‌تاریخ تا 
سن چهل و دو سالگی یا چهل و دو ونیم مسافرت‌هایی کرده ولی به تقصود نرسیده نا به واسطه دیدن خوابی در ۴۳ 
سالگی به طرف قبله عازم شد ولی فرل خود شاعر در سطر ۲۶ صفحة ۲۳۲ صریح است در ابنکه در چهلو 
درسالگی نفس او «جویای خرد» و حقیقت شد. 

۱ ساحت دعوت فاطمی یعنی در واقم تمام عالم اسلامی به چند منطقه دعرت تقسیم می‌شد که هر کدام از منطقه‌ها را 
ناطمیان و بیروان آنها اسم «جز برهه می‌دادند و نراسان یکی از آن جزایر بوده جنان که در سطر ۲۳۹ صفحه؛۸ و 
سطر ٩و‏ ۰ صفحه ۲۷۸ دیوان بهاين نکته تصریح شد». مقصود از خراسان هم در ترون وسطی خطه وسیعی از 
ولایات شرقی ممالک اسلامی بود نه بات خراسان حالیه عدة جزایر معلوم نیست چه بوده؛ از بعضی فقرات کتاب 
وجه دین جنان برمیاید که جزایر مطابق هفت افلیم برده ولی در موارد دیگر از آن کتاب» ۱۲۶ حجتان جزایر» دکر 
می‌شود که موهم این است که هر کداماز ۱۲ حجت جزیره‌ای داشته است. 


۴ دیوان ناصر خسرو 
مأموریت یعنی دعوت مردم به طریقه اسمعیلیه و بیعت فاطمیان در ممالک خراسان (به معنی وسیع 
این خطه در آن زمان) و سرپرستی شیعیان آن سامان و به قول خودش شبانی رم متابعان دین حقّ» به 
ایران بر گشت. به اين فقره در اشعار خود او اشارات لابحصی هست و در زادالمسافرین هم گوید «ومر 
نوشت الهی را که اندر آفاق و انفس است به متابعان خاندان حق نمائیم به دستوری که از خداوند روز 
خویش بافهابم اندر جزیرة خراسان» ۱. 

اسم و کنیه و لقب خلیفذ فاطمی المستنصربالله در اشعار او مکّر ذکر شده است. 

تفصیل مسافرت حج و مصر که از روی بادداشت‌های روزنامة سفر خود ناصرخسرو پس از 
مراجعت به بلخ به قلم خودش نوشته شده موضوع کتاب سفرنامة اوست که به قول خودش شرح 
مسافرئی است به مسافت ۲۲۲۰ فرسنگ. در آخر سفرنامه مشارالیه صد خود را به سفر دیگری به 
جانب مشرق اظهار می کند و وعده می‌دهد که سفرنام آن مسافرت را نیز بعدها ضمیم این سفرنامه 
بکند ‏ ولی معلوم نیست که‌اين قصد بهموقع فعل آمده یا نه. 

ناصرخسرو در اين سفر همه‌جا و در هر شهری در پی جستن حقیقت و پیدا کردن جواب 
سژالات و اشکالاتی که در ظاهر تنزیل و دین اسلام و احکام و شرایع به نظرش معقول نمی‌آمد پیش 
علما و دانایان و حکمای هر بلد از پیشوابان مذاهب مختلفه و طرق متعدد؛ اسلام و فلاسفه و منجمین 
راطباء و سایر ارباب فنون و همچنین دانشمندان نصاری و بهرد و صابئین (ظاهراً حرانیّین) و مانویان 
و هندوان و علمای ملل و افوام مختلفه از سندی و ترک و وومو عرب و عجم رفته و با آنها «چون و 
چراء آغاز نموده و در مشکلات و معضلات مسائلی که در دل داشته مباحثات کرده ولی برای این 
مسائل غامضه که مکنون ضمیرش بود جواب حلی شافی نبافته تا عاقبت به فاهره (مصر ) رسیده و در 
آنجا به توسط یکی از دعات یا نقبای فاطمینان که اسم او را نمی‌برد ولی او را «دربان شهره علم 
می‌نامد و ظاهراً«باب؛ بعنی حجّت مصر یا حجّت اعظم منظور بوده " داحل طریقة باطلیة اسمعیلیه 


۱. زادالمسافرین چاپ برن ص ۳۹۷- حجت‌ها را «صاحب جزیره» هم می‌نامیدند چنان که در سطر ۲ از صفحد ۳۶۵ 
دیران ناصر خسرو خود را «صاحب جز بر ا خراسان» می‌نامد. 

۳۲. سفرنامه صفحه ۱۴۴ - شاید به همین جهت بوده که بعدها پس از منواری شدن ناصر نسبت دادند که وی به چین و 
ماچین رفته چنان که از سطر ۱٩‏ در صفحه ۳۲۰ دیوان استنباط می‌شود. 

۳. در صفحذ۲۳۵ سطر ۲۳ گرید داز رشک همی نام نگریمش در اين شعر...» در بیت بعد او را به صفت «مژید ز 
خسداوند»می‌مستاید ونسیزاورا عشوان«خسواجه»می‌دهد و درسطر ۱۱ صفح1 ۲۳۶ به 
همانشخص سلام فرستاده و در سطر ۸ ااز همان صفحه به درام حد مت او درپیش امام زمان دعا می‌کند.از سطر 
۶صفح1 ۲۳۵ (که باز ظاهرآراجم به همان شخ ص است؛ استنباط می‌شود که‌شخص 

1۹ 


شرح احوال ناصر خسرو ۷ 


شده و از مراتب هفتگانه (بعدها نه گانه)! باطنیه چهار درجه پیموده؛ یعنی از درجه مستجیب که درجة 


اول است و مهر خموشی بر دهن می گذارد و درجات ماذون و داعی (که دوباره ژبانش باز می‌شود) 


ت 


۱ 


مزبور شاعر و دبیر هم بوده است. ظن قوی براین است که شخص مزبور همان داعی‌الدعاء بوده که جر هه خلتهای 
فاطمی در مصر به قول مقریزی و مورخحین دیگر مدیر امور دعوت اسمعیلی بوده و معمرلاافنط نحل عهد از 
اشخاصی که داخل در آن طریقه می‌شدند و شاید واسطة نشرف بعضی از آنها به حضور امام نیز بوده ورئیس مجالس 
دعوت که مجالس الحکمه نامیده می‌شد و در حطط مقریزی از آن به اشباع سخن رانده شده نیز بود. صاحب این مقام 
و لقب به فول مقریزی بعد از قاضی‌القضاة مقام دوم در مصر داشته و به کسونی نظیر کسوت او ملبس بوده و از 
قبولکنند گان دعوت فاطمی» وی عهد می گرفته و در زبر دست خود ۲ نقیب داشته و در ولایات و بلاد مصر وشام 
یعنی قلمرو خلفای مزبور نوابی داشته است و بعید نیست اگر در کتب تواریخ و سیر تفحص کامل شود هویت 
شخص مزبور به دست آبد. وی به هرحال یا یکی ازحجح چهارگانه‌که از جملاٌ ۱۲ حجت همواره ملازم حضور امام 
بودند (وجه دین ص ۲۳۰ و ۲۳۱) برده و با چنانکه از عبارت مقریزی برمیاید رئیس همه ۱۲ حجّت برده و مقام 
وباب» داشته است. در جامع لتواریخ که ظاهر آشرح راجع به اسمعیلیه را از کتاب سر گذشت سیدنا از جملا کتب قلعة 
الموت اخحذ و نقل می‌کند و در ضمن شرح مسافرت حسن صباح به مصر در سنة ۴۷۱ گوید (بهنقل رون از آن) که در 
ررود ار به مصر از طرف «داعی‌الدعاةه ابر داود پذیرفته شده و مورد التفات المستنصر بالّه گردید ولی با وجود ۱۸ ماه 
افامت در مصر به دیدار حود خلیفه فاطمی نایل نگردید. 

ابریعقوب (یا ابر ایرب) هم که ناصرخسرو از ار در سطر ۱۱ صفحد ۲۳۶ اسم برده و نقاضا می کند که سلاماو را 
به امام زمان «در مجلس بخواند محتمل است یکی دیگر از حجّت‌ها بوده که در در »امام فاطمی بوده است و در 
«مجلس؛ که شاید مقصود همان «مجلس دعرت؛است که وجه دین آن را تأویل نماز می‌داند (ص ۲۵۱) و یا حضور 
لیف فاطمی است چنان که در سفرنامه آن را «مجلس امیرالمژمنین» می‌خواند» خطیب با دارای مقام مهمی بوده 
است. این ابریعقوب گمان نمی‌رود که ابویعقوب سگزی باشد که در زادالمسافرین از وی‌سخن رفته و ظاهر از اتباع 
فاطمینان بوده و چندین کتاب به اسامی سوسالبقا (يا سوس‌النعام) وکشف المحجوب و رسالة باهره و غیره تالیف 
کرده و قاثل به نناسخ شده بود ولی امام زمان وی عقیدااو را نپسندید و رد کرد چه به این ابریعقوب در قصبده به عنوان 
زندهاشاره شده در صورتی که ابریعقوب سگزی نه‌تنها در موقع تیف زادالمسافرین در سنه ۴۵۳ درگذشته بوه‌است 
چنان که از عبارت «علیهالرحمه» که به اسم او تردیف شده بر مپاید بلکه از عبارت دامام زمان وی» معلرم می‌شود که‌وی 
قبل از عهد المستنصربالله یعنی فبل از سنة ۲۲۷ کتب خود را تألیف کرده بوده است و نیز از اشاره‌ای که ابوریحان 
بیرونی در کتاب «نحقیق ماللهند من مقولة مثبولةفیالعقل اومرذولنه (ص ۴۰ چاپ لندن) به همین اب وبمقوب سگزی 
و کتاب کشف‌المحجوب وی کرده (جناب آقامیرزا مجتبی مینوی توجه هرا به ذکر اين فقره در کتاب مزبور جلب 
کرد) ظاهر می‌شود کهابریعقوب مزبور حتی قبل از سنه ۲۲۲ که تاریختألیف کاب بیرونی است به تیف کتب خود 
پرداخته برد است (کتابی به اسم کش المحجوب و به‌شیوا فارسی فرون اولای اسلام در تصرف آقای حاجی سید 
نصراله تفوی است که مژلف آن چنان که از مندرجات کتاب ظاهر می‌شود از اسمعیلیه بوده و در یک‌جا از کتاب اسم 
ابریعقوب هم ذکر شده ولی به‌عنوان نقل و به عبارت «چنانک بابعقوب گویده و بعضی از مندرجات آن با آنچه 
بیرونی و ناصرخسرو از کشف‌المحجوب ابویعقوب نقل کرده‌اند مطابقت دارد و بعید نیست که این کتاب همان 
تألیف ابو بعقوب سجزی و با ترجم فارسی آن کتاب باشد), 


۷ دیوان ناصر خسرو 


گذشته به درجذ حجتی رسید ‏ (اگرچه بعضی اشعار او موهم این است که این منصب بعد‌ها به او در 


عودت به وطن و افراشتن علم دعوت 

مدت توقف ناصرخسرو در شهر خود یعنی بلخ معلوم نیست. در موقع مراجعت از مصر و 
حجاز به وطن خود پنجاه‌سال تمام قمری از عم او گذشته بود.فرر او از بلخ بههرحال قبل از سنة 
۳ که تاریخ تأیف زادالمسافرین است واقع شده چه در آن کتاب از اخراج بلد شدن خود حرف 
می‌زند. و چون هم غالب قصاید و اشعار او که در دست است و هم اغلب مصنفات او بعد از هجرت از 
بلخ نوشته شده از کار او در بلخ پس از عودت از سفر مصر اطلاعی نداریم جز آنکه مسلم است که 
زهد و ترک دنیا و عبادت اختیار کرده " و به شوق و همت تمام مشغول نشر دعوت فاطمی در خفا 
بوده و داعیان و مأذونان به اطراف می‌فرستاد و به ترویج مذهب شیعذ سبعیّ اسمعیلیه می پرداخت "و 


۳ 
دکتر انه ابریعقوب را کنبة خود ناصرخسرو فرض کرده و به دلیل مدح ابونصر نامی که در نسخة دیوان دسترس او 
ثبت بوده در ابیات ذیل:«خواجه بونصر که مر علم خداوندان را ] بهترین خاذن اوست (کذا) و قوبتر پندار 07 اگر از 
خار سخن گوید گل روید از او 0) وگر از خاک سخن گرید درآرد بار 2) کانب و عالمو نقاد و سخن‌سنح و حسب 
(کذا) 7) عاقل و شاعر و دراک وادیب و هوشیار ۲0 صفت خواجه‌همی نظم کنم من به مدیح آ] نکنم زآنچه بگفتم به 
خدا استغفار» حدس زده که آن شخص «دربان» و استاد و طبیب و راهنمای ناصرخسرو همان ابونصر بوده‌و وی نیز به 
اغلب احتمال ابونصر صدقاین بوسف الملاحی است که در سنة ۴۴۰ بعنی درست همان اوقات بودن‌ناصرخسرو در 
مصر وزیر مستنصر بود.لکن این فرض به ادعای درام حدمت او منافی است. چه آن فصیده مسلماً بعد از عردت ناصر 
از سفر مصر انشاء شده ولی صدة بن بوسف از قرار نگارش ابنالقلانسی» در تاریخ دمشق در صن ۲۳۷ وزیر شده و 
در روزهای اول‌سال ۲۴۰ گرفتار و مقتول‌شد. ۱ 
۱ داعی و مُذون در این صورت هر کدام منقسم به دو مرنبه می‌شد به این ترئیب: مأذون محدود. مأُذون مطلق, داعی 
محدود و داعی مطلق. 


۱.در باب تفصیل ملاقات ناصر پا آن شخص سرآمیز (باب) و مباحثانش با وی و هدایت و ارشاد صدنش در دست وی 
شرح مبسوطی در فصیدا صفح ۲۳۶-۲۳۱ دیوان بیان می‌کند. 

۲ از بیتی که در ۵۸ سالگی خود یعنی سنه ۲۵۲ راجع به ترك حلال دنبا گوید (دبوانص ۵۲۲ س ۱۷)زهد ار استتباط 
می‌شود و همچنین از سفرنامه معلوم می‌شود از موقع خواب دیدن و عزم سفر قبله کردن در سنه ۲۳۷ (چهل‌وسه 
سالگی) دنیا را نرك کرده بو . 

۳. بعضی تصاید دبوان مانند صفحط ۳۷۱-۳۶۹ ر صفح؛ ۳۹۳-۳۹۲ (که اسم امام را به کنابه و حروف نهجی ذکر 
می‌کند . زیرا مقصود از مصرا ع « گشته بدو تام نام احمد و حیدر» کلمهٌ مد است که اسم مستنصر بود و با امتزاج کلمه 
احمد و علی اشاره‌شده و «نمام نمامان» نیز تلمیحی اصت به کنية ار «ابوتمیمه) باید از این زمان باشد. 


شرح احوال ناصر خسرو ۷ 


فطعاً به واسط شهرت و معروفیت تمامی که در فضل و حکمت و قدرت عظی‌می که در فن مناظرة 
شفاهی و کتبی او را برده" و در کار خود پیشرفت داشته ۲ و به واسطد همین ففره و مباحثات با 
علمای اهل سنت کم کم دشمنان وی زیاد شده و ظاهراً به سب خصومت علما و غوفاي تابه و 
هجوم آنها برضد او امرای سلجوقی درصدد آزار او برآمده و او را تبعید کردند وناچاز راز واوی 
گشته و از حانه و حانمان خود که در آن همه گونه راحت و عزت و ناز دشتهآواهشد زد خرآسان از 
خویش و بیگانه از او دوری می‌جستند. از بعضی فقرات اشعار و کلمات او گاهی استنباط می‌شود که 
شورش و ازدحامی برضد او شده و مردم جاهل برخلاف او برخاسته و هجوم به او و خانه‌اش کرده‌اند 
و حتی شاید خانه او را حراب کرده‌اند ولی به‌هرحال اخراج و تبعید او از طرف سلجوئیان شده 
چنان که صریحاً در اشعار خود ذکر می‌کند معلوم نیست که این کار در زمان ابوسلیمان چغری بیگ 
داود بن میکائیل‌بن سلجوق واقع شد که پایتخت او مرو بود و بلخ را نیز در قلمرو داشت يا بعد از 
وفات او در سنة ۴۵۱ که آلپ‌ارسلان پسر وق امیر خراسان و بعد سلطان‌شد " ظاهراً دورة حکومت 
آلپ‌ارسلان در تعصب برضد شبعه (رافضیان) از زمان پدرش سخت‌تر و بدتر بوده خصوصاً که 
نظامالملک که دشمن بزرگ همذ مذاهب غیر صنی بود دبیر و وزیر او بودهءثیت ۵ در صفح ۳۲۱و 
بیت ۱۴ در صفح ۳۵۲ و بیت ۲۳ در صفحط ۴۴۹ به آقرب احتمالات اشاره بهآلپ‌ارسلان است, 

نقطه اقامت ناصر خسرو بعد از عودت به خراسان هم درست معلوم نیست که در خود شهر بلخ 
در حانه حود ساکن بوده؛ چنان که از جاممالتواریخ رشیدالدین (به نفل پرون از آن) ظاهر است یا چنان 
که دبستان‌المذاهب روایت می‌کند در سانج (با نون و جیم) که فریه‌ای بوده از نواحی بلخ و یا در 
شادیاخ بلخ مقیم بوده‌است. 


۱.دیوان‌ص۴۵۰ص ۷ در دیوانو کتب او اشارات لایحصصی برای این مطلب هست. لب بر حصم را در مقام 
احتجاج و بحت و «چون و چرا» مکرر از حصائص مسلم خود می‌شمارد. 

۲ بدان پایه که چنان که از سطر ۳۴ صفح ۳۹۱ دیوان استنباط می‌شود اگر حکام سلجوقی او را بپرون نکرده بودند 
خراسان را به تبلیغات خود تسخیر می‌کرد و همچنین به تزابد عدا پیروان خود در سطر ۲ صفحه ۲۹۲ اشاره 
می‌کند. 

۳.سطر ۱۶ صفحد ۵۰۶ دیران که جزو فقصیده‌ای است که در بمکان انشا شده مرهم آن تواند شد که چغری‌بیک و 
طفرل‌بیک هر دو زنده بردهاند و اگر استخراح این معنی از این ببت صحیح باشد نه‌ننها تبعید ناصر از خراسان بلکه 
حتی ورود او به یمکان هم قبل از سن ۱ ۲۵ می‌افند ولی ممکن است که این پیت به عنوان حسرت بر گذشته گفته شده 
و اشاره به ابتدای تسلط سلجوقیان به حراسان باضد . 


1 دبوان ناصر خسرو 


تبعید از وطن و آوارگی 

به‌هرحال پس از چندی اقامت در بلخ مجاهدات ناصرخسرو در ترویج مذهب اسمعیلی و 
دعوت به سوی خلیفة فاطمی که او را «میانجی» و «امام زمان» و «خداوند زمان؛ و «امیرالمژمنین» و 
خود را بنده و نایب و مأمور و امن و مختار و سفیر او می‌خواند و مکزر در دیوان خود اسم او را 
می‌برد موجب تحریک غضب علمای خراسان و مخصوصاً بلخ " و شورش عامه " و سخط سلطان یا 
امیر سلجوفی " و شاید تکفیر خلیفة بغداد شده و به نهمت بد دینی و فرمطی و ملحد و رافضی بودن 
براو «غلبه کردند»" و او را داز مسکن و شهر خویش براندند» بعنی از بلخ و خراسان تبعیدش کردند 
و یا خود او مجبور به متواری و مخفی شدن و فرار شد و به قول خود «هجرت» کرد و این معنی در 
اشعار ار به کرات بر زبان او جاری شده است" و ممکن است که به‌واسطة اعتراف خاص و عام به فضل 
و حکمت او و احترام مقام علم و ادب و حسب وی با همه آزاری که براو روا داشتند از فتل و رجم زست 
ورنه در آن زمان در خراسان کار بر شیعه که رافضی نامیده می‌شدند عموماً و به شیعة سبعیّه پیروان 
فاطمیان که به همت فرمطی بودن متهم بودند " خصوصاً حبلی سخت و خطرناک بود. چنان که در 
همان زمان جوانی ناصر خسرو. سلطان مسعود غزنوی, حسنک وزیر سابق پدرش سلطان محمود را 
به جرم عبور از مصر در سفر حج به حکم خلیف بغداد دار زد و حتی سلطان محمود غزنوی سفیر 


۱ به یکی از این علمای زمان خود که ار را دامام کاغذ مال» و «امام بلخ» می‌خواند در سطر ۲۳ و ۲۴ صفحه ۵۲۳ دیوان 
اشاره‌می کند. 

۲.دیوان صفح ۳۳۴ سطر ۲۳ و همچنین خیلی ابیات دیگر که دلیل بر غرغای عامه و انبوه دشمن است. 

۳ دیران اشعار پر است از اشارات به این فقره که گوید دیو با لشکر شیطان با یأجوج و مأجوج با من‌سر دین حصومت 
کردند و از خانه براندند و همه‌جا در این موارد مقصرد سلجوفیان است. 

زادالمسافرین ص ۴۰۲- دیوان صفحه ۲۹۹ سطر ۲۳ که از فرار خحود به یمکان به لفظ «هزیمت» نعبیر می‌کند که 
مرهم مقاومت و مغلوبیت است. 

۵. دیران صفحه ۲۵۳ سطر ۲۳و۲۴ و صفح ۲۲۴سطر ۲۳ و بسیاری از ابیات دیگر. به فول مولف دبستان 
المذاهب وفتی که ناصرخسرو از مکه به خراصان بر گشت در سانج مستقر شده مشغول دعوت فاطمی شد بعضی از 
«دشمنان اهل بیت رسول» فصد کشتن او را کردند و او نرسیدهو متواری شد و به کوه‌های بدخشان پناه برده و آنجا 
مخفی شد و ۲۰ سال در آنجا به‌سر برد. در جامعالشواریخ به نقل برون از آن گوید ناصرخسرو پس از عودت از مصر در 
بلخ مشغول دعوت شد. دشمنانش قصد هلاک او کردند و او به کرهستان یینگان پناه برد و در آنجا ۲۰ سال‌مانده 
ب‌آب و علف زندگی کرد. 

1 .در آن عهد در خراسان نسبت فرمطی بدترین نهمت خطرناک بود و حکم نهمت زندقه را در اوابل عهد خلفای عباسی 
داشت. پیروان خلفای فاطمی |گرچه به معنی خحاص کلمه قرمطی نبودند ولی اساس عقیدا هردو طایفه و اصول طربقا 
آنها یکی بود. 


شرح احوال ناصر خسرو ۸ 


خلفای فاطمی را بهقتل رسانید !. سلجوقیان هم در تعصب سنی گری و دفاغ از حقوق خلافت عباسی 
و تعقیب اهل بدعت و قرامطه و ملاحده و «روافض» از غزنویان عقب‌تر نمی‌ماندنذ ز بلکه بهمرور 
زمان حصوصاً بعد از نصب نظا‌الملک به وزارت خیلی متعصب‌تر از پیشینیان شدند " همین 
ترا مره افش اف زقیی قس خر صوها بان نکر 
ترک به‌طور عموم که اغلب به بزرگان آنها به عنوانات و اسامی بنال و تکین و طفان و طوغان رپیفوو 
ایلک و تاش و خان و خانون و سلطان اشاره کرده و به خود آن فوم یعنی سلاجقه اسم غز و تیچاق و 
ترکمانان می‌دهد و در یکجا به اسم طغرل و چغری تصریح می‌نماید بسیار طعن کرده و آنها را که 
نورسید گان بودند غاصب فرض نموده «اوباش» و «دونان» و «یأجوج و ماجوج» و «شبیخون خداء و 
«باد صرصره و دجخال و شیطان و اهریمن می‌نامد و از تمکین بدانان که می‌گوید سابفاً خوار و عاجز و 
بندگان خود او بوه‌اند اظهار نگ نموده و براستیلای آنان به حراسان و مخصوصاً بلخ که «خانة 
حکمت؛ برد دریغ می‌خورد در صورتی که از محمود غزنوی و اخلاف او به آن شدت بد گوئی 
نمی‌کند و از جلال و عظمت آنها باد می‌کند و از زوال دولت سامانی در خراسان و ماوراءللهر و 
شیربامیان و شارغرچستان به تأمف سخن می‌راند و به ابراهیم سیمجور به نیکی اشاره می‌کند" ,در 
اشعار خود اغلب سلجوقیان را و گاهی خلفای عباسی را دیز و فرعون می‌خراند و مخصوصاً از ظلم 
این خلفا دربارة خردش ناله می‌کند و آنها را همه‌جا به بدی باد و بر سیاهی شعارشان طعن نموده 
هامانامت می‌شهارد. 


کاری که ناصرخسرو به عهده خود گرفته بود یکی از مشکل‌ترین و خطرناک‌ترین امور بود. در 


۱ سفیر مزبور معروف به ناهرتی در سنه ۳٩۳‏ به دربار محمود آمد و به حکم علماء محمود وی‌را کشت.شرح واقعه در 
تاریخ یمینی عتبی مندرج است. 

۳۲. در زمان وزارت عمیدالملک کندری که خود حنفی مذ هب بود لمن بر شبعه و حتی بر اشعر به را در منابر خراسان مقرر 
کردند. نظام‌الملک‌هم که شافعی بود از سلف خود عقب نماند سهل است بر ضد باطنبه نندرونر از او بود. 

۳ تعصب شدید آن عهد عموماً و نظامالملک شخصاً برضد اسبعیلیه از کتاب سباست‌نامة خرد آن وزیر به خوبی 
بیداست. 

). دیوان صفح ۲۴۵ سطر ۲۵ - بنا بر روابت جامع‌النواریخ «به نقل برون از آن» ابرعلی سیمجور و نصربن احمد 
سامانی و عد؛ کثبری از اتباع آنها مذهب اصمعیلیه را پذ برفته بودند. در باب انحراف نصربن احمد در اواعر ایام خود 
از مذهب سنت و منجر شدن این فقره بهانقلابات در بخاراه گردیزی هم (به نقل بار تولد از او )شرحی روایت می‌کند. 
به هرحال گویا دلیل ذکر حیر ناصرخسرو از این سلسله‌ها هم همین تمایل آنها به مذ هب باطنی بوده باشد. 


۲ دیوان ناصر خسرو 


خراسان عدشیع اسمعیلی کم و مخالفین آنها هم خبلی زیاد " و هم داران قوت و قدرت و هم خیلی 
متعصب و کینه‌ور و وحشی بودند و دعات آسمعیلیه با به یه و اختدا و يا به نحصن در معل مصونی 
از عطر قتل ممکن بود محفوظ بمانند". 

بعد از فرار از بلخ با متواری شدن در همانجا ظاهرا چندی در خفا کار می‌کرد و مفرش معلوم 
نبود " و فقط جمعی خواص جای او را می‌دانستند. چنان که از بعضی اشعار او استنباط می‌شود و در 
کتاب وجه دین هم گوید که حجّت‌ها از انظار پوشیده‌اند ولی معلوم می‌شود عاقبت مجبور به 
مهاجرت و قرار گرفتن در یک مرکز معینی شده و لهذا به مازندران پناه برد؟ و شاید به مناسبت اینکه 
امرای گرگان و اسپهبدان طبرستان شیعی مذهب بودند وی نیز مانند سلف خود فردوسی بدان دیار و 
به حمایت بزرگان آن سامان روی آورد. و مخصوصاً بعید نیست که به واسط انتشار دعوت اسمعیلیه 
در مازندران ابتدا ناصرحسرو و بعدها حسن صباح آنجا را مرکز اعمال خود گزیدند. بودن او در 
مازندران چنان که آقای‌غنی‌زاده‌اشاره کرده از اشعار ذیل استنباط می‌شود که گوید: گرچه مرا اصل 
خراسانی است لا از پس پیری و مهی و سری لا دوستی عترت و خانة رسول [] کرد مرا یمکی و 
مازندری» و نیز «برگیر دل ز بلخ و بنه تن زبهر دین ] چون من غریب و زار به مازندران درون». در 
کتاب بیان‌الادیان نیز در باب مذهب ناصریّه که منسوب به ناصرخسرو بود گوید که «بسیار کس از 
اهل طبرستان از راه برفته و آن مذهب بگرفته» که مزید بودن حکیم در مازندران است ولی در روایات و 
نلکره‌ها هیچ جا جز نذ کرةالشعرای دولتشاهذ کری از رفتن ناصر خسرو به‌مازندران نیست.دولتشاه مقر او 


۱.دیوان ص ۳۱۵ س ۱۷ دلایل این فقره در بعطون تواریخ بیشمار است. به حکم عمیدالملک کندری وزیر طغرل‌بیک 
سلجرقی» ضیعیان (رافضیان) را در منابر حراسان لعن می کردند. 

۲ تاهرنی سابقلذکر و حسنک به عنوان متهم بهفرمطی بودن مقتول شددند و فردوسی به این تهمت در خحطر قتل افتاد. با 
وجود این اسامی چندنفر از دعات اسمعیلی در کتب قدیمه هست که با همة بیم خطر مشغول کار خرد بودند.مانند 
امیر ضراب که مرشد اولی حسن صباح بود و ابرالنجم سراج و مزمن که در جامع‌التواریخ آمده و محمد ادیب در غزنه 
که بیان‌الادیان از او اسم می برد. 

۳.شاید به‌واسطة همین پنهانی او بوده که شهرت‌های زبادی در افواه راجم به مقر او دایر شده و حتی بعد از استقرار او در 
یمکان و شهرت در آنجا نیز مردم باور نمی کردند و می‌گفتند به چین و ماچین رفته چنان که این فقره‌از یک بیتاو در 
ص ۳۲۰ س ۱٩۹‏ معلوم می‌شود.شاید هم این شهرت از نردیکی یمکان به خاک تبت و ختا بوده. 

تاریخ و ترتیب مسافرت‌ها و در وافع پناه بردن او از محلی به محلی دیگر معلوم نیست و با اطلاعات موجوده ئعیین این 
ترتیب تاریخی غیرممکن است. از مأغذهای مختلفه رفتن او بعد از فرار از بلخ به مازندران و نیشابور و سمنگان و 
بمکان امتخراج می‌شود ولی نقدم و تأغر این مسافرت‌ها روشن نیست جز یمکان که ظاهراً آخرین نقط اقامت او 
بوده. 


شرح احوال ناصر خسرو بل 


را رستمدار و گیلانذکر می کند. 

معلوم نیست که ناصرخسرو چه مدتی در دیار طبرستان بوده و قبل از آن و بغدازآن‌تا رسیدن به 
بدخشان کجاها برده است. بعضی مژلفین مثل دولتشاه ناصرخسرو را بعد از مازندرابعتی مفیم 
نیشابور می‌نویسند. در «سرگذشت شخصی؛ نیز حکایت او در بشابورمندرج گر قسخة 
صحیح محل اقامت در دبستان‌الماهب نیز شادیاخ بوده باشد. چنان که اته نقل می‌کند (نه سانح که 
در نسخ چاپی است) و مقصود از شادیاخ هم شادیاخ نیشابور باشد نه شادیاخ بلخ در آن صورت 
ممکن است فرض کرد که چنان‌که دولتشاه گوید وی از مازندران به نیشابور رفته باشد که همسفر 
قد بمش امام موفق آنجا مرجم نافذ بودهاست" .از بعضی قرائن هم به نظر بعید نمی‌آید که انا به بلخ 
با حوالی آن عودت کرده و بعدها باز از آنجا مجبور به فرار به طرف مشرق شده و به قول جام‌التواریخ 
به مسمنگان ؟ (سمنجان به کسر سین و میم در کتب عربی) و به فول مشهور به یمکان پناه برده است. 
به‌هرحال ممکن است میل به نزدیکی به خراسان که هم وطن خود و هم «جزیرث» مأموریت او بود از 
یک‌طرف و مأمن گزیدن در یکی از فلاع جبال مستحکم و منیع از طرف دیگر او را به قصبه پا فلع 
بمکان " در اقصای خاک بدخشان کشید که به فول قزوینی در آثارالبلاد» شهری حصین بود در وسط 


۱.کن اگر هم از این مدارک بودن او در نیشابور امتخراح شود سایر عوارض و مقارنات سفر او به نیشابور مانند انسانة 
کفشدوز با نصیحت ابرسهل صعلوکی بر خروج از آنجا یا آمدن او به نیشابور از پیش ابوالحسن خفان و غیره که 
شاخ‌و برگ این روایات است اساسی ندارد. 

۲ . سهنجان به قول بافوت حموی شهری بود از طخارستان در ماوراء بلخ در وسط راهمیان خلْم و اندراب که فاصلة آن 
به‌هر کدام از این دو قصبه پنج روز راه بوده است و در سمنجان دره‌ها و مغاره‌های زیاد بوده و جماعتی از قبیلا تمیم در 
آنجا ساکن بودند. این دو فرینة اخیر هردو رفتن ناصر را به آنجا محتمل می‌کند و ممکن است وی ابتدا به سمنجان 
رفته و پس از چندی به بمکان رسیده. 

۳.در کتاب «راهنمای قطغن و بدخشان که ملخص سفرنامه سپهسالار و وزیر جنگ افغانستان محمد نادرخان است که 
در سنه ۱۳۰۳ هجری شمسی در کابل طبع شده شرح این ناحیه و نقشة آن مشروحاً دیده می‌شود و بنابه نگارش آن 
کتاب و نقشه‌های آن درا یمکان درا ممتدی است مشتمل بر قریب ۱۲ قطعه آبادی که از سمت جنوبی فصب جرم به 
طرف جنوب ممند می‌شود. فصبهٌ جرم فعلا قصبهٌ معروفی است که در نفشه‌ها دیده می‌شود و در جنوب فیضآباد 
مرکز و حاکم‌نشین کنونی ولایت بدخشان به مسافت شش الی هفت فرسخ واقع است. بلوک یمکان به عنوان «تکاب 
یمکان» از مضافات جرم محسوب است و مشتمل بر ۲۳ قشلاق است که جمعا ۲۶۸۰ خانه و قریب بیست‌هزار نفر 
نفوس دارد (برحسب ادعای محمد نادرخان) و مولف گوید از قصبا جرم تا دهان «تنکی کران» بمکان گفته می‌شود. 
یکی از فری و آبادانی‌های بمکان که در وسط دره و در فرب معدن لاجورد واقع است موسوم است به وزارت حضرت 
سبد»و احتمال دارد قبر ناصرخسرو باشد.اهالی اطراف جرم اغلب مانند تکاب وردوج و اهل درامنجان به قول مژلف 
کتاب شیع آغائی خانی (بعنی اسمعیلة آقاخانی) هستند. خوداهل درا بمکان را گوید زبانشان فارسی و مذهبشان 


سمی آشتته 


۳۴ دیوان ناصر خسرو 


کوه‌ها در نزدیکی بدخشان که به واسطه صعوبت مسالک آن احدی را قدرت تسخیر آن نبوده و از فرار 
معلوم تا آخر عمر در این قصبه مستقر و به ادارة کار دعوت فاطمی در خراسان مشتغل بوده است. 
تصرف قلاع محکم و صعب‌المنال در قلل جبال ظاهراً در آن اوقات یکی از نقشه‌های دعات فاطمی در 
شرق بوده و احمد ین عبدالملک‌بن عطاش که خود و پدرش هردو معاصر و همقطار ناصرخسرو و 
حجت اصفهان و آذربایجان بودند در شاهدز اصفهان و حسین فائنی در فهستان و حسن‌بن صباح 
(که دو سال بعد از وفات ناصر قلع الموت را گرفته و کارش بالا گرفت) در رودبار" نیز فن جنگی 
پیشرو دانشمند و حکیم خود را تقلید می‌کردند. دبستان‌المذاهب گوید خوف و هراس بر 
ناصرحسرو استیلا بافته در جبلی از جبال بدخشان نهان گشت. حاجی خلیفه در نقویم‌التواریخ فرار 
ناصر را از بلخ و ورود او را به یمکان در سنة ۴۵۶ ثبت می‌کند.اين تاریخ برای روج یا فرار او از بلخ 
درست درنمی‌آید. چه فبل از تالیف کتاب زادالمسافرین در سنه ۴۵۳ وی را از خانمان حویش رانده و 
آواره کرده بودند ". چنان‌که در آن کتاب گوید «... نا جهّال امت که ما را بد دین می‌خواندند و پرما 
غلبه کردند و از مسکن وشهر خویش ما را براندند سوی کسانی که از عقلا مرابن کتاب ما را تأمل 
کنند نکوهیده شوند» ولی شاید تاریخ مزبور برای ورود او به یمکان صحیح بائد اگرچه اته را عقیده 
برآن است که اين تاریخ را حاجی خلیفه یا صاحب مأخذی که آن مزلف از او احذ کرده است از 
«سرگذشت شخصی» یعنی تاریخ زندگی مجعول منسوب به نخود ناصر به حساب استخراج کرده 
است. بعنی جون در آنجا ذکر شده که ناصر بیست و پنج سال در یُمکان ماند این مدت را از ۴۸۱ سال 
که تاریخ وفات اوست تفریق کرده و مبداً ورود به یمکان را تعیین کرده است که در این صورت 
بی‌اعتبار خواهد بود. 
از آن طرف اه از بیت ذیل که از روی یک نسخ خطی نقل می کند: 
چون فکندندم در اين زندان و بند . زیر بار تن بماندم شصت سمال 


استدلال می کند که ناصر خسرو در ورود به یمکان شصت ساله بود یعنی در سنة ۴۵۳ با ۴۵۴ به 


۱. بنابر آنچه از عبارت جام‌التواریخ مستفاد می‌شرد. حسن صباح در جرانی خود ناصرخسرو را ملاقات کرده بود 
(شاید در موقع عودت‌ناصر از مصر )وبا به هرحال از طرف وی به طر یقَهٌ اسمعیلیه دعوت شده بوده‌است. 

۳.بیت ۱۷ و ۲۱ صفحه ۲۲۳ دیوان‌نیز می‌رساند که ناصر در شصت‌سالگی یعنی در سنه ۴۵۲ دوراز وطن خود برده 
است.این فرض نیز به خاطر می‌رسد که اخراج وی از بلخ متعاقب وفات چغری بیگ برادر طغرل و پدر آلپ‌ارسلان که 
برادر ناصرخسرو در خدمت او بود واقع شده باشد چه جانشین وی آلپ‌ارسلان در حمایت مذهب سنت خیلی 


متعصب بود. 


شرح احوال ناصر خسرو ۵ 

آنجا رفته است. علاوه براین ابیات ذیل را از قصیدة صفح ٩۷-۹۶‏ دیوان که گوید: 

ارجو که زود سخت به فوجی سپید پوش ‏ . کینه کشد خدای زفوجی .نسیه: سلب 

وان آفتاب آل پیمبر کند به تیم خون پدر ز گرسنه عباسیان طلنی :۱ 

9 0 

وز حون خلن خاک زمین حلهگون‌شود . از بهر دین حق ز بغداد تا حلب 
نا آنجا که گوید: 

وز مغرب آفتاب چو سر زد مترس اگر ‏ بیرون کنی تونیز به یمکان سر از سرب 

اشاره به تسلط ارسلان بساسیری در بغداد و اظهار بیعت فاطمیان می‌داند که اگرچه با دخول 
سلطان سلجوقی طغرل‌بیگ به بغداد در سنة ۴۵۱ آن ناثره حاموش شد باز ممکن است که خبر 
استیصال طرفداران فاطمیان در بغداد هنوز تا سنة ۴۵۲ با حتی ۴۵۳ به بد حشان نرسیده بوده است " و 
به این دلایل و فرائن دیگری که ظاهرا از لفظ «شادیاخ» در نسخه دسترس او از دبستان‌المداهب 
استخراج کرده اته صربحاً ادعا نموده که اصرخسرو از بلخ گریخته در نیشابور در عزلت و انزوا به‌سر 
می‌برد تا وقتی که در سنذ ۲۵۲ یا ۴۵۳ از آنجا نیز مجبور به حروج شده و به یمکان رفت. نگارند؛‌این 
سطور گمان می‌کند که با آنکه بیرون کردن ناصرخسرو از بلخ قطعاًفبل از سنة ۲۵۳ واقم شده دلیل 
کافی و فوی بر رد فول تفویم‌التواریخ که ورود ار را به یمکان در سنه ۴۵۶ قرار می‌دهد در دست 


۱ این حدس با سیر و انتشار سریع اخبار و مخابرات در آن زمان در عالم اسلامی که دلایل زیادی برآن موجود است منافی 
است. علاوهبر آن در همان فصید» که اببات فوق مندرج است اشاره به گرفتن فاطمیان مکه را (ص ۷٩س‏ ۱) شده 
که شاید مقصود از آن تصاحب مکه باشد در سنه ۴۵۵ از طرف علی‌بن محمد صْلیْحی که پیرو فاطمیان و صاحب 
دعرت ایشان در یمن بود و پس از آنکه در سنه ۰ آن مملکت را (یمن) به حیطة نفوذ و حکم خود درآورد کارش 
بالا گرفت تا مکه را نیز عافبت تصرف نمود. ولی بیشتر احتمال دارد که اشاره به گرفتن ثانوی بعنی استرداد مکه باشد 
در سنذ ۲۶۷ (ابن ابی‌هاشم که تابم خلفای مصر بود در سنه ۴۶۲ بیمت عباسیان را قبول کرد و خطبه به نم ایشان 
خواند ولی در ۴۶۷ باز به اطاعت مستنصر بر گشت و خطبه به نم او کرد و به فول زبدهالنواریخ این فترت و انقطاع 
خطب فاطمیان در مکه چهارسال و پنج ماه طول کشید) خصوصا که اين امید غلبه.فاطمیان به بغداد و برانداخثن 
عباسبان از احکام نجومی فوت می گرفت که از قران علویین (زحل و مشتری) در یکی از بروج مثلثذ خاکی حکم به 
این مسئله می‌کردند چنان که شرح آن بیاید و اين نوع فران دوبار متوالی در ۲۶ جمادی‌الاولی سن ۴۳۹ و در ۷ 
ذی‌القعدا سنه ۴۵۹ اولی در برج جدی که خاکی است (در ۵ درجه و ۱۴ دقیقه) و درمی در برج سنبله که باز خاکی 
است (در ۲۱ درجه و ۳۳ دقیقه) واقم شده بود چنان که دخویه در جدول منضم به یادداشت‌های خود در باب فرامطه 


بت کرده‌است. 


۳ دیوان اصر خسرو 


نیست ".و هیچ فصیده‌ای به‌نظر نرسیده که اسم یمکان و سن ناصر در آن جمع شده باشد. 
جامع‌التواریخ و دبستان‌المذاهب افامت ناصر را در یمکان ۲۰ سال شمرده‌اند که در آن صورت هجرت 
وی به آنجا بر فرض وفات او در سنه ۴۸۱ به سال ۱ ۴۶ می‌افتد و اين فقره با افرال حود او که در شصت 
و دو سالگی خود از بمکان حرف می‌زند منافی است. خود شاعر در یکی از قصابد خود گوید «پانزده 
سال پرآمد که به یمکانم» که دلیل توقف طولانی وی در آنجاست. و چنان که معروف است همانجا نیز 
وفات یافته و مدفنش مدت‌ها در آنجا معروف بوده و به فول بعضی سیّاحین هنوز هم در آنجا مردم قبر 
او را نشان می‌دهند. دولتشاه نیز گوید: «فبر شریف حکیم ناصر در درف یمکان است که آن موضم از 
اعمال بدخشان است» و عجب آنکه از تأثیر دعوت آن حکیم سخنور و صاحب نفس هنوز در خود 
بدخشان و نواحی مجاور آن خطه و در خوفند و فرانکین و ساری قول و خان و باسین و همچنین در 
یکی از نواحی بلخ و در دره‌های جلالآباد و کمار در کافرستان(؟ شاید کنر)و ظاهرا در بخارای کهنه 
نیز اسمعیلیه وجود دارند و شاید امروز وجود جماعت اسمعیلیه در اطراف نیشابور نیز ارتباطی با 
تعلیمات و تلقینات آن حکیم داشته باشد چه اگر افامت ناصر حسرو در شادیاخ نیشابور و اشتغال او به 


تا و 


دعوت. مدرک صحیحی داشته باشد در آن صورت بازماندن اثری از آن تلقینات بعید نیست. 
مخصوصاً قسمت بزرگی از اسمعیلیانایران ناصرّه نامبده می‌شدند به نسبت ناصرخسرو چنان که 
صاحب کتاب بیانالادبان که چهار سال بعد از وفات ناصر خسرو (یعنی در سنه ۴۸۵) تألیف شده و 
خود معاصر ناصر بوده گرید الناصرية اصحاب ناصر خسرو و او ملعونی عظیم بوده است و صاحب 


تصانیف...» و نیز گوید ... به یمکان مقام داشت و آن خلق را از راه بسرد و آن طریقت او آنجا برحاست.» 


اخراج ناصر حسرو از وطن خود و سختگیری و تهدید و بدگوئی و نفرین و طمن و لعن و 
هر گونه که به او وارد آمد او را خیلی متأثر نموده و از این ستم‌ها و مظلرمیت وبیجارگی و آوارگی و 
محبوسی خود در تنگنای درة بمکان اغلب می‌نالد و از جفای روز گار و بدحالی و سختی زندگی و 
بی‌خانمانی و تنهائی و ناراحتی خود در آن «زندانه و مخصوصاً از غربت شکایت دلسوز می‌کند و 
اغلب از اینکه حتی دوستان و حویشان وی نیز از او بریده‌اند حیلی اظهار تألم می‌کند و نیز از اینکه 


۱ بلگه بالعکس شکایت سخت و نله ار از سال شصت و دوم عمر خرد واینکه گرید::با شصت و دو سالم حصومت افناد 
از شصت ردو گشت زار حالم» (ص ۳۴۹ س ۸دبوان) مژید احتمال بناه بردن‌ار به بمکان‌در ۶۲ سالگی بعنی 
۶ است که سخت نرین ابام زند گی او هم‌از حیث ننهانی و درماندگی و بدحالی از آنجا شر رعمی‌شرد. 


شرح احوال ناصر خسرو ۷ 


بعد از وی حال «دیار» ار یعنی بلخ و خانذ او در آنجا و باع‌ها و عماراتش و برادرش و دوستانش چگونه 
شده و آیا هنوز آن‌آبادی‌ها ِِِ با راب و باشیده شده اظهار نگرانی می کنذ وبه ومپیله باد به 
قوم خود پیام می‌دهد و با آنها بث ی کرده و از درددل و حال زار خود خبر ۷ 
بس از جلای وطن جندی مانند ده تفر ورد زد 
دلفکار شده ولی با وجود این همه‌جا گوید 0 
را تحمل می‌کند ورنه عاجز از تحصیل جاه و عزت نیست و اگر از راه خود بررگردد همه گونه عزت و 
مقام در پیش امراء وی را مسلم است و گاهی هم اظهار امید می‌کند که‌«دین ح» غلبه کرده شوکت و 
یر ادا 

ظاهراً مادامی که در اوایل امر حقیقت حال و کار و عقاید او معلوم و معروف نبوده به واسطة 
معروفیت و فضل و مقام علم و سخنوری که داشته میان خاص و عام محترم بود ولی بعد از اطلاع مردم 
و فقها بر حقیقت حال او از وی رمان شده و دوری جسته و حذر کردند و حتی چنان که از یک بیت 
مستفاد می‌شود گوبا مخصوصاً همان کسی با کسانی که به انکار وی برخحاسته و طعن بر وی کرده و 
شاید باعث فتنه شدند سابقاً با او مراوده و اتصال داشتند. در واقع آنچه از اشعار او استنباط می‌شود 
حالت مطرود و مبغوض بودن او از طرف پیروان مذهب غالب و رسمی چندان کمتر از آنچه در انسانة 
راجم به حکایت کفشدوز نیشابور و در سر سوفار آوردن قطعة گوشت شاگرد ناصرحسرو در 
«سرگذشت شخصی» مجعول ذکر شدء نبوده است و شبیه به حالت مرندهای تکفیر شده و مهدورالام 
پنجاه سال قبل بود. خلیفة عباسی در بغداد و خان ترک در کاشغر به او بد می گفتند امیر خراسان و 
«شاه سجستان و میر ختلان» از او متفر و «ترک و نازی و عراقی و حراسانی»دشمن او بودند و مردم«ز 
نام و نشان وی سخت می ترسیدند» و مانند «مارگزنده» از او هراسان بوده و دوری می‌جستند .و در واقع 
امرای ترک و فقهای سنی ظاهری و پیروان خلیفة بغداد و عامه ناس به قول معروف سایة او را با 
شمشیر می‌زدند و بر سر منابر او را لعن می‌کردند و وی را «رافضی و فرمطی و معتزلی» خوانده 
مهدورالام می‌دانستند و صد هزاران دشمن پیدا کرده بود. و به قول خودش در خراسان کسی نماند که 
قصد جان و مال او را نکرده و همه گونه آزار براو روا نداشته باشد. و «آزاد و بنده و پسر و دختر و پیرو 
جوان و طفل به گهواره» وی را «نشانة بیغاره» یعنی سرزنش و نکوهش کردند و لهذا «از اهلل خراسان 


۱.برفسور دخویه را عقیده آن است که همذ‌این امیدواری‌ها از فران زحل و مشتری در یکی از بروج مشلثة خاکی ناشی بوده 
که در مصر و لحسا و ایران آن را دلیل پر زوال و انقراض دولت عباسیان می‌دانستند. این نوع فران به قول وی در سنة 
۹ در برج جدی و در سن ۴۵۹ در برج سنبله وائع شد. 


۸ دیوان ناصر خسرو 


صغیر و کبیر» می‌نالد و «فلیل و کثیر» آنها را دشمن خود می‌خواند. معذلک از اشارات اشعار او 
همه‌جا استنباط می‌شود که گوثی دشمنان او از حکام و رجال خراسنان, از اینکه چنان حکیم فاضل و 
دبیر شاعری طریقة بدعت گرفته و به این جهت از دست آنها رفتهمتأسف بوده‌اند و به فول خودش 
«رجال خراسان گاه و بیگاه عشاق مقال» او بود‌اند و شاید اغلب وی را به ثرک طربقة حود و عودت به 
وطن دعوت کرده و وعد؛ همه گونه عزت و مقام و تقرب درگاه به او می‌دادند ولی وی با وجود نهایت 
اشتیای به دیدار وطن و تألم بی‌اندازه از هجران آن و غربت چنان که از حسبحال و آهو نله دلسوز او در 
این باب دیده‌می شود محض تبات و پافشاری در دین به عودت تن درنمی‌داد. 

بعید نیست که ناصرخسرو در زمان توقف در بمکان با جمعی از پیروان خود آنجا نفوذ و مقام 
رباستی داشته است و شاید همین فقره موجب اسناد سلطنت به او شده و حتی آثارالبلاد او را پادشاه 
بلخ می‌خواند که به سبب خروح اهل بلخ بر او در بمکان که قصبه حصینی در مبان کوه‌ها بود نحصن 
اختیار کرد و نیز گوید وی در آنجا باغها و فصور و حمام‌هائی ساخته بوده و شرحی مفصل از اين 
حمام‌های عجیب طلسم‌آسا و جادوآمیز ذکر نموده و گوید نظر به روابت حسام‌الاین ابوالیّد بن 
اللعمان هنوز این حمام‌ها در دست اعقاب ناصر خسرو هستند " .ابیاتی نیز در دیوان مشعر بر شاخحص 
بودل وی در بمکان هست و مکرر در اشعار حود از یمکان توصیف می‌کند و آنجا را دبستان حکمت و 
معرفت می خواند. با وجود اين نقریباً همه‌جا خود را میان کوه‌ها در دره و غار و زندان سنگی و حصار 
و کوهسار پر از سنگ و خار یمکان که آن را «زندان سلیمان» و زمین تنگ و حشک دره و جبال و تلال 
پر از خار و غار می‌نامد مغلوب و مقهور و مسجون و محصور و محبوس ر مهجور و «متواری و نهان؛» 
و «معزول و پنهان» و مفلس و رانده و تنها و هزیمتی و پناهنده و خوار وزار و «بیچاره و مانده در 
حصاره و بی مونس و بی‌زوار و بی حویش و یار نحوانده و از تأثیر غربت و دور افتادن از وطن و شهر 
خویش و تنهائی و بی‌مونسی و بی‌باری نالا تلخ می‌کند. و مسلم است که در بمکان اگر هم امنیتی 
داشته رفاه حال و عرٌ و نعمتی نداشته است. چنان که خودش صریحاً در اشعار خود می‌گوید که آنجا 
مفلس و بینوا بوده و مال و منال نداشته و وی را آنجا فوم و خویش و آشنائی هم نبوده و فقط فرار از 
دست دشمنان وی را به آن در؛ خشک و کوه و تلّ بی‌طراوت کشانبده که با هم سختی‌ها ۲ 
گرفتاری‌های طافت‌فرسا ابن حسن را داشته که از تسلط دشمنان و امرای خراسان در آنجا ایمن بوده و 


۱ آثارالبلاد در مادا یمکان ازآفلیم رابع- محتمل است که افانه ملطنت از عنوان «شاهه که انباع او بعدها مانند صوفیه به 
مرشد خود داده بودند ناشی شده باشد و با آنکه‌از بعضی اشعار او که بر سبیل مجاز و اظهار بی‌نیازی خود را شهریار 
و پادشه می‌خواند استنباط شده, 


شرح احوال ناصر خسرو "۲ 


آنان دسنرس به او نداشتند ‏ .و وی از ترس آزار و لجاج و غوغا و بلکه سوء فصد مخالفین به رعایت 
حزم از آن دره هیچ بیرون نمی‌آمد و قدم به حارج عموماً و به خراسان حصوصاً نمی گذاشت ". حتی 
گاهی در بعضی اشعاربه گرسنگی و برهنگی خود نیز اشارهمیکند و چنن که گفته خود را ههار 
زندان تنگ و درة غارآسا که هیچ نو اسباب راحت و نعمت و حتی مزرعه و کشت و کاری همنذأثته 
«به بند سخت گرفتار» و «مسجونه و در زحمت و عذاب نشان می‌دهد که کسی به آق نمی گذرد و 
وی تنها و پریشان مانده. ولی ظاهرا به کلی درویش و محتاح هم نبوده است. اغلب هم خود را در 
یمکان در غار مقیم خوانده و حال خود را در آن تشبیه به اختفای پیغمبر در غار می‌کند و بعضی 
اوقات هم «هجرت خود را بدانجا نشبیه به هجرت آن حضرت و با تبعید سلمان فارسی از طرف 
عمربن الخطاب می‌نماید و از طول اقامتش در یمکان خود را مثل نهالی می‌شمارد که از خاک کنده 
شده و در سنگ یمکان دوباره ريشه انداخته باشد به حدی که از نسبت قبادیانی به نسبت یمکانی 
تبدیل شهرت کرده و عمر خود را در آن درة شک و ننگ و پراز خار و سنگ به‌سر برده است. 
«سرگذشت شخصی) افسانه‌آمیز کلانتری را رئیس قصبة بمکان می‌نویسد ولی در موضع دیگر 
جهانشاه‌بن گیو نامی را پادشاه یمکان می‌نامد ". اینکه تذکره‌ها و «سرگذشت شخصیی» ناصرخسرو 
را واقعاً در مغاره‌ای ساکن می‌پندارد که بهگیاه تغذیه می کرد باید مبالغه باشد که‌از عبارات اشعار وی 
استخراح کرده‌اند ورنه دلیل صریحی برای این ادعا در دست نیست بلکه بالعکس در بعضی ابیات 
حکیم اشاره به عمارت و آبادی «مسکن)» خود می‌کند و از آن اشارات چنین استنباط می‌شود که در سنه 
۵ قسمتی از آن محل خراب شده بود ولی پس از یک‌سال باز به کمال آبادی رسیده بوده است. به‌اين 
مسکن اسم خانه نمی‌دهد ولهذا نصور می‌شود که مقصود خانة او در بلخ نبوده ولی از یمکان نیز 
صحبت نمی‌کند و سبب خرابی را هم که آفت طبیعی مانند زازله و غیره و يا دست دشمن بوده ذکر 


۱.دیران ص ۴۵۸ س ۱۸ - ص ۴۷۴ س ۷ سب خروج حوزا بمکان از داثرا تسلط سلاطین سلجوقی برای نگارنده 
درست معلوم نیست و شاید ملوک بدخشان تابع سلاطین خراسان نبوده‌اند. دوری آن خطه از بلخ و مرو نیز مزید این 
فرض است. جه مسافت یمکان نا بلخ بیشتر از مشصت فرسخ است و اين فاصله با وضع طبیعی کوهستانی بسیار 
ناهموار آن سامان دلیل کافی برای دوردستی آن نقطه در آن زمان می‌شود به حدی که ناصرخسرو دیگر از بلخ خبر 
نداشته که عانه و باغش باقی و برادرش زنده است یا نه, 

۳۲ . یکبار صحبت از بیرون کردن پای خرد از گلیم و خروج برای استقبال یکی از دوستان حود که از حج برمی گشت 
می‌کند (ص ۳۰۷ س ۱۳). 

۳ در کتب تواریخ از میران بدخشان سخن می‌رود. محمد نادرخان نیز در کتاب خود در ضمن تاریخ بدخشان از این 
میرها ذکر می‌کند. 


ِ دیران ناصر خسرو 


نمی کند. 

شکی نیست که ناصر خسرو در همان زمان خود خیسلی معروف و مشهور بوده و صیتِ علسم 
و فضل و حکمت و همچنین دعوت او به طریق اسمعیلی و تشیع همه‌جا رسیده بود و با وجود طعن به 
دین ار عاص و عام به فضل و حکمت او معترفت بودند و حتی گاهی انحراف او را از دین به فضل مفرط 
نیت دادن در شعر نا شرفت عفام بلندی داشت و با آنکه غزل‌سرائی و مدبحه‌گوثی و 
هجو و هزل شعرای زمان را سخت تقبیح و خود از این کار به شدت تبری می‌کند» خود فن شاعری و 
دبیری را که هنر خود و حرفت فدیمش بود بی‌معنی نمی پندارد و گاهی می‌ستاید ولی این دو فن را 
علم و هنر ندانسته پيشه می‌خواند و به خود اسم شاعر نمی‌دهد و شعر را به تنهائی فخر خود 
نمی‌داند و نقط شعر زهد و طاعت و پند و حکمت و یا منقبت اولیای حق و با مصیبت وارده بر ائمه را 
ممدوح می‌داند. و خود نیز گوید که اغلب اوفات خود را صرف انشای اشمار و خطب در دو زبان و 
«مناثب و مقتل» و تصانیف و جواب سوالات وارده و نوشتن دعوت‌نامه‌ها که به قول خحود هر ساله یکی 
به اطراف ولایات می‌فرستاد و نشر حکمت به نظم و نثر می‌نموده است و خود فوق‌العاده به بلندی 
اشعار خرد و قوت طبع و سخنوری خویش در نظم و نثر فارسی و عربی معتقد و به پایٌ علم و 
حکمت خود مفتخر بوده خصوصاً بعد از عودت از سفر مصر که به قول حودش پایه علمش یک بر 
هزار بالا رفته و نسبتی با زمان سایق نداشته است. نظم و نثر او در زمان خودش پیش دوست و دشمن 
مطلوب و مرغوب بوده و وی خود را در عهد خود در کتاب بگانه و بی‌نظیر می‌دانسته است؛ 
چنان که درنظم عربی خودراباجریروبحتری وحسان ودرنظم فارسی بارود کی وعنصریمعادلمی‌شمارد. 

ناصرخسرو در مژلفات و اشعار خود از خیلی از حکما و علماء و ادباء و شعراء اسم می‌برد 
که بعضی از آنان را خود ندیده و زا قتضا بلقت کرو ات از 0 سای زا 
(گذشته از پادشاهان تاریخ قدیم مانند ساسانیان و فراعنه و غیره) از یعفوب‌بن لیث صفار و سلطان 
محمود و مسعود غزنوی و ابراهیم بن سیمجور و ابوصالح جیل جیلان جستان‌بن ابراهیم مرزبان دیلم 
و ابومصور وفسودان‌ین محمد پادشاه آذربایجان و ابرنصر احمد نصرالدوله امیر احلاط و قسمتی از 
آسیای صغیر و پسر ابوکالنجار دیلمی و خلف‌بن احمد و غیره و همچنین از طغرل و چفری 
سلجوقی چنان که گذشت و از حکما از بحبی نحوی و محمدبن زکربای رازی و ایرانشهری" و 


۱ اين حکیم بزرگ ظاهرا همان ابوالعباس ابرانشهری است که بیرونی نیز در کتاب الاثار الباقية از ار مطالبی نفل مي کند . 
خود ناصرخسرو به او معتفد بوده‌و اسم او را به تمجید می‌برد و از کتب او به نام جلیل و اثیر مطالبی نقل می کند . 


شرح احوال ناصر خسرو ۳۱ 


بریعقوب سکزی" وابن‌سینا" و همچنین از خیلی از حکمای بونان و از صوفیه از بایزید بسطامی و 
ذاُ مصری و ابرهيم ادهم همشهری خود واز شعرای عرب چنان که گفته شد از بحتری و نابغه و 
جرپر و حسّان و ابوالعلاء معری و از شعرای فارسی باز چنان که گفته شد از رودکی (که گاهي انلو 
صریحاًاسم برده‌و گاهی مانند دفیقی او را ه کنایة یره چشم شاعر روشن‌بین» می‌ستاید )و از آشعار 
زهد و پند او بهنیکی یادمی‌کند " و اهوازی (که هویت او درست معلوم نیست) و عنصّی و ذیّفی و 
منجیک و قطران (که وی را شخصاً در تبریز ملاقات کرده) و کسائی مروزی اسم می‌برد و مخصوصأاز 
این شاعر اخری بیشتر از همه سخن می‌راند و نا او مفاخره و مباهات میکند و ظاهرا بودن کسائی از 
مرو که مقر ایام جوانی ناصر بوده و این که به فول تذ کره‌ها «اکثر اشعار او در زهد و وعظ و در مناقب 
اهل‌بیت نبوت» بوده و شاید هم ناصر اواخر ایام کسائی را درک کرده باشد چه تاریخ وفات کسائی 
معلوم نیست (ولادتش در سنه ۳۴۱ بوده) علت رقابتی که از اشعار ناصر نسبت به کسائی با وجود 
فرب مشرب احساس می‌شود شاید آن بوده است که کسائی برحسب روایات شیعه اثناعشری بوده و 
ناصرخسرو اسمعیلی. عجب است که ناصر خسرو نه از فردوسی اسم می برد و نه علامتی در آثار کتبی 
او از اطلاع وی بر شاهنامة فردوسی دیده می‌شود و اگر آنجه دیباچه بایسنفری شاهنامه از سفرنامة 
ناصرخسرو راجم به رباط راه طوس که از وجه صلهُ فردوسی ساخته شده نفل می‌کند و در نسخه‌های 
سفرنامه که فعلا در دست است مذ کور نیست بی‌اساس بوده باشد "؛ دیگر هیچ دلیلی براین که ناصر 


۱. این شخص که مژلف کتب چندی به نام سوس‌البقا و رسالةباره و کشف‌المحجوب بوده: هرا یکی از حکمای پیرو 
طریقهُ اسمعیلی و تابع خلفای فاطمی برده و ناصرخسرو شرحی از عفید؛ او در مذهب نناسخ را در زادالمسافرین ذ کر 
کرده. اسم کتاب سرس‌البقا که به ار نسبت داده شده نیز مزید اسمعیلی بردن ارست. چه ان کلمه از اصطلاحات آنها 
بوده و گاهی به جای کلم اساس برای وصی پیفمبر استعمال مي کرد ند . 

۲. آنچه از کتب ناصرخسرو ظاهر می‌شود . وی ابوعلی سبنا را که در سنه ۴۳۸ بعنی در ابام جوانی ناصر وفات کرده بود 
شخصا ملاقات نکرده ولی به فلسفة او آشنا بودهاست. 

۳. از يك مصراع منسوب به رودکی که گوید «اندر جهان به کس مگرو جز به فاطمی» زلباب الالباب) بعضی این‌طور 
استنباط کرده‌اند که وی نیز مانند ممدوح خود نصرین احمد سامانی به مذهب اسمعیلی تمابل داشته است. اگر این 
حدس صحیع باشد در ابن‌صورت ذکر خیر ناصر از او موجه می‌شود . لکن نگارنده نمی‌داند که قبل از اشتهار خلفای 
مفرب به نسبت «فاطمی» ابا لفظ فاطمی به اسمعبلیه اطلان می‌شد با نه. 

), اگرچه در نسخ چایی شاهنامه در دیباچه تاریخ عبور ناصرخسرر را از رباط مزبور سنه ۴۳۸ می‌نویسد و این با ترئیب 
تاریخی مسافرت ناصر منافات تاربخی دارد , لکن در نسخه‌های قدیمتر سنه مزبور ۴۳۷ دیده شده که با همان اوقات 
سفر ناصر از راه طوس به نیشابور مطابق مي‌آبد و چون قرائن دیگری نیز براینکه نسح موجود سفرنامه ناصرخسرو 
تلخیص نسخة اصلی سفرنامه است موجود است. لهذا بعید نیست که تفصیل منفول در دیاچذ شاهنامه صحیع بودهو 


در نسخه اصلی رجود داشته است. 


۳۲ دیوان ناصر خسرو 
فردوسی را می‌شناخته در دست نداریم. 


عقاید و اخلاق ناصر 

عقاید ناصرخسرو کاملا مطابق طربقة بان اسمعیلیه و آراه پیروان خلفای فاطمی مصر و 
مغرب است که آنها را در کتب قدیمه گاهی هم شیعذ سبعیّه و دشمنان آنها آنان را ملاحده و قرامطه 
می‌نامیدند ولی به معنی تام کلمه فرمطی نبوده و در سفرنامة خود از فرامطُ بوسعیدی لحسا به لهجة 
طعن حرف می‌زند. وی چنان که از کلمات او برمی‌آید بعد از عودت از مصر خیلی زاهد و پارسا و 
متقی و عابد بوده شراب نمی خورد و به نماز و روزه مداومت داشته و بلکه به درجة ریاضت شائه و به 
قول خودش «ترک حلال» در زهد مبالغه و به احکام شرعیه و واجبات و مستحبات مواظبت می کرد و 
در سفرنامه به ترک مال دنیا تصریح و در بیت ۲۱ از صفح ۱۳۲ دیوان به دست شمتن از لذات دنیا از 
روزی که از نهر فرات عبور کرد (یعنی به قلمرو فاطمیان قدم گذاشت) اشاره‌می کند. 

چنان‌که ذکر شد باطنیة اسمعیلیه به هفت درجه مراتب فائل بودند که از بالا به پائین به 
اصطلاحات_ناطق" و اساس "و امام " و حجت و داعی و مأذون و مستجیب نامیده می‌شد و 
ناصرخسرو درجات پائین را سبر کرده و به مرتبا حجتی رسبده و یکی از حجت‌های ۱۲ گانه * شده 
بود که تالی اما زمان" شمرده می‌شدند. در اشعار خود اغلب به اين مراتب اشاره می‌کند؛ ولی این 
مسئله کهآ او قبل از سفر مصر در چهل و چهار سالگی چه مذهبی داشته درست روشن نیست, 

دبستان المذاهب ارتباط ناصرخسرو را با ملاحدة الموت رد و نفی می‌کند و اين معنی علاوه‌بر 
اینکه تأسیس حکومت حسن صباح در الموت مه سال بعد از وفات ناصرخسرو به عمل آمد دلیل 
دیگری هم دارد و آن پیروی اسمعیلیان الموت است از نزار پسر مستنصر که برخحلاف مذهب رسمی 
دربار مصر بود که پسر دیگر مستنصر را که مستعلی باشد به خلافت و امامت شناختند و به همین 
جهت حسن‌بن صباح طریقه حود را که نزاری باشد «دعوت جدبده» اسم داد. 


۱. شش بیغمبر اولوالعزم به زعم ابشان و قائم که محمد بن اسمعیل باشد . 

۲ وصی فرکدام از آن هفت ناطق که از آن جمله در اسلام حضرت علی است- گاهی به جای اساس «سوس» نیز مصطلع 
بوده است. 

۳ امام هر زمان که در عهد ناصر مقصود خلفای فاطمی مصر بوده و آنان این مقام را داشتند . 

4. به همین ۳ حجت در صفح ۳۹۲ س ۱۰ دیران‌اشاره‌می کند. 

۵. در اين مورد مقصود المستنصربالله خلیفه فاطمی است. 


شرح احوال ناصر خسرو ۳ 


اقه در بیان عقاید ناصرخسرو و ارتباط آن با عقاید اخوان الصفا و فارابی و ابن‌سینا و صوفیه با 
دلایل کافی از کلمات خود او شرح مفصلی نگاشته که نقل آن موجب طول سخن می‌شود: .. 

در اين که ناصرخسرو بعد از قبول دعوت فاطمی در تشیع به آل علی و حبّ اهل بی از رنض 
خلفای ثلثه و باد از وقعة کربلا و اظهار حزن ابدی و ماتمداری از آن واقعه و دشمنن باجرشتان وب 
بهاندازف یک شیعی عهد صفویان متعصب بوده شکی نیست و دیوان او پر است‌از افعازطنن صریح‌و 
حتی لعن بر خلفای ثلثه و عايشه و امویان و مخصوصاً عباسیان و ابرحنیفه و شافعی و مالک و 
احمدبن حنبل و همة اهل ست و علمای آنها (کهآنها را ناصبی می‌خواند) و انواعآثار توی و تبزی 
مگر در بعضی موارد نادره که بهابویکر و عمر چندان اظهار بغضی نمی‌کند و حتی در بعضی ابیات 
نسبت به آنها قدری معتدلانه حرف می‌زند. ظاهراً در اینکه او قبل از سفر مصر اگر هم احساسات حبٍ 
اهل بیت رسول داشته شیعه و به طریق اولی پیرو فاطمیان نبوده شبهه‌ای نباید باشد» چه وی اغلب از 
ضلالت و گمراهی و باطل گذشتن عهد جوانی خود مکرر در اشعار خود سخن می‌راند و یک‌جا 
صریح گوید «ز پیری برنجست هرکس مگر من (] که از وی رسیدم به آل پیغمبر». ولی بعد از عودت از 
مصر محققاً شیعه و «رافضی» بوده و مردم نیز او را رافضی می‌خواندند و وی خود با کمال صراحت 
خرد را «فاطمی»و مخالفین خود را ناصبی می‌ خواند. 

از معتزله اغلب به عبارات متین حرف می‌زند و به آنها طعن نمی‌کند ولی به اغلب مذاهب و 
طرق دیگر اسلامی و مخصوصاً به آنها که در راسان رواج داشته مانند کرامبّه و حروریه ولالی (؟)و 
حنابله و هم مذاهب ظاهری" بد می‌گوید. حتی بر فرامطذ لحسا هم که طربقه آنها با عفیدة خود 
ناصر فرق زیادی نداشت چنان‌که ذکر شد طعن می‌کند. به دهریان و طبیعیان (به اصطلاح وی 
طبایعیان) و فلسفیان و معطله هم طعن و عقاید آنها را رد می‌نماید. معذلک به خود او نسبت قرمطی و 


معتزلی می‌دادند. 


شمایل شخصی و خانواده 

از شکل و شمایل و لباس و منظر ناصرخسرو چیزی در دست نیست مگر اشاراتی که در اشعار 
خود به تنومندی و کشیدگی قامت خود در جوانی و لاغری و شکستگی زباد بعد از آوارگی از وطن 
۱. ظاهریان به‌طور اعم آنان را می‌گفتند که ظاهر فرآن و احادیث (تنزیل) را گرفته‌اند. برخلاف باطنیان که باطن آنها 


(تاویل) را بیروی کرده و تمام آبات و اخبار و احکام را تاویل مي‌کردند . در دیوان مکرر طعن صریح بر «ظاهری» دیده 
می‌شود . 


زد دیوان ناصر خسرو 


می‌کند و در یک‌جا به عمامة بزرگ خود اشاره می‌کند و در جای دیگر از گیسوهای پلند خود حرف 
می‌زند. 

وی را ظاهراً خانوادة بزرگی بوده و ما از دو برادر او که یکی ابوالفتح عبدالجلیل ناو کنی داشته و 
در خدمت وزیر سلاجقه بود و دیگری همسفر او در سفر حجاز و مصر که «سرگذشت شخصی او را 
ابوسعید می‌نامد اطلاع داریم و همچنین از یک پسر وی که در اشعار خود مکرر به او اشاره می کند. 
ظاهراً پدرش در جوانی او فوت شده بود چنان‌که از اشاره به نصیحت او در ابام جوانی مستفاد 
می‌شود. اقارب وی هم ظاهرا اغلب به سبب دعوت او به مذهب اسمعیلی یا بیم از خصومت مردم و 
عز و جاه خودشان از او دوری گزیدند. اگرچه از اين که کتاب وجه دین را مخصوصاً برای برادران و 
خویشاوندان خود نوشته و از یک بیتی در دیوان او استنباط می‌شود کرد که خانواد؛ وی پیرو عفاید او 
بوده‌اند. فراق زن و فرزند و حویشان به او در غربت اجباری خیلی مزثر شده و اين فقره را با تعلق خاطر 
و انس و الفت شدید بهآنها در اشعار خود نشان می‌دهد و از آن زمان که اهل و عیالش با وی بودند یاد 
کرده و گوبد که خوشبختی او نقط با حضور آنان ممکن است. از اين اظهارات معلوم می‌شود که 
هیچکس از خانواده و خویشان او در ایام همجرت اضطراری او با وی نبوده و در بلخ مانده بده‌اند. 
«سرگذشت شخصی» پسرعمی هم از او به نام منصور ذکر می‌کند که وی (ناصر) کتابی از مصّفات 
خود را در موقع وفات خود برای او گذاشت و وصیت کرد که به او برسانند و اگر روایت آثارالبلاد 
صحیح باشد اعقاب ناصرخسرو هنوز در اواسط قرن هفتم دز یمکان دارای املاک ناصر بوده‌اند. 


وفات و فبراو ۱ 
در تاریخ وفات ناصرخسرو افوال مختلف است و اغلب ضعیف و غیر معتبر و روی‌هم رفته 
تاریخ ۴۸۱ که در نقویم‌لنواریخ حاجی خلیفه ذکر شده آفرب اقوال به صحت به نظر می‌آید .و 


۱ عجب آنکه حاجی خلیفه در کشف‌الظنون تاریغ وفات ناصر را سن ۴۳۱ و در تقویم‌التواریخ ۴۸۱ ثبت مي کند . دولتشاه 
نیز در نذ کرةالشعرا ۴۳۱ می نویسد - «سر گذشت شخصی» روز و ماه وفات را روز جمعه از ماه ربیع الاول در غار یمکان 
ثبت کرده ولی تاریخ سال را ذکر نمی کند و فقط گوبد که شمس در اسد و قمر در سرطان بود. اين قرانن نجومی با 
ربیعالاول سنهٌ ۴۸۱ موافقت نمی کند چه در آن وفت شمس در ور و جوزا بوده و چنین نقارن از روی حساب فقط در سنه 
۸ ممکن است ولی چون «سرگذشت شخصی» اصلا ضعیف و غیرقابل اعتماد است مطالب مندرجه در آن چندان قابل 
بحث و ندقیل نیست. به‌طورکلی قرائن داخلی و خارجی احوال ناصر و تاریخ عهد وی مژید صحت رابت راجع به 
تاریخ وفات نیست و بلکه موجب استبعاد است و هیچ قرینٌ قوی برای زندگی او بعد از سنه ۲۶۰ یا منتها ۴۷۰ نیست 
لکن با نبودن روایت و سند دیگری در دست برخلاف آن, رد روایت موجود مشکل است و در مقابل نص منفول جز اظهار 


شرح احوال ناصر خسرو ۳۵ 


مخصوصاً این که مژلف کتاب بیان‌الادیان ناصرخسرو را معاصر خود و در همان زمان «معروف و 
صاحب جریده [جزیره]» می‌خواند ولی ضمناً در مرقع تألیف کتاب (سنه ۴۸۵) از ناصر به عبارت 
«بوده است» حرف می‌زند مژید رفوع وفات وی قبل از تاریختألیف آن کتاب است و همچنین حملال 
مستوفی در تاریخ گزیده که گوید ناصرخسرو فریب صدسال عمر کرد؛ بر فرض وقوع وفاث دل مد 
۱ خیلی مبالغه ندارد حصوصاً که افسانة ۱۴۰ سال عمر که در «سرگذشت شحضذ کر شنده دلیل 
9ص ۰ ۰ ۱ ری ۱ 
این است که از قدیم در حصوص عمر وی مبالغة زیاد بوده است .در مشرق‌زمین رسم أست هرکسی 
که عمر وی از هفتاد و هشتاد گذشت در سن او خیلی مبالغة عظیم می‌شود ولی آنچه موجب تعجب 
است این است که چنان که آقای غنی زاده اشاره می کند اگر وافعاً اصرخسرو به سن ۸۷ سالگی رسیده 
بوده است هیچ اثری از اواخر ایام او در دست نیست و شاید تصیده‌ای که در آن اشاره به توقف 
بانزده‌سال حود در پمکان می‌کند یکی از آخرین آثار اوست و اگر روشنائی‌نامه در 22 تالف شاه 
باشد آن رساله آحرین تألیف موجود اوست ".در صورتی که بنابر روابات مزبور ۲۱ سال دیگر بعد از 
آن زنده بوده است و این مدت مصادف وسعت و انتشار دعوت فاطمی در عراق عجم و طبرستان بوده 
است و ظاهرا بایستی اثری از آن درکلمات ناصر دیده شود. شکایت شاعر رادر بعضی اشعار ود از 
پیری و شکستگی زیاد و ضعف قوی و فتور بدن و باز ماندن از حرکت و خمیدگی؛ قربنة عمر طویل 
تن فرض کرد. 
خرد ناصر خسرو در جندجا از اشعار به سن خود اشاره می کند و از پنجاه و پنجاه‌واند )۳ 
پنجاهو هشت و شصت و شصت‌و دو و شصت‌واند سالگی خود حرف می‌زند و آنجا که اشاره به ۱۵ 
سال اقامت در یمکان می کند (دیوان ص ۳۲۹ س ۱۵ ) لابد سنش از شصت و پنج گذشته بوده است. 
شکایت از پیری و ضعف و انحطاط قوا و تغییر منظر و سفیدی مو و خمیدگی قد و شکستگی و 
لاغری و سستی دندان از شصت شالکی شروع می کند و از سن ۶۲ سالگی شدت می گيرد. 
قبر ناصرحسرو در درا یمکان بوده و ظاهراً هنوز هم آنجاست. چنان‌که ذکر شد قزوینی در 
پ ۱ 
شك و تامل حکم دیگری نتوانیم داد . 
بعد از اتمام نسوید دیباچه نسخه‌ای از دیوان ناصر به خط مرحوم رضا قلیخان هدایت به‌نظر رسید که در ضمن 
دیباچه‌ای که آن مرحوم برآن کاب نگاشته, تاریخ وفات او را به نقل از کتاب شاهد صادق. سنه ۲۷۱ ثبت کرده. کتاب 
شاهد صادق به نظر نگارنده نرسیده ولی ثاریخ روایت شده قریب به عقل است 
1 ممکن است منشا اين مبالفات تحریفی است که در شعر خود ناصر راجع به تاریخ تولاش در بسیاری از نسخه‌ها وائع 
شده و سنه ۳۵۷ نوشته شده است. 
۲. مگر آنکه تلیف رسالذ جواب اسئله را در ۲۶۴ فرض کنیم. 


م1 دپوان ناصر خسرو _ 


آثرالبلاد.انیه و عماراتی به ناصر نسبت می‌دهد و شرحی از حمام‌های شگفت‌انگیز که وی پنا کرده 
ذکر می‌کند که تا زمان خود فرویکیی باقی بوده. 


عقاید ناصرخسرو 

مقصود.از اين عنوان به طور مخصوص عفاید شخصی ناصرخسرو بالخصوص نیست که تا 
اندازه‌ای در صفحات گذشته بدان اشاره شد بلکه به‌طور کلی ولی به نهایت اجمال شرح عقاید و 
اصول آن نهضت دینی است که از فرن دوم هجری شروع به تکامل کرده و در فرون چهارم و پنجم و 
ششم به اعلا درجه وسعت و انتشار خود رسیده آثار سیاسی تاریخی عظیم مانند حکومت فرامطه و 
دولت فاطمیان مغرب و مصر و شام و حکومت الموت از آن در دنیا ظاهر شد و مخصوصاً در مورد 
ناصرخسرو و شرح‌حال او و اشعار و تألیفانش فهم کامل مطالب بدون اطلاع اجمالی صحیحی از 
عفاید اسمعیلیه ممکن نیست. 

مذهبی که پیروان آن در کتب ملل و نحل و تواریخ و سیر بهاسامی و عنوانات مختلف اسمعیلی 
و باطنی و فرمطی و فاطمی و شیعذ سبعیّه و به اصطلاح دشمنان آنها ملاحده ذکر می‌شود؛ شعبه‌ای از 
مذهب شیعه بود که فقط به هفت امام قاثل بودند. بعنی از ائمة ۱۲ گانة شبع اثناعشری؛ فقط تا امام 
جعفر صادق را معتقد بودند و پسر وی اسمعیل را امام هفتم دانسته و دورف امامان را با وی ختم شده 
می‌دانستند. پسر اسمعیل مزبور محمد را قائم موعود می‌پنداشتند و پس از وی امامت را در الاد او 
به ترنیب مخصوصی فائل بودند. مژسس این طریقه خود محمد بن اسمعیل ولی مروج و مجدّد و بلکه 
در واقع مزسس حقیقی شالودة آن عبدالله‌بن مبمون القداح بود که خلفای فاطمی خود را از اعقاب او 
می‌دانستند. 

خلاص عفاید بای این طائفه آنکه" خدای تعالی را بالاتر از حذ صفات دانند و مبد اعلی را 
بعد از خدا عقل کل و پس از آن در درجه ثانی نفس کل دانند و گویند بهتأیید عقل کل و ترکیب نفس 
کل این عالم پدید آمده‌و پس از دو جوهر غلوی که گاهی فقط به تعبیر اول و ثانی از آنها نام می‌برند به 
سه لواحق با سه فرشته فائلند که عبارت است از جذ و فتح و نخان هر پنج‌تا را روی هم پنج حد 
علوی خوانند و گویند که مظهر عفل کل در این عالم انبیای اولوالعزم هستند به‌علاوا قائم که جمعاً 


۱ . اغلب مطالب این فصل از کتاب وجه‌دین و اند کی هم از اشعار دیوان ناصر و رادالمسافرین او اخذ سل . 
۲ . ظاهرا اين سه لواحق رمز از هیولای کل و مکان و زمان مطلن بودند . 


هفت نفرند و آنان را «ناطق» اسم می‌دهند که دزجه سوم است " (بعد از عقل کل و نفس کل) و مظهر 
نفس کل وصی هریک از این ناطقین است و این وصی را «اساس؛ نامند و درجذ چهارم دارد ‏ و بعد از 
اساس در رتبه, امامان می‌آیند که با اساس هفت نفر هستند ۳ یکی بعد از دیگری و بعد از برجلمم 
درجات حجّت و داعی و مأذون می‌آید. در اسلام حضرت رسول صلعم را ناطق و ری( 
اساس و امام حسن و حسین و زین‌العابدین و محمد بافر و جعفر صادق و پسر او یل زا ثم 
هفت گانه آن دور دانسته, محمدین اسمعیل را فائم و خلفای فاطمی را جزو امامان دور فاثم دانند و هر 
امام را ۱۲ حجّت بوده و هرکدام از حجّت‌ها در منطقهُ مخصوصی از روی زمین حکم و مأموریت 
دعرت و سرپرستی شیعه و به فول ناصرخسرو «شبانی رمه» را داشتند که اين منطقه را «جزیرفه او 
می‌نامیدند و در زیر حکم هریک از حجتان سی‌نفر داعیان بودند و هریک از داعیان نیز مأُذونان در زیر 
حکم خود داشتند که به دعوت عامة اشخاص و در واقع اهل استعداد از مسلمین مشغول بودئد به 
ترتیبات مخصوصی که ذکر آن باعث تطویل می‌شود و کسی را که تازه به طریقة آنها ورود می‌کرد 
«مستجیب» می‌نامیدند. این درجات هفتگانه یعنی مستجیب و مأذون و داعی و حجّت و امام و اساس 
و ناطق درجات و مراتب سیر آنهاست و پنج درجه اخیر را پنج حد جسمانی خوانند و گاهی برای 
حجَت جزایر و امام درجه‌ای ذکر می‌کنند به اسم «باب» که شاید همان است که گاهی هم «حجت 
اعظم) نامیده می‌شد و در طریقة صبّاحبّه (پیروان حسن صبّاح که به دعوت جدپده معروف بود به 
عنوان رئیس مجلس دعوت در مصر «داعی‌الدعات» نامیده می‌شد که ظاهراً«باب» امام زمان و دربان 
دعوت او منظوراست" و گاهی هم مأذون و داعی را بهدو درجذ فرعی تقسیم کنند که محدود و مطلق 
نامند و به اين جهات درجات گاهی هفت و گاهی نه و گاهی بیشتر ذکر می‌شود. از حجّت‌های 
۲ گانه که هرکدام حجّت یک جزیره بود چهار نفر همیشه ملازم حدمت امام زمان و هفت‌نفر مأمور 
جزایر سبعه (هفت اقلیم) بودند که از آن جمله در عهد المستنصرباله ناصرخسرو حجّت جزيرة 
خراسان(به معنی جغرافیائی این کلمه در آن عهد ) بود. 

چنان که گفته شد این اسامی و اصطلاحات از کتب و اشعار ناصرخسرو استخراح شده ولی 


۱. و گاهی درجه ششم بعد از پنج حد علوی. 

۲ و گاهی درجه هفنم وقتی که لواحق روحانی را نیز حساب می کنند . 

۳. هر ناطق در هر دور هفت امام بعد از خود دارد . ۱ 

.این فقره از کتب ایشان درست واضح نیست که آبا «باب» که مرنبذ آن بالاتر از حجت است از میان خود حجت‌های 
۲ گانه انتخاب می‌شد و یکی از آنها بوده یا غیراز ۱۲ حخت بوده‌است. 


۳۸ دیوان ناصر خسرو 


ظاهرا اتباع حسن صباح که پیروان «دعوت جدیدف» نزاری بودند برای درجات سیر اصطلاحات 
دیگری داشته مانند سوس و داعی کبیر و رفیق ولاصق و فدائی و غیره و ظاهرا ابنان منطقاٌ دعوت 
حجْت‌ها را عوض جزیزه«بحرهمی گفتند . 

اسمعیلیه به تأویل قائلند و آبات و احادیث و احکام شرع را چنان که ذکر آن گذشت تماماً تأویل 
می‌کنند و منکرین تاویل و پیروان ظواهر شریعت و تنزیل را «ظاهری» نامند ۲ و برآنها خیلی طعن 
کنند و معروف آن است که اسمعیلبان خود و اقلا درجات بالاتر آنها باطاً به‌احکام و ظواهر دین اصلا 
فائل نیستند و وقتی کسی داخل طریقة آنها شد و دعوت را پذیرفت ابتدا با او مدارا کرده و کشف راز 
نمی کنند ولی پس از آنکه به درجات بالاتر رسیده‌و در سیر در مرانب ترقی کرد حقیقت اعتقاد خود را 
که انکار ظواهر شرع است براو افشا نمایند؛ ولی از اظهارات ناصرخسرو در اشعار و تألیفات خود 
خلاف این مطلب ظاهر می‌شود و وی نه‌تنها خود به اعلا درجه مواظب و مراقب اعمال شرعیّه بوده 
بلکه در کتاب وجه دین که برای خود اسمعیلیان و مستجیبان نوشته شده صریحاً منکر ظاهر را از 
باطنیان؛ دحال باطنیان می‌نامد و براو طعن می‌کند همانطور که منکر تأویل را دخال ظاهر بان 
می‌خواند " ولی به تیه و حیله در دعوت و اظهار مطلب برحسب عفل و فهم مخاطب که رو ایشان 
بوده ترصیه می کند . 

ان طایفه به حروف جُمّل و معانی رمزی آن اهمیت عظیم می‌دهند و اغلب استدلالات و 
بیانانشان از روی حروف است جنان که این طربقه میان اغلب مذاهب و طرق اسمعیلی و شیعی دیگر 
عموماً ر بکتاشی‌ها و صوفیه و شیخیّه و اکثر مذاهب اشراقی و باطنی دیده می‌شود . در کلمات 
ناصر فحسرو بعضی آثار عقابد تصوف دیده می‌شود و واضح است که این فقرهاز شیوع آن عقاید در آن 
فرن بوده که هر حکیمی کم يا بیش بهره‌ای از آن داشت ولی خدمت و صحبت او با شیخ ابوالحسن 
علیبن احمد خرقانی متوفی سنذ ۴۲۶ که دولتشاه شرحی در آن باب می نویسد چندان معقول نیست و 


۱. ظاهرا هم شعبه از اسمعیلیه اصطلاحات دیگری داشتند مثلا دروز اصطلاعات کلمه و سابق و نالی و متمم و ذومعه ر 
ذومصه و جناح ر مکاسر برای مرانب مذ کوره استعمال می کنند چنان که در کتب حمزهبن علی بن احمد مژسس مذهب 
درور دیده می شود . 

۳۲. مسلك و مشرب ظاهری خود طریقه معروفی در فرون اولای اسلام بودهو مروج عمد؛ آن داود ظاهری معروف است. 

ان وجه دین ص ۲۸۰ ر ۸۱- مگر انکه تمام این اظهارات و نظاهرات صادتانه نبرده و مبی بر روبه مخصوصی برحسب 
اصول ر فن معاملهُ با ظاهربان و مستضعفان بوده باشد . 

. بعد از انمام مسود؛ دیباچه نسخه رسالة جواب اسئله که ذ کرش گذشت به‌دست نگارنده رسید . در ابن رساله حتی بعضی 
کلمات و اصطلاحات معروف را نیز به حروف مقعطه و رمز مانئد می‌نگارد . 


شرح احوال ناصرخسرو ۳ 


در صورتی که از بایزید بسطامی و ذوالنون مصری در اشعار خود اسم می‌برد اسم ابوالحسن خرقانی 
در کلمات وی به نظر نرسیده است. جامی در بهارستان بعضی اشعار ناصرخسنرو را از کتاب 
زبدةالحقاتق فی کشف‌الدقائق در حالات صوفیه تألیف شیخ محمد همدانی معروف به عیاض که 
در سنه ۵۲۵ می‌زیسته نقل کرده است و ظاهرا مولف آن کتاب وی را صوفی مشرب می‌دت ات 
چنان که گفته شد اه در مقالً خود در تاریخ زندگی ناصرخسرو از اشارات دال بر آشنالی نت 
تصوف شرح داده و مخصوصاً نزدیکی عقاید او را بهآراه و عقاید اخوانالصفا (که ظاهرًآان نیز 
اسمعیلی بودند ) و طربقة نصوف ایرانی بیان می کند. 

اسمعیلیه علم و اعتقاد را نغایت وجود بشر می‌دانند و به بهشت و دوزخ جسمانی فائل نیستند 
ولی به مبتدیان این کلمات را به معنی معمول و معروف تفسیر می‌کنند و به کلی انکار نمی‌نمایند ولی 
به ارباب مراتب بالاتر بهشت را نفس انسان کامل و دوزخ را نفس انسان جاهل و دور از خدا تأویل 
می‌کنند بعث و نشور جسمانی را هم قاثل نبودند و بعضی اشعار ناصرخسرو نیز در این معنی صریح 
است. احکام دینی را هم چنان که از کتاب وجه‌دین سر نا پا دیده می‌شود تلویل می‌کردند و احکام 
ظاهری فقه را «هوی و هوس ریاست‌جویان می‌نامیدند. 
7 بران, ۳۰ بهمن ماه ۱۳۰۵ هجری شمسی 


سیل حسن تقی‌زاده 


فهرست 


الف 

۱. اقب گردندبی روزن خضرا 

۲. به چشم‌نهان بین نهان جهان را 

۳. آزرده کرد کردم غربت جگر مرا 

۴. سلام کن زمن‌ای‌باد مر خراسان‌را 

۵ نیز نگیرد جهان‌شکار مرا 

۶ نکوهش مکن چرخ‌نیلوفری‌را 

۷ ای‌روی‌دادهصحبت‌دنیا را 

۸ نیکوی توچیست‌ و خوش چه.ای‌برنا؟ 

٩‏ حکیمان‌راچه‌می گویند چرخ پیرو دوران‌ها 
۰ ای گشته جهان و دیده‌دامش را 

۱. پادشا بر کام‌های‌دل که باشد؟ پارسا 

۲ خواهی که‌نباری به‌سوی خویش زیان‌را 
۳ خداوندی که در وحدت قد یم است از همه‌اشیا 
۴ ای کرده‌فال و فیل و راشیدا 

۵. ای پیر.نگه کن که چرخ برنا 

۶. ای گنبد زنگارگون ای پرجنون پرفنون... 


با قامت فرتوتی‌و با قوت‌برنا 

که چشم عیان بین نبیند نهان را 

گوئی زبوننیافت ز گیتی مگر مرا 

مراهل فضل و حرد رانهعا‌نادان را 
نیست‌دگر با غمانش کار مرا 

برون کن ز سر باد خیره‌صری‌را 

شادان و برفراشتهآوا را 

دیباست نو رانکو و خوش حلوا 

به سیر اندر ز حکمت بر زبان‌مهر و آبان‌ها 
صد بار خر یده‌مر دلامش را 

پارسا شو تاشوی‌برهر مرادی پادشا 

از گفتن ناحوب‌نگه‌دار زبان‌را 

نه‌اندر وحدتش کثرت.نه مُحْدث زین همه تنها 
هیج از خبر شدت به عیان پیدا؟ 

پیمود بسی روزگار بر ما 

دریای‌سبز سرنگون پر گوهر بی‌منتهی 


۴ دیوان ناصر خسرر 


را آن کت یکی‌دختر دوشیزازیا 


۸ به چه ماند جهان مگر به سراب 

4 بر من بیچاره گشت سال و ماو روز وشب 
۰ ای‌شب‌تازانچون زهجران طناب 

۱ ای‌روا کرده فریبنده‌جهان بر تو فریب 

۲ ای‌آنکه جز طرب نه‌همی بینمت طلب 

۳ این جهان خواب است. خواب ای پور باب 
۲ ای غریب آب غریبی ز تو بربود شباب 
۵ ای‌باز کردهچشم و دل خفته را ز خواب 


۶ برتواین خوردن و این رفتن و این حفتن و خاست 
۷ هرکه چون خر فتنه خواب و خور است 

۸ باز جهان نیز پرو حلق شکار است 

6 شاخ شجر دهر غم و مشفله‌بار است 

۰ آنکه بنا کرد جهان زین چه خواست 

۱ خرد چون به جان‌و تنم بنگریست 

۲ از گردش گینی گله‌روانیست 

۳ مرچرخ‌راضررنیست وز گردشش خبرنیست 
۴ جرن در جهان‌نگه نکنی چون است؟ 

۵ ای بسر ار عمر تو یک‌ساعت است 

۶ هرکه گوید که‌چرخ بی کار است 

۷ آن‌بی‌نن و جان جیست کو روان‌است؟ 

۸ بلی.بی گمان این جهان رن گباست 

٩‏ جز جفا با اهل دانش مر فلک‌را کار نیست 

۰ ای به خور مشغول‌دایم چون‌نبات 


از بوی و مزه‌چون شکر و عنبر سارا ۸۸ 
سپس او نو چون‌دوی‌به‌شتاب؟ ۸۸ 


کارها کردند بس نغز و عجب چوبْمجب ۰ ٩۰‏ 


علت خوابی و تورانیست خواب ۳ 
مر تور خوانده و خود روی‌نهاد به نشیب ۵ 
گر مردمی ستور مشومردمی طلب ۴ 
شاد چون باشی بدب نآشفته خواب؟ ۷ 
وز غم غربت از سرت بپرید غراب ۹ 
بشنو سژال خوب و جوابی بده صواب ۱۰ 


نیک بنگر که که انگند,وز این کار چه خواست ۱۰۱ 
گرچه مردم صورت اس تآن‌هم خر است ۳ 
باز جهان را جز از شکار چه کار است؟ ۶ 


زیرا که بر این شاخ غم و مشغله با است ۱۸ 


گر به دل اند يشه کنی زین رواست ۱۱۰ 
زا ینهردو بیچاره بر جان گریست ۱ 
هرچند که‌نیکیش را بقانیست ۱۱۴ 
عالم یکی درختی است کش جز بشر نمر نیست ۱۱۶ 
کز گشت چرخ دشت چو گردون است ۱۸ 
ایزد را بر تو درو طاعت است ۱۹ 
پیش جانش ز جهل دیوار است ۱۳۱ 
که‌شنید روانی که بی‌روان‌است؟ ۱۲۳ 
جر این مردمان را گمانی خطاست ۱۲۵ 


زانکه‌دانا رااسوی‌نادان بسی مقدار نیست ۱۳۷ 
جیست نزد تو خبر زین دایرات؟ ۱۳۱ 


2 
۶۱ 
۶۲ 


. این تخت سخت گنبد گردان‌سرای‌ماست 
. جهانا چون‌دگر شد حال و سانت 

. ای خردمند نگه کن که جهان برگذر است 

. اگر بزرگی و جاهو جلال‌در درم است 

. گویند عقابی به‌در شهریبرخحاست 

. هرجه دوراز خرد همه بند است 

. سفله‌جهان ای پسر»چو چشما شور است 
, نشنیده‌ای که زیر چناری کدو بنی 

. چون تیغ به دس آری مردم نتوان کشت 


. ای‌ند نشسنه خوض و بر نخت کشیدهنخ 


. ای خوانده کتاب زند و پازند 

. از اهل ملک در این خیم کبود که بود 

. یکی بی‌جان‌و بی‌تن ابلق اسپی کو نفرساید 
. این جهان بی‌وفا را برگزید و بدگزید 


هُ مردم نبرد صورت مردم حکمااند 


۰ ز جور لشکر خرداد و مرداد 


. این رقیبان که براین گنبد پیروزه‌درند 


. چون که نکو ننگری‌جهان چون‌شد؟ 

گزینم فران است و دین محمد 

آن کن ای جویای حکمت کاهل حکمتآن کنند 
.درا مقاماگرمی مقامباید کرد 

. چند گوئی که؟ چر ایام بهار آبد 


۳ در درج‌سخن بگشای بر پند 
۴ آزردن‌ما زمانه خو دارد 


با خود یکی بلند و بی‌آسایش آسیاست 
دگر گشتی چودیگر شد زمانت! . 
چشم بیناست همان اگرت گوش کر است 
ز کردگار بر آن‌مرد کم درم‌ستم است 


وزبهر طمع پر به پرواز بپاراست ... ن., 


این سخن مایه خردمند است 
جشما شور از در نفایه ستور است 
بر رست‌و بر دوید برو بر به‌روز بپست؟ 


نزدیک خداوند بدی‌نیست فرامشت 


گرنخونخت بمالدت چنین بخبخ 


زین خواندن‌زند نا کی وچند؟ 
که ملک ازو نربود این بلند چرخ کبود؟ 
به کوه‌و دشت و دریا برهمی تازد که‌ناساید 


۳۳ 


۱۳۲ 
۱۳۷ 
۱۳۸ 


۱۷۲ 


۱۴۲ 
۱۳۲ 
۱۳۳ 
۱۳۳ 


۱۳۳ 


۱۳۴ 
۱۳۵ 
۱۳۶ 


لاجرم بر دست خویش ار بد گزید او خود گزید ۱۴۸ 


دیگر حس و خارند و فماشاتو دغالند 
تواند داد ما راهیج کس داد؟ 

گرچه زبرند گهی جمله هميشه زبرند 
خیر و صلاح از جهان جهان چون‌شد؟ 
همین بود ازیرا گزین محمد 

تا بدان‌دشوارها بر حویشتنآسان کنند 
به کار حویش نکوتر قیام باید کرد 

گل بیاراید و بدا هبار آید _ 

غزل‌را در به دست زهد در بند 


ما زار آزو گرت بیازارد 


۱۵۱ 
۱0۳ 
۱90 
۱۷ 
۱0۸ 
1۳4 
۱۶۲ 


۱۶۳ 
۱۶۵ 


۱۶۶ 


3 

۵ خردمند را می چه گوید خرد؟ 

۶ کسی که قصد ز عالمبه خوابو خور دارد 
۷ خوب یکی نکته با است ز استاد 

۸ جان و خرد رونده براین چرخ احضرند 
٩‏ بالای‌هفت چرخ مدور دو گوهرند 

۰ چند گردی گردم ای خیمهی بلند؟ 

۱. ای‌هفت مدبر که بر این پرده‌سرائبد 
۲. ای خراجه جهان حیل بسی داند 

۳. هرشیارانز خواب بیدارند 

۴ مردچو با خویشتن شمار کند 

۵. صبا باز با گل چه‌بازار دارد؟ 

۶. هر که‌جان خفته راز خواب جهل آوا کند 
۷ کسی کر راز این دولاب پیروزه خبر دارد 
۸. جرن‌همی بوده‌ها بفرساید 


٩‏ آمد بهار ونویت صحراشد 


۷ 


تا مرد خرو کورو کر نباشد 


. ای شده چاکر آن‌دررگهانبوه بلند 

: جز که هشیار حکیمان خبر از کار ندارند 
. نندیشم از کسی که بهنادانی 

مردمسفله بسان گرسنه گر به 

. این دهر باشگونه چو بسنیزد 

. چوننها بوی گربمات مون سسآید 

. ز بند آز بجز عافلان نرسته‌ستند 

. از بهر چه‌این خر رمه بی‌بند و فسارند؟ 


رعد؛این چرخ همه باد بود 
. فرومایه چون سیر خورده بباشد 


. گویمت چگونه شود زنده کو هلاک شود 


. بر دشمنی دشمنت جودیای 


دیوان ناصر خسرو 


چه گویذش؟ گوید «حذر کن ز بد» 

اگرچه چهرهش خوب است طبع خر دارد 
گفت «نگش تآفریده‌چیز به‌از داد» 
یاهر دوان‌نهفته در این گوی‌اغبرند؟ 

گر نورهردو عالم و آراممنورند 

چند تازی روز و شب همچون‌نوند؟ 
تاچند جو رفتند دگرباره برآئید؟ 

وز غدر همی به جادوی ماند 

گرچه مستان حفته بسیارند 

داند کاین چرخ می‌شکار کند 


که هموارض از خواب بیدار دارد 


۱8۷ 


۱۷۱ 


۱۸۴ 


خویشتن را گرچه دون است»ای پسر:والا کند ۱۸۶ 


به خوابو خور چوخر عمر عزیز خویش‌نگذارد ۱۸٩‏ 


بودنی از چه می پدید آید ؟ 
وین سال‌خورده گیتی برناشد 
از کار فلک بی خبر نباشد 


وز طمع مانده شب و روز برآن‌در چوکلند 


که فلک باز شکار است و همه حلق شکارند. 
با من رسن ز کینه‌شاندارد 


گاهبنالدبهزار و گاه برد 

شیر زیان به دام درآویزد 

به ویرآن درون جغد مسعود باشد 

دگر بهنیغ طمع حلق خویش خسته‌ستند 
یک ذزه‌نسنجند اگر بیست‌هزارند 
وعده‌رطب کرد و فرستاد نود 

همه عیب جوید همه‌شر کاود 

آب با ز آب شود خاک باز خاک‌شود 
فعلش,نه‌نشان و نه‌داغ 1 


۱۱ 
۱۹۲ 
۱۹۴ 
۱۹۶ 
۱۹۸ 
۱۹۹ 
۱۹۹ 


۳۰۰ 


۳ بر ره مکر و حسد مپوی‌ازپراک 


ر‌ 

۴ نبینی بر درخت این جهان بار 

۵ برکن ز خواب غفلت پوراسر 

۶. ای کهن گشته در سرای غرور 

۷. ای گشته جهان و خوانده‌دفتر 

۸ با خحویشتن شمار کن ای‌هوشیار پیر 
٩‏ این چنبر گردنده بدین گوی‌مدوّر 

۰ این زردتن لاغر گل خوار سیه‌سار 

۱. اصل نم و صر ومایه‌ی خوب و زشت و خیر وشر 
۲ ای‌به‌هواو مراداین تن غدار 

۳ یکی خانه کردند بس خوب و دلبر 
۴ ای‌زده تکیه بر بلند سریر 

۵. ای خوانده بسی علم و جهان گشته سراسر 
۶. ای‌ذات توناشده‌مصور 

۷ بنالم به تو ای علیم قدبر 

۸. ای‌حجت بسیار سخن, دفتر پیش آر 
۹ ای خردمند و هنرپیشه و بیدار و بصیر 
۰. ای بار سرود و آب‌انگور 

۱ هشیار باش و خفته مرو نیز برستور 
۲. برآمد سپاه بخار از بحار 

۳ نگه کن زده‌صف دو آنبوه لشکر 

۴. ند بدادمت منای پور؛ پار 

۵. نشنوده‌ای که دید یکی زیرک 


م۹۹ ای کهن گشته تن و دیده بسی‌نعمت وناز 


هر که به راو حسد رود بتر آید 


مگر هشیار مردهای‌مرد هشیار 
واندر جهان به چشم خرد بنگر 
خورده بسیار سالیان و شهور 
بندیش ز کار خویش بهتر 

تا بر تونوبهارچه‌مایه گذشت‌و ثبر 
چون سرو سهی قد مرا کرد چو چنبر 
زرد است و نزار امس و چنین باشد بل خوار 
نیست سوی مرد دانا در دو عالم جز بشر 
ماندهبه چنگال باز آز گرفتار 

درو همچنو خانهبی حد و بی‌مر 

بر سرت خر و زیر پای حریر 

نوبرزمی و از برت این چرخ‌مذور 

اثبات تو عقل کرده‌باور 

از اهل خراسان صفیر و کبیر 

وزنوک فلم در سخنهات فروبار 

کیست از خلق به نزدیک تو هشیار و خطیر 
نهپار منی بح والطور 

تانو فند ستور نوناگه به جر و لور 

سوارانش پر در کرده کنر 

یکی را یکی ایستادهبرابر 


چون بگزیدی‌تو برآن‌نورنار؟ 
زردآلوی فگنده به کواندر 


روزنازتو گذشتهاست بدونیزمناز 


1۵ 


اش 


۱ 


۳۷ 
۳۹ 
۳۱۱ 
۳۵ 
۳۹ 
۳۳۱ 
۳۳۴ 
۳۶ 
۳۳۹ 
۳۳۱ 
۳۳۶ 
۳۳۸ 
۳۳۹ 
۳۳۲ 
۳۳۳ 
۳۳0۵ 
موف 
۳۳۸ 


۳۳۸ 
۳۳۹ 


۳۳۹ 


1۹ دیران ناصر خسرو 


۷ ای نو را آرزوی‌نعمت‌ و ناز آز کرده عنان اسپ‌نیاز ۳۵۲ 
۱۸ کسی پرخانه‌دشتی دید هرگز نه دیوار و نه‌در بل پست و موجز ؟ رل 
س‌ 

۹. ای خداوند این کبود خراس صد هزاران تو راز بنده‌سپاس ول 
۰. ای بسته خود کرده‌دل حلق به‌ناموس ز اندیشه تورارفته به‌هر جانب جاسوس ۳۵۵ 
۳ 

۱ مرد را خوار چه‌دارد؟نن حوش خزارش چون نو را خوار کند چون‌نکنی خوارش؟ ۰ ۲۵۶ 
۲. ای‌متحیر شده‌در کار خویش راست‌بنه بر خط پرگار حویش ۲۳۵۸ 
۳. پشنم فوی به فضل خدای است و طاعتش تادررسم مگر به رسول و شفاعتش ۲۶۰ 


۴ .چه بود این چرخ گردان راکه دیگرگشت سامانش؟ ‏ بهبستان‌جامه‌زریفت بدریدند خوبانش ۲۶۲ 
۵. نگذاشت خواهد ایدرش بر رغم او صورت گرش ‏ جزخاک‌هرگزکی خوردآن‌راکه حاک‌آمد خورش ۲۶۷ 
۶ . صعب نر عیب جهان سوی خرد جیست؟ فناس پیش این عیب صلیم است بلاها و عناش ۳۶۹ 


۷. چرن گشت جهان‌راد گر احوال عیانیش؟ زیرا که بگسترد خزان راز نهانیش ۲۷۲ 
۸. گردش‌این گنبد و مکر و دهاش گرد برآرا همی از اولیاش ۲۷۴ 
۹ بفربفت این زمان‌جو آهرمنش ناهمچو موم‌نرم کند آهنش ۷۶ 
۰ وبال است بر مرد عمر درازش چوعمر درازش فزود اندررازش ۲۷۸ 
۱ هرکس به سب نیک‌ندانی و به آلش برنسبت او نیست گوا به زفمالش ۲۷ 
۲. ای خفته همه عمر و شده خیرهو مدهوش وز عمر و جهان بهرفخود کرده‌فراموش ۱۳۸۱ 
۳. جهان رادگرگونه‌شد کاروبارش ُرومهربان گشت صورث نگارش ۱۳۸۲ 
۴. چر شمشیر بایّذت بوده‌ای برادر» به‌جای بدی بد بهجای خوشی خوش ‏ ۰ ۰ ۲۸۵ 
ق‌ 

۵. ای‌طارم بی‌فرارازرق بربرد زمن جمال و رونق ۲۸۵ 
گ 


۶. ای فگنده امل دراز آهنگ پست منشین که نیست جای‌درنگ ۱۸۶ 


1 


۱۳۷ 
1۳۸ 
1۳ 
این بازسیه پیسه نگربی پر و چنگال 

۱ ای‌نام شنوده عاجل و آجل 

. طمع ندارم ازین پس ز خلق جاهو محل 
. گسستم ‏ دنیای جافی‌امل 

. مانده به یمگان به میان جبال 


دیوان ناصر خسرو 


گر دگرگون بود حالت پارسال 
ای بسر برده خیره عمر طوبل 
گنبد پیروزه گون پرز مشاغل 


. امنت را چون‌نبینی بر چه‌سانند؟ ای رسول 


. حاجیان آمدند با تعظیم 

. این روزگار بی خطر و کار بی‌نظام 

: اگر کار بوده‌است و رفته قلم 

۰ دام است جهان نوءای پسر.دام 

به راه‌دین نبی رفت ازان نمی یاریم 

بسی رفتم پسسآز آندر این پیروزه گون پشکم 
: گر مستمند و بادل‌غمگینم 

: دل ز افتعال اهل زمانه‌ملا شدم 

. از بهر چه‌اين کبود طارم 

. ای بار حدای‌و کرد گارم 

. ای شسته‌صر و روی باب زمزم 

ای عجب از دشمن من خود منم 

. پانزده‌سال برآمد که به یمگانم 

. این چه خلق و چه جهان است. ای کریم؟ 


همه‌بر قل قال و گفتن فیل 

چند بگشته‌است گرد اپن کرا گل؟ 
کو هیچنه‌آرام‌همی یابد ونه‌مال 

مگر به حالن و دادار حلق عروجل 
تور باد بند و گشاد وعمل 

نیستم از عجز و نه‌نی از کلال 

نکو چون جوانی و حوش چون جمال 


بیشتر جز مر سنورن را نمانندای رسول 


شاکر از رحمت خدای رحیم 

وام است بر تو گر خبرت هست.وام.وام 
چرا خورد با به ببهوده غم؟ 

زین‌دام ندارد خبر دد و دام 

که‌راه با خطر و ما ضعیف و بی‌ياريم 
کم‌آمد عمر و نامد مایهآز وآرزو را کم 
خیره‌مکن ملامت چند ینم 

ز ایشان به قول و فعل ازیرا جداشدم 
پر گرد شده‌است باز و مفتم؟ 

من فضل نو راسپاس دارم 

حح کرده چو مردان و گشنه بی غم 
خبره گله چون کنم از دشمنم؟ 

چون و از بهر چه؟ زیرا که به زندانم 


کزتوکس‌رامی‌نبینم‌شرموبیم 


۷ 


۳۸ 


۳۳۲ 
۳۴ 
۳۶ 
۳۳۷ 
۳۳۹ 
اور 


دیوان ناصر خسرو 


. از من برمید غمگسارم 

. من چو نادانان بر درد جوانی ننوم 
. اگر بر تن خویش سالار و میرم 

. گر نوی‌ای چرخ گردان مادرم 

. اگر با رد جفت و آندر خوریم 
. من دگرم با دگر شده‌است جهانم 
. از صحبت خلق دل گسستم 

. دوش تا هنگام صبح از وقت شام 
. ای دل و هوش و خرد داده به شیطان رجیم 
. از دهر جفا پیشه زی که‌نالم؟ 

, شاید که حال و کار دگرسان کنم 
. عقل چه‌آورد ز گردون پیام 


.ای تن تیرهاگر شریفیاگر دون 
ای‌ستمگر فلکای خواهر هرمن 
. مر جان‌مرا روان‌مسکین 

. ای شده مشغول به کار جهان 

. سوار سخن را ضمیر است میدان 
. بر جستن مراد دل‌ای‌مسکین 

. ز من معزول شد سلطان شیطان 

. حکمتی بشنو به فضل ای مستعین 
. که پرسد زین غریب خوار محزول 
. بشنو که چه گو ید همیت دوران 

. چرخ پنداری بخواهد شیفتن 

. دیر بماندم در این سرای کهن من 
. امهات ر نبات با حیوان 

. ای دننده همچو ذن کرده رخان از خحون دن 


چون‌دید ضعیف و حنگ‌سارم 
که‌در این درد نه من باز پسینمنه ونم 
ملامت‌همی چون کنی خبر خیرم؟ 
چوننه‌ای نو دیگر و من‌دیگرم؟ 

غم خور چو خر چند و تاکی خوریم؟ 
هست جهانم همان و من نه همانم 
اندیشه ندیم دل بسستم 

بر کف دستم ز فکرت بود جام 

روی بر نافته از رحمت رحمال رحیم 
گویمز که کرده است‌نال‌نالم؟ 

هرج آن به است فصد صوی‌آن کنم 
خاصه‌سوی خاص نهانی ز عام؟ 


نبسا گردونی و نبیرا گردون 

چون نگوئی که چهافتاد تور بامن؟ 
دانی که چه کرد دوض تلقین؟ 

غره چرائی به جهان جهان؟ 

سوارش جه جیز است؟ جان سخن‌دان 
چرگانت گشت بشت و رخان پرچین 
ندارم نیز شیطان را به سلطان 

پاک چرن ماء مین از بو ُعین 
خراسان‌را که بی‌من حال تو چون؟ 
پیاماز این چرخ گرد گردان 
زان‌همی پوشد لباس پر درن 

تا کهنم کرد صحبت دی‌و بهمن 
بیخ‌و شاخند و بارضان انسان 


خون‌دن خونت بخواهد ریخت گرد دن‌مدن 


1/۳۸ 


۹ چه‌گویی ؟ای‌شده‌زین گوی گردان پشت‌توچوگان 


1۹۰ 
۱٩۱ 


دیوان ناصر خسرو 


درد تس رگ شب دوشین 


درد گنه رانیافتند حکیمان ۱ 


. چند کنی جای‌چنین به گزین؟ 

. این گنبد پیروزة بی‌روزن گردان 

. ای شده‌مفتون به قول‌های فلاطزن؛ 

. بنگر بدین رباط و بدین صعب کاروان 
. بر جانور و ثباتو ارکان 

. غریبی می چه خواهد پارب از من؟ 

. از کین بت پرستان در هند و چین و ماچین 
. مکرو حسد را ز دل‌آوار کن 

. ای‌افسر کوهو چرخ‌راجوشن 

. چرخ گردندهو اجرام و چهار ارکان 

. چیست آن‌لشکر فریشتگان 


جوانی شد.او رافزاموش کن 


: ای‌مر تو را گرفته بت حوش زبان زبول» 


. از بهر چه. ای پیر هشیوار هنربین» 


ر 

۶ فریادبها لاه 

۷ جون فروماندیز بدکردار خویش 
۳ 

۸ ایا گشته غره به‌مکر زمانه 

۹ گرگ آمده‌است گرسنه‌و دشت پر بره 
۰ دورباش ای خواجه‌زین بی‌مر گله 
۱ ناید هگرز از این یله گرباره 


هیچ‌نارامید این خاطر روشن‌بین 


به دست سالیان شسته زمان از موی نو قطان .... 


وز نیرماه‌تیره‌تر آمد بهار من؟ 


جز که پشیمانی؛ای برادردرمان # 


0 بر 


چون نروی سوی‌سرائی جز این؟ 
چون است چو بستان گه و گاهی چو بیابان؟ 
حال جهان باز جون‌شده است دگرگون؟ 

تا جونکه‌سال و ماه‌دوانند هر دوان 

سالار که کردت ای سخن‌دان؟ 

که با من روز و شب بسته‌است‌دامن 

پردرد گشت جائت رخ زرد وروی پرچین 
وین تن خفته‌ت را بیدار کن 

خود یره به‌روی‌و فعل توروشن 

کان جان است.جنین باشد جان‌را کان 

که بيایند از آسمان پران 

سرنانوانی در آگوش کن 

نو حوش بدو سپرده‌دل مهبان ربون 
براسپ‌هوا کرد دلت‌بار دگرزین؟ 


زین بی‌معنی زمانة بدخو 
پارسا گشتی کنون و نیک‌خو 


ز مکرش به‌دل گشتی آگاه بان 
افتاده‌در رمه رمه رفته به شب جره 
کهت‌نياید چیز حاصل جز گله 


جز درد و رنج عاقل بیچاره 


۴۳۸ 
۳۰ 


رف 
۳۳۱ 
۳۳۳ 
۴۳۳۴ 


۵.۰ 


۳۱ 
۳۱۳ 


۳۳ 
۱۳۴ 
۳۳۵ 
۳۳۶ 
۳۳۷ 


. ای‌زود گرد گنبد بررفته 

. گشت جهان کودکی دوازده ساله 
. بد خو جهان تر راندهد دسته 

. بسی کردم گهو بیگ نظاره 

. ای خخورده حوّش و کرده فراوان فره 
. به فرش واسپ و استام و خزینه 

. مکر جهان‌را پدید نیست کرانه 

. داری سخنی خوب گوش یا نه؟ 

. بگسل رسن از بی‌فسار عامه 

. جها‌دامگاهی است بس پُرچنه 


. تا کی خوری‌دریغ ز برنائی؟ 


. چورسم جهان جهان پیش بینی 


. گر نخولهی ای پسر تا خویشتن مجنون کنی 


. ای کرده‌سرت خو به بی‌فساری 

. ای‌آنکه ندیم باده و جامی 

. ا‌آنکه به تن ز ارزوی مال چونالی 
. گشتن‌اين گنبد نیلوفری 

. ای عورت کفر و عیب‌نادانی 

. کارو کردار توای گنبد زنگاری 
سفلهجهاناچو گرد گرد بای 

. ای گشت زمان زمن چه‌می خواهی ؟ 
. ای غره‌شدهبه پادشائی 

. جهان رانیست جز مردم شکاری 
. ایا دیده تا روز شب‌های ناری 

. نماند کار دنیا جز بهبازی 

. بگذرای بد دلافروز خراسانی 


دیرآن ناصر خسرو 


خانهی وفا به‌دست جفا ژفته 
از سمنش روی‌وز بنفشه گلاله 

نا توز دست او نشوی‌رسته 

ندیدم کار دنا را کناره 

اکنون که رفت عمر چه گونی که چه؟ 
چه افزاری چنین ای خواجه سینه؟ 
دام جهان را زمانه بینم دانه 

کامروز نه مشیاری از شبانه 

مشغول چه باشی بهبارنمه؟ 

طمع در چنه‌ی او مدار از بنه 


زین چاه‌آرزو ز چه برنای؟ 
حذر کن ز بدهاشاگر پیش‌بینی 


۴۵ 
۳۶ 
۳۳۷ 
۳۸ 
۳۳5۹ 
۳۳۰ 
۳۳۱ 
۳۳۲ 
۳۳۴ 
۳۳۴ 


وفوف 
۳۳۶ 


پشت پیش این‌وآن پس چون‌همی چون نون کنی؟ ۲۳۸ 


تا کی بود این جهل و باد ساری؟ 
ناعمر مگر برین بفرجامی 


از من چر ستم خود کنی از بهر چه‌نالی؟ 


گر نه‌همی خواهد گشت اسپری 
پرشیده به جامه مسلمانی 

نه‌همی بینم جز مکر وستم گاری 
هم بش رآئی اگرچه‌دیر بپائی 

نیزم مفروش زرق و روباهی 

بهتر بنگر که حود کجائی 

نه جز خور هست کس رانیز کاری 
براین تخت سخت‌ این مدور عماری 
بقائی نیستش هر چون‌طرازی 

بر یکی مانده بهیمگان‌درهزندانی 


وف 
۳۳ 


۳۴۴ 
۳۶ 


۳۳۸ 
۳0۰ 
۵۲ 
۴۵۴ 
۴۳۵۵ 
۳۷ 
۴۳۵۹ 
۳۶۱ 
۳۶۲ 


۳۳۸ 
۳۳۹ 


۸ 
۹ 


۱0۲ 
۱0۳ 


۵۴ 
۲۵۵ 


0۶ 
۱۷ 
۳0۸ 
۳0۹ 
۱۶۰ 
۱۶۱ 
۱۶۲ 


دیوان ناصر خسرو ۵۱ 

. گر خرد را برسرهشیار خویش افسر کنی سخت زود از چرخ گردانءای پسره‌سر برکنی ‏ ۲۶۵ 

. ای شده مشغول به ناکردنی گرد جهان بیهده‌تا کی‌دنی؟ ۳۶۸ 

. ای مانده به کوری و نگ حالی بر من ز چه‌همواره بد سگالی ۱ ۳۷ 

. تمییز و هوش و فکرتو بیداری چون‌داد حبره خیره تو را پاری؟ ۱ ۷۳ 

این چه حیمه است‌این که گوثی پر گهر دریاستی ‏ یاهزاران‌شمعدر پنگان‌از جناستی ۳۷ 

. دگرره باز باهر کوهساری بخار آورد پیدا خار خاری ۴۷۷ 

. پیش این چرخ چیست؟ مفتعلی نایدش از خلق‌شرم و نه حجلی ۳۷۹ 

. جهان بازی‌گری‌داند مکن با این جهان بازی ‏ کهدرمانی بهداماواگرچه‌تیز پربازی ۲۸ 

. ای به خطاها بصیر و جلد و ملی نایدت از کار خوبش, خود حجلي ۴۸۲ 

. شاد و جوانیو پیشگاهی خواهی و ضعیفی و نم نخواهی "۳ 

ای آدمی به صورت و بی‌هیچ مردمی چونی به فعل دی چو فرزند آدمی ۱۸۵ 
گرت‌باید که تن خریش به‌زندان‌ندهی آن بهآید که‌دل حریش به شیطان ندهی ۴۸۷ 

. چه چیز بهتر و نیکوتر است‌دردنیی؟ سپاه‌نی ملکی‌نی ضیاع نی رمه‌نی ۳۸۸ 

. شبی تاری چو بی‌ساحل دمان پر یر دریانی ‏ . فلکچون پرزنسرین برگ‌نیل آندوده‌صحرائی ۲۹ 
آسایشت نبینم ای چر خآمیائی خود سوده‌می نگردی‌ماراهمی بسائی ۰ ۲۹۴ 
ان کهن گیتی ببرد از تازهفرندان‌ئوی ماکهن گشتيم وارنوایئت زیباجادوی! ۰ ۲۹۶ 

. ای‌طمع کردهزنادانی به عمر هر گزی بافزونی و کمی‌مرهرگزی‌راکی‌سزی؟ .۰۰ ۲۹۸ 

. آمد و پیغام حجّت گوش دار ای‌ناصبی پاسخش ده گر توانی»سر مخارهای‌ناصبی ۰ ۵۰۰ 

. آن‌جنگی مرد شایگانی معروف شده به پاسبانی ۴ 

. دیوی‌است جهان پیر و غداری که‌ش نیست به مکر و جادوی پاری 0۶ 
اگرز گردش جافی فلک‌همی ترسی چنین بسان‌ستوران‌چراهمی خفسی؟ ‏ ۰ ۵۰۸ 

. آن فقوت جوانی وان صورت بهشتی ای بی خرد تن من از دست چون بهشتی؟ 0۰ 

. جهانا عهد با من جز چنین بستی نیاری یاد از آن پیمان که کرده‌سنی 0۱۱ 

. ای گرد گرد گنبد طارونی یکپارگی بدین عجبی چونی؟ 0۱۲ 

ای گشته سوار جلد برتازی خر پیش سوار علم چون‌تازی؟ 0۱۴ 
۳ بر م رکبی به تندی شیطانی گشتم بگرد دهر فراوانی 0۵ 
۴ بهار دل دوستدار علی همیشه پر است از نگار علی ۵۷ 
۵ جهانا مرا خیره‌مهمان جه خوانی؟ که تو میزبانی نه بس نیک خوانی 0۹ 


لك دیوآن ناصر خسرو 


۶ نگه کن سحر گه به زرین حسامی نهان کرده‌در لاژوردین نیامی 0۱ 
۷ ایا همیشه به‌نوروز سوی‌هر شجری نوناپدید و پدید از توبرشجرآثری لد 
۸ مر دم‌اگر این تن ساسیستی جز که‌یکی جانور او کیستی؟. 0۴ 
4 چنین زرد و نوان‌مانندنالی نکرده‌ستم غم دلبر غزالی روز 
۰ دلیت بابد پر عفلو سر ز جهل تهی اگرتآرزوست‌امر ونهی و گاءوشهی ۲۷ 
۱ بینی‌آن‌باد که گوثی دم بارسنی باش بر بو خر خیز گذارستی 0۳۹ 
۲ از آن پس کاین جهان را آزمودی گر خردمندی ‏ . دراین پر گردوناخوش جای‌دل خیره‌چرابندی؟ ۵۳۰ 
۳ ای‌دادهدل و هوش بدین جای‌سپنجی بیماست که‌ازکبر در این‌جای‌نگنجی ۰ ۰ ۵۳۲ 
۲ ای تن من نو مگر بچه گردونی بچه گردونی زیراسوی من دونی راد 
۵ آنجهت به‌کار نیست چرا جوئی؟ رانچه‌ت ازو گزیر چرا گرئی؟ 0۳۵ 
۶ جهانا چه درخورد و بایسته‌ای| رگرچند با کس‌نهایسته‌ای 0۳۵ 
۷. اگر نه بست این بی‌هنر جهان شده‌ای چرا که همچر جهان از هنر جهان‌شده‌ای؟ ۰ ۵۳۶ 
۸ ای خواجه نو رادر دلاگر هست صفائی بر هستی آن‌چون که‌تو رانبست‌ضیائی؟ ۰ ۵۳۸ 
۹ جنین در کارها بسیار مندیش مگو ورنه بکن کاری که گفتی 0۳۸ 
۰ چند گردی گرد این بیچارگان؟ بی کسازیرا جولی از نس بی‌کسی| ۵۳۸ 
۱ ای‌همه گفتار حوب بی کردار: بی‌مزه‌ای و نکو چو دستنبوی ۵۳۸ 
۲ نا کی ا زآرزری‌جاهو خطر به‌در شاهو زی‌امیر شوی؟ 0۳۸ 
رباعیات 
۳ کیوان چو فان به برج خاکی افنگند ز احداث زمانه را به پاکی انگند ۵۱ 
۲ اذات‌نهاده‌در صفائیم همه : عین خرد و سفراذانيم همه ۴۱ 
۵ .ارکان گهر استو ما نگاریم همه وز قرن به فرن یاد گاریم‌همه ۴۱ 


۶ با گشت زمان‌نیست مرا ننگ‌دلی کایزد به کسی داد جهان سخت ملی 0۲ 


۱ 
ای ی گردند؛ بی‌روزن خضرا 
فرزند تواین تیره‌تن‌خامش‌خاکی است 
تن خانة این گوهر والای شریف است 
چون کارخودامروز دراین خانه بسازم 
زندان تو آمد پسرا اين تن وء زندان 
دیبای‌سخن بوش به جان بر .که تورا جان 
این بند بینی که خداوند نهاده است 
در بند مدارا گ و دربند میان ر 
گر تو به مدارا کنی آهنگ بیابی 
بشکیب ازیرا که همی دست نیابد 
ورت آرزوی لذت حشّی بشتابد 
ازار مگیر از کس و برحیره میازار 
برکینهمباش ازهمگان دایم‌چون. خار 
گ‌ گندفتاده انتت به جاه‌اندر نت گرا 
کر موم ان وان 
چون باز موافق نبود تنها بهتر 
غورشد. که تهاست ارام ستت بر تیگ 
از بیشی و کمی جهان تنگ مکن دل 
اتخرال عهان رتم عنونده ابیت 


ناجسته به آن چیز که او با.تو نماند 


در هه ون فانک واه سیون تووزا کوی : 


ای‌مادر ماچونکه‌همی کین کشی‌ازما؟ 
باکیزه خرد نیست نه این جوهر گوبا 
تو مادر اين خانُ اين گوهر والا 
مفرد بروم, خانه سپارم به تو فردا 
زیبا نشود گرچه بیوشیش به دیب 
هرگز نشود ای پسر از دیبا زیا 
بر ما که نبیندش مگر خاطر بینا؟ 
در بند مکن خیره طلب ملکت دارا 


ی 


مت هی از ملک ار باراد 


بر ارزوی خویش مگر مرد شکیبا 
بیش آر ز فرقان سخن آدم و حوا 
کس را مگر از روی مکافات مساوا 
نه نیز به‌یکباره زیون باش چو خرما 
وز بوی چنان سوخته شد عود مطرا 
بر راه خرد روه نه مگس باش نه عنقا 
تنها به صدبار چو با نادان همتا 
بهتر ز ثریاست که هفت است ریا 
با دهر مدارا کن و با خلق مواسا 


۰ 


سرما زپس گرما سرا پس ضرا ۰ 


بشنو سخن خوب ومکن کار به صفرا 
۰۰« 
چه زیر کریجی و چه در خن خضرا 


۵ دیوان ناصر خسرو 


با آنکه برآورد به صنعا در غمدان 
دیوی‌است جهان صعب و فریبنده مراو را 
۲ هیچ خرد داری وهشیاری و بیدار 
ابی‌است جهان‌تیره وبس زرفبدو در 
جانت به‌سخن با شودزانکه‌خردمند 
فخرت به سخن باید آزیرا که بدو کرد 
زنده به سخن باید گشتنت ازیراك 
بیدا به سخن باید ماندن که نمانده است 
آن به که نگوئی چو ندانی سخن ایراك 
جون نیرسن راست کن آنگاه پکریش 
نیکو به سخن شونه بدین صورت ازیراك 
پادام به از پید و سپیدار به‌بار است 
بیدار چو شیداست به دیدار. ولیکن 
دریای‌سخن‌ها سخن خوب خدای‌است 
شور است چودریا به مثل صورت تنزیل 
اندر بن دریاست همه گوهر و لژ 
اندر بن شوراب ز بهر چه نهاده است 
از بهر پیمبر که بدین صنع ورا گفت: 
غوّاص نورا جز کل وشورابه نداده است 
معنی طلب از ظاهر تنزیل چو مردم 
فندیل فروزی به شب قدر به مسجد 
فندیل میفروز بیاموز که فندیل 
در رهد ای بینا لیکن به طمع در 
گر ماز نه‌ای دایم از بهر چرایند 
مخرام و مشو خرم از اقبال زمانه 
آسیمه بسی کرد فلك بی‌خردان را 
دارا که‌هزاران خدم وخیل و حشم‌داشت 


بنگر که نمانده است نه غمدان و نه صنعا 
هشیار و خردمند نجسته است همانا 
چون مست مرو براثر او به تمنا 
زنهار که تیره نکنی جان مصفا 
از راه سخن برشود از چاه به جوزا 
فخر آنکه نماند از بس او ناقهٌ عضبا 
رده به سخن زنده همی کرد مسیجا 


در عالم و بی سحن بیدا, ۳ و 


اگفته سخن به بود از گفتة رس 
ببهوده مگو, چوب مهرتاب ز پهنا 
الا به سخن گرد مردم نه به بالا 
هرجند فزون کرد سپیدار درازا 
پیدا به سخن گردد بیدار ز شیدا 
تاویل چو لژلژست سوی مردم دانا 
غواص طلب کن. چه‌دوی برلب دریا؟ 
چندین گهر و لژلژ. دارندهٌ دنیا؟ 


«تأویل به دانا ده و تنزیل به غوغا» ۰ 


زیرا که ندیده است زتو جز که معادا 
خرسند مشو همجو خر از قول به وا 
مسجد شده چون روز و دلت جون شب بلدا 
شون شرف ار دلبر-عیا. لا 
برخوانی در چاه به شب خط معا 
مومن زتو ناایمن و ترسان ز تو ترسا 
زیرا که نشد وقف تو این که غبرا 
و آشفته بسی گشت بدو کار مهی 
بگذاشت‌همه پا و بشد خودتن تنها 


‌ 


۳ 


۵ 


بازی است ربابنده زمانه که نيابند 
روزی‌است از آن پس که‌در آن‌روزنيابد 
آن روز بيابند همه خلق مکافات 
آن روز درآن هول وفز ع برسر آن جمع 


زو خلق رها هیچ نه مولی و نه مولا 1 


8۵ 


خلق از عکم عدل نه ملجا و نه منجا " 
هم ظالم و هم عادل بی‌هیج محابا : 


یش شهدا دست من و دامن.زهزا. .. 


نا داد من از دشمن اولاد بیمبر 
بدهد به‌تمام ایزد دادار تعالی 


۲ 
به چشم نهان بين نهان جهان را 
نهان در جهان جیست؟ آزاده مردم 
جهان را به آهن نشایدش بستن 
دو چیزاست بندجهان, علم وطاعت 
تنت کان و, جان گوهر علم و طاعت 
بسان گمان بود روز جوانی 
چگونه کند با قرار آسمانت 
سوی آن جهان نردبان‌این جهان است 
در این بام گردان و بوم ساکن 
نگه کن که چون کرد بی‌هیج حاجت 
چه گوئی که فرساید این چرخ گردان 
ازیرا سزا نیست اسرار حکمت 
چه گوئی بود مستعان مستعان گز 
اگر اشتر و اسپ و استر نباشد 
مکان و زمان هردو از بهر صنع است 
اگر گوئی این در قران نیست؛ گویم 


که چشم عیان بين نبیند نهان را 
ببینی نهان را, نبینی عیان را 
به‌زنجیر حکمت ببند این جهان را 
اگرجه گشاد است مر هر دوان را 
بدین هردو بکمار تن را و جان را 
قراری نبوده است هرگز گمان را 
جو خود نیست‌از بن‌فراراسمان را 
به سر بر شدن باید این نردبان را 
ببین صنعت و حکمت غیب‌دان را 


مس 


به جان سبكك جفت جسم گران را! ۰ 


مر این تیره‌گوی درشت کلان را؟ 
جو بی‌حد ومر بشمرد سالیان را؟ 
نه آب روان و نه باد پزان را 
مگو این سخن جز مراهل بیان را 
مراین بی‌فساران بی‌رهبران را 
کجا قهرمانی بود قهرمان را 
ازین نیست حدی زمین و زمان را 
همانا نکو می‌ندانی قران را 


ه- 


۵1 


فران را یکی خازنی هست کایزد 
بیمیر شبانی بدو داد از امّت 
برآن برگزیده‌ی خدای و پیمبر 
معانی فران را همی زان ندانی 
قران خوان معنی است.هان‌ای قران خوان 
ازین خوان خوب آن خورد نان ونعمت 
به مردم شود آب و نان تو مردم 
ازین کرد دور ازخورش‌های آن خوان 
جوهاروت وماروت لب خشااز آن‌است 
اگر دوستی خاندان بایدت هم 
مخور انده خان‌ومان چون نماند 
زدیا زیانت زدین سود کردی 
به خاك کسان اندری, بست منشین, 


یکی شایگانی بینگن زطاعت 


دیوان ناصر خسرو 


حواله بدو کرد مر انس و جان را ۲۰ 


مر خدای این رمهیی بی کرانرا 
گزیدی فلان و فلان و فلان را 
که طاعت نداری روان قران را 
یکی میزبان کیست این شهره خوان را؟ 
که بشناسد آن مهربان میزبان را 
بت کهسکشی کل آب وتان زا 
مهین شخص آن دشمن‌خاندان را 
ابر شط دجله مرآن کمان.را 
چوناصر به دشمن بده خان و مان را 


‌ 


همی خان‌ومان توسلطان وخان را . 


اگر خوارگیری به دين سوزیان را 
مدان خانه خویش خان کسان را 
که دورآن برو یست چرخ گران را 


یکی رایگان حجتی گفت» بشنو 


ز حجت مراین حجت رایگان را 


۳ 
آزرده کرد کزدم غربت جگر مرا 
در حال خویشتن چوهمی زرف بنگرم 
گویم: جرا نشانه تير زمائه کرد 
گر در کمال فضل بود مرد را خطر 
کر بر قیاس فضل بکشتی مدار چرخ 
نی‌نی که چرخ‌ودهر ندانند قدر فضل 
«دانش به ازضیا ع وبه ازجاه ومال ومُلك» 
با خاطر منور روشنتر از قمر 
با لشکر زمانه و با تیغ نیز دهر 


گوئی زیون نیافت ز گیتی مکر مرا 
صفرا همی برآید از انده به‌سر مرا 
چرح بلند جاهل بیدادگر مرا 
چون خوار و زار کرد پس این بی خطر مرا؟ 
جز بر مقر ماه نبودی مقر مرا 
این خاطر خطیر چنین گفت مر مرا 
ناید به‌کار هیج مقر قمر مرا 
دين و خرد بس است سپاه و سپر مرا 


۲ 


دیوان ناصر خسرو 


گر من اسیر مال شوم همچو این و آن 
اندینه مر مرا شجر خوب برور است 
بایدت همی که ببینی مرا تمام 
منگر بدین ضعیف تنم زانکه درسخن 
هرچند مسکنم به زمین است. روز وشب 
گینی سرای رهگذران است ای سر 
از هرچه حاجتاست‌بدو بنده‌را, خدای 
شکر آن خدای‌را که سوی علم‌ودین خود 
اندر جهان به دوستی خاندان حق 
وز دیدن و شنیدن دانش یله نکرد 
گر من در این سرای نبینم در آن سرای 
ای ناکس و نفایه تن من در اين جهان 
من دوستدار خویش کمان بردمت همی 
بر من نو کینه‌ور شدی و دام ساختی 
تا مر مرا تو غافل و ایمن بیافتی 
ط رحمت خدای نبودی و فصل او 
کون کال دریشت: کنو دمن مش 
خواب وخوراست کار نوای‌بی خرد جسد 
کار خر است سوی خردمند خواب و خور 
من با تو ای جضد ننشینم دراین سرای 
آنجا هنر به کار وفضایل, نه خواب و خور 
چون بیش من خلایق رفتند بی‌شمار 
روری به بر رز طاعت از اين گنبد بلند 
هرکس همی حدر زفضا و قدر کند 
نام فضا خرد کن و نام قدر سخن 
واکنون که عقل و نفس سخن‌گوی خود منم 
ای گشته خوش دلت زفضا وقدر به نام 


اندر شکم چه باید زهره و جگر مرا 


پرهیز و علم ریزد ارو زک تومیر مرا 


چون عأقلان به چشم بصیرت نگر مرا 


۷ 


تن جرج برستاره فزون است اثر میا ... 


ی چرج هفتم است مجال سفر مرا 
زین بهتر است نیز یکی مستقر مرا 
کرده است بی‌نیاز در اين رهگذر مرا 
ره داد و سوی رحمت بگشاد در مرا 
چون آفتاب کرد چنین مشتهر مرا 
چون دشمنان خویش به‌دل کورو کر مرا 


امروز جای خویش, چه باید بصر مرا؟ . 


همانهاش تون کی از بو ۱ 
جر تو نبود پار به‌بحر و به‌بر مرا 


وز دام تو نبود اثر نه خبر مرا 


از مکر و غدر خویش گرفتی سخر مرا 
انگنده بود مکر تو در جوی و جر مرا 
نیز از دز دست نو نگوارد شکر مرا 
لیکن خرد به است ز خواب و زخور مرا 
نگ است ننگ با خرد از کار خر مرا 
کایزد همی بخواند به جای دگر مرا 


مس خوابوخور تو را وخرد باهنر مرا . 


گرچه دراژ مانم رفته شمر مرا 
بیرون پریده گیر چو مرغ بهر مرا 
وین هردو رهبرند فص و قدر مرا 
باد است اين سخن زیکی نامور مرا 


۲0۵ 


چون خویشتن ستور گمانی مبر مرا 


04۸ دیوان ناصر خسرو 


فول رسول حق چو درختی است بارور 
چون برگ‌خوار گشتی اگر گاو نیستی؟ 
ای آنکه دين تو بخریدم به جان خویش 
دانم که نیست جز که به‌سوی توای خدا 
گرجز رضای نوست غرض مر مرا زعمر 
واندررضای خویش تو,بارب.به دوجهان 
همچون پدر به حق نو سخن گوی و زهد ورز 


برگش تو را که گاو توئی و ثعر مرا 
انصاف ده, مگوی جفا و مخور مرا 
از جور اين گروه خران بازخر مرا 


روز حساب و حشر مفرو زر مرا . 


بر جیزها مده به دو عالم ظفر مرا 
از خاندان حق مکن زاستر مرا 


گوئی که حجتی تو و نالی به راه من 
ازنال خشك خبره چه بندی کمرمرا 


۴ 
سلام کن زمن ای باد مر خراسان را 
خبر بیاور ازیشان به‌من چو داده بُوٍی 
بگویشان که جهان‌سرو من چو چنبر کرد 
نگر که تان نکند غره عهد و پیمانش 
فلان اگر به شك است اندر انجه خواهد کرد 
ازین همه بستاند به جمله هرجه‌ش داد 
از آنکه در دهنش این زمان نهد پستان 
نگه‌کنید که دردست این‌وآن جوخراس 
به مُلك ترك چرا غره‌اید؟ یاد کنید 
کجاست آنکه فریفونیان زهیبت او 
چو هند را به‌سم اسپ ترگ ویران کرد 
کسی چنو به جهان دیگری نداد نشان 
چوسیستان زخلف. ری زرازیان؛ بستد 
فریفته شده می گشت در جهان وء بلی 
شما فریفتگان پیش او همی گفتید 
به فرْ دولت او هرکه فصد سندان کرد 


مر اهل فضل و خرد را نهعامنادان را 
زحال من به‌حفیقت خبر مر ایشان را 
به بکر خویش و خود اين است کارگیهان را 
که ار وفا نکند هیچ عهد و پیمان را 
جهان بدو, بنگر, گو, به چشم بهمان را 
جنانکه بازستد هرجه داده بود آن را 
دگر زمان بستاند به‌فهر بستان را 
به چندگونه بدیدید مر خراسان را 
جلال و عزت محمود زاولستان را 


‌ 


ز دست خویش بدادند گوزگانان را؟ . 


+ ای پلان بسرد خال ختلان را 
همی به سندان اندر نشاند بیکان را 
وز اوج کیوان سر برفراشت ایوان را 
چنو فریفته بود اين جهان فراوان را 
«هزار سال فزون باد عمر سلطان را» 
به زیر دندان چون موم بافت سندان را 


۱۵ 


دیوآن ناصر خسرو 
پریر فبلةٌ احرار زاولستان بود جنانکه کعبه است امروز اهل ایمان را 
کجاست اکنون آن فرٌ و آن جلالتوجاه که زیررخویش همی‌دید برج‌سرطان را 
بریخت‌چنگش وفرسوده گشت‌دندانش ‏ چو نیز کرد برو مرگ چنگ و دندان را 


بسی که خندان کردهاست جر خ گر بان را 
فرارچشم چه‌داری‌به زیر چر خ ؟چونیست 
کناره گیر ازو کاین سوار تازان است 
بترس سخت زسختی چوکاری آسان شد 
برون کند چودرآید به‌خشم گشت زمان 
بر آسمان زکسوف سیه رهایش نیست 
میانه کار بباش, ای بسرء کمال مجوی 
ز بهر حال نکو خویشتن هلاك مکن 
نگاه کن که به حیلت همی هلاك کنند 
اگرشراب جهان خلق را چومستان کرد 
نگاه کن که جو فرمان دیو ظاهر شد 
به ول بنده بزدان قادرند وليك 
بگویشان که شما به اعتقاد دیوانید 
خوشت خفت لین بر و :ای هبار 
زبان نبود و نباشد ازو جنانکه نبود 
نورا تن توچوبند است‌واین‌جهان‌زندان 
زعلم وطاعت جانت ضعیف وعریان است 
به فعل بنده بزدان نه‌ای به نامی تو 
به آشکاره نن اندر که کرد جان بنهان؟ 
خدای باتو بدین صنع نيك احسان کرد 
جهان زمین و سخن تخم و جانت دهقان است 
چرا کنون که بهار است جهد آن نکنی 
من‌این سخن که بگفتم توا نکومثل است 
دل‌نو نامة عقل و سخنت عنوان است 


۵۹ 


بسی که گریان کرده است نیز خندان ران:۲ 


فرار هیچ به‌يك حال چرخ گردان را 
کسی کنار نگیرد سوار تازان را 
که چرخ زود کند سخت کار آسان را 
زفصر فیصر را و زخان‌ومان خان را 
مر آفتاب درفشان و ماه تابان را 
که مه تمام نشد جز زبهر نقصان را 
به درز و مرجان مفروش خیره مر جان را 
زبهر بر نکو طاوسان پرأن را 
توشان رها کن جون هوشیار مستان را 


نماند فرمان در خلق خویش یزدان را . 


به اعتقاد همه امتند شیطان را 
که‌دیو خواند خوش آید هميشه دیوان‌را 
مزن گزافه به انگشت خویش پنگان را 
زیان ز معصیت دیو مر سلیمان را 
مقر خویش مندار بند و زندان را 
ب علم کوش و بپوش این ضعیف عریان را 
خدای را نو چنانی که لاله نعمان را 
به بیش او دار اين آشکار و بنهان را 


به قول و فعل تو بگزار شکر احسان را 


به کشت باید مشغول بود دهقان را . 


که تا یکی به کف آری مگر زمستان را 
سل بسنده بود هوشیار مردان ر 
بکوش سخت و نکو کن زنامه عنوان را 


4 
ن 


‌ 


۳ 


تو را خدای زهر بقا بدید آورد 
نکاه کن: کهقا را لمگوته قن کشرز 
بقا به علم خدا اندراست و فرقان است 
اگر به‌علم و بقا هیچ‌حاجت است تورا 
در سرای نه جوب است بلکه دانایی است 
به جُد او و بدو جمله باز باید گشت 
مرا رسول رسول خدای فرمان داد 
کنون که دیو خراسان به‌جمله ویران کرد 
جو خلق جمله به بازار جهل رفته‌ستند 
مرا بّدل زخراسان زمین یمگان است 


نو را و خاك و هوا و نبات و حیوان را 
به خردگی منگر دا سهندان را 
سرای علم و. کلید و درست فرفان را 
سوی درش بشتاب و بجوی دربان را 
که بنده نیست آزو به خدای سبحان را 


به روز حشر همه مژمن و مسلمان را 


به مومنان که بدانند قدر فرمان را 


ازو چگونه ستانم زمین ویران را 
همی ‌ بیم نیارم شاد دکان ر 
کسی چرا طلبد مر مرا و یمگان را 


زعمر بهره‌همین است مر مراکهبه‌شعر 
به‌رشته‌می کنم این زر و درو مرجان را 


یز نگیرد جهان شکار مرا" 


دیدمش و دید مر.مرا و بسی 
چون خورم آندوه او چو می بخورد 
چون‌نکنم بیش آزینش خوار که‌او 
هرکه زمن درد سر نخواهد و غم 
هرکه بیاده به‌کار نیستمش 
چند بگشت این زمانه بر سر من 
یار من و نغمگسار بود و. کنون 
مکر تو ای روزگار بیدا شد 
نیز نخواهد گزید اگر بهشم 
امن نپسندم نو را به بود کنون 
سر تو دیگر بد. آشکار دگر 
یار من امروز علم و طاعت بس 


شت گرا عماسن کار 
خوردم خرماش و خست خارمرا 
گردش این چرخ مردخوار مرا؟ 
برکند از پیش خویش خوار مرا؟ 
گو به‌غم و دردسر مدار مرا 
نیست به کار او همان سوار مرا 
گرد جهان کرد خنگ‌سار مرا 
غم بفزوده است غمگسار مرا 
یز دگر مکر پیش مار مرا 
رنه شین از اتشتت: هار مرا 
چون نبسندی همی نو تار مرا 
سرٌ یکی بود و آشکار مرا 
شاید اگر نیستی تو یار مرا 


۳۵ 


دیوآن ناصر خسرو 


بار نخواهم سوی کسی که کند 
شاید اگر نیست بر در ملکی 
چون نکنم بر کسی ستم نبود 
چون نهسندم ستم ستم نکنم 
ننگرم از بن‌به سوی حرمت کس 
زمزم اگر زابها چه پاکتر است 
خواندن فرفان‌وزهد و علم‌وعمل 
چشم و دل‌و گوش‌هریکی همه شب 
گوش همی گوید از محاللو دروغ 
چشم همی گوید از حرام و حرم 
دل چه کند؟ گویدم همی ز هوا 
عقل همی گویدم «موکُل کرد 
نیست ز بهر تو با سپاه هوا 
سر زکمند خرد حگونه کشم؟ 
دیو همی بست بر قطار سرم 
گرنه خرد بسندی مهارم ازو 
غار جهان گرجه‌تنگ‌ونارشده‌است 
هیچ مکن ای پسر زدهر گله 
هست بدو گشتم و. زبان و سخن 
دهر همی گویدت که «بر سفرم 
دهر چه‌چیز استآعمر سوی‌خرد 
عمرشد, آن‌مایه‌بود و.دانش دین 
راهبری بود سوی عمر ابد 
این عدوی عفر بود رهبر تا 
سنگ سیه بودم از یاس و خرد 
خار خلان بودم از مثال و. خرد 
دل زخرد گشت پر ز نور مرا 


منت او بست.. زیر بار مرا 
جر به‌در کرد گاز :تبار مرا 
بند چنین داد هوشیار مرا 
پاکتر از زمزم است ازار مرا 
مونس جانند هر چهار مرا 
راه بکن سحت و استوار مرا 
بسته همی دار زینهار مرا 
سخت نگه‌دار مردوار مر 
بر تن و بر جانت کردگار مرا 
کار مگر حرب و کارزار مرا» 
فضصل خرد داد بر حمار مرا 
عقل برون کرد از آن قطار مرا 
دیوکشان کرده بد مهار مرا 
عفل بسند ۵ اتیت بار غار مرا 
زانکه زوی شکر هست هزار مرا 
هردو بدو گشت پیشکار مرا 
تنگ مکش سخت در کنار مرا» 
ماند ازو سود بادگار مر 
این عدوی مستعار مرا 
سوی خرد داد ره‌گذار مرا 
کرد چنین در شاهوار مرا 
سرو سهی کرد و بختیار مرا 
سر ز خرد گشت بی‌خمار مرا 


۱ 


۳۵ 


۳۵ 


1 


پیش‌روم عقل بود تا به جهان 
بر سر من تاج دین نهاد خرد 
از خطر آتش و عذاب ابد 
دین چو دلم باك دید گفت «هلا 
بیش دل اندر بکن نشست گهم 
کردم درجانش جای و نیست دریغ 
چون‌نکنم جان فدای آنکه به‌حشر 
لاجرم‌اکنون جهان شکارمن است 
گرچه همی خلق را فگار کند 


کرد به حکمت جنین مشار مرا 
دین هنری کرد و بردبار مرا 
دین و خرد کرد در حصار مرا 
هين به‌دل پاك برنگار مرا 
وز عمل و علم کن نثار مرا» 
این دل و جان زین بزرگوار مرا 
اسان گردد بدو شمار مرا؟ 
گرجه همی دارد او شکار مرا 
کرد نیارد جهان فگار مر 


جان من از روزکار برتر شد 


بیسم نیاید ز روزگار مرا 


نکوهش مکن چرخ نیلوفری را 


بری دان از افعال چرخ برین را 


همی تاکند بيشه, عادت همی کن 
هم امروز از بشت بارت بیفگن 
چوتو خود کنی اختر خویش را بد 
به‌چهره‌شدن چون‌بری کی‌توانی؟ 
بدیدی به نوروز گشته به صحرا 
اگر لاله پر نور شد چون ستاره 
تو باهوش و رای از نکو محضران چون 
نگه کن که ماند همی نرگس نو 
درحت نریج از بر و برگ رنگین 
سپیدار مانده است بی‌هیج چیزی 
ار تو از آموختن سر بتابی 
پسوزند چوب درختان بی‌بر 


برون کن زسر باد و خیره‌سری را 
نشاید زدانا نکوهش‌بری را 
جهان مرجفا راه تومر صابری‌را 
مینگن به فردا مر این داوری را 
مدار از فلك چشم نيك‌اختری را 
به افعال ماننده شو مر بری را 
به عیوق ماننده لاله‌یی طری را 
چرازو نهذرفت‌صورت‌گری‌را؟ 
همی برنگیری نکو محضری را؟ 
زبس سیمو زر تاج‌اسکندری ر 
حکایت کند کل فیصری را 
ازیرا که بگزید او کم‌پری را 
نجوید .سر تو همی سروری را 
سرا خود همین است مربی‌بری را 


0۵ 


درخت تو گر بار دانش بگیرد 
نگر نشمری» ای برادر گرافه 
که ات شهار ات یکره نها ده 
دگرگونه راهی وعلمی است دیگر 
بلی‌این‌و آن هردو نطق است‌لیکن 
چوکبگ دری باز مغ است‌لیکن 
پیمبر بدان داد مرعلم حق را 
به هارون ۳ داد موسی فران ر 
تورا خ قید علوم است‌و. خاطر 
ازین گشته‌ای, گر بدانی تو, بنده 
اگر شاعری را تو پيشه گرفتی 
تو بربائی آنجا که مطرب نشیند 
صفت جندگوئی به شمشاد و لاله 
به‌علم و به گوهر کنی مدحت آن‌را 
به نظم اندر اری دروغی طمع را 
پسنده است با زهد عمار و بوذر 
من آنم که در بای خوگان نریزم 
تو را ره نمایم که چنبر کرا کن 
هر( برد سجده دانا که یزدان 
کسی را که بسترد آثار عدلش 
امام زمانه که هرگز نرانده است 
نه ری بجر حکمتش مردمی ر 
جو باعدل درصدر خواهی نشسته 
بشو زی‌امامی که خط بدزش است 
ببین گرت باید که بینی به ظاهر 
نیارد نظر کرد زی نور علمش 


به زیر آوری چرخ لیلوفر ی را 
به‌دانش دييري و نه شاعری را 
مرالفندن نعمت آیدری را 
مرالفندن راحت آن سری را 
نماند همی سحر ییغمبری را 
خطر نیست با باز کبگ دری را 
که‌شایسته دیدش مراین‌مهتری‌را 
نبوده‌است دستی بران‌سامری را 
چو زنجیر مر مرکب لشکری را 
باشی سزاوار جز چاکری را 
شه شگنی و میر مازندری را 
یکی نیز بگرفت خنیاگری را 
سزد گر ببرزی زبان جری را 
رخ چون مه و زلفك عنبری را؟ 
که مایه است مرجهل و بدگوهری را 
دروغ است سرمایه مرکافری را 
کند مد ح محمود مرعنصری را؟ 
مر اين قیمتی در لفظ دری را 
به‌سجده مراین قامت‌عرعری را 
گزیده‌ستش از خلق مررهبری را 
ز روی زمین صورت جائری را 
بر شیعتش سامری ساحری را 
نه عیبی بجز هقتش برتری را 
نشانده در انگشتری مشتری را 
+نعوید خیرات مر خیهری را 
ازر صورت و سیرت حیدری ر 
که دردست چشم خرد ظاهری‌را 


۳ 


۳۵ 


۳۵ 


1 


دیوآن ناصر خسرو 


اگر ظاهری مردمی را بجستی 
ولیکن بَقر نیستی سوی دانا 
مراهمچوخودخرهمی چون‌شمارد؟ 
بیند که پیشش همی نظم و نثرم 


به طاعت. برون کردی از مسر خری را 
اگر جویدی حکمت بافری را 
چه‌ماند همی غل مرانگشتری را؟ 
جو دیبا کند کاغد دفتری را؟ 


بخوان هردو دیوان من تا ببینی 
یکی گشته با عنصری بحتری را 


ای روی داده صحبت دنیا را 
فدت چوسرو و رویت چون‌دیبا 
شادی بدین بهار چو می‌بینی 
برنا کند صبا به‌فسون اکنون 
تا تو بدین فسونش به برگیری 
وز تو به‌مکر و افسون برباید 
جون کودکان بخیره همی خرّی 
لیکن وفا نیابی ازو فردا 
دنیا به‌جملگی همه امروز است 
فردات را ببین به‌دل و امروز 
چندین‌هزار بویو مزه‌و صورت 
رنگین که کردو شیرین‌در خرما 
خرماگری زخاك که آمخته است 
بنگر به‌چشم خاطر و چشم سر 
گر گشته‌ای دبیر فرو خوانی 
بررس که کرد گار جرا کرده‌است 
ویران‌همی زبهرچه خواهد کرد 


شادان و برفراشته آوا را 
ار هیا دنا ۳ 
چون بوستان‌خسرو صحرا را 
این بر گشته صورت دئیا را 
این گنده‌پیر جادوی رعنا را 
این فر و زیب و زینت و سیما را 
زین گنده‌بیر لابه‌و شفرا را 
امروز دیدباید فردا را 
فردا شمرد باید عقبا را 
بگشای تبز دید بینا را 
مشئو محال دهری شیدا را 
بردهریان بس‌است گوا ما را 
خالٍ درشتِ ناخوش غبرا را؟ 
اين نغفز بيشه دانةٌ خرما را؟ 
بوی‌از کجاست عنبر سارا را؟ 
ترکیب خویش و گنبد گردا را 
اين خطهای خوب معا را 
اين کنبد مدوّر خضرا را 
باز اين بزرگ صنم مهیّا را؟ 


۵ 


چون بند کرد در تن پیدائی 
وین‌جان کجاشود چومجرد شد 
جون‌است‌کار از بس‌چندان حرب 
بهمن کجا شده‌است و کجا قارن 
رستم چرا نخواند به روز مرگ 
آنها کجا شدند و کجا اینها؟ 
غرّه مشو به زور و توأنائی 
برنا رسیدن از چه و چند وچون 
نشنوده‌ای که جند بپرسیده است 
والا نگشت هیچ‌کس و عالمْ 
شیرین‌و سرخ گشت چنان خرما 
بررس به کارها به شکیبائی 
صبر است کیمیای بزرگی‌ها 
باران به صبر پست کند, گرچه 
از صبر نردبانت باید کرد 
یاری زصبر خواه که‌یاری نیست 
«صبر از مراد نفس و هوا باید » 
بنده‌ی مراد دل نبود مردی 
درکار صبر بندتو جون مردان 
تا زين جهان به‌صبر برون نانی 
صبر است عقل را به‌جهان همتا 
فضل تو چیست, بنگره برترسا؟ 
تو مومنی گرفته محتّد را 
ایشان ییمبران و رفیقانند 
بشناس امام و مسخره را آنگه 
حجت به‌عقل گوی ومکن دردل 


ین جان کارجوی بدا را؟ 


آمروز مر ۷۳ دارا را؟ 
زان س که‌فهر کردند اعدارا؟ 
زين بازبس یکسره دانا را 
عار است نورسیده و بُرنا را 
نادبده مر عم والا ر 
چون برگرفت سختی گرما را 
زیرا که نصرت است شکیبا را 
نستود هیچ دانا تِ را 
نرم‌است, روزی | ن که خارا را 
گرزیر خویش خواهی‌جوزارا 
بهتر ز صبر مر تن تنها را 
این بود فول عیسی شعیا را 
مردی مگوی مرد همانا را 
هم چشم و گوش را و هم اعضا ر 
جون‌یابی آن ن جهان‌مصفا نا را؟ 
کاینجا بلید ظ صهبا را 
برجان نه‌اين بزرگ دوهمتا را 
از سر هوس برون کن و سودا را 
او کافراست گرفته مسیحا را 
جون‌دشمنی نوبیهده‌ترسا را؟ 
فسّیس را نکوه ر‌ جلیپا را 
باخلق خیره جنگ ومعادا را 


1۵ 


۳۵ 


۳۵ 


۹ دیوان ناصر خسرو 


در عقل واجب است یکی کلی 
او را بحق بنده باری دان 
او را ار شناخته‌ای بی‌شك 
توحید نو تمام بدو گردد 
رازی است‌این که راه‌ندانسته‌اند 
آن را بدو بهل که همی گوید 
کان کوردل نیارد بدرفتن 


این نفس‌های خرده اجزا را 
مرجع‌بدوست‌جمله مراینها را 
دانسته‌ای ز مولی مولا را 
مر کردگار واحد یکتا را 
اینجا در اين بهایم غوغا را 
«من دیدهامفقیهبخارا را 
بند سوار دلدل شهبا را 


حجت ز بهر شیعت حبدر گفت 


این خوب و خوش فصید؛ غرا را 


۸ 
نیکوی نوچیست وخوش چهای‌برنا؟ 
بنگر که مر اين دو را چه می‌داند 
حلوا نخورد چو جو بیابد خر- 
جز مردم با خرد نمی‌باید 
حلوا به خرد همی دهد لات 
جان را به خرد نکو چو دیباکن 
شرم است نکو بحق وء خوش دانش 
دیبای دل است شرم زی عافل 
حورا توی ار نکو و با شرمی 
گر شرم نیایدت ز نادائی 
کوری نو کنون به‌وقت نادانی 
نو عورت جهل را نمی‌بینی 
رت توت نکن نا 
ای آدمی ار تو علم ناموزی 
جون ست بودذت قامت دانش 


داناً زتو چون جرا و چون برسد 


دیباست تو را نکو و خوش حلوا 
ان است نکو و خوش سوی دانا 
دیبا نود به گاو بر زبا 
هنگام خورو بطر خوشی زینها 


قیمت به خرد همی گرد دیبا 


تا مرد خرد نگویدت «رعنا» 
هردو خوش و خوب و درخور وهمتا 
حلوای دل است علم زی والا 
گر شرمگن و نکو بود حورا 


بی‌شرم‌تر از تو کیست در دنیا . 


اموختنت کند بحق بینا 
آنگاه شود به‌چشم نو بیدا 
در طاعت دیو از آدم و حوا 
جون مادرو جون بدر شوی رسوا 
چون سرو چه سود مر تو را بالا؟ 
بالات سخن نگوید. ای برنا 


شاید که ز بیم شرم و رسوائی 
ناموخت خدای ما مرادم را 
بنگر که چه بود نيك آن اسما 
تا نام کسی نخست ناموزی 
از نام به ناسدار ره یابد 
خرسند ‏ مشو به‌نام بی‌معنی 
این عالم مرده سوی من نام است 
سوی همه خیر راه بنماید 
دو نام دگر نهاد روم و هند 
بوی است نه عین و نون و با و را 
چندین عجبی زچه پدید آمد 
این رستنی است و نازوان هرسو 
این زشت سپید و آن سیه نیکو 
از چشمةٌ چشم و از یکی صانع 
این جزوکهاست چونش بشناسی 
از علت بودش جهان بررس 
انگار که روز آخر است امروز 
چون آخر عمر اين جهان آمد 
کشت نعرد است ندست فروق زن 
گر با خردی چرا نهرهیزی 
با طاعت و ترس باش همواره 
پرهیز به طاعت و به دانش کن 
تا بسته نگیردت یکی جاهل 
از طاعت و علم نردبانی کن 
زین چرخ برون, خرد همی گوید, 
زانجا همی آید اندر اين گنبد 
هرگ نشده است خلق از اين زندان 


چون عوروبزهنه گشت جز کاسما 
منگر ۳ درو غ عامه و غوغا 


در مجمع خلق چون کنیش آوا . 


چون عاقل و نیزهش بود جویا 
نامی تهی است زی خرد عنفقا 
ان عالم زنده ذات او والا 
این نام رونده بر زبان ما 
این را که نو خوانیش همی خرما 


از خاك به‌زیر گنبد خضرا؟ 
وان‌بی‌سخن است واین سیم گویا 
آن گند‌و تلخ وین خوش و بویا 


یافوت جراست ان و این مینا؟ ۰ 


بر کل دلیل گرددت اجزا 
بفگن به‌زیان دهریان سود 
زرا که هنوز نامده است فردا 
امروز. ببایدش یکی مبدا 
نا غرفه نگردی اندر این دریا 
ای خواجه از این خورنده اژدرها؟ 
تا از تو به‌دل حسد برد ترسا 
بر خیره مده به جاهلان لالا 
هر روز بسان گاوك دوشا 


ح‌- 


وانگه پرشو به کوکب جوزا . 


صحراست یکی و بی کران صحرا 
از بهر من و تو اين همه نعما 
جز کز ره نردبان علم آنجا 


۳ 


۰۸ دیوان ناصر خسرو 


چون جانت به‌علم شد برآن معدن 
ببرست خدای را و تو بشناس 
وان را که فك به آمر او گردد 
کان بندهٌ ایزد است و فرمان‌بر 


سرما زتو دور ماند و هم گرما 
از با صفت و ز بی‌صفت تنها ۲۵ 
ایزذش مگوی خیره, ای شیدا 
مولای خدای را مدان مولا 


بر حجّت دین چرا کنی صفرا؟ 


حکیمان را چه می‌گویند چرخ پیر و دوران‌ها 
به سیر اندر ز حکمت بر فیان مهر و آبان‌ها 
خزان گوید به سرماها همین دستان دی و بهمن 
که گویدشان همی بی‌شك به گرماها حزیران‌ها 
به فول چرخ گردان بر زیان با نوروزی 

حریر سبز در بوشند بستان و بیابان‌ها 


درخت بارور فرزند زاید بی‌شمار و مر 

در آویزند فرزندان پسیارش ز بستان‌ها 

فراز آیند از هرسو بسی مرغان گوناگون 

پدید آرند هر فوجی به لونی دیگر الحان‌ها ۱ 
بسان پرستاره آسمان گردد سحرگاهان 

ر سبزه‌ی آب‌دار و سرخ گل وز لاله بستان‌ها 

به گفتار که بیرون آورد چندان خز و دیبا 

درخت مفلس و صحرای بیجاره ز نهان‌ها؟ 
نداند باغ ویرآن جز زبان باد نوروزی 

به قول او کند ایدون همی آباد ویران‌ها 

چو از برج حمل خورشید اشارت کرد زی صحرا 
نگون‌سار ایستاده مر درختان را یکی بینی 


دیوان ناصر خسرو 


دهان‌هاشان روان در خاك بر کردار ثعبان‌ها . **ب 
درختان را بهاران کار بندانند و تابستان ۴ 9 


ولکه ان مایتشر اما ادها 
به قول ماه دی آبی که یازان باشد و لاغر 
بیاساید شب و روز و برآماسد چو سندان‌ها 
که گوید گور و آهو را که جفت آنگاه بایدتان 
همی جستن که زادن‌تان نباشد جز به نیسان‌ها؟ 
درآویزد همی هريك بدین گفتارها زینها 
صلاح خویش را گوی به چنگ خویش و دندان‌ها 
بدین دهر فریبنده جرا غره شدی خیره؟ 
ندانستی که بسیار است او را مکر و دستان‌ها؟ 
نجوید جز که شیرین جان فرزندانش اين جانی 
ندارد سود با تیغش نه جوشن‌ها نه خفتان‌ها 
همی گوید به فعل خویش هرکس را زما دایم 
اگر باتو نمی‌دانی چه خواهم کرد. نندیشی 

که امسال آن کنم با تو که کردم پار با آنها؟ 
همی بینی که روز و شب همی گردی به‌ناکامت 
به پیش حادنات من چو گوئی پیش چوگان‌ها 
ز میدان‌های عمر خویش بگذشتی و می‌دانی 
که هرگز باز نانی نو سوی این شهره میدان‌ها 
که آراید. چه گوی, هر شبی این سبز گنبد را 
بدین نو رسته نرگس‌ها و زراندود پیکان‌ها؟ 
اگر بیدار و هشیاری و گوشت سوی من داری 
بیاموزم تو را يك يك زبان چرخ و دوران‌ها 


1۹ 


دیون ناصر خسرو 


همی گویند کاین کهسارهای محکم و عالی 

نرسته‌ستند در عالم مگر کز نرم باران‌ها 

زمین کو مایٌ تنهاست دانا را همی گوید 

که اصلی هست جان‌ها را که سوی او شود جان‌ها ۲۵ 
به تاریکی دهد مزده هميشه روشنائی‌مان 

که از دشوارها هر کز نباشد خالی آسان‌ها 

به مال و فوّت دنیا مشو غره جو دانستی 

که روزی آهوان بودند آن بر آرد انبان‌ها 

وگر دشواریی بینی مشو نومید از سانی 

که از سرگین همی روید چنین خوش بوی ربحان‌ها 

چهارت بند بینم کرده اندر هفتمین زندان 

جرا ترسی اگر از بند بجهانند و زندان‌ها؟ 

در این صندوق ساعت عمرها را دهر بی‌رحمت 

همی برما بپیماید بدین گردنده پنگان‌ها ۳ 
ز عمر این جهانی هرکه حق خویش بستاند 

برون باید شدنش از زیر این بیروزه ایوان‌ها 

چو زین منزلگه کم‌پیشها بیرون شود زان پس 

نیابد راه سوی او زيادت‌ها و نقصان‌ها 

بماند تشنه و درویش و بیمار آنکه نلفنجد 

در این ایام الفغدن شراب و مال و درمان‌ها 

که‌را ناید گران امروز رفتن بر ره طاعت 

گران آید مرآن کس را به روز حشر میزان‌ها ۳۵ 
به نعمت‌ها رسند آنها که ورزیدند نیکی‌ها 

به شدت‌ها رش انیا که بشکستند بیمان‌ها 


خداوند جهان باتش بسوزد بد فعالان را 


دیوان ناصر خسرو ‏ . ۷۱ 


برین قایم شده است اندر جهان بسیار برهان‌ها .زب 
ازیرا ما خداوند درختانيم و سوی ما 9 
سزای سوختن گشتند بد گوهر مغیلان‌ها 

بدی با جهل یارانند, هرکو بد کنش باشد 

نپرهیزد زید گرچه مقر آید بهفرقانها 

نبینی حرص این جهّال برکردار بد زان سس 

که پیوسته همی دزند بر منبر گریبان‌ها ۴ 
به زیر قول چون مبرم نگر فعل چو نشترشان 

بسان نامه‌های زشت زیر خوب عنوان‌ها 

ز بهتان گویدت پرهیز کن وانگه به طمع خود 

بگوید صد هزاران بر خدای خویش بهتان‌ها 

اگر يك دم به خوان خوانی مروراء مژده‌ور گردد 

به خوانی در بهشت عدن برحلوا و بریان‌ها 

به باغی در که مرغان از درختانش به بیش نو 

فرود افند جو بریان شکم آگنده بر خوان‌ها 

چنین باغی نشابد جز که مر خوارزمیانی را 

که بردارند بر بشت و به گردن بار کپان‌ها ۵ 
جنین چون گفتی ای حجت که بر جهّال این امّت 

فرو بارد ز خشم نو همی اندوه طوفان‌ها؟ 

براین دیوان اگر نفرین کنی شاید که ایشان را 

همی هر روز بر گردد به نفرین تو دیوان‌ها 


ای‌گشته جهانو دیده دامش‌را  .‏ صدبار خریده مر دلامش را 
نف سیفن سا روری.. ار شترده‌ای. لانشن را 
گفته‌است‌توراکه«بی مقأمم‌من» تاجند طلب مقامش را 
بارنده به دوستان و یاران بر نم‌نیست غم‌است مرغمامش‌را 


۷۲ 


اتوان تخت 


چون داد نوید رنج و دشواری 
بر یخ بنویس چون کند وعده 
جزکشتن یار خویش وفرزندان 
چون چاشت کند ز خویش و پیوندت 
گر برتو سلام خوش کندروزی 
کسن:را به نظام دیده‌ای حالی 
وزباب و ز مام خویش نربودش 
برهیز کن از جهان بی‌حاصل 
وآگاه کن, ای برادر؛ ازغدرش 
آن را که همی ازو طمع دارد 
گر بر فلك است بام کاشانهش 
من کزهمه حال وکارش آگاهم 
وین دل که حلال او نمی‌جوید 
آن را طلب. ای جهان, که جویایمت 
واشفته بدو سپاری و برکه 
ور مشنری و قمر بیارانی 
آخر بدهی به ننگ و رسوائی 
هرجند که شاه نامور باشد 
واشفته کنی به دست بیدادی 
بشنو بدرانه. ای بسر. نندی 
برهیز کن از کسی که نشناسد 
وز دل به‌چراغ دين وعلم حق 
زودست‌بنویو جر به خاموشی 
بگذارش تا به‌دین همی خرّد 
منگر به مثل جز از ره عبرت 
بل تا بکشد به مکر زی دوزخ 
بر راه امام خود همی نازد 


آراسته باش مر خرامش را 
گفتار محال و فول خامش را 
کاری‌مشناس مر حسامش‌را 
توساخته باش کار شامش را 
دشنام شمان مر سلامش را 
کورخنه نکرد مر نظامش‌را؟ 
یا زو نربود باب و مامش را 
ای خورده جهان و دیده دامش را 
دور ونزديك وخاص وعامش‌را 
گو «ساخته باش انتقامش‌را» 
چون‌دشت شمار پست بامش‌را 
هرگز طلیم مراد وکامش را؟ 
چون خواهد جست مر حرامش را؟ 
این بی‌مزه ناز وعز ورامش را 
شاهنته ری کنی غلامش را 
مر قبقب زین و اوستامش را 
بی‌شكک يك روز لاف ولامش را 
نابوده کنی نشان و نامش را 
احوال به نظم‌و نفز و رامش‌را 
آن بند که داد نوح سامش را 
دنیق و نعیم بی‌پوامش را 
نتواند برد مر ظلامش را 
باسخ‌مده, ای‌بسر » بیأمش را 
دنبای مزر و خطامش را 
رخساره خشك جون رخامش‌را 
دیواز بس خویشتن لگامش را 
او را مپدیر و مه امامش را 


۱۱ 


دیوان ناصر خسرو ۷۳ 


دیوی است حریص و کام او حرصش 
جون صورت وراه دیو آودیدی 


بشناس به هوش ایو کامشر 


 نازکب‎ 


‌ 


وین منت و نعمت تمامش را 
بگزار به‌جهد و جد وامش‌را ۳۵ 


شکری بگزار علم و دینش را 


زان به که شراب یا طعامش را 


بادشا بر کام‌های دل که باشد ؟ بارسا 

بارسا شو تا شوی بر هر مرادی یادشا 

بارسا شو تا بباشی بادشا بر آرزو 

کارزو هرگز نباشد پادشا بر پارسا 

بادشا گشت آرزو بر توزب‌باگی تو 

حان و دل بایدت داد اين بادشا را باژ و سا 
آز دیو نوست چندین چون رها جوئی ز دیوا 
تو رها کن دیو را تا زو بباشی خود رها 

دیو را بیغمیران دیدند و رآندندش ز بیش 


دیو را نادان سید من نمودم مر نو ۴ ۵. 


خویشتن را حون فریبی؟ جون نپرهیزی ز بد؟ 
جون بهی: جون خود کنی عصیان, بهانه بر فضا؟ 
جونکه گر تو بد کنی زان دیو را باشد گناه 

ور یکی نیکی کنی زان مر تو را باید نا؟ 

جز به دشست توا نگیرد ملكك کس دیوء ای شگفت 
جز به لفظ تو نگیرد نیز مر کس را جفا 


دست و فولت دست و قول دیو باشد زين فیاس 


۷ 


دیوان ناصر خسرو 


ور نباشی نو نباشد دیو جیزی سوی ما ۱ 5 
چند گردی گرد اين و آن به طمغٌ جاه و مال 

کز طمع هرگز نیاید جز همه درد و بلا 

گرچه موش از آسیا بسیار یابد فایده 

بی گمان روزی فرو کوبد سر موش آسیا 

ای چرای گور. گرد دشت روز و شب چرا 

ننگری کاین روز و شب جوید همی از تو چرا؟ 

جون جرا جونی از انك از نو جرا جوید همی؟ 

این چرا جستن ز یکدیگر چرا باید. چرا؟ 

مر ستورآن را غذا اندر یا بینم همی 

باز بی‌دانش یا را خاك و آب 3 غدا 4 
جون بقای هردو را علت نیامد جز غدا 

نیست بای بر حقیقت نه ستور و نه گی 

خاك و آب مرده آمد کیمیای:زند گی 

مردگان چونند یارب زندگی را کیمیا !؟ 

چند پوشاند زگاه صبح تا هنگام شام 

ات را تسه ضورت کت این ریک زرا 

این ردای خاك و آب آمد سوی مرد خرد 

گرچه نور آمد به‌سوی عام نامش یا ضیا 

ای برادر. جز به زیر این ردا اندر نشد 

اين همه بوی و مزه‌ی بسیار با خاك آشنا 1 
کشت زار ایرد است ان علق واداس آوشت مرک 

داس این کشت ای برادر. همجنین باشد سزا 

اوت کشت و اوت خواهد هم درودن بی گمان 

هرکه کارد بدرود. بس چون کنی چندین مرا؟ 

کردمت بیدا که بس خوب است قول آن حکیم 

کاین جهان را کرد ماننده به کرد کُندنا 


دیوان ناصر خسرو _. : ۷۵ 


مت مشت: زان قط دانی صوابی را همی 

وین نباشد جز خطاء وز مست ناید جز خطا ی 

بر مراد خویشتن گونی همی در دین سخن 

خویشتن را سغبه گشتی تکیه کردی بر هوا ۲۵ 
دين دبستان است و امّت کودکان نزد رسول 

در دیشتان است امتاز ابتدا با آتها 

گر سرودی بر مراد خود بگوید کودکی 

جز که خواری چیز ناید ز اوستاد و جز قفا 

حجتی بپذیر و برهانی زمن زیرا که نیست 

آن دبیرستان کلی را جز ایسن جزوی گوا 

مادر فرفان جو دانی نو که هفت ایت جراست؟ 

یا شهادت را جرا بنیاد کرده‌ستند ل۷؟ 

بر فیاس خویش دانی هیج کایزد در کتاب 

از چه معنی جون دو زن کرده است مردی را بها؟ ۹ 
ور زنی کردن چو کشتن نیست از روی قیاس 

هردو راءکشتن چو یکدیگر چرا آمد جزا؟ 

وز فیاس تو رسول مصطفائی نیز و 

زانکه مردم بود همچون تو رسول مصطفا 

وز قیاس تو جو با برند برنده همه 

پر دارد نیز ماهی, جون نبرد در هوا؟ 

وز قیاست بوریا. گر همجو دیبا بافته است» 

فیمتی باشد به علم تو چو دیبا بوریا! 

بیش ازین, ای فتنه گشته بر قیاس و رای خویش. 

کردمی ظاهر ز عیبت گر مرا کردی کرا 0 
نیستی آگه چه گزیم مر تو را من؟ جز همانك 

عامه گوید «نیستی آگه ز نرخ لوبیا» 

کهربای دین شده‌ستی, دانه را رد کرده‌ای 


۷۹ 


دیوان ناصر خسرو 


کاه بربانی همی از دین بسان کهربا 

مبتلای درد عصیانی به طاعت باز گرد 

درد عصیان را جز از طاعت نیابد کس دوا 

گر تو را باید که مجروح جفا بهتر شود 

مرهمی باید نهادن بر سرش نرم از وفا 

راست گوی و راه‌جوی و از هوا پرهیز کن 

کز هوا چیزی نزاد و هم نزاید جز عنا ۳ 
گر براندیشی بریده‌ستی رهی دور و دراز 

کر بات نا ها کی 

بی‌عصا رفتن نياید چون همی پینی که سگ 

مر غریبان را همی جامه بدرّد بی‌عصا 

ره کرده‌ستن جامق ین تور لاجر 

آن سگان مست گشته روز حرب کربلا 

آن سگان کز خون فرزندانش می‌جویند جاه 

روز محشر سوی آن میمون و بی‌همتا نی 

آن سگان که ت جان نگردد بی‌عوار از عیبشان 

نا نشولی تن به آب دوستییْ اهل عبا ۵ 
چون به حب آل زهرا روی شستی روز حشر 

نشنود گوشت ز رضوان جز سلام و مرحبا 

ای شده مدهوش و ببهش, پند حجّت گوش‌دار 

کز عطای پند برتر نیست در دنیا عطا 

بر طریق راست‌رو, چون نال گردنده مباش 

گاه با باد شمال و گاه با باد صبا 

جز به خشنودیی و خشم ایزد و پیفمبرش 

من ندارم از کسی در دل نه خوف و نه رجا 

خوب دیبانی طرازیدم حکیمان را کزو 

تا فيامت مر سعادت را نبیند کس جرا 0۰ 


دیوان ناصر خسرو 


گر به خواب اندر کسائی دیدی این دیبای من . ی 


سوده کردی شرم و خجلت مرکسائی را کسا ۳ 


۲ 
خواهی که نیاری به سوی خویش زیان را 
کتار ریا اش ,ولیک را نز 
گنتار به عقل است, که‌را عقل ندادند؟ 
فروم که سخن یز زان است که دارد 
پس بچة عقل آمد گفتار و نزیبد 
جان و خرد از امر خدایند و نهانند 
نن‌جفت نهان‌است و بهفرمانت روان‌است 
فرمان روان جان و روان زی تو فرستاد 
گر قابل فرمانی دانا شوی ورنی 
زنهار به توفیق بهانه نکنی رانك 
بشناس که توفیق تو این پنج حواس است 
سمع وبصر وذوق وشم‌وحس که‌بدویافت 
دیدن ز ره چشم و شنیدن ز ره گوش 
پنجم ز ره دست بساوش که بدانی 
محسوس بود هرچه دراین بنج حس آید 
این پنج در علم ازان برتو گشادند 
اجسام ز اجرام و لطافت ز کتافت 
ارکان و موالید بدو هستی دارند 
اين را که همی بینی از گرمی و سردی 
گرمای حزیران را مر سردی دی را 
وین‌از بی ان یت که زا نیست شود طبع 
فصد دبران نیست سوی نیستی او 


ترتیب عناصر نشناسی نشناسی 


از گفتن ناخوب نگه‌دار زیان را 
تا سود به يك‌سو نهی از بهر زیان را 
مر گاو و خرو اشتر و دیگر حیوان را 
عقلی که بدید آرد برهان و بیان را 
که بجَةُ عقل تو زیان دارد جان را 
پیدا نتوان کرد مراين جفت نهان را 
تأثبر چنین باشد فرمان روان را 
تا پروریش ای بخرد جان و روان را 
کردی به‌جهنم بدل ازجهل جنان را 


۷۷ 


هی 


معذور ندارند بدین خرد و کلان را ۰ 


هر پنج عطا ز ایزد مر پیر و جوان را 
جوینده ز نایافتن خیر امان را 
بوی.از ر بینی جو مزه کام و زیان را 
نرمی ز درشتی جو زخز خار خلان را 
محسوس مراین را دان معقول جز آن را 
نا بازشناسی هنر و عیب جهان را 
ندویز زمين را و تداویر رمان زا 
تا ثیر درو مشمر در وی حدتان را 
از ترق و خشکی و ضعیفی و نوان را 


فك 


مر ابر بهاری را مر باد خزان را . 


بارش کر او داه ه عنعت ذیران را 
اندازةٌ هرجیز مکین را و مکان را 


۷۸ 


دیوان ناصر خسرو 


۱۳ 


وز علم و عمل هرچه تو را مشکل کرد 


شاید که بیاموزی, ای خواجه. مران را ۲ 


خداوندی که در وحدت قدیم است از همه اشیا 

چه گونی از چه او عالم بدید آررد از لور 

که نه مادت بُد و صورت, نه بالا بود و نه بهنا 

چنان چون بر عدد واحد, و یا بر کل خود اجزا 

به معلولی جو يك حکم است و يك وصف آن دو عالم را 

چرا چون علت سابق توانا باشد و دانا؟ 

هرآنج امروز نتواند به فعل آوردن از قوّت 

نیاز و عجز اگر نبود ورا چه دی و چه فردا ۲ 
همی گوئی زمانی بود از معلول تا علت 

زمانی کز فلك زاید فلك نابوده جون باشد 

زمان و چیز ناموجود و ناموجود بی‌مبدا 

اگر هیچیز را چیزی نهی قایم به ذات خود 

تشن اب نقس وحدت را مصاد و مثل در آلا 

ور زین صورت هیچیز حرف و صوت می‌خواهی 

مسلم شد که بی‌معلول نبود علت اسما 

زمان حاصل مکان باطل حدث لازم ندم برجا ۳ 
مکن هرگز بدو فعلی اضافت گر خرد داری 


مگو فعلش بدان‌گونه که ذاتش متفعل گردد بر 2 
چنان کز کمترین قصدی به گاه فعل ذات ما 
مجوی از وحدت محضش برون از دات او چیزی 

گر از هر بینشش بیرون کنی وصفی برو مفزا 

دو باشد بی‌خلاف آنگه نه فرد و واحد و یکتا 

اگرچه بی‌عدد اشیا همی بینی در این عالم 

زخاك و باد و آب و آتش و کانی و از دریا 1 
جو هاروت ار نوانستی که اینجا ای از گردون 

از اینجا هم توانی شد برون جون زهرهٌ زهرا 

زگوهر دان نه از هستی فزونی اندر این معنی 

که جز يك جیز را يك جیز نبود علت انشا 

خرد دان لین موجود, زان بس نقس و جسم آنگه 

بات و گونٌ حیوان و آنگه جانور گویا 

همی هريك به خود ممکن بدو موجود ناممکن 

جو در صحرای آذرگون یکی خرگاه از مینا؟ ۲۰ 
به خود جنبد همی, ور نی کسی می‌داردش جنبان 

ویا بهر چه گردان شد بدین‌سان گرد اين الا 

چو در تحدید جنبش را همی نقل مکان گوئی 

و یا گردیدن از حالی به حالی دون یا والا 

بیان کن حال و جایش را اگر دانی؛ مراء ور نی 

مپوی اندر ره حکمت به نقلید از سر عمیا 

چو نه گنبد همی گوئی به برهان و فیاس, آخر 

چه گونی چیست از بیرون اين نه گنبد خضرا؟ 

اگر بیرون خلا گوئی خطا باشد, که نتواند 


بدو در صورت جسمی بدین‌سان گشته اندروا 
وگر گوئی ملا باشد روا نبود که جسمی را 
نهایت نبود و غایت بسان جوهر اعلا. 

چه می‌دارد بدین گونهمعلتق گوی خاکی را 
میان آتش و آب و هوای تندر و نکبا؟ 

گر اجزای جهان جمله نهی مایل برآن جزوی 
که موقوف است چون نقطه میان شکل نه سیما 
جرا بس جون هوا او را به قهر از سوی آب ارد 
به ساعت باز بگریزد به‌سوی مولد و منشا؟ 
اگر ضدند اخشیجان چرا هر چار پیوسته 


بونذ از غایت وخدت پر آدروان در یلیفا 
وگر کُوئی که در معنی نیند اضداد يكک دیگر 
نفاوت از جه‌شان آمد میان صورت و اسما؟ 
ز اول‌هستی خود را نکو بشناس و آنگاهی 
عنان برتاب ازاین گردون وزین بازیچة غبرا 
تو اسرار الهی را کجا دانی؟ که تا در تو 

بود اپلیس با آدم کشیده تیغ در هیجا 

تو از معنی همان بینی که در بستان جان برور 
ز شکل و رنگ گل بیند دو شم مرد ناپینا 


ای کرده فال و قیل تو را شیدا 
نا غره گشته‌ای به سخن‌هانی 


تا گوش و چشم یافته‌ای بنگر 


3 حون دو گوا گذشت بر آن دعوی 


گر زیتو قول ترسا مجهول است 


هیچ آزخبر شدت به‌عیان بیدا؟ 
کاینها خبر دهند همی زانها! 
تا تپز نشتو3ه "هنت درا شتا 
آنگاه (اشتت 3 کوب 


معروف‌نیست قول تو زی‌نرسا 


دیوان ناصر خسرو 


او بر دوشنبه و تو بر آدینه 
ویر فصای یرانق 
روز و شب تو از شب و روز او 
موسی به قول عام چهل رش بود 
بس فضل فاضلان نه به اعراض است 
بفزای فامت خرد و حکمت 
بویات نفس باید چون عنبر 
تنها ‏ یکی سپاه بود دانا 
غرّه مشو بدانجه همی گوید 
کز دیده بر شنوده گوا باید 
گویند عالمی است خوش وخرم 
صحراش با غ و زیر نهفتش در 
آن است بی‌زوال سرای ما 
وین قول را گواست در این عالم 
زیرا که خاك تیره به فروردین 
وز چوب خشك در فرو بارد 
وین چهره‌های خوب که‌در نورش 
دانی که نیست‌حاضرو نه‌حاصل 
بی‌شکی از بهشت همی آبد 
وانج. او ز دور مرده کند زیده 
بس جای جون بود » جو بود زنده؟ 
برگفتة خدای ز کردارش 
بر قول ار به‌جمله گوا یابی 
وانج از قرنش نیست گوا عم 
تاوبلش از خزانهٌ آن یابی 
فردی که نیست جز که به جد او 


چون و چرا ز حجّت او یابد 


از نور و طلمتٌ و بش وسرما 
بهتر به حیست؟ خبره‌مکن صفرا| 
وز ما فزون نبود رسول ما 
ای مرد. نه مگر به قد و بالا 
مفزای طول بیرهن و بهنا 
نادانت با شاه تبوده تفا 
بهمان‌بن فلان ز فلان دانا 
ورنی همیت رنحه کند سودا 
بی‌حد و منتهاست درو نعما 
بر تختهاش تکیه گه حور 
والا و خوب و بر نعم و الا 
تابنده همچو مشتری از جوزا 
بر روی می نقاب کند دیبا 
خورشید بی‌نوا شود و شیدا 
در خاك وباد و آتش و آب‌اینها 
اين دل‌پذیر و نادره معنی‌ها 
بس زنده و طری بود و زیبا 
بل‌بر مجاز گفته‌شود کانجا» 
چندین گواهیت بدهند آنا 
در اقهات و زانش و در آبا 
رازی خدانی است نهان زاعدا 


کز خلق نیست‌هیج کسش‌همتا 


امیّد مر تو را و مرا فردا : 


برهان کل عالم, وز اجزا 


۱ 


۸۲ 


۱۵ 


دیوان ناصر خسرو 


چون و چرای عقل پدید آید 
ای بی‌خرد. چو خر زچرا هرگز 
جون و جرا عدوی تست ایرا 
چون طوطبان شنوده همی گوئی 
ور بر رسم زقولی؛ گوئی کاين 
بیغمبری وليك ‏ نمی‌بینم 
نظمی است هر نظام پذیری ر 
حون از نظام عالم نندیشی 
خوش‌بوی‌هست آنکه‌همی‌ازوی 
وان چیز خوش بود به‌مزهکایدون 
دابع درا کرد؟ 
دانش بحوی کت نبرد از راه 


بی‌عقل نیست چون و نه‌نیز ایرا 
برسیدنت ازین نبود بارا 
چون و چرا همی کندت رسوا 
تو بریطی به گفتن بی‌معنا 
از خواجه امام گفت یکی برنا 
گر خوانده‌ای در اوّل موسیقا 
تا یت تا هه بش۲۱ 


خاك سیاه مشك شود سارا. 


شیرین آزو شده‌است‌چنان خرما 

وز آتش آب از چه گرد گرما؟ 
۲ 

این گنده پیر شوی کش رعنا 


وز بابهای علم نکو بر رس 
مشتاب بی‌دلیل سوی دریا 


ای پیره نگه کن که چرخ برنا 
پیماناین چرخ را سه‌نام است 
فردات نيامد, و دی کجا شد؟ 
دریاست یکی روزگار کان را 
نجام زمان وه ای بردر 
امروز یکی نیست صدهزار است 
امروز دوتن گر نه هم دو بودی 
مامانده شده‌ستیم و گشنه سوده 
برسایش ما را زجنبش امد, 
جنبنده فلك نیز هم بساید 


بیمود بسی روزگار پرما 
معروف به آمروز و دی و فردا 
زین هرسه جزآمروز نیست پیدا 


بالا نشناسدکسی ز بهنما. 


آغاز زمان تو نیست و مبدا 
بهوده چه گونی سخن به صفرا؟ 
من بیر چرا بودمی نو برنا؟ 
ناسوده و نامانده چرح گردا 
ای بور ؛ دراین زیر زرف درب 
هرچند که کمترش بود اجزا 
گرچه تو ندیدیش دید دانا 


۳۵ 


6 


دیوان ناصر خسرو 


سایند؛ٌ چیزی همان بساید 
یکناست نورا جان و جسمت اجزا 
یکتا و نهان جان توست وء ایزد 
یکتاست تورا جان‌ازان‌نهان است 
با عامه که جان راخدای گوید 
پیدا ز ره فعل گشت جانت 
تنها نه‌ای آمروز چون نکوشی 
آنگه که مجرد شوی نیاید 
بنگر که‌بهین کار چیست آن کن 
که کرد بهین کار جز بهین کس؟ 
بی‌کار نه‌جان است جان‌بازیرا 
تخم همه يك‌وبد است جانت 
کردار بداز جان توچنان است 
نو خار توانی که. بر نیاری, 
گفتارتو پار است و کاربرگ است 
گر تخم نو آب خرد بیابد 
بارت خبر آرد از آب حیوان 
در زیر برو برگ نو گریزد 
چون خار توخرماشد, ای‌برادر 
چون آب جدا شد زخاك تبره 
نك رز از انگور شد گرامی 
با آهو و نخچیر کوه مردم 
بر مرکب شاهان نامور یوز 
پیغمبر میر است بور او را 
اندر مثل من نکو نگه کن 
گُرچه تو ز پیغمبرق و چون نو 
ازطاعت میر است یوز وحشی 


زین‌سان که‌به جنبش ینوا را 
هرگز نشود سوده چیز تنها 
یکتا ونهان است سوی غوغا 
یکنا نشود هرگز آشکارا 
ای بیر, چه روی‌است جز مدارا؟ 
افعال نیاید ز جان تنها 
کز علم وعمل برشوی به‌جوزا؟ 
از تو نه تولا و نه تبرا 
تا شهره بباشی به دین و دنیا 
حلا باند هگرز دیبا 
بی‌بوی نه مشك‌است مشك سارا 
این را به جهان در بسی است همتا 
چون خار که‌روید ز نخم‌خرما 
ای شهره و دانا درخت گوبا 
که شنود چنین بار وبرگ زیبا 
شاخ بارش از زا 
برگت خبر آرد ز روی حورا 
گمراه ز سرمای جهلو گرما 
یکروبه رفیقان شوندت اعدا 
بر گنبد خضرا شود ز غبرا 
وز بی‌هنری مأند بید رسوا 
از بی‌هنریشان کند معادا 
از بس هنر آمد به کوه و صحرا 
برمرکب میر است طورسینا 
گرچشم جهان بینت هست بینا 


باعقل وسخن بی‌هشی وشیدا . 


ایدون به سوی خاص وعام والا 


ولد 


۳۵ 


۳۵ 


۸ 


میر توخدای است طاعتش‌دار 
از طاعت برشد به قاب قوسین 
انجاش نخواندند تا به :دانش 
ربا علمی برآی‌خوش خوش 
آن راکه ندانی چه‌طاعت آری؟ 
نشناخته مر خلق را چه جوئی 
گوئی که خدای‌است‌فرد ورحمان 
ان کیست که تمهش گفی 
جز نام ندانی آزو تو زیرا 
بر صورئت از دست خط بزدان 
آن خط بیاموز تا برآئی 
نا راه دبستان خط ندانی 


برجستن علم و قران و طاعت . 


هرز نرسد فهم تو دراین خط 
امّی نتواند خط ورا خواند 
اینجاست به یمگان تورا دبستان 


تاسنرت برآید به چرخ خضرا 


یغمبر ما از زمین بطحا 
آن شهره مکان را نشد مهیا 
بر خیره مکن برتری تما 
طاعت نبود بر گراف و عمدا 
آن را که ندارد وزیر و همتا؟ 
مولاست‌همه خلق و اوست‌مولا 
گر ویژه نه‌ای نو مکر به اسما؟ 
که‌ت‌معْز بر است‌از بخارصهبا 
فصلی است نوشته همه معمّا 
از چاه سقر زی بهشت مار 
خط را نشود باك جانت جوبا 
آن گاه شود دأت ناشکیبا 
هرجب درو بنگری به‌سودا 
امروز . بنمايش ‏ مفاجا 
در بلخ مجویش نه در بخارا 


۴۳0۵ 


درجیست ضمیرش نه‌بل که گنج است 


بر. گوهر گوبا و زر بویا 


اي گنبد زنگارگون ای برجنون پرفنون 
هم توشریف وهم‌نودون ‏ هم گمره و هم رهنمون 
دریای سبز سرنگون بر گوهر بی‌منتهی 
انواز و ظلمت را مکان برجای و دائم تازنان 
ای مادر نامهربان هم سالخورده هم جوان 


گویا ولیکن بی‌زبان جویا ولیکن بی‌وفا .نوت 9 


که خاك چون دیبا کنی که شاخ پر جوزا کنی 
گه خوی بد زیبا کنی از بادیه دریا کنی 
گه سنگ چون میناکنی وز نار بستانی ضیا 
فرمانبر و فرماندهی فانون شادی واندهی 
هم بادشاهی هم رهی بحری: بلی, لیکن تهی 
نا زنده‌ای بر گمرهی سازنده‌ای با ناسزا 
چشم توخورشيد و فمر گنج تو پر در و گهر 
جود تو هنگام سحر ‏ هم برخطر هم برشجر 
بارد به مینا ؛ 1 ۱ آرد پدید از م‌ نما 
بهمن کنون زرگر شود ( 
صحرا ز بیم اصفر شود چون‌چرخ‌درچادرشود 
جون برد گی‌دختر شود خورشید رخشان‌برسما 
گلبن نوان اندر چمن عریان‌چوپیش‌بت‌شمن 
نه یاسمین و نه سمن نه سوسن و نه نسترن 
همچون غریب ممتحن پزمرده با بی‌نو 
اکنون صبای مشک شم آرد برون خیل و حشم 
لو برافرازد علم همچون ابر در آرد ز نم 
چون بر سمن ننهی قدم درباع چون بجهد صبا؟ 
اسان اک کر مظرد به خون اندرکشد 
حون برق خنجر برکشد لین وشی در بر کشد 
بل و کلیس ابر کت در کلهٌ دیبا نوا 
گینی بهشت آئین کند ‏ بر لول نسرین کند 
گلشن بر از پروین کند ‏ چون‌ابر مرکب زین کند 


آهو سمن بالین کند وز نسترن جوید چرا 


لین چوتخت خسروان لاله جو روی نیکوان 
بلبل ز ناز گل نوان وزجوب خشك بی‌روان 


۸۵ 


دیوان اصر خسرو 


گشته روان در وی روان بوشیده از وشی قبا 
ای روزگار بی‌وفا ای گنده بیر بر دها 
احسائت هم با ما بربلا زار آنکه بر تو مبتلا 
ظاهر رفیق و آشنا باطن روانخوار اژدها 
ای مادر فرزندخوار ای بی‌فرار بی‌مدار 
احسان نو نابایدار ای سر بسر عیب‌وعوار 
اقوال خوب و پرنگار افعال سرناسر جفا 
ای زهر خورده قند نو ببریده از پیوند تو 
من نیستم فرزند تو سیرم ز مکر و پند تو 
ی مش حب گزین اوصیا 
خیر الوری بعد 9 نورلهدی فیالمنصب 
۷ پدرالاجی فی‌الموکب 
از لم تصدق ناصبی وانظر الی افق السما 
نش بزدنروزجنگ آنش به روز نام و ننگ 
آفاق ازو بر کفر تنگ ازحلمش آمخته درنگ 
آسوده خاك تیرهرنگ لمرنجی والمرتضی 
همجون قمرسلطان شب عصیان دروعصیان رب 
علمش رهایش راسپب ‏ بندهش عجم‌همچون‌عرب 
اندر خلاف او ندب وندر رضای او بقا 
عالی حسامش سر درو خورشیددین‌رانوروضو 
بدخواه او مملوك شو سر حقایق زو شنو 
ان اوصیا را پیشرو فاضی دیوان انبیا 
ای ناصر انصار دین از اولین وز آخرین 
هرگز نبیند دوربین _ چون تو امیرالمژمنین 
" چون‌روزروشن‌شدمبین آثار تو بر اولیا 
ایشان زمین.تو آسمان ایشان مکین و تو مکان 
بر خلق چون تو مهربان کرده خلایق را ضمان 


روز بزر گ تو امان ای ابتدا و انتها ید 


ای درکمال اقصای حد ‏ همچون هزار اندر عدد 
وز نسل نو مانده ولد فضل خدائی تا ابد 
دين امام حق معد بر فضل تو مانی گوا 
تیا قرو وی ان سید استن تو دیق 
فصرش ز روی برتری برتر ر چرح چبری 
وانگشتریش از مشتری عالیتر از آروی علی 
گردون دلیل گاه او خورشید بنده‌ی جاه او 
تاج زمین درگاه او چرخ و نجوم و ماه او 
هستند نیکوخواه او دارند ازو خوف و رجا 
ای کدخدای آدمی فر خدائی بر زمی 
معن چشمه‌ی زمزمی ‏ بل عیسی‌بن مریمی 
لالم فاطمی نجل نی و اهل عا 
مر عقل را دعوی تژی مر نفس را معنی نوی 
امروز را نقوی نی فردوس را معنی توی 
دنیی نی عقبی توی ای یادگار مصطفی 
دین‌پرور و اعدا شکن روزی ده و دشمن فگن 
چون شیر ایزد بلحبسن يب در روزگرد انگیختن 
یه ابر بلا اندر وغی 
اقلا زیر همتت مریح دور از صولتت 
شین لیطعت قاض تعتی سفق 
گر نیستی در فونت از بهر خواجه انتها 
خواجه‌ی موَیّد کزخرد نفسش همی معنی برد 
چون بحر او موح آورد جان برورد دیشر( 
بافی است انکو برورد باداش جاویدان بقا 
ای جرخ امّت را قمر بحر زبانت را گهر 
نیز جهالت را سپر ابری کزو بر جان مطر 


ور 


۸۳6 


۱۷ 


گر عاقلی در وی نگر تا گرددت بیدا جفا 
بر سر یزدان 9 دریاش مروارید مد 
وانگه که بگشاید عقد اندامها اندر جسد 

از کوش باید تا حسد تا او کند حکمت ادا 
از نظم او فاخر کلام از فرّ او دین را نظام 

آن مومنان را اعتصام آنجا که پرسند از جزا 
تا ساکن و جنبان بود تا زهره و کیوان بود 
نا نیره و رخشان بود ۳ عالم و نادان بود 

نا غمگن و شادان بود زان ترس کار و بارسا 
ملك امام آباد باد اعداش در بیداد باد 
از دين و دنیا شاد باد آثار خواجه داد باد 

اقوال دشمن باد باد او شاد و دشمن در وبا 


آن چیست یکی دختر دوشیزهُ زیبا 
زو بوسه بیابی اگر او را بزنی کارد 
جون کارد زدیش آنگه بیش نو بیفند 
مانند دو کاسه که بود بر ترحلوا 


۸ 


به چه ماند جهان مگر به سراب 
چون شدستند خلق غره بدو 
زانکه مدهوش گنته‌اند همه 
گر ندیدی طناب‌هاش, ببین 
بر مثال یکی بلیته شدی 
از چه شد همچو ریسمان کهن 


از بوی و مزه جون شکر و عنبر سارا 
هرجند نو با کارد بوی آن تن تنها 


سپس او تو چون دوی به شتآب؟ 
همه خرد وبزرگ و کودگ وشاب؟ 
اندر این خیمهٌ چهار طناب 
جملگی خاك و باد و آتش وآب 
چند گردی به‌سایه و مهتاب؟ 
آن ترشتیه بو تاره ههور داب 


خوش خوش این گندهپیرببرون کرد 
وان نقاب عقیق رنگ تو را 
چند گفتی و برریاب زدی 
بس کن از فصَه ریاب کنونك 
چون ‏ ببینی که‌می‌بدزندت 
بس خویشت کشید بنجه سال 
گر نه‌ای مست وقت آن آمد 
همه بگذشت برتو پاك چو باد 
وین‌ستمگر جهان‌به شیربشست 
ماندیاکنون خجل, چو آن‌مفلس 
چشمت ازخواب بیهشی بکشای 
سپس دین درون‌شو ای خرگوش 
هر زمان برکشد به بام بلند 
الکفیت ای سر ندارد سود 
همه آن کن که کر بپرسندت 
گر بترسی از تافته دوزخ 
سوی او تاب کز گناه بدوست 
گنه ناب را ز نام خویش 
زآتش حرص و آز و هیزم مکر 
زآتش آز برفروختهٌ خویش 
نيكك بنگر به روزنامة خویش 
با تن خود حساب خویش بکن 
به حرام و خطا جو نادانان 
مرغ درویش بی‌گناه مگیر 
ای سپرده عنان دل به خطا 
9 خطاها مگر خدای نکرد 
همجو گرگان ربودنت پیشه‌است 


از دهان تو..ادرهای خوشاب 
کرد خوش‌خوش به زراب خضاب 
غزل دعد پر صفات رباب 
زرد و نالان شدی چو رود ریاب 
طمع و حرص و خوی بد چوکلاب 
سر 
که بدانی سراب را ز شراب 
مال و ملك و تن درست و شباب 
بر بناگوش‌هات پر غراب 
که به شب گنج بیند اندر خواب 
خویشتن را بجوی و اندریاب 
که به برواز برشده است عقاب 
زين سیه چاه زرفت این دولاب 
با تن خویش کرد جنگ و عتاب 
زان توانی درست داد جواب 
از ره طاعت خدای متاب 
خلق را پاك بازگشت و متاب 
باك بستر به دین خالص ناب 
دل نگه‌دار و چون تنور متاب 
کرد بایدت روی خویش کباب 


در مپیمای خاك و خس به خراب 
گر مقری به روز حشر و حساب 


مفروش أی بر حلال و صواب 
که بگیرد تور عقاب عقاب 
تنت آباد و دل راب و پپاب 
با نو اندر کتاب خویش خطاب؟ 
نسبتی داری از کلاب و دئاب 


۸۹ 


۱۹ 


(« 
که شود سخت زود دیو لعين * 


دیوان ناصر خسرو 


خوی گرگان همی کنی بیدا 
در تیاب ربوده از درویش 
کارهای چپ و بلایه مکن 
نخم اگر جو بود جو آرد بر 
خود نبینی مگر عذاب و عنا 
چون از آن روز برنیندیشی 
واندرو بر گناه کار. به عدل 
چونکه از خیل دیو نگریزی 
بر یی اسپ جبرئیل برو 
بس نمانده است کافتاب خدای 


بر ره دین حق بیش از صبح 
اندر این ره ز شعر حجت جوی 


گرجه پوشیده‌ای جسد به یاب 
کی به دست آیدت بهشت و واب 
که به دست جپت دهند کتاب 
بچه. سنجاب زاید از سنجاب 
جون نمائی مرا عنا و عداب 
که بریده شود درو انساب؟ 
نطره ناید مگر بلا ز سحاب 
در حصار مسیّب الاسات؟ 
تا وت دیو زیر رکاب 
سر به مغرب برون کند زحجاب 
خویشتن را حدر کن و مشتاب 
که بخفته است مار در محراب 
زیر نعلین بوتراب. تراب 
خوش همی رو به روشنی مهتاب 
چو شوی تشنه با جلاب گلاب 


نوعروسی است این که از رویش 
خاطر او فرو کشید نقاب 


بر من بیچاره گشت سال و ماه و روز و شب 

کارها کردند بس نغز و عجب چون بلعجب 

گشت برمن روز و شب چندانکه گشت از گشت او 
موی من مأنند روز و روی تو مانند شب 

ای بسر گیتی زنی رعناست بس غرچه فریب 
فتنه سازد خویشتن را حون به دست ارد غرب 

تو زشادی خندخند و نیستی آگاه ازان 


او همی برتو بخندد روز و شب در زیر لب 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو ٍِِ ۱ 
چون خوری اندوه گینی کو فرو خواهدت خووع 5" 
چون کنی برخیره او را کز تو بگریزد طلب؟ ۵ 
جون طمع داری سلب بیهوده زان خونخواره دزد 
کو همی کوشد همیشه کز تو برباید سلب؟ 
ای طلبگار طرب‌ها. مر طرب را غمروار 
چم جونی در سرای رنج و نیمار و تعب؟ 
در هزیمت جون زنی بوق ار بجایستت خرد؟ 
ور نه‌ای مجنون چرا می‌بای کوبی در سرب؟ 
شاد کی باشد در این زندان ناری هوشمند 
یاد چون آید سرود آن را که تن داردش نب؟ 
کی شود زندان تاری مر تورا بستان خوش؟ 
گرجه زندان را به دستان‌ها کنی بستان لقب 0 
علم و حکمت را طلب کن گر طرب جونی همی 
: به شاخ علم و حکمت برطرب یابی رطب 
آنکه گوید هایهوی و بای کوبد هر زمان 
آن بحق دیوانگی باشد مخوان آن را طرب 
من به یمگان در به زندانم از این دیوانگان 
عالم السَرّی تو فریاد از تو خواهم. آی رب 
اندراین زندان کین جون بماندم بی‌زوار 
از که جویم جز که از فضلت رهایش را سبب؟ 
جمله گشته‌ستند بیزار و نفور از صحبتم 
هم زبان و هم‌نشین و هم‌زمین و هم نسب 6 
کس نخواند نام من کس نگوید نام من 
جاهل از نقصیر خویش و عالم از بیم شغفب 
چون کنند از نام من پرهیز اینها چون خدای 
در مبارك ذکر خود گفته است نام بولهب؟! 
من برون آیم به برهان‌ها ز مذهب‌های بد 


۹ 


دپوان ناصر خسرو 


باکتر زان کز دم آتش برون آید ذهب 
عامه برمن تهمت دینی زفضل من برند 
بر سرم فضل من آورد این همه شور و جلب 


ور تورا از من بدین دعوی گوا باید گواست . 


مر مرا هم شعر و هم علم حساب و هم آدب 
سختیان را گرچه يك من پی دهی شوره دهد 
واندکی چربو پدید آید به‌ساعت بر قصب 

پیش سراب درم با وس وب بیم و هرب 

عر و ناز و یمنیی دنیا بسی دیدم. کنون 

رنج و بیم و سختی آندر دین ببینم يك ندب 
ریگ آموی است بیم و ایمنی,رود فرب 

جزن تخواهد ماند راجت آن چه باشد جز که رنج؟ 
حون نیارد بح بان جز حطب؟ 
گز ندارد حرمتم جاهل مرا کمتر نشد 

سوی دانا نه نسب نه جاه و قدر و نه حسب 

برد مردم مر رجب را آب و فدر و حرمتِ است 
گرجه گاو و خر نداند حرمت ماه رجب 

نامدار و مفتخر شد بقعت یمگان به من 

جون به فضل مصطفی شد مفتخر دشت عرب 
عیب ناید بر عنب جون بود باك و خوب و خوش 
گرچه از سرگین برون آید همی تاك عنب 

من به یمگان در نهانم. علم من پیداء چنانك 
فعل نفس «ستنی یداست او در بیخ و حب 
مونس جان و دل من چیست؟ تسبیح و فران 
خاك بای خاطر من جیست؟ اشعار و خطب 


۳0۵ 


دیوان ناصر خسرو 3 


راست گویم؛ علم ورزم, طاعت بزدان کنم ‏ عذ. -" 
این سه‌جیز است ای برادر کار عقل مکتسب 
مایه و تخم همه خیرات یکسر راستی است 
راستی فیمت بدید ارد خشب را بر خشب 
مردم از کاو, ای پسر, پیدا به علم و طاعت است 
مردم بی‌علم و طاعت کاو باشد بی‌ذنب 

طاعت و احسان و علم و راستی را برگزین 
گوش چون داری به گفت بوقماش و بوقنب؟ 
از س بیغمبر و حیدر بدین در ره منده 

يك رمه بیگانگان را نات نفزاید عطب 

زانکه هفتاد و دو دارد ناصبی در دين امام 
چیست حاصل خبرء بنگر, ناصبی را جز نصب 
بولهب با زن به بيشت می‌روند ای ناصبی 

بنگر آنكک زنش را در گردن افگنده کلب 

گر نمی‌بینی تو ایشان را زیس مستی همی 

نیست روئی مر مرا از تو وز ایشان جز هرب 
بند گیر از شعر حخت وز بس ایشان مرو 

تا نمانی عمرهای بی‌کران اندر کرب 


ای‌شب تازان‌چو زهجران طناب 
مکر تو صعب است که مردم زتو 
هرگز ناراست جز از بهر نو 
نو چو یکی زنگی ناخوب و پیر 
زادن ایشان زتو, ای گنده‌بیر. 
نا تو یانی ننمایند هیچ 
روی زمین را تو نقابی وليك 


علّت خوابی و تو را نیست خواب 
هست در آرام تو خود در شتاب 
چرخ سر خویش به در خوشاب 
دخترکان تو همه خوب و شاب 
دخترکان رویکها از حجاب 
ایشان را نیست نقابت نقاب 


۹ 


چند گریزی ز حواصل در این 
در تو همی بیری ناید یدید 
آب نه‌ای. جونکه بشوید همی 
جند به سوزن بشکستی نبر! 
جند جو رعد از تو بنالید دعد 
چند که از بیم تو بگریختند 
شاه حبش چون نو بود کته 
چند گذشته‌ستی بر جاهلان 
حرمت توسخت بزر گ است ازانك 
فدر شب‌آندرشب قدر است‌وبس 
خلق نبینی همه خفته ز علم 
کرده زیهر ستم و جور و جنگ 
خانه خمّار جو فصر مشید 
مطرب قارون شده بر راه تو 
حاکم در خلوت خوبان به روز 
غرّه مشو گرچه به آواز نرم 
گاه سحر بود, کنون سخت زود 
نازه شود صورت دین را؛ جبین 
زیر رکاب و علم فاطمی 
۳۹ خراسان شود از خون دل 
بر سر جهّال به امر خدای 


قبهْ بی‌روزن و باب, ای غراب؟ 
زانکه زمردم تو ربائی شباب 
شرم گن از روی به‌تو شرم و آب؟ 
چند به گنجشك گرفتی عقاب! 
تاش بخوردی به فراق ریاب؟ 
از رم گرسته میشان ذاب؟ 
شمشیر از صبح و سنان از شهاب 
برکفشان فحف و میان‌شان قحاب 
در تو دعا را بگشایند باب 
یراق ان کات 
بر خوان آن سوره و معنی بیاب 
ظلمت از جهل و زعصیان سحاب 


۰ عدل نهان گشته و فاش اضطراب 


بلکه دئابند به زير یاب 


جنگ جو نشهیل و جوشمشیرناب 


.منبر ویران و مساجد خراب 


مقری بی‌مایه و الحانش غاب 
نیم شبان محتسب اندر شراب 
۳ 
عرضه کند برتو عقاب و ئواب 
پا گلوش تاب ندارد ریاب 
نیم‌شبان بانگ و ففان کلاب 
برزند از مشرق نیغ افتاب 
سهل شود شیعت حق را صعاب 
نرم شود بی‌خردان ر رقاب 
زیر بردشمن جاهل خضاب 
محتسب او پکند احتساب 


۹۵ 


کر شود باطل از آواز حق 
جونکه نخواهی سپس شست سال 
صید زمانه شدی و دام توست 
م بادبه خشاه و 
دنیاخود جست‌ونجستی تودین 
و نبود برسش رستی, وليك 
گرت خوش آید سخن من کنون 
شهر علوم آنکه در او علی است 
هرچه جز از شهر. بیابان شمر 
روی‌به‌شهر آر که‌اين است‌روی 
هرکه نتابد زعلی روی خویش 
جان و تن حجّت نو مر تور 


حند دراین 


کور کند چثنم قطا ون 
ای متغافل زتن خود حساب؟ 
مرکب رهوار به سیمین رکاب 
تشنه پتازی به امید سراب؟ 
حیست به‌دست توجز از باد ناب؟ 
گرت بپرسند جه داری جواب؟ 
ره ز بیابان به سوی شهر تاب 
مسکن مسکین و ماب مثاب 
بیبر و پی آب و رن و یباب 
تا نفریبدت ۲ غولان خطاب 
بی‌شك ازو روی بتابد عداب 


ازع و ور ک یمن 
گرد عبیر است و لعابم گلاب 


۳۱ 
ای روا کرده فریبنده جهان برتو فریب, 
این جهان را بجز از بادی و خوابی مشمر 
بر دل از زهد یکی نادره تعویذ نویس 
بهر؛ٌ خویشتن از عمر فرامشت مکن 
دامن و جیب مکن جهد که زریفت کنی 
زبور و زب زنان است حریر و زر و سیم 
کی شود عر و شرف برسر تو آفسر و تاج 
خویشتن را به زه بهمان واحسنت فلان 
خجلت و عیب تن خویش وغم جهل کشد 
بند بپدیر و جو هی رمکی سخت مرم 
سخن آموز که تا پند نگیری زسخن 


مر تورا خوانده وخود روی‌نهاده به نشیب 
گر مقزی به خدای و به‌رسول وبه کنیب 
تا نیایدش از این دیو فریبنده نهیب 
رهگذارت به حساباست‌نگه‌دار یت 
جهد آن کن که مگر پاك کنی دامن و جیب 
مرد رآنیست جز ازعلم و خرد زیور وزیب 
تا تومرعلم وخرد رانکنی زین ورکیب؟ 
گرهمی خنده وافسوس نخواهی مفریب 
کودکی کو نکشد مالش استاد و ادیب 


جاهل‌از بند حکیمان‌رمد و کرهز شیب ۰ 


پند را باز ندانی ز لباسات و فریب 


۳۵ 


۵ 


4 


۹ 


به غلیواج تورا صید ندرو آرد )۲ کیگ 
سر بتاب از حسد و گفته پر مکر و دروغ 
ای برادر, سخن نادان خاری است درشت 


دیوان ناصر خسرو 


نه سپیدار تورا بار بهی ارد وسیب 
چوب بر مغز مخرء جامهٌ بر کیس و وریب 
رای رس ات تا 


زرق دنیا را گر من بخریدم تو مخر 
ور کسی بررسخن دیوبشیبد تومشیب 


۳۲ 
ای آنکه جز طرب نه همی بینمت طلب 
بر ان بهیمی جون فننه گنته‌ای 
چون‌ننگری که می چه نوبسد براین زمین 
بنویسد انچه خواهد و خود باز بسترد 
انديشه کن یکی ز قلمهای ایزدی 
خعلی ؛ بدرت دیگر مادرت و نو سوم 
خطیت اسپ و دیگر گاوست و خر سوم 
چون نشنوی که دهر چه گوبد همی نو را 
گویدت نرمنرم همی کراین جه‌جای‌نوست» 
کورندو کر هرآنکه نبینند و نشنوند 
ای اتی که ملعون دیال کر کرد 
دجال‌جیست؟عالم‌و ,شب جشم کوراوست 
جون زو حدرّت باید کردن همی نخست 
ايزد یکی درخت بر آورد بس شریف 
خارش همه شجاعت وشاخش همه سخا 
آنش دراو زدید و مر او را بسوختید 
امامك ‏ روزی هزاربار 
عهد غدیر خمْ زن بولهب نداشت 
و آمروز نیستید پشیمان زفعل بد 


تبت ‏ بدا 


گر مردمی ستور مشو, مردمی طلب 
بس کرده‌ای بدانکه حکیمت بود لقب 
بزدابه خط خویش وبهانفاس تیرشب 
بنگر بدین کتابت بر نادر عجب 
در نطفها و خایهُ مرغان و بیخ و حب 
( 
خطیت بارو دیگر برگ و سوم خشب 
از رازهای رب نهانك به زیر لب؟ 


بر خویشتن مپوش و نگه‌دار راز رب 


بر ات خط ایرد ون اسما حطت::: 


گوش‌شما ز بس جلب‌و گونه گون‌شغب 
وین ِِ روشن اوی‌است بی‌ریب 
دخال را ببه ببین به حق؛ ای گاو بی دنب 
از بهر خیر و منفعت خلق در عرب 
رسته به اب رحمت وحکمت برو رطب 
تو بی‌وفا ستور و امامانت چون حطب 
کاين فعل کز وی امد نامد ز بولهب 
دز رذن شماشت شله نسحت خون کیب 


فعل بد از بدر به‌تو مانده است منتسب 


ك 


چون بشنوی که مکه گرفته است فاطمی 
ارجو که سخت زود به فوجی سپیدپوش 
ی رون 
وز خون خلق خاك زمین حله گون کند 
آنگه که روز خویش ببیند لقب فروش 
واندر گلوش تلخ چو حنظل شود عسل 
دعوی همی کند که نبی را خلیفتم 
قایتشا رس ات بادارستت 
ی رو ی ی 
بدان سبب بگرفتند این گروه 
زان روز با دیو بدیشان علم زده است 
زینان جر از محال و خرافات کی شنود 
گر رود زن رواست امام و نبیدخوار 
ام هت اسان ای اه که 


7 


۷ 


بر دلّت دل نیارد و بر تنت تاب و تب 
کینه کشد خدای زئوجی سیه سلب 
خون بدر زگرسنه عبّاسیان طلب 
از بهر دین حق ز بغداد تا حلب 
نه رحم یادش آید و نه لهو و نه طرب 
واندر برش درشت جو سوهان‌شود قصب 
درخلق, این شگفت حدینی است بوالعجب 
کس ملك کس نبرد در اسلام بی‌نسب 
بومسلم ارنبودی و آن شور و آن جلب؟ 


وز دیو اهل دین به فغان‌اند و در هرب ۰ 


آدنه‌ها ِِ ان 


0 ان 


وز مغرب آفتاب چو برزد مترس اگر 
بیرون کنی تونیزبه یمگان‌سراز سرب 


۳۳ 
این جهان خواب است. خواب.ای‌پور باب 
روشنی‌ی چشم مرا خوش خوش ببرد 
تاب و نور از روی من می‌برد ماه 
پیج و تابش نور و تاب از من ببرد 
فتایم شد به مفرب چون بسی 
جز شکار مردم؛ ای هشیار بور, 
این عقاب از کوه جون سر برزند 
گرد رنج و غم چو بر مردم رسد 
حون مرا بیری ز روز و شب رسید 


شاد حون با سی بدین آشفته خواب؟ 


روشنیش, ای روشنائیی جشم باب 
تاب و نورش کشت یکسر پیج و تاب 


تا بماندم تافته بی‌نور و تاب 
بر سرم بگذشت تابان آفتاب 
نیست چیزی کار اين بران عقاب 
از جهان یکسر برون برد غراب 
زودنر قی بر کُردد مرد شاب 
نیست روز و شب همانا جز عداب 


۳۰ 


ه‌ 


۹۸ دیوان ناصر خسرو 


هرچه ناز و خوب کردش گشت جرح. 


دل بدین آشفته خواب اندر مبند 
زین سراب نشنه کش پرهیز کن 
روی تازدت زی سراب او منه 
۳ بنکوهی ندارد باك و شرم 
گرچه بی‌خیر است کیتی, مرد را 
گرچه خاك و آب سبز و تازه نیست 
گرچه در گینی نیابی هیچ فضل 
این جهان الفنج‌گاه علم نوست 
کشت‌ورزت کرد باید بر زمین 
مردمان چون کودکان بی‌هش‌آند 
شغل کودك در دبیرستانش نیست 
چون نهرسی ز اوستاد حون 
زین هزاران شمع کان آید پدید 
ری خاك و موی گردان چرخ را 
نيك بنگر کاندر اين خیمه‌ی کبود 
گر هر مردم است این پس چرا 
ور همی اباد خواهد خاك را 
جز براسپ علم و بغل جست‌وجوی 
ن همی گوید «بباید جست ازین 

وان همی گوید «چنین بیهوده‌ها 
کار دنیا را همان داند که کرد, 
رطل پرکن وصف عشق دعد گوی 
ای نسر. مشغول این دنیاست خلق 
گر نه گرگی بر ره گرگان مرو 


دیو جهلت را به نند من ببند 


هم زگردش زود گردد زشت و خاب . 


پیش کو از تو بتابد زو بتاب 
تشجان بسیار کشته است این‌ نت ات 
تا نریزد زان سراب از رویت آب 
ورش بنوازی نیایی زو ئواب 
زر شود حاصل به دانش خیر ناب 
شیران انوا ند بارودیتذات 
مرد ازو فاضل شده است و زود یاب 
سرمزن‌جون خر دراد شاه عران 
جنگ ناید با زمینت نه عتاب 


ات 
چونکه نگشائی برو نیکو خطاب؟ 
نا ببندد روی چرخ از شب نقاب 
این سیه برده نقاب‌است و خضاب 
جون‌فتادهاست»ای سر چند ین‌شتاب 
خاك پر مور است و پر مار و ذیاب؟ 
چونکه زآبادی فزونستش خراب؟ 
خلق نتواند گذشتن زین عقاب 
5 یدید ان صواب از ناصواب» 


دور دار از من 
رطل پرکن, رود برکش بر ریاب, 
تا چه شد کارش به اخر با ریاب» 


چون به مردار است مشغولی‌ی کلاب 
گوسپندت را مران سوی, ذثاب 
ند شاید دیو جهلت ر طناب 


بر فلك باید شدن از راه بند 


ای برادر. حون دعای مستجاب 


هلا پرکن شراب, ۰ 


ح_ 
تن 


۳6۵ 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 


۹۹ 


۳۳ 
ای ریب آب غریبی زتو بربود شباب 
گرد غربت نشود شسته زدیدار غریب 
هردرختی که زجایش به‌دگر جای برند 
گرچه‌درشهر کسان گلشنو کاشانه کنی 

مرد را ی رز از خانه خویش 

آب‌چاهیت بسی خوشتردر خانة خویش 

ین‌جهانای‌پسر؛اکنون بمئل خانهٌتوست 
به غریبیت همی خواند ازاین خانه خدای 
فان که اوه اسبت هیرشن ما 
وعده کرده است بدان‌شهر غریبیت‌بسی 
آن شرابی که زکافور مزاج است درو 
وزژنانی که کی دست برایشان تفهاد 
نوهمی گوئی کاین وعده‌درستاست رليك 
وعده راطاعت باید چو مقرّی تو به‌وعد 
زان شراب اینکه تو داری چو خلابی است بلید 
زان همه وعدة نیکو به چه خرسند شدی, 
زانك از ین خانه نیابی و همیبوی‌بهشت 
۳ به خاك‌اندر نامیخت جنین‌بوی‌بهشت 
جون‌ندانی که جه جیزاست همی‌بوی‌بهشت 
تو بدین تیره ازآن صاف بدان خرسندی 
حون نیابد به گه گرسنگی کبگ و نذرو 
جز که بر آرزوی نا زیر و بم چنگ 
برشود معدة‌توه چون ود میده: زکشاك 
ای خردمند جه‌نازی سپس سفله‌جهان 
گرعذاب آنبودای‌خواجه کزورنجه‌شوی 
سربسررنج وعذاب‌است‌جهان گربهشی 


وز غم غربت از سرت بیژید غراب 
گرچه هرروز سروروی بشوید به گلاب 
بشود زو آن رونق و آن زینت و آب 
خانة خویش به ارچند خراب‌است و یباب 
مثل است این‌مثلی روشن‌بی بیچش وتاب 
زانکه‌درشهر کسان گرم گهان بست وجلاب 
زانت می‌ناید خوش رفت آزینجا به شتاب 
آنکه بسرشت چنین شخص تورا زآب وتراب 
وت وخواب وخورو سستی وییری وشباب 


ئن‌ 


جاهونعمت که چنان خاق ندید هاست به خواب ۰ 


همه دوشیزهو هم‌زاد و نکوصورت‌و شاب 
نیست کردار تو اندر خوراین خوب‌جواب 
سرت از طاعت برحکم نکو وعده متاب 
وز بهشت اين همه عالم چو سرائی است خراب 
ای خردمند. بدین نعمت بوسیده غاب؟ 
یار تو یافت ازو بوی, نو شو نیز بیاب 
نشناسی ز می صاف همی تیره خلاب 


‌ 


چه کند گر نخورد مرد ز مردار کباب؟ 
کس نیارامد بر بی‌مزه آواز ریاب 
خوش کند مغز تورا, چون نبود مشك. سحاب 
همجوتشنه سپس‌خشك وفریبنده سراب؟ 
جون نرنجی زجهان؟ گر نه جهان است عداب؟ 
مطلب رنج وعذابش چومقری‌به حساب 


۳۵ 


طلب رنج سوی مرد خردمند خطاست 
توجو خر گوش جه مشغول‌شده‌ستی‌به یا 
پند کی گیرد فرزند توء ای خواجه, زتو 
چون‌سزاوار عتابی به تن خویش توخود 
چون نخواهی تو ز من بند مر بند مده 
درخور قول نکو باید کردنت عمل 
فول چون روی برد زیر نقاب, ای بخرد 
سیم و سیماب به‌دیدار توازدوریکی است 
قول را نیست ثوابی چو عمل نیست برو 
عملت کو؟ به عمل فخرکن ایرا که خدای 
گرچه صعب است‌عمل ازقبلبوی‌بهشت 
چون نباشدت عمل راهنایی سوی علم 
جز به علمی نرهد مردم آزاین بند عظیم 
چون ندانی ره تاویل به علمش نرسی 
نه سوی راه سداب است ره لاله لعل 
علمرا جز که عمل بند ندیده است‌حکیم 
فول‌جون بارعمل گشت‌مباش ایچبه‌غم 
کیره انش تسه که ردادانی ارانان 
بارةٌ خون بود اوّل که شود نافهٌ مشك 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 


مشمر کرت خرد هست خطا را به‌صواب 
هه سر برت عقاب است‌وبه گرد تو کلاب؟ 


جون زباب است به دست اندرو بر سرت خضاب؟ 


کی رسد از نو به‌همسایه و فرزند عتاب؟ . 


شته انگار ما با مین کار عسات 
تو زگفتاز غقابی و به‌کردار ذباب 
به عمل باید از این و گشادنت نقاب 
به عمل گشت جدا نقرةٌ سیم از سیماب 
ایزد از بهر عمل کرد تو را وعده واب 
بانو از بهر عمل کرد به آیات خطاب 
جمله آسان شود. ای پور در برتو صعاب 
نکند مرد سواری جو نباشدش رکاب 
کان نهفته است به‌تنزیل درون زیرحجاب 


ئن‌ 


ورچه یکیست میان من و تو حکم کتاب . 


گرجه زان .اب خورد لاله که خورده است سداب 
علم را کس نتواند که ببندد به طتاب 
مرد جون گشت شناور نشکوهد ز غماب 
نبود جز که تف و دود به آغاز سحاب 


۳ 


نطرة آب بود اوّل لولوی خوشاب ۲۵ 
همجو لولو کند. ای بور. تورا علم وعمل 
ره باب تو همین است برو بر ره باب 


ای باز کرده چشم و دل خفته را زخواب. 
بشنو سوّال خوب وجوابی بده صواب: 

بنگر به‌چشم دل که دو چشم سرت هگرز 
دیده است چشمه‌ای که درو یست هیج آب 


۳۴ 


دیوآن ناصر خسرو ۱۰۱ 


چشمه است و آب نیست. پس این چشمه رد ِ 
این نکته‌ای است طرفه و بی‌هیچ پیج و تاب 

گاهی پدید باشد و گاهی نهان شود 

دادم نشانی‌ای بهمثل همچو آفتاب 


برتو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست 


به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟ 
چون شدی فتنه ناخواستهٌ خویش! بگوی, 
راست می‌گوی, که هشیار نگوید جز راست 
ورتو خود کردی تقدیر چنین برتن خویش 
صانع خویش تو پس خود و این فول خطاست 
رات ان انیت که انب دای اپورا 
این همه مهر براین جای چرا. چون و چراست؟ 
گرچه اندوه تو و بیم تو از کاستن است. 

ای فزوده ز چرا. چارهنیابی تو ز کاست 

زیر گردنده فلك جون طلبی خیره بقا؟ 

که به نزد حکما. گشتن از آیات فناست 
گشتن حال توو گنتن چرخ و شب و روز 

بر درستی, که جهان جای بقا نیست گواست 
منرل توست جهان ای سفری جان عزیز 
سفرت سوی سرائی است که آن جای بقاست 
مخور انده چو از این جای همی برگذری 


۱۰ 


گرچه ویران بود این منزل, دینت به‌نواست 
پست منشین که تو را روزی از اين قافله گاه 
گرجه دیر است. همان آخر بر باید خاست 
توشه از طاعت یزدانت ضمی بای کرد 
که در این صعب سفر طاعت او توشه ماست 
نیکی الفنج و زبرهیز و خرد بوش سلاح 
که براین راه یکی منکر و صعب اژدرهاست 
بهترین راه گزین کن که دو ره پیش تو است 
يك رهت سوی نعیم است و دگر سوی بلاست ۵ 
از پس آنکه رسول آمده با وعد و وعید 
چند گونی که بدو نيكك به تقدیر و قضاست؟ 
گنه و کاهلی خود به فضا بر چه نهی؟ 
ره توت 
گر خداوند قضا کرد گنه بر سر نو 
پس گناه تو به قول نو خداوند توراست 
بدکنش زی تو خدای است بدین مذهب زشت 
گرچه می‌گفت نیاری, کت ازین بیم قفاست 
اعتقاد تو جنین است. ولیکن به زیان 
در : 
با خداوند زبانت به خلاف دل توست 
با خداوند جهان نیز تو را روی و رباست 
بهمیان قدر و جبر رود اهل خرد. 
راه دانا به میانه‌ی دو ره خوف و رجاست 
به مین قدر و جبر ره راست بجوی 

که سوی اهل خرد جبر و قدر درد و عناست 
زاشت ۱ ن است ره دين که بسند خرد است 
ها وا تاش دای 


دیوان ناصر خسرو ۳ ۱۳ 


عدل بنیاد جهان است, بپندیش که عدل 

جز به حکم خرد از جور به حکم که جداست 6 
خرد است آنکه چو مردم سپس او برود 

کر گهر روید در زیر پیش خاك سزاست 

خرد آن است که مردم ز بها و شرفش 

از خداوند جهان اهل خطاب است و است 

خرد از هر خللی بشت و زهر غم فرج است 

خرد از بیم امان است و ز هر درد شفاست 

خرد آندر ره دنیا سره یار است و سلاح 

خرد اندر ره دين نيك دلیل است و عصاست 

بی‌خرد گرجه رها باشد در بند بود 

با خرد گرچه بود بسته چنان دان که رهاست ۳۰ 
ای خردمند نگه کن به ره چشم خرد 

تا ببینی که براين امّت نادان چه وباست 

ینت وید همه آفمال خدارند کنذ 

کار بنده همه خاموشی و تسلیم و رضاست» 

و «همه یکی زخدای است وليك 

بدی ای امّت بدبخت همه کار شماست» 

وانگه این هردو مقرّند که روزی است بزرگ 

چو مرا کار نباشد نبوم اهل جزا 

ندر اين قول خرد را بنگر راه کجاست ۳۵ 
جون بود عدل برآنك او نکند جرم, عذاب؟ 

زی من این هیچ روا نیست ار زی تو رواست 

حاکم روز قضای تو شده مست سدوم! 

نه حکیم است که سازنده گردنده سماست؟ 

اندر این راه خرد را بت ات ور 


۳ ۱۰4 


بر ره و رسم خرد رو. که ره او پیداست 

مر خداوند جهان را بشناس و بگزار 

شکر او را که تو را این دو به از ملك سباست 

حکمت آموز و. کم آزار و. نکو گو و بدانك 

روز حشر این همه را قیمت و بازار و بهاست ۴ 
مردم آن است که دین است و هنر جامه او 

نه یکی بی‌هنر و فضل که دیباش قباست 

جهد کن تا به سخن مردم گردی وء بدان 

که بجز مرد سخن خلق همه خار و گیاست 

همچنان چون تن ما زنده‌به آب است و هوا 

سخن خوب. دل مردم را آب و هواست 

سخن خوب ز حجخت شنو ار والائی 

که سخن‌هاش سوی مردم والا؛ والاست 

گر سخنهای کسائی شده پیرند و ضعیت 

سخن حجّت با قوت و تازه و برناست ۵ 


۳۷ 
هرکه چون خرفتن خواب و خوراست گرچه‌مردم صورت‌است‌آن‌هم خراست 
گر تو را جز بت‌پرستی کار نیست چونکنی مت همی بر ببرست! 
ازر بت‌گر نوی کز خز و بز شته چون بت پر زقش آزر است 
گر درخت از بهر بر باشد عزیز جان بر است و تن درخت بروراست ۵ 
يك بنگر تا ببینی کز درخت جان بروئید و, نماء در برست 
نن به جان زنده است و جان زنده به علم دانش اندر کان جانت گوهر است 
سوی.دانا ای برادر همچنانك جان تنت راء علم جان را مادر است 
علم جان جان نوست ای هوشیار گر بجوئی جان جان را درخور است 
چشم دل را بازکن بنگر نکو زانکه نفتاد آنکه نیکو بنگرست ۰" 


دیوان ناصر خسرو 0ص 


زیر اين چادر نگه کن کز نبات 
زیر دست لشکری دشمن شناس 
وین خردمند سخن‌دان زان سپس 
کس سه لشکر دید زیر چادری؟ 
هرکسی را زیر اين چادر درون 
اینت گوید «کردگار ما همه 
نیست چیزی هیچ از این گنبد برون 
وانت گوید «کردکار نيك و بد 
کار یزدان صلح و نیکوئی و خیر 
وانت .گوید «برسر هفتم فلك 
صد هزاران خوب‌رویانند نیز 
وانکه‌او را نیست‌همّت خورد و خواب 
فکرت ما زیر اين چادر بماند 
این یکی کشتی است کو را بادبان 
جای رنج و آندوه است این ای سر 
زين فلك‌بیرون توکی دانی که چیست؟ 
قول اين و آن درین ناید به کار 
فول ایزد بشتی ور خفطتن: وی 
همجنان کز قول ما قولش به است 
چشم و گوش خلق بی‌شرح رسول 
فول او را نیست جز عالم زبان 
خطّ او بر دفتر تن‌های ما 
این جهان در جنب فکرت‌های ما 
هرکه ز ایزد سیم و زر جوید واب 
نیست سوی من سر قیصر خطیر 
چون همی قیصر ز زر افسر کند 
گر همی چیزی بیایدمان خرید 


لشکری بسیار خوار و بی‌مر است 
کان به جاه و منزلت زین برتر است 
مهتر و سالار هردو لشکر است 
ای خیش سن شکفت و ناور است 
خاطر جویا به‌راهی رهبر است 
چرخ و خاك و آب و باد و آذر است 
هرجه هست‌این است یکسر کایدر است» 
ايرد دادار و دیو ابتر است 
کار دیوان جنگ وزشتی وشر است» 
جوی آب و باغ و ناژ و عرعر است 
هریکی گوئی که ماه انور است» 
ا تست ری او مخال وگ اس 
راز یزدانی برون زین جادر است 
هخا وه لد زاس 
جای بای و اف نکر ات 
کاين حصاری بس بلند و بی‌در ات 
فول ‏ قول,کردگار اکبر است 
فولو تحط ما نو زا خود از بر است 
قاط ها بخ اس 
از خط و از قول او کور و کر است 
خط او را شخص مردم دفتر است 
چنم وگوش وهوش وعقل وخاطراست 
همجو اندر جنب دریا ساغر است 


بد نشان و ببهش و شوم اختر است . 


کر و و تور رن را امس است 
نیست او قبصر که خر یا استر است 
فتقتنت: آزها ما اما رزاشت 


۳۵ 


۱۳۹ 


از نیاز ماست اینجا زر عزیز 
روی دینار از نیاز توست خوب 
بهشتی تشنه باشد روز حشر 
ور نباشد تشنه او را سلسبیل 
آب خوش بی‌نشنگی ناخوش بود 
در بهشت ار خانه زژین بود 
این همه رمز و مثل‌ها را کلید 
گر به خانه در ز راه در شوید 
هرکه بر تنزیل بی‌تأویل رفت 
مشك باشد لفظ و معنی بوی او 
مر نهفته دختر تنزیل را 
مشکل تنزیل بی‌تاویل او 
ی گثایند‌ی در خیبر. فران 
دوستي تو و فرزندان ‏ تو 
از دل آن را ما رهی و جاکریم 


دیوان ناصر خسرو 


ورنه زر با سنگ سوده همبر است 
ورنه زشت وخشك وزرد ولاغر است 
او بهشتی نیست بل خود کافر است 
گرچه‌سرد و خوش‌بود نا درخوراست 
مرد سیراب آب‌خوش را منکر است 
فیصر اکنون خود به فردوس آندراست 
جمله اندر خانة یغمبر است 
این مبارك‌خانه را در حیدر است 
او به چشم راست در دین اعور است 
مشك بی‌بوی ای بسر خاکستر است 
معنی و تأویل حیدر زیور است 
بر گلوی دشمن دین خنجر است 
بی‌گشایش‌های خوبت خیبر است 
مر مرا نور دل و سای‌ی سر است 
کو تو را از دل رهی و چاکر است 


و رات ی نت زرا انیت 


۳۸ 
باز جهان یز پر و خلق شکار است 
نیست‌جهان خوار سوی ما. زجه‌معنی 
قافله هرگز نخورد و راه نزد باز 
صحبت دیا مرا نشاید ازیراك 
صتجیت دنیاً به‌سوی عاقل و هشیار 
کار جهان همجو کار بی‌هش مستان 
لاجرم‌از خلق جز که مست وخسان را 
سوی جهان بار مر تو راست ازیراك 


بازجهان را جزاز شکار چه کار است؟ 
خوردن ماسوی‌باز او خوش و خواراست؟ 
باز جهان ره‌زن است و قافله خوار است 
مار اضا ی انار اسف 
صحبت دیوار پر زنقش و نگار است 
یکسره ناخوب و پر زعیب و عوار است 
بردر این مست‌بر نه‌جاه و نه‌بار است 
معدهت پر خمرو مغز پر زخمار است 


۳۵ 


۴ 


دیوآن ناصر خسرو 


جانت شش‌ماه بر زمهر خزان است 
تا به عصیر و به‌سبزه شاد نباشی! 
غرّه چرا گشته‌ای به مکر زمانه 
دسته گل گر تو را دهد تو چنان دانك 
میوهٌ او را نه هیچ بوی و نه رنگ است 
روی آمیدت به زیر گرد ۳ است 
روی نیارم سوی جهان که بیارم 
هرکه بدانست خوی او ز حکیمان 
رهبری از وی‌مدار چشم که دیواست 
بهرُ تو زين زمانه روز گذاری است 
جان عزیز تو بر تو وام خدای است 
جز به همان جان گزارده نشود وام 
این رمه مر گرگ مرگ راست همه باك 
مانده به چنگال گرگ مرگ شکاری 
گر تو از اين گرگ دردمند و فگاری 
ای شده غره به‌مال و ملك و جوانی 
فخر به‌خوبی و زو سیم زنان راست 
چونکه به من ننگری زکبر و سیاست؟ 
من شرف وفخر آل خویش و تبارم 
آنکه بود بر سخن سوار. سوار اوست 
شهره درختی است شعرمن که خردرا 
علم عروض ازفیاس بسته حصاری است 
مرکب شعر و هیون علم و ادب را 
تا سخنم مدح خاندان رسول است 
خیل سخن را رهق و بندهٌ من کرد 
مشتری اندر نمازگاه مر او را 
طلعت «مستنصر از خدای» جهان را 


۱۷ 


شش مه ازان بس براز نشاط بهار است 


خوردن و رفتن به سبزه کار حمار است ۰ 


گر نه دماغت پر از فساد و بخار است 
دستهٌ کل نیست آن, که بشته خار است 
جامهٌ او را نه هیچ پود و نه‌تار است 
گرت گمان است کاین سرای قرار است 
کاین بسوی من بتر زگرسنه مار است 
همره این مار صعب رفت نیار است 
میوٌ خوش زو طمع مکن که چنار است 
بس کن ازو این قدر که بانو شمار است 


وام خدای است برتو, کار تو زار است 


کرت تا مان وقمت گرا ات 


آنکه جودنبه‌است‌و آنکه خشاک‌ونزاراست 
گرچه تو را شیر مرغزار شکار است 
جز نو بسی نیز دردمند و فگار است 
هیچ بدینها تو را نه جای فخار است 
فخر من و تو به علم و رای و وقار است 
من چه‌کنم گر تورا ضیا ع وعقار است؟ 
گر دگری را شرف به آل و تبار است 
آن‌نه سواراست کو براسپ سواراست 
نکته و معنی برو شکوفه و بار است 


طبع سخن‌سنج من عنان و مهار است 
تابغه 
آنکه ز یزدان به علم و عدل مشار است 
یش‌رو و. جبرئیل غاشیه‌دار است 
ماه‌منیر است‌و.این‌جهان شب‌تاراست 


مرا متابع و یار. است 


سح 
مت 


4 
‌‌ 


۳۵ 


روح قدس را ز فخر روزی صد راه 
فیصر رومی به‌فصر مشرف او در 
خلق شمارند و او هزار ازیراك 
رایت او روزجنگ شهره درختی است 
مرکب او را چو روی سوی عدو کرد 
خون عدو را جو خویش بدو داد 
بیش عدوخوار دوالفقار خداوند 
۳ نهذ سر به خط طاعت او بر 
ناصبی شوم را به مغز سر اندر 


گرد درو مجلسش مجال و مدار است 
روز مظالم ز بندگان صفار است 
کش ظفر و فتح برگ‌ها و ثمار است 


نصرت و فتح از خدای عرش نثار است 


دیگ در نصر او بزرگ طغار است 
شخص عدو روز گیرودار خیار است 


ناصبی شوم ر سر از در دار اشتت 
حکمت حت بخار و دود شخار است 


نیست سر پرفساد ناصبي شوم 
ز در این شعر, یل سزای فساراست 


۳۹ 
انكاو چومن ازمشغله‌و رنج‌حدر کرد 
با شاخ تو ای دهر و به درگاه تو اندر 
جون‌بار من.ای‌سفله, فگندی ز خر خویش 
کردار تو را هیچ نه اصل است و نه مایه 
احسان ووفای تو به حدی است بس‌اندك 
صندوقچةٌ عدل تومانده است به طرطوس 
نشگفت که من زیر تو بی‌خواب و قرارم 
بیچیده به مسکین تن من‌در به شب و روز 
ای تن به‌يقین دان که تو را عاقبت کار 
بنگر که به چشمت شکم مادر, بورا: 
اینجا بنمانی چو در آنجای نماندی 
گر نیست به‌غم جان نو یر رفتن از آنجا 


زیر کهباین شاخ‌غم‌و مشغلهبار است 
با شاخ جهان ببهده شورید نیارست 
مارا به‌همه‌عمر نه کاراست ونه‌باراست 
اندرخر من جونکه نگوئیت چه‌باراست؟ 
گفتار توراهیچ نه بود است‌و نه تاراست 
لیکن حسد و ای و کاراستخ 
دستارچه جور تو در بیش کنار است 
هرگه که نه خواب‌است تورا و نه قراراست 
نو رتم رووه عونهو ارمژومارانیت 


جون گردتو بیجیده‌دو ماراست‌دماراست ۰ 


این‌نیست سرای‌توکه‌این راه گذار است 
امروز دراین عالم چون ناخوش و خوار است 
تقدیر قیاسیت بدینجای به‌ کار است 
از رنتن ازاین‌جای جرادلت فگاراست 


‌ 


دیوان ناصر خسرو ۹ 


ای مانده در اين راه گذر» راحله‌ای ساز 
تو خفته و بئنت ز بزه گشته گرانبار 
هرک گنه کرد یکی بند نهادند 
پرند حصاری است روان تنت روان را 
این کالبد جاهل خوش خوار تو گرگی‌است 
گوی از همه مردان خرد جمله ربودی 
تن جاکر جان است مرو از بسش ایراك 
دستارت نیاید ز نوار ای پسر ایرا 
جان تودرختی است خردبار وسخن برگ 
نی‌نی که نو براشتر تن شهره سواری 
زین اشتر بی‌باك و مهارش به حذر باش 
باز خردت هست. بدو فضل و ادب گیر 
برهیز کن از جهل به آموختن ایراك 
درسايةٌ دین‌رو که جهان تافته ریگ است 
بشکن به‌سر بی‌خردان در به سخن جهل 
بر علم نو حق است گزاریدن حکمت 
مرشاخ خرد را سخن حکمت برگ است 
چون قار سیه نیست دل ما و پر از گرد 
۰ و ترنج و بهی و گوْز بسی هست 
آن سر که به زیر کله و از بر تخت است 
اندر خور افسر شود از علم به تعلیم 
ببهوده و دشنام مگردان به زيان بر 
دشنام دهی باز دهندت ز پي آنلك 


۱۰ 


از علم و ز برهیز که راهت به‌فقار است ۱۵ 


پاتاه اه یشان بخ 
بی‌هیج گنهن کیان دشوان است 
بی‌هیج گنه جونکه تورا بند چهاراست؟ 


دربند وحصاری‌تو؛ازین کار توزاراست 


جون دشمن تو بانو دراين بند و حصار است؟ ۰ 


وین جان خردمند یکی میش نزار است 
گر میش نزار تو براین گرگ سوار است 
رفتن به مراد و سپس جاکر عار است 
هرچند براز نقش نوار است نوار است 
وین تبره جسد لیف درشت و خس و خار است 
واندرره تو جوی وجر وبیشه وغار است 
زیرا که شتر مست و برو مار مهار است 
مر باز خرد را ادب و فضل شکار است 
جهل است مثل عورت وپرهیز ازاراست 


باشمع خرد باش که عالم شب‌تار است . 


زیراکه سخن آب خوش وجهل خماراست 
بگزار حق علم گرت دست گزار است 
دربای سخن را سخن پند بخار است 
بان دل جون قارتو را جای وقاراست؟ 
گرچه دل چون قارتو پر گردوغبار است 
زین‌سبز درختان, نه‌همه‌بید و جناراست 
درمرنبه‌دور است‌ازآن سر که به‌داراست 
آن‌سر که زیس‌جهل سزاوار فساراست 
کاین هردو زتو بار تورا زشت نثاراست 


دشنام مثل حون درم دیر مدار ات 


فرداش به هردم زدنی باتو شمار است 


۳۵ 


۳ 


۱۱۰ دیوان ناصر خسرو 


یارت زخرد باید و طاعت به سوی آنك اورانه عدیل است و نهفرزند وه یاراست 
اندر حرم آی, ای بسر, ايراك نمازی کان را به حرم درکن از مزد هزار است 
بشناس حرم را که هم اینجا به در توست با بادیه وریگ ومغیلانت چه کار است؟ 
کم بیش نباشد سخن حجّت هرگز زرا سخنش پاك‌تر از زر عیار است ۲۵ 
ز چون به عیار آمد کم بیش نگیرد 
کم‌بیش شود زری کان با غش‌وبار است 


۳, 


آنکه بناکرد جهان زین چه خواست؟ 
گشتن گردون و درو روز و شب 


1 دونده به شیب از فراز 


مانده همیثه به گل اندر درخت " 


ور به دل اندیشه ز مردم کنی 
میش و بز و گاو و خر و بیل و شیر 
تخم و بر و برگ همه رستنی 
هرچه خوش است آن خووش جسم توست 
آهو و نخچیر و گوزن چران 

شت همی سازند از بهر تو 
وز خس و از خار به بیگار گاو 
نيك و بد و آنجه صواب و خطاست 
یست زما ایمن نخچیر و شیر 
آتش در سنگ به بیگار توست 
باد به دریادر ما را 2 
یی ی 
و یکی گری. مه من است 
این به سر گنج 3 نخت 
خالد بر بستر خزست و بز 


گر به دل اندیشه کنی زین رواست 
گاه کم و گاه فزون گاه راست 
ابر شتابنده به‌سوی سماست 
باز روان جانور از چپ و راست 
مشغله‌شان بی‌حد و بی‌منتهاست 
یکسره زین جانور اندر بلاست 
دارری ما يا خورش جسم ماست 
هرچه خوشت‌نیست‌نو را آن‌دواست 
هرجه مر اورا ز گیاها چراست 
از خس و خار یله کاندر فلاست 
روغن و پینو کنی و دوغ و ماست 
این هبه دز یکد گر از کرد ماست 
در که و نه مرغ که آن در هواست 
آب" یه "پیعار نو دور آسیاسنت 
کارکنی بارکش و بی‌مراست 
هریکی از دیگری اندر عناست 

وان دگری گوید چین مر مراست 
وان به یکی کج درون بی‌نواست 


جعفر در ارزوی بوریاست 


دیوان ناصر خسرو 


این یکی آلوده نن و بی‌نماز 
این بد چون آمد و آن نيك چون؟ 
وانکه براین گونه نهاد اين جهان 
با همه کم بیش که در عالم است 
مردم اگر نيك وصواب است وخوب 
چیست جواب تو؟ بیاور که این 
دیدن و" دانستن عدل خدای 
گرد هوا گرد تو کاین کار نیست 
فول و عمل هردو صفت‌های توست 
۳ نشناسی تو خداوند ر 
تا نبری ظن که خدای است آنك 
بل فلك و هرچه درو حاصل است 
عالم جسمی اگر از ملك اوست 
س نه مفری تو که ملك خدای 
وانکه به فردا شودش ملك کم 
پس نشناسی نو مر او را همی 
این که توداری سوی من نیست دین 
معرفت ‏ کارکنان خدای 
کارکن است این فلك گرد گرد 
کارکنانند از هر در وليك 
آنکه نو ر خاك زکردار او 
انکه همی گندم سازد زخاك 
این همه ار فعل خدای است باك 
بس به طریق نو خدای جهان 
انگه دانی که چنین اعتقاد 


ران دگری پادل و پارساست 
عیب دراین کار.جه گونی, کراست؟ 
زین همه برخاش مر اورا جه‌خاست؟ 
عدل‌نگوئی که دراین‌جا کجاست؟ 
کزدم بد کردن و زشت و خطاست 
نیست خطا بل سخنی بی‌ریاست 
از تو بحق نیست زیم قفاست 
کار حکیمان و ره انبیاست 
کار کسی کو به هوا مبتلاست 
وز صفت مردم یزدان جداست 
مدح تو او را همه یکسر هجاست 
بر فلك و بر من و تو پادشاست 
جمله یکی بندهٌ او را سزاست 
مملکتی بی‌مزه و بی‌بقاست 
هیچ نگیرد نه فزونی نه کاست 
چون به همه حال جهان را فناست 
فول تو بر جهل تو ما را گواست 
ماه باداو کنر نو شفابت 
دين مسلمانی را چون بناست 
کارکنی بی‌هش و بی‌علم و خواست 
کارکنان را همه او ابتداست 
کارکنی صعبتر اندر گیاست 
برتن تو جامه و در تن غداست 
آن نه خدای است که روح نماست 
سوی شما. حجت ما برشماست 
بی‌شك در ماش و جو و لوبیاست 
از نو درو زشت و جفا و خطاست 


۱ 


۳۵ 


۱۱ 


کارکنان را چو بدانی بحق 
کارکنی نیز توی, کار کن 
کار درختان خوروبار است وبرگ 
بر بی و بر راه دلیلت برو 
غافل منشین که از اين کار کرد 
بر ره دین‌رو که سوی عاقلان 
جان نو بی‌علم خری لاغر 
جان تو بی‌علم چه باشد؟ سرب 
زارزوی حشی پرهیز کن 
عرٌ و بقا را به شریعت بخر 
عقل عطای است تو را از خدای 
آنکه به دین اندر ناید خر-است 
راه سوی تست نماید خرد 
در ره دین جامهةٌ طاعت بپوش 
در ایس اس 
طاعت بی‌علم نه طاعت بود 
چون نو دو چیزی‌به نن‌وجان‌خویش 
علم و عمل ورز که مردم به حشر 
بر سخن حجت مگزین سخن 
گفت او برتن حکمت سراست 


دیوان ناصر خسرو 


آنگه بر جان تو جای ناست 
کار تو تسبیح و نماز و دعاست 
نيك دلیلا که تو را مصطفاست 
نو غرضی, دیگر یکسر هباست 
علت نادانی را دین شفاست 
علم تو را آب و شریعت چراست 
دین کندت زر که دين کیمیاست 
آرزو ایرا که یکی اژدهاست 
کاین در بهائی و شریعت بهاست 
برتن تو واجب دین زین عطاست 
گرچه مر او را به سنوری رضاست 
از بس دین‌رو که مبارك عصاست 
نف و ورد دای 
نام نیکی را طاعت سحاست 
طاعت برجان و تن تو دو تاست 
رایقره جاوید بدین دو رهاست 
چشم خرد را سخنش توتیاست 


5۵ 


۶۵ 


دیبه رومی انتت سخن‌های او 
گر سخن شهره کسائی کساست 


۳۱ 


خرد چون به جان و تنم بنگریست 
مرا گُفت کاینجا غریب است جانت 
عنایت نمودن به کار غریب 


از اين هردو بیچاره برجان گریست 
بدو کن عنایت که تنت ایدری است 
سر فضل و اصل نکومحضری است 


دیوان ناصر خسرو 


گر آرایش بت از بتگر بود 
نکوتر نگر تا کجا می‌روی 
اگر دیو را با بری دیده‌ای, 
بریت ای برادر برهنه حراست 
جو تنت از غرض جامه دارد بدان 
به صابون دین شوی مر جات را 
ز دانش یکی جامه کن جانت را 
سر علمها علم دین است کان 
به دین از خری دور باش و بدان 
مگر جهل درد استو دانش‌دواست 
به دارری علمی درون علم دین 
سخن به زشکر کزو مرد را 
سخن در ره دین خردمند را 
گلی جز سخن دید هرگز کسی 
بیاموز گفتار و کردار خوب 
مراد خدای از جهان مردم انیت 
بینی که بر آسمان و زمین 
خداوند تمبیز و عفل شریف 
متاب. ای پسر, سر زفرمان آنك 
به طاعت بکن شکر احسان او 
بجز شکر نعمت نگیرد که شکر 
مکن شکر جز فضل آن را که او 
جهان جای الفنج ملك بقاست 
گر از بهر مك آفریدت خدای 
طلب کن بقا را که کون و فساد 
جهان را چو نادان نکوهش مکن 
به فعل اندرو بنگر و شکر کن 


تنت را میارای کاين بتگری است 
که گمره شد آنك او نکو ننگریست 
وگرنی, تنت دیو وجانت پری است 
اگر دیوت اندر خز وششتری است؟ 
که مر جانت را جامةٌ جوهری است 
بیاموز کاین بس نکو گازری است 
که بی‌دانشی مایهٌ کافری است 
مثل میوف باغ پیغمبری است 
که بی‌دینی,ای بور؛ بی شك خری است 
که دانا جنین از جهالت بری است 
زبس منفعت شکر عسکری است 
ز درد فرومایگی بهتری است 
سوی سعد رهبرنر از مشتری است 
که‌بی آب و بی نم هميشه طری است؟ 
که‌ت‌این هر دو بنیاد نيك اختری‌است 
دگر هرچه بینی همه بر سری است 
مر او را خداوندی و مهتری است 
خداوند تدبیر و قول‌آوری است 
ازوت‌این بزرگی واين سروریاست 
که این داد نزد خرد عمری است 
عقاب است ونعمت چوکبگ دری‌است 
به فردوس شکر نو را مشتری است 
بقائی و ملکی که نااسپری است 
چرا مر تو را میل زی چاکری است 
همه زیر اين گنبد چنبری است 
که برتو مر او را حق مادری است 
مرآنرا که صنعش بدین مکبری‌است 


۱۱۳ 


۳۵ 


۱۹ 


چه چیزاست ازاین چر خ گردان‌برون؟ 
جهانی‌فراج است‌وخوش کاین جهان 
مر آن راست فد نعیم در 
جع تفه نباشت کتن انضا ن.۱ 
شک زا وک 
تو را جان در این کنبد آبگون 
بیلفنح ملك سکندر کنون 


درین عاقلان را بسی داوری است 
درو کمتر از حلقه‌ی انگشتری است 
که امروز بر طاعتش صابری است 
درو کاین سخن درخورظاهریاست 
چه جای شراب هنی و مری است؟ 
گرت میل زی مذهب حیدری است 
یکی کار کن رفتتی لشکری است 


که‌جانت دراین‌سد اسکندری‌است 


سخن‌های حجت به حجت شنو 
که فولش نه بیهوده و سرسری است 


۳۲ 
از گزدش.. فش طله بروا: تست 
خوشتر ز بقا چیز نیست ایرا 
چون تو ز جهان یافتی بقا را 
۳ بمئل مادر شتا مادر 
نی ار انف ان خاش باه 
فانی نشود هرچه کان بقا یافت 
ترسیدن مردم ز مرگ دزد اشت 
نزديك خرد گوهر بقا را 
الفنج که دانش این رح است 
زين بند چو گشتی رها ازان بس 
گویند قدیم است چرخ و او را 
ای مرد خرد بر فنای عالم 
چون نیست بقا آندرو تو را چه 
اين گردش هموار چرخ ما را 
ین پیر چواین هست, پس چه گوئی 


هرچند که نیکیش را با نیست 
ما را زجهان جز بقا هوا نیست 
چون کزتو جهان درخور تنا نیست؟ 
از مرد 
ناجیز شدن مر تورا روا نیست 
زرا که بقا علّت فنا نیست 
کان را بجز از علم دین دوا نیست 
از دانش به هیچ کیمیا نیست 
اینجا بطلب هرچه مر نو را نیست 
مرکوشش و القنج را رجا نیست 
اعاز شوده انت و اشفا تس 
از گشتن او راست‌تر گوا نیست 


گر هست مر او را فنا و یا نیست؟ 


گوید همی «اين خانهُ شما نیست» 
زین بهتر و برتر دگر چرا نیست؟ 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 


این جای فنا همچو آسیایی است 
سییر هر آن معدن بقاً را 
داروی بدی و خطاست توبه 
روزی‌است مر این خلق راکه آن‌روز 
ان روز یکی عادل است قاضی 
یکی بدهدمان جزای نیکی 
را ات عفن را 
يك راه همه نعمت است و راحت 
من روز فضا مر نورا هم آمروز 
بنگر که مر آن را خز است بستر 
0 فا واه ات نازی است 
مسعود ‏ همه بر حریر غلطد 
آن روز هم اینجا تو را نمودم 
مر چشم خرد را. زعلم بهتر. 
گر بردل نو عفل نادشاه ات 
ایزد بفزایاد عفل " و هوشت 
دنیا بفریبد به مکر و دستان 
جون‌دین وخرد هستمان جه باكاست 
شرم از اثر عقل و اصل دین است 
بفروش جهان را به دین که او را 
0 کنته رهی شاه را سوی من 
ای کام دلت دام کرده دین ر 
هلین و 5 تو ِ دیو است 

رات ۱ 
ايزد برهانادت از بلاهاش 


ان فیی یش هو آسا انخ 
کاین جای فنا را بسی وفا نیست 
آن کیست که اورا بد و خطانیست؟ 
روز حسد و حیلت و دها نیست 
کو را بجز از راستی فضا نیست 

بد را سوی آو جز بدی جزا نیست 
هرچند که‌شان حد و منتها نیست 
يك راه بجز شدت و عنا نیست 
بنمایم اگر در دلت عما یست 
وین را بمثل زیر بوری 
در بای رادر تن لالکا 
بر بشت سعید از نمد قبا یست 
هرچند مرآن را برین بنا نیست 
ای پور بدر, هیچ توتیاً نیست 
رو رشان امابن 
زین طیره‌مشوکاین‌سخن جفائیست 
آن راکه به‌دستش خردعصا نیست 
گر ملکت دنیا به‌دست ما نیست؟ 
دین نیست تورا کر تورا حیا نیست 
از دين و ز پرهیز به بها یست 
گردنت هنوز از هوا رها نیست 
هش‌دار که اين راه انبیا یست 
نزدیا من آن نعل یا ردا نیست 
فرش و خردجانت اشنا یت 
چون‌خود به‌فضأ مرتورارضانیست؟ 
بدخو که ازین بتر ادها نیست 
به‌زین سوی من مرتو را دعانیست 


۱۱۹۵ 


۳۵ 


۳۵ 


"۱ دیران ناصر خسرو 


کاندر دل من شبهت و ریا نیست 
اندر دل من معدن جرا نیست 


من مانده به یمگان درون ازانم 
اهوی محالات و ارزو را 


ای خواجه ربا طد بارسانی است 


آن را که ریا هست بارسا بیست 


۳۳ 
مر چرخ را ضررنیست . وزگردشش خبر نیست 
عالم یکی درختی است که‌ش‌جزبشر ثمرنیست 
حصنی قوی است کورا دیوارهست و درنیست 
بازی‌است که‌ش ندروان جز جنس جانور نیست 
چون گربه جزکه فرزند ‏ چیزی‌دگرش خورنست 
آن راست نیکبختی- کو را چنین بدر نیست 
زین بد بدر کسی را درخورد جز حذرنیست 
زرا ز ‏ بی‌وفایی شکرش بی‌حجر نیست 
جز غدر و مکر او را چیزی دگر هنر نیست 


دستان و بند او را 


اندازه ۳ و مر سست 


جز صبر تیر او را آندر جهان سهر نیست 
مرغی است صبر کو را جزخیر بال و بر نیست 
وان مرغ را بجز غم خور دان دگر نیست 
برخیز و پای او گیر گرهست رو وگرنیست 
تا بگذرد زمانه که‌ش کارجز گذرنیست 
ابر زمانه را جز غدر و جفا مطر نیست 
مر دود آنشش را جزمکروشرشررنیست 
شاهی‌است کش جزافات ‏ نه‌خیل ونه حشرنیست 
وز خلق لشکرش جز بی‌دین و بدگهر نیست 
اوباش و خیل او را براهل دین ظفر نیست 
بی‌دین خراست‌بی‌شك . ورچه‌به چهره‌خرنیست 


دیوان ناصر خسرو 


بی‌دین درخت مردم 
داند خرد که مردم 
بل جز که داد و دانش 
گرگ است نیست مردم 
پرتر ز داد و دانش 
بهتر ز بار حکمت 
خوشتر ز فول دانا 
بگریز از انکه فخرش 
ورچه سرو ندارد 
هرچند هست بد مار 
با فعل بد منافق 
ور نیست بد منافق 
ار مردمی برون است 
نر ردین بهی بیست 
آبی که جز دل و جان 
جز برکنار اين آب 
چون برگ او به‌زینت 
آهنگ اين شجر کن 
کز بادیه‌ی جهالت 
زیرا که جاهلان را 
نیکوسمر شو ایر 
ان را که در دماغش 
بر حجّت خراسان 
وین شعر من مراو را 
این بس بصر دلش را 
زیرا که جز معانی 
بر جامةٌ سخنهاش 


چون بندهاش بندی 


بید است بارور ثیست 
اين صورت بشر نیست 
برشخص مرد سر نیست 
آن‌کس که‌دادگر نیست 
اندر جهان اثر نیست 
بر شاخ نفس بر نیست 
زی عاقلان شکر نیست 
جز اسپ و سیم و زر نیست 
تودان که جزبقر نیست 
از مرد بد بتر نیست 
جز مار کورو کر نیست 
پس آب‌نیره تر نیست 
بتر زکفر شر نیست 
ابی که‌ش کدر نیست 
آن آب را ثمر نیست 
یأفوت بر شجر نیست 
دیبای شوشتر نیست 
گر سرت پر بطر نیست 
جز سوی او مفر نیست 
جز در سفر مقر یست 
مودم بجر مهن بیست 
مر دیو را ممر نیست 
جز بند مشتهر نیست 
جز بند وزیب و فرنیست 
گر دردلش بصر نیست 
بر فول اوصور نیست 
جز معنی استر نیست 
جز در فران مگر نیست 


۳0۵ 


۱۱۸ 


۳۴ 
چون در جهان نگه نکنی چون است؟ 
در باغْ و راغ مفرش زنگاری 
وان ابر همچو کلب ندافان 
بر چرخ, همچو لاله به دشت آندر. 
جون است با ع و. شاخ سمن بروین 
با چرخ پرستاره نگه کن چون 
جون روی لبلی است کل و بیشش 
چون مشتری است زرد گلت لیکن 
مشرق ز ور صبح سحرگاهان 
گوئی میان 
دشت ار جنین نبود به ماه دی 
صحرا به لاژورد و زر و شنگرف 
خاکی که مرده بود و شده ریزان 
این مشل‌بوی سرخ گل زنده 
این مرده را که کرد حنین زنده؟ 
ان کار از انکه زنده کت آن زا 
وان خشك خار و خس که بسوزندش 


۳ 4 ۰ 
حیمه ‏ روره 


این مرده لاله ر که شود زیده 
واندر حریر سبز و ستیرق‌ها 
دوزخ ننور شاید مر خس را 
, 
اندر بهشت خواهد بد میوه 
پس همکون نو یز بهشتی شو 
نه خار درخور طبق و نحل است 
پس نیست جای مژمن پاکیزه 
نه در بهشت خلد شود کافر 
بندیش از اين تواب و عقاب اکنون 


دیوان ناصر خسرو 


کزگشت چرخ دشت چوگردون است 
بر نقش زعفران و طبرخون است 
اکنون چو گنج لولوی مکنون است 
مرّیخ چون صحیفٌ پرخون است 
گر ماه نو خمیده چو عرجون است 
۳ لاله سبزه درخور و مقرون است 
سرو وان چو فامت مجنون است 
این مشتری به عنبر معجون است 
رخشان بسان طارم زریون است 


پر زاب زعفران یکی آهون است . 


باردی بهشت‌ماه چنین چون است؟ 
از بهر چه منقش و مدهون است 
واکنده چون شد و زجه گلگون است؟ 
زان زشت خاك مردهٌ مدفون است 
هرکس که این نداند مغبون است 
ايزد به حشر مایه و قانون است 
فرعون بی‌سلامت و قارون است 
نم سلسبیل و محشر هامون است 
سیب و بهی چو موسی و هارون است 


گل را بهشت باغ همایون است . 


آنجا چنین که ایدر و اکنون است 
کان از قیاس نیز همیدون است 
نه گل سزای آتش و کانون است 
دوزخ. که جای کافر ملعون است 
کان جایگاه مومن میمون است 


کاين در خرد برابر و موزون است 


ئ‌‌ 


۱ 
خرماً و میوه‌ها به بهشت اندر 
ای رفته بر علوم فلاطونی 
آن فلسفه است وین سخن دینی 
از علم خاندان رسول است این 
در خان رسول جو ماه نو 
دو کار. خوی نيك و کم آزاری, 
گر بدخو است خار وسمن خوش خو 
دل را به دين بپوش که دین دل را 
جان را به‌علم شوی که مرجان را 
پحر است علم را به‌مثل فرقان 
جیحون خوش است و بامزه و دریا 
ای علم جوی» روی به جیحون نه 
دریا نه آب. بل به‌متل آب است 
گرد ال مگرد که علم او 
تأویل کن طلب که جهودان را 
تاویل بر گزيدة. مار جهل 
أویل عی. ,اد ای سای 


این علم را فرارگه و گشتن 


۱۹ 


این را بهشت نیز دگرگون است 
دانی که زين بهست که ایدون است 


این شکر استتاو فاسقه هییون یت 


نه‌گفتة عمرو فریفون است 
تأویل روز روز برآفزون است 
فرزند را وصیّت مامون است 
این خود جرا وتو ان دی اس 
درخورد بام و ساخته برهون است 
علم, ای بسر. مبارك صابون است 
وز بحر علم امام چو جیحون است 
ازناخوشی چو زهر و جوطاعون است 
گر جات بر هلاك نه مفتون است 


‌ 


چون برلبش نه تین و نه زیتون است ۰ 


از طاقت تو جاهل بیرون است 
اين قول پند یوشع بن نون است 
ای هوشیار نادره افسون است 
شمع و چراغ عیسی و شمعون است 


۳ 


اندر مین ححت و مادون ات ۵ 


این راز را درست ۳ داند 
که‌ش دل‌به علم دعوت مشحون است 


نعمت نحم است وزو شکر بار 
طاعت ار اصل همه شکرهاست 
گرت همی عمر نیرزد به شکر 


وین‌برواین تخم‌نه‌هرساعت است 
عمر سر هر شرف و نعمت است 


۱۳۰ 


دیوان ناصر خسرو 


مرد نکو صورت بی‌علم و شکر 
مرد مخوان‌هیج, بتش خوان. از انك 
گر نو همی مردم خوانیش ازانك 
نزد تو پس مردم گشت اسپ میر 
هرکه نداند که کدام است مرد 
مرد نهان زیر دل است و زبان 
سوی‌خرد جز که‌سخن نیست‌مرد 
جز که سخن, يافتن ملك را 
جز به سخن بنده نگردد نو را 
مرد رسول است. ستورند باك 
مرد سخن يافته را در سخن 
حجّت و برهانش و سوال و جواب 
حربگه مرد سخن‌دان بسی 
شیر بیابان را با مرد. جنگ 
چنگ ز شیر آمد شمشیر شیر 
قول نو تیر است و زیانت کمان 
هر که به تیر سخنت خسته شد 
بیش خردمند در این حریگاه 
شهره شود مرد به شهره سخن 
روی متاب از سخن خوب و علم 
پرورش جان به سخن‌های خوب 
کوکپ علم آخر سر برکند 
هیچ مشو غرّه گر اوباش را 
سوی خردمند به صد بدره زر 
گر به هر انگشت چراغی کند 
قیمت دانش نشود کم بدانك 
نوه کند شیر ز شیری هگرز 


سوی حکیمان به حقبقت بت است 
جون بت باقامت و بی‌قیمت است 
از ول شیم ژرزش حفمتا بت 
زانکه برو نیز ز زر حلیت است 
همچو ستوران ز در رحمت است 
دیگر یکسر گل پر صورت است 
هیچ نه‌مایه است و نیز آلت است 
آنکس کو با تو ز يك نسبت است 
این که همی گویند این امّت است 
حملت وهم حمیت وهم وتات 
ضربت و نیغ و سهر و حربت أست 
هم سری و همبری و شرکت است 
یشکش چون تیر تو با هیبت است 
گرتبدین حرب به دل رغبت است 
ت هو وی هلت ات 
بی‌خردان را همه تن عررت است 
شهره‌سخن رهبر زی جنت است 
کاین دو بدوسرای تورا ببت است 
سوی خردمند مهین حسبت است 
گرچه کنون نیره ودر رجعت است 
جاهل بی‌فیمت و بی‌حرمت است 
هیچ مبر ظن که نه درظلمت است 
خلق کنون‌جاهل ودون‌همّت است 


گرچه‌شترکاهللو بی حمیتاست؟ 


دیوان ناصر خسرو 
نيك و بد عالم راء ای بسر. .. همچو شب و روز درو نوبت است 
گاه تو خوش طبع و گهی خشمنی سیرت‌این چرخ‌همین سیرت‌است 


آنکه تو را محنت او نعمت است 
براثر روز رود شب چنانك 
خوگ‌همه شرّوزیان است ونحس 
همچو دو بنده که برین از خدا 
کی بتواند که شود خوگ میش؟ 
برطلب برکت میشی نو را 
نيك نگه کن که براین جاهلان 
جای حدر هست ازینها تو را 
آنکه فقیه است از املاك او 
وانکه همی گوید من زلهدم 
گوش و دل خلق همه زین قبل 
بیت غزل برطلب فحش و لهو 
عادت خود طاعت و برهیزدار 
بیهده گفتار به‌يك سو فگن 


نعمت نو بیز برو محنت است 
نعمت او بر اثرش نکبت است 
میش همه‌خیر و بر و برکت است 
برتو سلام است و بران لعنت است 
زانکه شر و نحس درو خلقت است 
هم خرد و هم تن‌و هم طاقت است 
دیو لعین را طرب و دعوت است 
اکنون کاین خلق بدین‌عبرت است 
باکتر آن است که از رشوت است 
جهل خود او را بترین دلت است 
زی غزل و مسخره و طیبت است 
بی‌هنران را بدل آیت است 


ور تو خود از حجت بی‌حاجتی 


نه به‌نو مر حکت را حاجت است 


هرکه گوید که چرخ بی کار است 
کس ندید. آی پسر, نه نیز شنید 
چون نکو ننگری که چرخ به روز 
بودو باشد چه چیز وهست چه چیز 
اصل بسیار اگر یکی است به عقل 


وان کزو روشنی بدید اید 


بیش جانش زجهل دیوار است 
چون جو نیل است و شب جوگلزار است؟ 
زین اکر بررسی سزاوار است 
بس جراخود یکی نه بسیاراست؟ 
روشن و گرد گرد و نوار اشتت 


۱۳۱ 


۳۵ 


0۵ 


۱۳۲ 


دیوان ناصر خسرو 


جونکه برهان همی نگوید راست 
اصل جنبش چرا نگوئی چیست؟ 
خاك خوار است‌رستنی» زان‌است 
جانور نیست بان نگونساری 
وین که سر سوی آسمان دارد 
مر نو را بر چهارمین درجه 
زیر دستانت جونکه بی‌خرد اند؟ 
کارکردی و خورد ؛چون‌خرخویش 


ای پسر, ننگری که عقل و سخن" 


عقل بار است برکسی که به عقل 
رش و سنگ کم و ترازوی کر 
عقل در دست این نفایه گروه 
گاو خانوش نزد مرد خرد 
گرگ درنده درچه کنینی است 
از بد گرگ رستن اسنات امتت 
گرگ مال و ضیاع تو نخورد 
نزد هرکس به قدر و قیمت اوی 
هم برآن سان که بار بر دو درخت 
همچنان کز نم هوا به بهار 
دزد اگر عقل را به‌دزدی برد 
پو به‌پیش خرد ازان خواری 
مر خرد را به علم یاری ده 
نيك و بد زان برو بدید آید 
از بدان بد شود ز نیکان نيك 


جنیش چرخ چونکه هموار است؟ 
جون نجوئی که‌اين جه کاجار است؟ 
کایستاده چنین نگونسار است 
لاجرم زنده و گیاخوار است 
باز بر هرسه میر و سالار است 
که‌نشانده‌است‌واین جه‌بازاراست؟ 
چون نورا عقل وهوش وگفتاراست؟ 
مر تو را با سخن خرد ار است 
بس توراهوش وعقل چه بکاراست؟ 
چون‌براین خلق‌سربسر باراست؟ 
کربزو جلد و دزد و طزّار است 
همه ندبیر مرد غذار است 
چون نکو بنگری گرفتار است 
به از آن زاژخای صدبار است 
وز شتا سحخت دشوار انتت 
گرگ صعب تو میر و بندار است 
مر جرد زا قح و مفذار انیت 
بریکی میوه بر یکی خار است 
شوره گلزار و باغ گلزار است 
لاجرم جون عقاب بر دار است 
که خرد بيشت؛ ای بسر؛ خواراست 
که خرد علم را خریدار است 
که خرد چون سپید طومار است 
داند این مأبه هرکه هشیار ات 


دیوان ناصر خسرو ۱ ۱ : 1 ۱۳۳ 


عقل نیکی پذیر اگر درتو 
مخورانش مگر که علم و هنر 
اندرو بود علم و نیکی باف 
طاعت و علم رات ات 
خوی نیکو و داد را بلفنج 
خوی نیکو و داد در امّت 
بر ره راستان و نیکان رو 
داد کن کز ستم به رنج رسی 
جز ز یداد طبع برطبعی 
هرکه ‏ ازاردت _. میازارش 
بدکنش بد بجای خویش کند 
کار فردا به عدل خواهد بود 
صاحب الغار خویش دین را دان 
بفگن از جان وتن به.طاعت وعلم 
خیره خروار زير بار مخسب 
چند غرّه شوی به فرداها 
زود دی گشته گیر فردا را 
خویشتن را به طاعت اندر یاب 
بند پذیر و بفنگن از تن بار 


بد شود برتو زین سخن عار است 
کو مرین هردو بود را تار است 
جهل و عصیانت رهبر نار ایبتت 
کت فوشرت رهوش آلهرار اشت 
که جهان برخسان و اشرار است 
نیست تیمار هرکه بیمار است 
هم برو فعل زشت او مار است 
گرچه امروز کار باوار است 
که تنت غار و جانت در غار است 
زان که پر آبار ات 
چون گنه بر تنت به خروار است 
گر نه با خویشتنت بیکار است؟ 
که نه بر گت جرخ مسمار است 
اگر از خویشتنت تیمار ات 
گر سوی جات پند را بار است 


به دل پاك برنویس این شعر 
که به پاکی و در شهوار .است 


۳۷ 
آن بی‌تن و جان چیست کو روان است؟ 
افاق و جهان زیر اوست و او خود 
خود هیج یاساید و نجنبد 


ف 


بیداست به عقل و زحس نهان 


بیرون زجهان نی, نه در جهان است 
جنبنده همه زیر او چران است 
گرجه نه خداوند کامران است 


۳۵ 


هه سس مهس ات گس تجح جح 


۱۳ 


دیوان ناصر خسرو 


من مس ی تست تج 


هرج او برود هرگزی نباشد 
با طاقت و هوشیم ما و او خود 
با هرکس ازو بهره است بی‌شك 
هر خردی ازو شد کلان و او خود 
او خود نه سپید است و این سپیدی 
بی‌جان و تن است او وليك خوردنش 
ای خواجه, از اين اژدها حذر کن 
نشگفت کزو من زین شده‌ستم 


سرمای هر نیکیی زمان است . 


الفنج کن اکنون که مابه داری 
رو هردو جهان را بجوی ازیرا 
بیرون کن از اين کان مرآن جهان را 
این را نستانم به‌رایگان من 
آنک این سوی او بی‌بها و خوار است 
وین خوار سوی آن کس است کو را 
جائی است براین بام لاجوردی 
بگثای در آسمان به نیکی 
دانا به‌سوی آن جهان از اینجا 
نیکیت به کردار 
زیرا که به‌جای جرا ع روشن 
از دست نو خوش نج نواله 
نو یش‌رو این رمه‌ی بزرگی 
زیرا که جو نو روبعه نهاز است 
خاصه به خراسان که مر شما را 
يك فوح قوی لاجرم برآن مرز 


نیز بایست 


او هرگزی و بافی و روان است 
بی‌طافت و بی‌هوش و بی‌توان است 
خی که درازیش بی‌کران | 
گردان و بی یکدگر دوان ! 
گر کودك يا بیر یا جوان است 


ود وب و ۰ 


۳ ای بر ۳ 2 
که سخت ماوت 
زیرا که مر او را لقب زمان | 
هرچند که بدمهر و نت است 
از منت نصبحت به‌رایگان است 
مر هردو جهان را زمانه کان است 
زیرا که جهان رایگان گران 
فردا سوی ايزد گرامی 
پر منظر دل عقل پاسبن 
کان جای تورا جاودان مکان 
_- کلید در آسمان است 

ز یکی پهتر دری ندانست 
7 تو همه بر زبان | 
س بر غدر تو تن ات است 


ست 


"۰ 


ست 


حان و دل من زین رمه 4 است 
اندر رمه و اپلیسشان شبان است 


انجا ره و زاد است و خان‌ومان ات ۰ 


ات 


از لشکر یأجوج مرزبان 


نی است ۰ 


۵ 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 


بر اهل خراسان فراخ شد کار 
وز مطرب و رودو نید آنجا 
وز خوب غلامان همه خراسان 
زی رود و سرودست گوش 

مطرب همه اففان کند که: می خور 
وز دولت خود شاد باش ازیراك 
وان مطرب سلطان بدین سخن‌ها 
وز خواری اسلام و علم. مژدن 
انجا که جنین کاروبار باشد 
مهمان بلیس‌است خلق و حجت 
آن را که ب و ان ضقان یدش 
سرمازدگان ر به ماه بهمن 
کاهی است تباه این جهان ولیکن 
ای برده به‌بازار اين جهان عمر 
ما را خرد ایدون همی نماید 
بس سخت متازید "ای سواران 
زیرا که بر اين راه تاختن‌تان 
زين راه به‌يك‌سو شوید. هرکو 
این زرف و فوی جاه را ببینی 


بیوسته شمه روز کاروان است 


جون بتکدهٌ هند و جین ستان است 


زیرا که طفان خانش میهمان است ۲۵ 


ای شاه, که این جشن خسروان است 
دولت به‌تو. ای شاه, شادمان است 
در شهر نکوحال و بافلان است 


بی‌نان و چو نال از عمان نوان است 


چه جای‌گه علم يا قران است؟ ۰ 


نتعارن: ایفیمیان: اران؛ نها ابش 
این بیره جهان شهره بوستان رت 
ی حر جر و برنیان ات 
که پیش حر و گاو زعفران است 
بازار تو یکسر همه زیان 
" در کفتان از خرد عنان است 
بس ژرف یکی چاه بی‌فغان است 


بر جان و تن خویش مهربان است 


کرد ین سر نو عفل, دنده‌بان است 


زان می نرود بر ره تو حجت 
کز چاه برآن راه بی‌گمان است 


۳/۸ 
بلی.بی گمان‌این‌جهان چون گیاست 
ازیرا که همجون گیا در جهان 


اگر هرچه بفزاید و کم شود 
ولیکن کی را بباید شناخت 


جهان گر یکی گوز نیکو شود 


جز این مردمان را گمانی خطاست 
رونده است همواره بیشی و کاست 
گیا باشد, اين پیر گیتی گیاست 
ازیرا سخن را درین رویهاست 
بدان گوز, در مفز مردم سزاست 


است ۲۵ 


۱۳۹ 


وگر چند مائیم مفز جهان 
گیا همجو دانه است و ما آرد او 
بخواهد همی خوردمان اسیا 
فنامان به دندان مرگ اندر است 
ولیکن خر رنه است:وو: ماک 
کا ان دول , ماس 
بدو زنده کشته است مردار خاك 
اگر مرده را زنده کردی مسیح 
به يك دانه گندم در. ای هوشیار, 
نه مرده است هرگز نه میرد گیا 
میان دو عالم گیا منزلی است 


ا ضوی: اهستاند نمی اس 


کی را بدر دان درست. ای سر: 
نه فانی نه بافی گیاه است ازانك 
به شخص است فانی و بافی به نوع 
ازو زاد حیوان و مردم وزین 
بیا تا بقا را مهیّا شویم 
جهان گرچه از راه دیدن پری است 
کرا خواند هرگز که‌ش آخر نراند 
همه بیشی او بجمله کمی است 
کجا نقطهٌ نور بینی درو 
درختان نیکیش را بر بدی است 
نله آن تو است» ای برادر. درو 
یکی م رکب است‌این‌جهان بس حرون 
جو از عادت او تفکر کنی 
بس آن به که بگریزی از غدر او 
مگر طاعت ایزد بی‌نیاز 
و رهش اف تشن تا از نز 


دیوان ناصر خسرو 


کی چون نکو بنگری مغز ماست 
چو بندیشی, و این جهان آسیاست 
به دندان مرگ: ای سر؛ راست راست 
به دندان ما در گیارا فناست 
پس از مرگ ما را امید بقاست 
که پر بادشاهان همه بادشاست 
اگر دست یزدانش گویم رواست 
چنان چون برین قول ایزد گواست 
مسیحیت بسیار / بی‌منتهاست 
که مر زندگی را گیا کیمیاست 
که بوی و مزه و رنگ را مبنداست 
که با خالق و خلق باك آشناست 
7 
بقا و فنا را درو التفاست 
بس این گوهر عالی ر‌ بربهاست 
چنو هرکسی بریقا مبتلاست 
که اینجای بس ناخوش و بی‌نواست 
زکردار دیو است و نر ازدهاست 
نه‌جای محابا و روی و ریاست 
همه وعدهٌ او سراسر هباست 
یکی دود جون دیوش آندر قفاست 
به زیر سر نعمتش در بلاست 
هرآنچه‌ش گمانی بری‌کان توراست 
که شرش رکاب و عنانش عناست 
همه غدر و مکر و فریب و دهاستِ 
کزو خیر هرگز نخواهدت خاست 
که‌او راست فرمانو تقدیر و خواست 


کزایشان یکی عقل و دیگر هواست 


دیوان ناصر خسرو 


خرد و ری حشندیش 
نهالی که تلخغ است بارش مکار 
به طاعت همی کوش و منشین بران 
به طاعت شود باك زنگ گناه 
نه نومید باش و ه آیمن بخسپ 
دروغ ای مسگال ازیرا دروغ 
حذر کن زمکر و حسد. ای پسر, 
بدانحه‌ت بدادند آخرسند باش 
به هر خیر دو جهانی امیّد دار 
ار جفت آزی نه آزاده‌ای 
در رستگاری وی 
گزین کن جوانمردی و خوی نيك 
سخاوت نشان گر نا بایدت 
به از بر درخت سخاوت نا 
خرد جوی و جانت از هوا دوردار 
دلش هیج راحت نخواهد حرید 
سوی شعر حجت‌گرای, ای پسر, 


ازیرا خرد بس مبارك عصاست 
ازیرا رهت بر سرای جزاست 
که کونی «از ایزد مرااين فضاست» 
ارفا که وود و طاعت عماسج 
که بهتر رهی راه خوف و رجاست 
سوی عافلان مر زبان را زناست 
که اين هردو برتو وبال و وباست 
که خرسندی از گنج ایزد عطاست 
گر از بند آزت امید رهاست 
ازیرا که اين زان و آن زین جداست 
که پرهیز بهتر ز ملك سباست 
که این هردو از عادت مصطفاست 
که بار درخت سخاوت ثناست 
به ۳ درختی و باری کحاست 
ازیرا هوا < جشم دل را عماست 
اگر گرد وم مر هوا را چراست 

اگر هیج در خاطر تو ضیاست 


۱۳۷ 


که دیبای رومی استت اشعار او 
او شقن فافا سای کات 


جز جفا با اهل دانش مرفلك را کار نیست 
زانکه‌دانا را سوی نادان بسی مقدار نبست 
بد به‌سوی بد گراید نيك با نك آرمد 

ین مرآن را جفت نی وآن مر اين را یار نیست 
مرد دنا بدرشید و چرخ نادان بد کتش 

نزد یکدیگر هگرز این هردو را بازار نیست 
نيك را بد دارد و بد را نکو از بهر نک 


۳۵ 


۵ 


۱۳۸ 


دیران ناصر خسرو 


ای ماو نش انار فلت مار یس 

نیست هشیار این فلكك, رنجه بدین گشتم ازو 

رنج بیند هوشیار از مرد کو هشیار نیست ۵ 
نيك و بد بنیوش و بر سنجش به معیار خرد 

کز خرد برتر بدو جهان سوی من معیار نیست 

مشك با نادان مبوی و خمر نادانان مخور 

کندر ان عالم زجاهل صعبتر خثار نیست 

مردمی ورز و هگرز آزار آزاده مجوی 

مردم ان را دان کزو آزاده را ازار نیست 

این جهان راه است و ما راهی و مرکپ خوی ماست 

رنجه گردد هرکه از ما.مرکبش رهوار نیست 

این جهان را سفله‌دان, بسیار او اند شمر 

کات اراس وادمیسفاه ادا رت ۳ 
هرجه داد امروز فردا بازخواهد بی‌گمان 

گر نخواهی رنج تن با چیز اویت کار نیست 

از درخت باردارش باز نشناسی ز دور 

چون فراز آنی بدو در زیر برگش بار نیست 

آنکه طزّار است زر و سیم برد و.اين جهان 

عمر برد و. بس چنین جای دگر طزّار نیست 

عمر تو زر است سرخ و مشك او خاك است خشاك 


زر به نرخ خاك دادن کار رن اهاز تبنشت 
مار خفته است این جهان زو بگذر و با او مشور 
تا نیازارد تو را این مار جون بیدار نیست ۱۵ 


آنجه دانا گوید آن را لفظ و معنی تار و بود 
وآنچه نادان گوید آن را هیچ بود و تار نیست 
دام‌دار ان را بدان و دور باش از دامشان 

صید ادانان شدن سوی خرد جز عار نیست 


دیوان ناصر خسرو 2 ۰ 5 ۱۳۹ 


زانکه دین را دام سازد بیشتر پرهیز کن 
زانکه سوی او چو آمد صید را زنهار نیست 

گاه گوید زین بباید خورد کاین باك است و خوش 

گاه گوید نی نشاید خورد کاین کشتار نیست 

ور بری زی او به رشوت اژدهای هفت سر 

گوید این فربی یکی ماهی است والله مار نیست 2 
حیلت و مکر است فقه و علم او و. سوی او 

نیست دانا هرکه او محتال پا مکار نیست 

گرش غول شهر گونی جای این گفتار هست 

ورش دیو دهر خوانی جای استففارنیست 

علم خورد و برد و کردن در خور گاو و خراست 

سوی دانا این چنین ببهوده‌ها را بار نیست 

جون نجوئی که‌ت خدا از بهر جه موجود کرد 

گر مرو را باتو شغلی کردنی ناچار نیست؟ 

آنجه او خود کرده باشد باز چون ویران کند؟ 

خوب کرده زشت کردن کار معنی‌دار نیست ۵ 
نیکی از تو چون بذیرد چون نخواهد بد ز توا 

کز بد و نيك تو او را رنج نی و بار نیست 

بیم زخم و دار چون از جملةٌ حیوان توراست؟ 

چونکه دیگر جانور را بیم زخم و دار نیست؟ 

چون کند سی‌ساله عاصی را عذاب جاودان؟ 

این چنین حکم و قضای حاکم دادار نیست 

گر همی گوید که يك بد رابدی یکی دهم 

باز چون گوید که هرگز بدکنش رستار نیست؟ 

عون نخان بعکم نی کرماسف ات 

وین درختانی که بار و برگشان جز خارانیست؟ ۳ 
گرجه اندك, بی گمان حکمت بود صنع حکیم. 


لیکن آن دن کورا بیش دل دیوار نیست 
خشم گیری جنگ جوئی چون بمانی از جواب 
خشم يك‌سو نه سخن گستر که شهر آوار نیست 
راه بنمایم تو را گر کبر بندازی ز دل 

جاهلان را پیش دانا جای استکبار نیست 
همچنان کاندر گزارش کردن فرقان به خلق 
هیچ کس نباز و یار احمد مختار نیست 
همچنان در قهر جبّاران به نیغ دوالفقار 

هیچ کس انباز و یار حیدر کزار نیست ۳۵ 
اصل اسلام این دو چیز آمد قران و ذوالفقار 

نه مسلمان و نه مشرك را درین بیکار نیست 
همچنان کاندر سخن جز فول احمد ور نیست 
نیز نیفی جز که نیغ میر حیدر نار نیست 

احمد مختار شمس و حیدر کزار نور 

آن بی‌این موجود نی و اين بی آن انوار نیست 
هرکه نور آفتاب دین جدا گشته است ازو 
روزهای او هميشه جز شبان تار نیست 

چشم سر بی آفتاب آسمان بی کار گشت 

جشم دل بی آفتاب دین جرا بی‌کار نیست؟ ۳۰ 
بر سر گنجی که یزدان در دل احمد نهاد 

جز علی گنجور نی و جز علی بندار نیست 
وانکه بزدان بر زین او گشاید قفل علم 

جز علی المرنضی اندر جهان دیّار نیست 

بحر ال بی‌خطر با طبع اوه از بهر آنك 

چون بنان او به تيمت لوّلژ شهوار نیست 

ای خداوند حسام دشمن او بار از جهان 

جز زبان حجت تو ابر گوهربار نیست 


۴, 


دیوآن ناصر خسرو اد ۱۳۱ 


عروةالوّقی حقیقت عهد فرزندان توست 

شیفته است آن کس که او در عهدشان بستار نیست ۵ 
من رهی را جز زبانی همچو نیغ نیز تو 

با عدوی خاندانت هیچ زین افزار نیست 

زخم من برجان خوذ بیش تو آرد روز حشر 

هرگز آن گمره کزو بیدارم او بیدار نیست 

سوی یزدان منکر است آنکو به نو معروف نیست 

جز به انکار توام معروف را انکار نیست 

ناصبی را چشم کور است و تو خورشید منیر 

زین قبل مر چشم کورش را به تو دیدار نیست 

نیست مردم ناصبی نزديك من لا بل خر است 

طبع او خر وار هست ار صورتش خر وار نیست ل 
مایة بزی تو و ابرار اولاد تواند 

بر چون یابد کسی کو شیعت ابرار نیست 

دشمنان تو همه بیمار و بنده تن درست 

دورتر باید ز بیمار آنکه او بیمار نیست 

من رهی را از جفای دشمن اولاد تو 

خوابگاه و جای خور جز غار با کهسار نیست 

هرکسی را هست تیماری ز دنیا و مرا 

جز ز بهر طاعت اولاد تو تیمار نیست 

من رهی را جز به خشنودیی تو و اولاد تو 

روز محشر هیچ امید رحمت جّار یست ۵ 


ای به خور مشفول دایم چون نبات ‏ چیست نزد تو خبر زین دایرات؟ 
خودچنین برشد بلند ازدات خویش ‏ . خیره خیر این نیلگون بی‌در کلات؟ 


۱۳۲ 


جسم بی‌صانع کجا یابد هگرز 


جند در ما اين کواکب بنگرند . 


گر بخواهی تا بدانی گوش دار 
بنگر اندر لوح محفوظ, ای بسر 
جز درختان نیست اين خط را قلم 
خط ايزد را نفرساید هگرز 
زندگان هرسه بط ایزدند 
زندٌ حق را به چشم دل نگر 
این که می‌بینی بتانند. ای پسر 
خلق یکسر روی زی ایشان نهاد 
همچنان چون گفت می‌گوید سخن 
حیلت و رخصت بدین در فاش کرد 
لاجر ۱ دادند . بی‌بیم آشکار 
عاقلان را در جهان جائی نماند 
کس نیارد یاد از آل مصطفی 
کس نجوید می نشان از هفت زن 
برنخواند خلق ننداری همی 
هر زمان بتر شود حال رمه 
گر بخواهد ايزد از عباسیان 
وای بوسلم که مر سفاح را 
ها لته بشستم دست خویش 


دیوان ناصر خسرو 


شکل ورنگ وهیأت و جنبش بذات؟ 
روز و شب چون چشمهای‌بی سبات؟ 
ور بدانی گوش من زی توست‌هات! 
خطهاش از کاینات و فاسدات 
نیست این خط را جز از دریا دوات 
کشت دهر و دایرات سامکات 
مردمش انجام و آغازش نبات 
زانکه چشم سر نبیند جز موات 
گرجه نامد نامشان عزی و لات 
کس به‌بت زانش کجا یابد نجات؟ 
دیو در عزی و لات و در منات 
مادر دیوان به فول بی‌ثبات 
در بهای طبل و دف مال زکات 
در خراسان از بنین و از بنات 
کامده‌است اندر فران زایشان‌صفات 
سلیات» نان "واتات 
چون بودش از گرسنه گرگان رعات 
کنتگان آل احمد را دیات 
او برون آورد از آن بی‌در کلات 
راست چون بگذشتم از آب فرات 


۳۱ 


بر امید آنکه یابم روز حشر 
بر صراط از انش دوزخ برات 


۳۵ 


لا بل که هر کسیش به مقدار علم خویش  *‏ 
ایدون مان برد که «خود این ساخته مراست» 
داناش گفت «معدن چون و چراست این» 

نادانش گفت «نیست. که این معدن خراست» 
دانای فیلسوف جنین گفت 5«اين جهان 

ما را ز کردگار همی هدیه یا عطاست» 

جون فیلسوف رفت و عطا با خدای ماند 

بیداست همجو روز که گفتار او خطاست 
بخشیدة خدای زتو کی جدا شود؟ 

آن کو جدا شود زتو بخشیده‌های ماست 

از بهر جست و جوی زکار جهان و خلق 

گفتند گونه گون و دویدند جب و راست 

آن گفت ک«این جهان نه فنا است و سرمدی است» 
وین گفت 5 «ناین خطاست, جهان را ز بن فناست» 
چون این و آن شدند و جهان ماند. مر تو را 

او بر بقای خویش و فناهای ما گواست 

فانی به‌جان نه‌ای به تنی» ای حکیم» نو 

جان را فنا به عقل محال است و نارواست 

بس چاشنی است این ز بقا و فنا تو را 

کز فعل بر فنا وز بنیاد بر بقاست 

بافی است چرخ کرده یزدان و, شخص تو 

فانی است از انکه کردة این بی‌خرد رحاست. 
بی‌دانش آمدی و در اینجا شناختی 

کاین چیست وان چه باشد وان چون و این چراست 
چون و چرا نتیجة عقل است بی گمان 

جون و چرا زجانوران جز تو را کراست؟ 

جز عقل چیست آنکه بدو نيك و بد زخلق 


۱۳۳ 


۱۳ 


هی هت و دزی ارت ۱۵ 
قدر و بهای مرد نه از جسم و فربهی است 

راز نکرسکی وعفل روت 

بر جانور بجمله سخن گوی جانور 

زان است بادشا که برو عقل بادشاست 

چون خی خر شدی از قوت خر 

س عقل بهره‌ای ز خدای است قول راست 

بی‌هیج عتی ز قضا عقل دادمان 

زین روی نام عقل سوی اهل دین فضاست 

ابنجا زبهر آن ز خدائیت بهره داد 

کاین گوهر شریف مرآن هدیه را سزاست ۳ 
این است آن عطا که خدا کرد فیلسوف 

آن فلسفه است و این رة و آثار انبیاست 

این عالم اژدهاست وز ایزد تو را خرد 

پازهر زهر اين قوی و منکر اژدهاست 

پازهر اژدهاست خرد سوی هوشیار 

درخورد مکر نیست نه نیز از در دهاست 

هرچند رحمت است خرد راز دای 

بر هرکه بد کند به خرد هم خرد بلاست 

ملك و بقاست کام تو وین هردو کام را 

اندر دو عالم ای بخرد عقل کیمیاست ۵ 
گر تو به دست عقل اسیری خنك تو را 

وای تو گر خردث به دست نو مبتلاست 

تخم وفاست عقل, به تو مبتلا شده است 

گر مر تو را ز نخم وفا برگ و بر جفاست 

سوی وفاست روی خرد. چون جفاً کنی 

مر عقل را به‌سوی نو ای پیره بس قفاست 


دیوان ناصر خسرو 3 ۱۳۵ 


عدل است و راستی همه آثار عقل باك 

عقل است آفتاب دل و عدل ازو ضیاست 

از عدل‌های عقل یکی شکر نعمت است 

بخشنده خرد زتو زیرا که شکر خواست ۳ 
از نك صبر کرد نبید که کاهلی ات 

بر بد شتاب کرد نشاید که آن هواست 

شکر است آب نعمت و نعمت نهال او 

ا آب خوش نهال نگیرد هگرز کاست 

هرکس که برهوای دل خویش تکیه کرد 

تکیه مکن برو که هواجوی بر هواست 

آن گوی مر مرا که توانی ز من شنود 

این پند مر نو را به ره راست بر عصاست 

عالم یکی خط است کشیده‌ی خدای حق 

زان ع اس نو آخام مایت ۳۵ 
دنیا زبهر مردم و مردم ز بهر دین 

چون خط دایره که بر انجامش ابتداست 

علم است کار جانت و عمل کار تن که دین 

از علم وز عمل چو تن و جان نو دوتاست 

چون جان و تن دوتاست دوتخم است دینت را 

يك تخم او زخوف و دگر تخم او رجاست 

مرد خرد جدا نشد از خر مگر به دین 

آن کن که مرد باخرد از خر بدو جداست ۱ 

کشت خدای نیست مگر کاهل علم و دین 

جزکاین دوتند گر همه خار و خس وگیاست ۳ 
برهیز تخم و مایةٌ دین است و زی خذای 

برهیز گار مردم دین‌دار و بی‌رباست 

برهیز گار کیست؟ کم آزار, اگر کسی 


۱۳۹ 


از خلق بارساست کم آزار بارساست 
لختی عنان بکش سپس این جهان متاز 
زیرا که تاختن سپس این جهان عناست 
بر خاك فتنه چون بشدی؟ بر سما نگر 

بر خاك نیست جای تو بل پرتر از سماست 
گر زاسمان به خاك تو خرسند گشته‌ای 
همچون نو شوربخت به‌عالم دگرکجاست؟ 7 
ترسم کز آرزو خردت را,وبا رسد 

زیرا که ارزو خرد خلق را وباست 

دردی است آرزو که به پرهیز به شود 
پرهیز مرد را سوی دأنا بهین دواست 

پند از کسی شنو که ندارد زتو طمُع 

بندی که با طمع بود آن سر بسر هباست 
زین بند دور باٍش که به پند بی‌وفاست 

از دست بند طمع جهان چون رهاندت 
جز هوشیار مرد کزاین بند خود رهاست؟ 7 
بی تونیاست چشم نو گر بر دروغ و زرق 
از مرد چشم درد تو را طمَم تونیاست 
رفتند هم‌رهانت: پیاید همیت رفت 

انده مخور که جای سپنجیست بی‌نواست 
برگیر زاد و, زاد تو برهیز و طاعت است 
زین راه سر متاب که این راه اولیاست 
باکی مدار هیچ اگرت پشت بی قباست 
برهیز کن بجان ز خرافات ناکسان 


۳ 


دیوان ناصر خسرو 


گرچه به شهر همبر مزگت کلیسیاست 


وارایش سخنش چو گشنیز و کروباست 


جهانا چون دگرشد حال وسانت؟ 
زمانت نیست چیزی جز که حالت 
چورخسار شمن‌پرگرد وزردست 
عروسی پرنگار و نقش بودی 
پراز چین زلف و رخ پرنور گفنی 
به جشمت کرد بدجشمی, همانا 
نشاند از حله‌ها بی‌بهر مهرت 
ز رومت کاروان آورد نوروز 
ازین برسودی و زان بر زیانی 
ردای پرنیان گر می بدری 
چو آنش خانه گر پرنور شد باز 
هریمت شد همانا خیل بلبل 
مرا از خواب نوشین دوش بجهاند 
اگر هیچم سوی تو حرمتی هست 
اگرمهمان نوست این‌ناخوش آواز 
چه گیمت ای‌رسول هجر؟ گویم 
مرا از خان و مان بانگ تو انگند 
سیه کرد و گران روز غریبان 
به رنتن همچو بندی لنگ ازانی 
نان بت این بس که هرگز 
نجوئی جز فساد و شر. ازیرا 


دگر گشتی چو دیگر شد زمانت! 
جراحالت شاه ادن ازدشمنانت؟ 
رخ از گلنار و از لاله دهانت 
نشینندی ‏ مشاطه چینیانت 
زچشم تسف ال وشات 
بشست از نقش‌ها باد خزانت 
ز فنصور آرد اکنون مهرگانت 
چرا منسوخ کردی پرنیانت؟ 
کجا شد زندت و آن زند خوانت؟ 
ز بیم زنگیان ‏ بی‌زیانت 
سحرگاهان یکی زین زنگیانت 
یکی خاموش کن او راء بجانت 
مرا فریادرس زین میهمانت 
«فغان ما را از این ناخوش فغانت 
که ویانباد یکسر خان و مانت 
سیاهی‌ی روی و آواز گرانت 
که بند ایزدی بسته است رانت 
چو عبّاسی نشوئی طیلسانت 
هميشه گرگ باشد میزیانت 


۱۳۸ 


دیوان ناصر خسرو 


زمن بگسل به‌فضل اين آشنائی 
به تو در خیر و قرغ نیست بسته 
به ۳4 بی گنه 2 ای برادر 
که برتو دم شمرده است و ببسته 
جو دادی باز دمهای شمرده 
همه وام جهان بوده است برتو 
گر او را وامها می باز خواهند 
نو را اندر جهان رستنی خواند 
زمانی اندرو می خاك خوردی 
۳ بدرود خوشه‌ت ورزگاری 
وزانجا در جهان مردمت خواند 


بدل داد 0( 


درخحت دیمی و شاید که اکنون 
وزان بس که‌ت کدیور باسبان بود 
1 سوی تو بودی اختیارت 


نه بر من پاسبان کرد آسمانت 
ولیکن فال دارند اين و آنت» 
مگردان رنجه این خیره روانت 
خدای کردگار غیب دانت 
ندارد سود ازان بس آب و انت 
تن و اسباب و عمر و سوزیانت 
چرا چون زعفران گشت ارغوانت؟ 
از ارکان کردگار کامرانت 
نبود آگه کس از نام و نشانت 
گهی بشکست شاخی باغبانت 
ز راه مام و باب مهربانت 
عم و خال و تبار و دودمانت 
گهر بارد زبان فشانت 
رسول مصطفی شد پاسبانت 
۳ هر گز این اندر گمانت 


کنون سوی نو کردند اختیارت . ازآن‌سوکش که‌می‌خواهی عنانت 
یکی فرخنده ل گشتی که اکنون . همی فردوس شاید گلستانت 


یکی میشی که اکنون می نشاید 
جهان رستنی ۳ نيك بودت 
در اين فانی اگر نیکی گزینی 


مگر موسی بیع . شبانت 
از این فانی به آید جاودانت 


اگر برآسمان می‌رفت خواهی 
از ایمان کن وز احسان نردبانت 


۳۳ 
ای خرذمند نگه کن که جهان‌برگذراست جشم بیناست همانا اگرت گوش کُراست 
نه همی بینی کاین چرخ کبود از بر ما بسی از مرغ سبك پرتر و پرنده‌تر است؟ 
چرتی که یکی زب ویکیبازسید .رین ند گردنهپسبکدگر است؟ 


۲۵ 


۳۵ 


جون به مردم شود این عالم آباد خراب 
ازکه برسی بجز ازدل تو بد ونيك جسد 
از که پرسند جز از مردم نيك و بد دهر 
ای خردمند اگر ۳ آکٌاه نیند 
به خرد خویشتن از آنش و اغلال بخر 
مرد دانسته به جان علم و خرد را بخرد 
به خرد گوهرگردد که جهان چون‌درباست 
نشود غره به بسیاری جقّال جهان 
گر همی نادان راحشمت بیند سوی شاه 
هردو برگ و بر بر اصل درختند وليك 
جز خردمند مدان عالم را تخم و بری 
بید. مانند ترنج است زدیدار به برگ 
بود مردم جز عاقل و بی‌دانش مرد 
آنبصیر است که حققبصر اندر دل‌اوست 
نپرد بر فلك و پر سر دریا نرود 
گرتو ازهوش و خرد یافته‌ای باو بری 
رد این گنید گردندهچه چیزاست محیط 
اگر آن سخت بود سوده شود چرخ برو 
پس چونرم است جسد باشد و انج او جسداست 
پس چه گوئی کهازآن نرم جسد برتر چیست؟ 
جرح را زیر و زیر نیست سوی‌اهل خرد 
ورچنیناست‌چه گونی که خدا زر ماست؟ 
وانحه او را زبر و زیر ب چسم 1 
گشتن حال وسخن گفتن باواز وحروف 
نظر نبره در اين راه نداند سرخویش 
زین سخن مگذ رواین کار به خواری‌مگذار 
وگرت رغبت باشد که درأئی زین در 


جون ندانی که دل عالم چسم پشر است؟ 
چون‌همی دانی کومعدن علم وفکر است؟ 
چون‌براین فافلگی‌مر دمسالار ات ۱ 
توازاین جای‌حذرگیر که جای‌حذر است 
تو خرد ورز وگر بیشتر از خلق خر است 
گرچه‌این خر رمه‌ازعلم وخرد بی خبراست 


به خرد میوه شود خوش که جهان چون شجر است .۰ 


کش دک به دریا در بیش از گهراست 
سوی یزدان دانا محتشم و باخطر است 
بر سزای بشر و برگ سزای بقر است 
همه خار و خس دان هرچه بجز تخم و بر است 
نیست دربرگ سخن‌بلکه سخن درئمراست 
بود مردم هرچند که مردم صور است 
بصیراست کسی کش به سراندر بصراست 
جزکه هشیار کسی کزخردش پاو پراست 
پس حبر گوی‌مراز آنچه برون‌زین کر است 


نرم چون‌باد وبا سخت چوخاك وحجراست ۰ 


پس‌دلیل است که آن چیز ازونرم تر است 
پی‌نهایت نبود کاین شتعتن عتتهر است 
نيك بنگرکه نه این کارکسی بدنگراست 
آنج ازو زیر تو آمد دگری را زیر است 
سخنت سوی خردمند محال و هدر است 
ان کت کهتعای زا رو رن است 
زبر و زیر همه جمله به زیر قمر است 
ور چه رهبر به سوی عالم عقلی نظر است 
گر خردرا به‌دل وجان تو برءره گذر است 


بشنو ازمن‌سخنی کاین سخنی مختصراست 


۱۳۹ 


هی 


حص 
2 


۳ 
ك 


۱۰ 


سوی آن باید رفتنت که از امر خدای 
آنکه زی دانا دریای خرد خاطر اوست 
آنکه زی اهل خرد دوستي عترت او 
گر بترسی همی از آتش دوزخ بگریز 
هنر و فضل و خرد در سیر 
قیمنی گردی اگر فضل و هنر گیری ازو 
هرخردمند بداندکه بدین حال و صفت 
وگرت رهبر باید به‌سوی سیرت او 
روی یزدان جهاندار و خداوند زمان 
رایت‌شتاهان راضوزت تبرانت وبلنگ 
او به قصر اندر آسوده و از خالق خلق 


دوالفقار آنکه به دست بدرش بود کنون - 


نرسدجز زکفش خیرو سعادت به‌جهان 


دیوان ناصر خسرو 


و و علم خداوند در است 
اوست دریاو دگر یکسره‌عالم شمر است 
با کریمی‌ی نسبش, نا به قيامت اثر است 
تقو فماست: که تیطا نار ا شنت آنرت 
همچواو کیست که فضل وهنراوراسیراست؟ 
فیمت مرد ندانی که به فضل و هنر است؟ 
باب علم نبی و باب شبیر و شبر است 
زی ره و سیرت آویتِ پسرش راهبر است 
که ز تأیید خدائی به‌درش بر حشر است 


میس 


بر سر رایت او سورت فتح و ظفر است . 


نصر وتایید سوی حضرت او برسفر است 
به کف اوست ازیرا بر 
کف اوشاید بودن. که جهان را جگراست 
آنکه در عالم اجسام چنینش سر است 


ای خداوندی که‌ت نیست درآفاق نظیر رحمت‌وفضل نوزی‌حجت‌تومنتظراست 
گرچه کامش زغم و حسرت خشكك است زبانش به مدیج پدر و جدت و مدح تو تر است 
خارورستک دز یمان با طاعت تو دردما غ و دهن بندهت‌عود وشکر است 
تو خداوند چو خورشید به عالم سمری همچنین‌بندة زارت به‌خراسان سمراست 
سوی من نحس زمان هرگز ناظر نبود 
تاخداوند زمان‌رابه سوی من نظراست 
۳۳ 
ار بزرگی و جاه و جلال در درم است ز کرد کار بران مرد کم درم ستم است 


نداد داد مرا جون نداد گربه مرا 
یکی به تیم سپنجی همی نیابد حای 
ای ی ۳ 


تورااز اسپ‌وخرو گاووگوسفند رمه‌است 
تو را روأق زنفش 7 نگار چون ارم است 
رلیکن آنکه نو را غلّه ار دهد به نم است 


‌ 


۳ 


۴ 


جرا تورا به‌سعادت رفیق وخال‌و عم‌است ۵ 


دیوان ناصر خسرو ۱۱ 
کسی که دادبراین گونه خواهداز یزدان بدان که راه دلش در سبیل داد کم است 


ببین که بهرة آن پادشا زنعمت خویش 
نه هرچه هست مرو را همه تواند خورد 
کسی که‌جوی روان‌است ده به‌باغش‌در 
گرت نداد حشم تو غم حشم نخوری 
زیانت داد و دل و گوش و چشم همچو امیر 
کنی پسند که بی‌چشم و گوش بنشینی 
به جان خلق برآمد بدید عدل خدای 
اگر بسند نیاید تورا, بدان کاين عدل 
اگر نیافت خطر بی‌خطر مگر به درم 
توبادشاه تن‌خویشی, ای بهوش و, تورا 
تو, ای‌بسر؛ ز ح سوی میر محتشمی 
فلم سلاحت وحجت به‌یش نوسپراست 
سخن رسول دل و جان توشتت» اد تعواف انیت 
بهم شود به زبان برت لفظ با معنی 
تفاوت است بسی در سخن کزو به‌مثل 
جو هوشیار گزاردش راحت و داروست 
یکی سخن که بود راست, راست جون تبر است 
چو برق روشن و خوب است در سخن معنی 
نمیز وفکرت وعقل است‌کیمیای سخن 
زبان و کام سخن را دو آلت‌اند از اصل 
تورا محل خدای است درسخن که‌همی 
زبهر حاضراکنون زبانت‌حاجب توست 
دل توزانکه سخن ماند خواهدت‌شاد است 
5 کرد درم اجرم به اخر کار 
دم مباش زک ی درم به دنیا در 
متاز بر دم دنیا که گزدمش بگزدت 


ز نان خویش توا بهره‌زان نت 
بهرقت تش نومه زاسشن لفات انیت 


غم حشم همه برجان اوست که ش حشم است ۰ 


نشان عدل‌خدای, ای بسر, دراین نعم است 
بجای آنکه خداوند ملکت عجم است 
نه بر تن و درم و مال کان هم صنم است 
هزار بار نکوتر ز نخت و ملك جم است 
درست شد که خرد برترو به آزدرم أست 
نمیز وخاطر واندیشه وسخن خدم است 
اگرچه میر سوی عام خلق محتشم است 
خرد تور سپه‌است وسخن تورا علم‌است 
خبر دهد عقلا را که جانت محترم است 


اگرت ان تفن کوش باخرد بهم است ۰ 


یکی مبارك نوش و یکی کشنده نسم است 
جو مارسای بکاردش شدت و الم است 
دگرسخن که‌درو غاست پرز نغروخم‌است 
برون زمعنی دیگر بخار و تار و تم است 
جو کیمیا نبود اصل او ز باد و دم است 
جنانکه آلت دستان لحن زیر و بم است 
به‌تو وجود بدیردسخن که درعدم است 
ز بهر غایب فردا رسول نو قلم است 
دل کمن که درم ماندخواهدش دزم‌است 


مس 


ستوده نیست کسی کو سزای لاجرم است ۰ 


اگربه طاعت وعلمت به دین درون قدماست 
زگزدمش بحذرباش کش گزنده دم‌است 


۲ 


13 دن افت ح و 


به دین و دنیا برخور خدای ر پشناس که سنتش همه عدل‌است ورحمت وکرم‌است 
به‌شعر حجت پرگشت دفتر ازحکمت 
که خا طرش در بند است ومعدن‌حکم است 


۳۵ 
کورنز عقابی به در شهری برخاست 
ناگه زیکی گوشه ازین سخت کمانی 
در بال عقاب آمد آن تیر جگردوز وزابر مرورا به‌سوی خالافروخواست 

زی تبر نگه کرد پر خویش برو دید 
کنتا «ز که نالیم؟ که ازماست که برماست» 


وز بهر طمع بر به پرواز بیاراست 
تیری زفضای بد بگشاد برو راست 


۳ 


هرچه دوراز خرد همه بنداست 
کارها را بکشی کرد خرد 
دل مپیوند نا شاید بود 
وهم جانت مبر بجز توحید 
تخت ندز نکر تموعل: تیا 
گر خداوندی از نیاز مترس 
عفت بان زار نیز و بدان 
ای رفیق اندرون نگر به جهان 
این جهان نیست با تو عمر دراز 


این سخن مایهٌ خردمند است 
بر ره ناسزا نه خرسند است 
کرت باداش ایچ بیوند است 
حا دگر کیمیای دلبند است 
که سلب را بپا که افگنده است؟ 
که رهی مر نو را خداوند است 
مادرت برگذار فرزند است 
تا چو نو چند بود یا چند است 


مکن اميّد دور از دراز 


کرش چرخ‌بین که کستذانت 
۳۷ 
سفله‌جهان:ای‌سر جوجشمه‌شوراست جشمه شور از در نفایه ستور است 


خانه تاری است این جهان و بدو در زو گر دیده ی جو دیده مور است 


دیوان ناصر خسرو ۱ ۳ ۱ 1 ۱۳ 


فردا حانت به علم زور نماید 


دانا گر چشم سر ندارد بیناست 


چونان کامروز کار تثت به‌زور است 
نادان گر چشم هشت یابد کور است 


آتش با عاقلان برابر آب است 


بستان با جاهلان برابر گور است 


۳۸ 
نشنیده‌ای که زیر چناری کدو بنی 
برسیدازآن جنارکه «تو جند ساله‌ای؟» 
خندید ازو کدو که «من‌از توبه پیست‌روز 
او را جنار گفت که «امروز ای کدو 


برررست وبردوید برو بر به‌روز بیست؟ 
گنت «دویست باشد وا کنون زیادنی‌است» 


فردا که برمن و تو وزد باد مهرگان 
آنگه‌شود بدید که ازما دو مرد کیست» 


۳۹ 
چون‌نیغ ب‌دست آری مردم نتوان کشت 
این نیغ نه از بهر ستمگاران کردند 
عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده 
گفتا که «کرا کشتی تاکشته شدی زار؟ 


نزديك خداوند بدی نیست فرامشت 
انگور نه از بهر نبیدست به چرخشت 
حیران شد وبگرفت به‌دندان شرآنگفت 
نا بازکه او را بکشد آنکه تورا کشت؟» 


انگئت‌مکن ریحه به‌دز کوفتن کس 
تأکس نکند رنجه‌به‌در کوفتنت مشت ۰ 


۵۰ 
ای‌نشسته خوش وبر تخت کشیده‌نخ 
نبكك بنگر که همی مرکب عبر رز 
نو نشسته خوش و عمر نو همی برد 
برتوه ای واخته, آن فخ تر نجیده 
ای حو گوساله نباشدت همه ساله 


گر نخ و تخت بماندت چنین بخ‌بخ 
همه بر نخت همی تازد و هم بر نخ 
مرغ کردار و برو مرگ نهاده فخ 
ناگهان گر بجهد تا نکنی «آوخ» 


شمر ماله و نه سبز هميشه طخ ۵ 


۱ دیوان ناصر خسرو 


با زمانه نچخد جز که جوانبختی 
لیکن این دولت بس زود به با چفسد 
بخت چون با گلا رنگ بیاشوید 
برمکش ناچخ و بر سرت مگردانش 
که بر آنجای که پیوسته همی خواهی 
اندر این‌جای سپنجی چه نهادی دل؟ 
اين جهان مسلخ گرمابة مرگ آمد 
بر سر دو رهی آمروز بکن جهدی 


گر جوان است تو را بخت برو بر چخ 
خربه‌با چفسد بی‌شك چو دود بر یخ 
گر نخواهی که رسد بر سر تو ناچخ 


هرچه داری بنهی پاك در اين مسلخ 
تات بی‌توشه نباید شد از اين برزخ 


در فردوس به انگشتك طاعت زن 


بر مزن مشت معاصی به در دوزخ 


۵۱ 
ای خوانده کتاب زند و بازند 
دل پر ز فضول و زند برلب 
از فعل مناففی و بی‌باك 
از فعل به فضل شو بیفزای 
بندم چه دهی؟ نخست خود را 
چون خود نکنی چنانکه گوئی 
بند از حکما بدیر. ازیراك 
زی مرد حکیم در جهان نیست 
پندی به مزه چو فند بشنو 
کاری که ز من پسند نایدت 
کنده است درو غ ازو حدر کن 
از نام بد ار همی بترسی 
آن گوی مرا که دوست داری 
زیرا که به تیرماه جو خورد 


زین خواندن زند تا کی و چند؟ 
زردشت چنین نبشت در زند 
وز قول حکیمی و خردمند 
وز قول رو اندکی فرو رند 
محکم کمری ز بند بربند 
بند تو بود دروع و ترفند 
خوشتر به مزه ز فند جز بند 
بی‌عیب چو بارةٌ سمرفند 
با من مکن آنچنان و مپسند 
تاش تایب اه 
تا باك شود ذهانت: از .کنر 
با یار بد از بنه مپیوند 
گر خلق تو را همان بگویند 
هرکو به بهار جو پراگند 


دیوان ناصر خسرو 


از خند یار خویش بندیش 


بر گردن یار خود منه طوق 


بردای به‌عدر زنگ کینه 
بر فعل چو زهر. نیست بازهر 
در کار چو گشت برتو مشکل 
از مرد خرد بپرس. ازیرا 
تندبیر بکن. مباش عاجز 
بنگر که خدای چون به تدبیر 
با پند چو در و شعر حجت 


آنگاه بهیار خویش برخند 
نات نانز 
جز عذر درخت کین که برکند؟ 
جز فول چو نوش بخته با فند 
عاجز مشو و مباش خرسند 
جز تو به جهان خردوران هند 
سر خیره میج در فزاگند 
بی‌آلت. چرخ را پی انگند 
منگر به کتاب زند و پازند 


بندیش که بر چه‌سبان به حکمت 
این خوب تصیده را بیاگند 


۵۲ 

از اهل ملك دراین خیمهٌ کبود که 
هرآنکه بر طلب مال, عمر مایه گرفت 
جوعمرسوده شدوءمایهعمر بودتورا 
فزودگان را فرسوده گیر باك همه 
خدای را به صفات زمانه وصف مکن 
یکی‌است باصفت وبی‌صفت نگوئیمش 
خدای را پشتامن و عهامن او بکزار 
به‌فعل وقول زبان یکنهاد باش ومباش 
چو نرم گویم با تو مرا دزشت: مگ 
زخاك و آتش و آبی, به رسم ایشان رو 
مباش مادح خویش و, مگوی خیره مرا 
اگر کسی بگرفتی به زور و جهد شرف 
جهود راجه نکوهی؟ که توبه سوی جهود 
سنوده‌سوی خردمند شو به دانش‌ازانك 


که‌ملك ازو نربود این بلند چرخ کبود؟ 
جوروزگار بر آمد نه‌مایه ماند و نه‌سود 
تورا زمال که سوداست. اگرنه سود. چه‌سود؟ 
خدای عزوجل نه فزود و نه فرسود 
که هرسه وصف زمانه است هست و باشد و بود 
نجیزوچیز مگویش, که‌مأن چنین فرمود 
که جز براین دو نخواهيم بود ما ماخود 
به دل خلاف زبان چون بشیز زر اندود 
ش ذشت سر ان زا که مرتو را برهود 


که خالل خشكك و درشت است و آب نرم و نسود ۰ 


که من ترنج لطیفم خوش ونوبی مزه نود » 
به عرش بر بنشستی به سرکشی نمرود 
بسی‌نفایه تری زانکه‌سوی توست‌جهود 
بحق‌ستوده رسول است کش خدای ستود 


۳۵ 


۰ 


۱۱ 


اگر نخواهی کانی به محسر آلوده 
تو را چگونه پساود هگرز پاکی و علم 
به مال و ملك و به افبال دهر غره مشو 
جهان مثل جو یکی منزل است بر ره‌وخلق 
برادر و بدر و مادرت همه رفتند 
تنت چو پیرهنی بود جانت را و. کنون 
ربود خواهد از تنت پیرهن اکنون 
تو باد بیمودی همجو غافلان و فلك 
نو سالیان‌ها خفتی و آنکه برنو شمرد 
کنون بباید رفتن سبك به قهر و. سرت 
توعبرت دوجهانی که می‌روی و.دلت 
نگاه کن که چه حاصل‌شدت به آخر کار 
چرا به رنج تن بی‌خرد طلب کردی 
بدان که: هرچه بکشتی زنيك و بد, فردا 
بدانکه برتو گواهی دهند هردو به حق 


به‌جان باك رسول ازخدای و خلق درود 
زجهل جان و. ز بد دل, ببایدت بالود 
کیان و دلت تا هل وفع بذنی نود ۱ 
که تو هنوز زآنش ندیده‌ای جز دود 
درو همی گذرد فوج برج زودا زود 


۱۵ 


نو چند خواهی اندر سفر چنین اسود؟ ۰ 


همه گسست و بفرسوده گشت تارش و بود 
همان که تازگی و رنگ پرهنت ربود 
به کیل روز و شبان برتو عمر تو بیمود 
دم شمردن نو يك نفس زدن نغنود 
براز بخار خماراست وجشم خواب الود 
ز بخت اخشنود و خدای ناخشنود 
ازانکه‌دست وسر و روی‌سوختی وشخود 
فزونشی که به‌عمر نو اندرون نفزود 
ببایدت همه ناکام ۲ کام باك درود 


دوچشم هرچه بدید ودوگوش هرچه‌شنود 


به گمرهی نبود عذر مر تو را پس ازانك 
تورا دلیل خداوند راه راست نمود 


وه 


یکی بی‌جان و بی‌تن ابلق اسپی کو نفرساید 

به کوه و دشت و دریا برهمی تازد که ناساید 

سواران گر بفرسایند اسپان را به رنج اندر 

یکی اسپی است این کو مر سواران را بفرساید 
سواران خفته‌اند وین اسپ بر سرشان همی تازد 

که نه کس را بکوید سر نه کس را روی بشخاید 

تو و فرزند تو هردو براین اسپید لیکن تو 


هی 


۳۰ 


دیوان ناصر خسرو 0 ۷ 


همی کاهی برین هموار و فرزندت می‌افزاید 

نه زاد از هیچ مادر, نه پیروردش کسی هرگز 

ولیکن هرکه زاد او یا بزاید زير او زاید ۱ 
وقانفی تاستاغه:زا ار این کرنه بح تعفت 

به زرو گوهر الفاظ و معنی کس نیاراید 

سخن چون زر بخته بی‌خیانت گردد و صافی 

حاط هشیش ساب 

سخن چون زنگ روشن باید از هر عیب و آلایش 

که تا نید سخن چون زنگ زنگ از جانت نزداید 

به آب علم باید شست گرد عیب و غش از دل 

که جون شد عیب و غش از دل سخن بی‌غش و عیب آید 

طعام جان سخن باشد سخن جز پاك و خوض مشنو 

یراجن نباشد خوش‌طمم پا گاید ۱ 
زدانا ای بسر نیکو سخن را گر بیاموزی 

به دو عالم تو را هم خالق و هم خلق بستاید 

وگر مر خویشتن را از سخن بی‌بهره بپسندی 

مرا گر چون تو فرزندی نباشد بر زمین شاید 

به بانگ خوش گرامی شد سوی مردم هزار آو 

وزان خوار است زا ایدون که خوش و خوب نسراید 

هزار آواز چون دانا همه نیکو و خوش گوید 

ولیکن زا غُ همچون مرد جاهل ژاژ می‌خاید. 

ببخشائی تو طوطی را ازان کو می سخن گوید 

نو گر نیکو سخن گوئی تورا ایزد ببخشاید ۵ 
کلید است ای پسر نیکو سخن مر گنج حکمت را 

در اين گنج برتو بی کلید گنج نگشاید 

من اندر جستن نیکو سخن تن را بهرسودم 

سرم زین فخر در حکمت همی بر چرخ آزین ساید 


۱/۸ 


وه 


اگر تو سوی حکمت چونت فرمودند بگرانی 
جهان زان بس به چشم تو به پر بشه نگراید 
نبینی کز خراسان من نشسته پست در یمگان 
همی آید سوی من يك به‌يك هرچهم همی باید؟ 
حکیم آن است کو از شاه نندیشد, نه آن نادان 


که شه را شعر گوید تامگر چیزیش فرماید ۳ 
کسی کو با من اندر علم و حکمت همبری جوید 


همی خواهد که گل برآفتاب روشن انداید 

چرا ُرچون من است او همچو من بر صدر ننشیند 
وگر نی چون بجوید نان و خبره ژاژ بدراید؟ 

کتاب ایزد است ای مرد دانا معدن حکمت 

که تا عالم به بای است اندر اين معدن همی پاید 
چو سوی حکمت دینی بیابی ره, شوی آگه 

که انلاطون همی بر خلق عالم بدپیماید 

نباشد خوب اگر زان پس که شستم دل به آب حق. 
که جان روشنم هرگز به ناحقی بیالاید ۵( 
مرا با جان روشن در دل صافی یکی شد دین 

چو جان با دین یکی شد کس مراو را نیز نرباید 
پباید شست جانت را به علم دین که علم دین, 
چنان کاب از نمد. جان را ز شبهت‌ها بپالاید 
تورا راهی نمایم من سوی خیرات دوجهانی 

که کس را هیچ هشیاری آزین به راه ننماید 

پییرای از طمع ناخن به خرسندی که از دستت 


این جهان بی‌وفا را برگزید و بد گزید 


لاجرم بر دست خویش ار بد گزید او خود گید 
هرکه دنیا را به نادانی به برنائی بخورد 

خورد حسرت چون به روش باد بیری بروزید 
گشت بدبخت جهان و شد بهنفرین و خزی 
هرکه او را دیو دنیاجوی در بهلو خزید 

دیو بیش نوست بیدا, زو حدر بایدت کرد 

چند نالی تو چو دیوانه زدیو نابدید 

چون‌تو ازدنیا چریدیو تورا خواهد چرید 

بس بی آراما که بستد زو بی آرامی جهان 

تا بیارامید و خود هرگز زمانی نارمید 

گر همیت امروز بر گردون کشد غره مشو 

زانکه فردا هم به آخرت او کشد که‌ت برکشيد 
آن ده و آن گوی ما را که‌ت بسند آید به دل 
گر بباید زانت خورد و گر ببایدت آن شنید 
چون نخواهی که‌ت زدیگر کس جگر خسته شود 
دیگران را خیره خیره دل جرا باید خلید 

ور بترسی زانکه دیگر کس بجوید عیب نو 
جشمت از عیب کسان لختی بياید خوابنید 

مر مرا چون گوئی آنچه‌ت خوش نیاید همچنان؟ 
ور بگوئی از جواب من چرا باید طبید؟ 

خار مدرو تا نگردد دشت ونکت مار 

از نهال و تخم تتری نی‌شکر خواهی چشید ؟ 
برگزین از کارها پاکیزگی و خوی نيك 

کز همه دنیا گزین خلق دنیا ان گزید 

بکتو که است ردیر رل ریش ز 
خوی نيك است ای برادر گنج نیکی را کلید 


۱4۹ 


۱8۰ 


دیوان ناصر خسرو 


گر به خوی مصطفی پیوست خواهی جانت را 

پس بباید دل ز ناپاکان و بی‌باکان برید ۵ 
حون هميشه جون زنان در زبنت دنیً جخی 

گرت چون مردان همی در کار دین باید چخید؟ 

رت از پرهیز و طاعت کرد باید, کز حجاز 

جعفر طیّار بر علیا بدین طاعت برید 

بررس از سر قران وءعلم تأویلش بدان 

گر همی زین چه به‌سوی عرش برخواهی رسید 

تا نبینی رنج و, ناموزی زدانا علم حق 

کی توانی دید بی‌رنج آنجه نادان آن ندید 

صورت علمی تورا خود باید الفغدن به جهد 

در تو ایزد نافریند آنچه در کس نافرید .۲ 
در جهان دین بر اسپ دل سفر بایذت کرد 

گر همی خواهی چریدن, مر تو را باید چمید 

گرچه بزدان آفریند مادرو پستان و شیر 

کودکان را شیر مادر خود همی باید مکید 

گر طعام جسم نادان را همی خری به زر 

مر طعام جان دانا را به جان باید خرید 

لذت علمی چو از دنا به جان تو رسید 

زان سپس ناید به چشمت لت جسمی لذیذ 

جان نو هرگز نيابد لت از دین نبی 

تا دلت پرلهو ومغزت پرخمار است از نبید ۵( 
راحت روح از عذاب جهل در علم است ازانك 

جز به علم از جان کس ریحان راحت نشگفید 

از نبید آمد بلیدی‌ی جهل پیدا بر خرد 

چون بود مادر پلید. ناید پسر زو جز پلید 

از ره چشم ستوری منگر اندر بوستان 


۵0 


مردم نبود صورت مردم حکماند 


دیوان ناصر خسرو تب ۱۱ 


ای برادر تا بدانی زرد خار از شنبلید 

کام را از گرد بی‌باکی به آب دين بشوی 

تا بدو بتوانی از میوه و شراب دین مزید 

چون نیندیشی که حاجات روان باك را 

ایزد دانا دراین صندوق خاکی چون دمید؟ ۳ 
وین بلند و بی‌فرار و صعب دولاب کبود 

گرد اين گوی سیه تا کی همی خواهد دوید؟ 

راز ایزد این پرده‌ی کبود است. ای پسر, 

کس تواند برده راز خدائی را درید؟ 

گر نو گونی «جون نهان کرد ایزد از ما راز خویش؟» 

من چه گویم؟ گویم «از حکم خدای ایدون سزید » 

راز یزدان را یکی والا و دانا خازن است 

راز یزدان را گزافه من توانم گسترید ؟ 

ابر آب زندگانی اوست. من زنده شدم 

چون یکی قطره زابرش در دهان من چکید ۳ 
خازن علم قران فرزند : 
ناصبی گر خر نباشد زوش چون باید رمید؟ 


شیر ایزد یت 


دیگرخس و خارند وقماشات ودغا اند 


نها که نیند از تو سزای که و کهدان 
باندوه جرایند شب و روز بمانده 
اين خیل را جویند و زخیل چراجوی 
در عالم انسانی مردم چو نبات است 
در ِِ سب اینها سپرغمند کماهی 
کرنو رم شوی. این بور به طاعت 
دانا برمن کیست جز آنها که در امت 


مرحور وجنان رانو چه گوئی که‌سزااند؟ 
از چون و جرا؟ زانکه ستوران جراند 
این خلق بداندیش کزین گونه جرااند 
اینها چو ریاحین‌اند آنها چو گیاند 
در بیش خر آنها جو گیاهند و غذااند 
آنهات گزینند که برما امراند 
خیرالبشراند و خلف اهل عباند؟ 


رز 


ایشان که به فرمان خدا از پدر و جد 
آنها که به‌تأیید الهی به زه دین 
آنها که مرایشان را اندر شرف و فضل 
آنها که به تقدیر جهان داور ما 
آنها که جهان را به چراغی که خداوند 
آنها که گوااند برایی خلق و برایشان 
آنها که زباکیزه نسب شیعت خود را 
آنهپا که گه حمله به تأیید الهی 
آنها که بریشان با را همه هموار 
آنها که چو محراب شریفند و و مقدم 
حجاج / کریمان ‌ حکیماز ن جهانند 
کعبه‌ی شرف و علم خفیّات کتاب است 
زیشان به هر اقلیم یکی تند زبانی است 
بر اهل ولا ابر صلاحند و برآنهاك 
کوهی است به هرکشور از ایشان که از اين خلق 
کوهی که‌برو چشمة پا آب حیات‌است 
کوهی‌است‌به‌یمگان که‌بببنند گروهبش 
کوهی که درو نور الهی است جواهر 
زين گوهر باقی نکند هیچ کسی قصد 
آن است مرا کز دل با من به مرا نیست 
در گرد دل من به مرا هرگز ره نیست 
مر گوهر با قیمت و با فضل و بها را 
از عدل و صواب است بقازاده و اینها 
پشه زچه يك روز زید پیل‌دوصد سال؟ 
عدلی است عطا ز ایزد مارا و ز دوزخ 


گر عادلی از طاعت بگزار عو روت 


وانها که ندانند به طاعت حق روزی 


میمون خلفاند ۲ برامت خلفااند 


اندر شب م‌راهی اجرام سمااند . 


مردان و زنان جمله عبیداند و امااند 


از درد جهالت به نکو پند شفاند 


بفروختش آندر شب دین روی ضیااند 
زایزد بدرو جد بحق عدل گوااند 
از حوض جد خویش و نیا آب سفاند 
چون ما ز ستوران خن حدااند 
میراث پيائيم که مبراث نیاند 
دیگر به‌صفا جمله وضیعند و وراد 
ویشان ب‌ره حکمت قبله‌ی حکماند 


ویشان هثل کعبهٌ رکن‌اند و صفااند ۰ 


گویا به صلاح گرهی کز صلحااند 
نه اهل ولاند سل باد بلااند 
آنها که نبینند نه از اهل ولاند 
نخجیر درو مومن و کبگان علمااند 
کز چشم حقیقت سپر سر صفاند 
آنها که همی جویند جوهر به کجااند؟ 
کر کوردلی شیفته بردار فناند 
آنها نه مراند که با من به مرااند 
باکیزه که بی‌هیج مراند مراند 


اینها نه سزااند که بی‌قدر و بهاند . 


نه اهل بقااند که بر جورو خطاند 
زیرا ز بشه پیلان در رنج و عنااند 
اند رها کز در اين شهره عطاند 
که یت کر ایا ض او 
بر جور و جفااند نه بر عدل و وفااند 


ص 
م 


۳۵ 


۱8۳ 


یارب چه شد آن خلق که بر آل پیمبر 
اینها که همی دشمن اولاد رسولند 
دانم که رها یابد از دوزخ ال 
دنم که بدین فعل که می‌بینم هرچند 
نپا که توراند ز فعل بد اینها 
دانند که در عالم دين شهره لوائی است 
آن شمس که روزیش برآری تو زمغرب 
تا جای بدر باز ستانند ز دیوان 
ای امث بر گشته ز اولاد یمبر 
این قوم که اين راه نمودند شما را 
ايی رشوت خواران فقهاند شما را 
از بهر قضا خواشتن و خوردن رشوت 
رشوت بخورند آرگه رخصت بدهندت 
بر من زشما نیست سفاهت عجب ایرا 
گر احمد مرسل پدر امت خويش است 
ما براثر عترت پیغمبر خویشیم 
اسلام ردانی زرسول است و. امامان 
آنان که فلان است و فلان زمره ایشان 
ما را چو کند بر چه گوئیم که رهبر 


ای حجت. می‌گوی سخنهای به‌حجت 


چون کردم ومارند وچو گرگان وقلاند؟ 
از مادر اگر هرگز ایند رواند 
گر زآتش این قوم بدین فعل رهااند 
گویند توراایم حقیقت نه نورااند 


درمانده و دل‌خسته و با درد و بکاند . 


بنهان شده در سایهٌ ان شهره لواند 
از فضل تو خواهنده مرو را به دعاند 
اینها که سزای صلوات‌اند و تناند 
اولاد ‏ پیمبر حکم روز فضااند 
ری ۳ جاوید دلیلان شمااند 
ابلیس فقیه است گر اینها فقهااند 
فتنه همگان بر کی بیغ و شرااند 
نه اهل فضااند بل از اهل تفااند 
آنند که در دین فنهااند سفهااند 


سس شیعت ۴۱ فرزند وی اولاد زنااند ۰ 
واولاد زنا براثر رای و هواند 


از عترت از حافظ این رم رداند 
نرديكگ حکیمان زدر عیب و هجااند 
در دین حق از عترت بیغمبر مااند؟ 
زبرا که صبائی تو و خعصنات ان 


موسی زمان را تویکی شهره‌عصائی 
وانکه نشناسند که خصمان عقلاند 


۵۳ 
زجور لشکر خرداد و مرداد 


محال‌است‌این طمع‌هیهات‌هیهات 
زبهر آنکه تا در دامت آرد 


نواند داد مارا هیچ کس داد ؟ 
کسی دیدی که دادش داد خرداد 
چو مرغان مر نورا خرداد خورداد 


۵ 


۱۵4 


دیوان ناصر خسرو 


کرا خورداد گیتی مرد بایدش 
همی خواهی که. جاویدان بمانی 
تو نا این بادپیمانی شب و روز 
از اين پر باد خانه هم بهآخر 
چه گونی کین علوی گوهر پاك 
خداوند ار یامد زو گناهی 
وگر بستش به جرمی؛ پس پیمبر 
وگر در بند مال و ملك دادش 
نو را زندان جهان است و تنت بند 
به چشم سر یکی بنگر سحرگاه 
تو پنداری که نسرین و گل زرد 
جرا گردد به گرد خاك وبران 
مراد کردگار ما ازین چیسق؟ 
ر البته 7 ۳-۹ گرد اپن در 
ور بارت ندادند اندر این در 
وگر گفتند «هرگز کس براین در 
تو بیچاره غلط کردی ره در 
طمع چون کردی از گمره دلیلی؟ 
درين کردند از امّت نیز دعوی 
هم آن این راهم این آن راشب و روز 
نژاد دیو ملعونند یکسر 
تو را گر قصد بغداد است آنك 
ولیکن جز امین سر یزدان 
به‌تتزیل آزخسر ره‌جوی و, تاویل 
از آن داماد کایزد هدیه دادش 


ازان آید بس خرداد مرداد 


دراین برباد خانه‌ی یتشاد 
در اين خانه برآمد سال هنتاد 
برون باید شدن ناجار با باد 
بدین زندان و این بند ازچه افتاد؟ 
دراین زندان و پندش ازچه بنهاد؟ 
دراین زندان‌سوی آوچون فرستاد؟ 
جه خواهددادنش جون گر دش آزاد؟ 
براین زندان و اين بند آفرین‌باد 
براین دولاب بی‌دیوار و بنیاد 
بباریده است بر پیروزگون لاد 
همی چندین هزار این چرخ آباد 
دراین معنی جه‌داری یاد از استاد؟ 


زتو برجان تو جور است و بیداد 


برایشان اپر رحمت حود مباراد _ 


نجست از بندیان کس جز توفریاد » 
نه شاگردی نه استادی نه استاد 
نروید هرگز از پولاد شمشاد 
تنی هفتاد تا نزديك هشتاد 
به گمراهی و بی‌دینی, کند یاد 
ستوراست آنکه نادان باشد وشاد 
مزایاد آنکه این گوباره را زاد 
گروه خویش را ایمن بداراد 
نبسته‌ستند . برتو راه بغداد 
کسی این راز را برخلق نگشاد 
بو وابان 
دل دانا و صمصام و کف راد 


دیوان ناصرخسرو نب ۱۵ 


دل سندان از 


فرو ریزد دل سندان و بولاد 


۵۷ 
این رقیبان که براین گنبد پیروزه درئد 
گر رقیبان به‌بصر تیز بوند از بر ما 
نامشان‌زی توستارهاست ولیکن سوی‌من 
چون گریزم ز فضا, یا ز قدر.من‌چوهمی 
سوی ما زان نگرند ایشان کز جوهرشان 
خر وجانسخن وی کهازطاعتعل 
این‌چراگاه دل‌وجان سخن گوی تواست 
اندراین‌جای گیاهان زیان کار بسی‌است 
جسد مردمی, أی خواجه, درختی عجب است 
ازدرخت‌جسدت برگ‌وبر خویش‌بچن 
زاد برگیر وسبكك‌باش ومکن جای قرار 
همگان برخطرند آنکه مقیم‌اند و ۳1 
جون مقیمان همه مشغول مقامند وليك 
راهشان یوز گرفته است و ندارند خبر 
بر خریدار فسون سخره و افسوس کنند 
گرچه‌شان کارهمه‌ساخته از یکد گراست 
دردمندند به‌جان جمله نبینی که همی 
سخن بیهده و کار خطا زایشان زاد 
باهزاران بدی وعیب یکیشان هنراست 
هنز آن اش که تشمی خیرالیشز امت 
گرشریعت همه رابار گران است‌رواست 
بار باخر بنهند از خرو زینها ننهند 


وعده‌شان روز فضا خواب و خور و سیم و زراست 


گرچه زبرند گهی جمله, همیشه زبرند 
این رقیبان سماوی همه یکسر بصرند 
پیشکاران و رقیبان فضا و قدرند 
بههزاران بصرایشان به سوی‌من نگرند ؟ 
خرد و جان سخن گوی به‌ما در اثرند ۵ 
پرانند براین گنبد پیروزه پرند 
جهدکن تا بجزاز طاعت‌ودانش‌نجرند 
زين چراگاه ازیرا حکما برحذرند 
که بروفکرت و تمیز تورا برگ‌ویرند 
پیشتر زانکه ازاین بستان بیروئت پرند ۰ 
خانه‌ای راکه مقیمانش همه برسفرند 
ره نیابند سوی با خطران بی‌خطرند 
يك يكازساختةٌ خویش همی بر گذرند 
زان چ و آهو همه‌در بوی‌ونگ وبا بطرند 
وانگهی جز که‌همه تنبل وافسون نخرند ‏ ۱۵ 
همگان کینه‌ور و خاسته بر یکد گرند 
جزهمه آنکه زیان کار ودشان نخورند ؟ 
سخن بیهده و کار خطا را بدرند 
گرچه ايشان چو خر از عیب و هنر بیخبرند 
وین‌ستوران جفاپیشه‌به صورتِ بشرند . 
باراگر خر کشد این عامه همه باك خرند 
زانکه‌اینها سوی‌ایزد بسی از خربترند 


زانکه فتنه همه بر خواب و خور و سیم و زرند 


۱۵۹ وا اس خفن 


حکمت آبی‌است کجا مرده‌بدو زنده‌شود 
شجر حکمت, پیغمبر ما بود و برو 

ان علی امروز مرو را بسزا 
سران علی آنها که امامان حقند 
سپس آن پسران رو, پسراء زانکه تو را 
سپری کرد توانند تو را زاتش نیز 
ی بسردین محمّد به مثل جون جسدی‌است 
حون‌شب دین سیه ونیره شود , فاطمیان 
داد درخلق جهان جمله بدرشان ی 
شیر دادار جهان بوه بدرشان, نشگفت 
من بدیشان شکرم جاهل بی‌حرمت را 


از شکر نفع همی گیرد بیمار و درست- 


منگرسوی گروهی که چون مستان از خلق 
چه دهی پند و چه گولی سخن حکمت و علم 
سخن خوب خردمند بدیرد نه حجر 
سمرم من شده وافتادهام ازخانه خویش 
اگر این کوردلان / تو به مردم شمری 
چون پری جمله بیرند گه صلح وليك 

سپس باقر و سجّاد روم در ره دین 
به جُرٍ دیو روی کز بی ایشان بروی 
سپس فاطمیان رو که به فرمان خدای 
جدشان رهبر دیو و بری و مردم بود 
پسرت گر جگراست ازتن تو. فاطمیان 
شیعت فاطمیان یافته‌اند آب حیات 


حکما برلب اين آب مبار شجرند 
هريك از عترت او نیز درختی ببرند 
پسرانند چو مر دختر او را پسرند 
به جلالت‌به جهان در چو بدرمشتهرند 


بسران علی و فاطمه زاتش سپرند 


چون همی زبرقدم گردن کیوان‌سپرند 
که‌بر آن‌شهره جسد فاطمیان همچوسرند 
صبح صادق, مهوبروین وستارهی‌سجرند 
:۱ 
گرازیشان برمند این که يکايك حمرند 
که خران راحکما نیز به شیران شکرند 
جان‌من باد فداشان که به طبع شکرند 
دشمن ودوست آزایشان همه می نفع گرند 
پرده برخویشتن آزبی خردی می‌بدرند 
این خران را که حوخریکسره‌ازبند کر ند؟ 
سفها جمله ز مردم به فیاس حجرند 


زین‌ستوران که به جهل وبه‌سفاهت‌سمرند ۰ 


من نخواهم که مرا خلق زمردم شمرند 
به گه شرّ مر ابلیس لعین را حشرند 
تو بقر رو سپس عامه که ایشان بقرند 
زانکهایشان همه دیو جسدی رابجرند 
امتان را سپس جد و پدر راه برند 
سوی‌رضوان‌خدایو, بسران‌زان گهرند 
مر نبی را و علی را به حقیقت جگرند 
خضر دور شده‌ستند که هرگز نمرند 


هب تام ری سا 


سخن خوب ندارند همه بی‌هنرند 


۳۵ 


۳۵ 


۵ 


۵۸ 
چونکه نکو ننگری جهان چون شد؟ 
هیچ دگرگون نشد جهان جهان 
جسم تو فرزند طبع و گردون است 
نو که لطیفی به‌جسم دون چه شوی 
چون الفی بود مردمی به مثل 
جاکر نان باره گشت فصضل ۲ ادب 
زهد و عدالت سفال گشت و حجر 
ای فلك زود گرد. وای بران 
هر که به شمع خرد ندید رهت 
از چه درآئی همی درون که چنین 
فعل همه‌جور گنت و مکر و جنا 
ملك جهان کر به‌دست دیوان بد 
باز همایون چو جغد گنت خری 
سر به‌فلك برکشید بیخردی 
باد فرومایگی وزید. وزو 
خاك خراسان جو بود جای ادب 
حکمت را خانه بود بلخ و, کنون 
ملك سلیمان اک خراسان بود 
خاك خراسان بحورد مر دین ر 
6 قارون نحس را به‌جهان 
پندٌ ایشان بدند نرکان. بس 
لا ثر کان: شذید- یار مگ 
چاکر قفجاق شد شریف زدل 
دل به گروگان این جهان ندهم 


سوی حردمند گرگ نیست امین 


خیرو صلاح‌ازجهان جهان چون‌شد ؟ 
سیرت خلق جهان دگرگون شد 
حالش گردان به‌زیر گردون شد 
هت گردون دون اگر دون شد؟ 
جونك الف مردمی کنون نون شد؟ 
علم به مکرو به زرق معجون شد 
جهل و سفه زر و در مکنون شد 
کو به‌تو. ای فتنه‌جوی مفتون شد 
پیش نو مدهوش گشت و شمعون شد 


مردمی از خلق جمله بیرون شد؟ . 


فول همه زرق و غدرو افسون شد 
باز کنون حالها همیدون شد 
جفدك شوم خری همایون 
مردمی و سروری در آهون 
صورت نیکی نژند و محزون 
معدن دیوان ناکس اکنون 
خانش ویران و بخت وارون شد 
جونکه کنون ملك دیو ملعون شد؟ 
دين به خراسان فرين فارون شد 


شلد 
شلد 
سل 
شلد 


خالد .اسان ال و مایی قر 


حال گه ایدون و گاه ایدون شد 
نجم خراسان نحس و مخبون شد 
حرءٌُ او یشکار خانون ۰ شد 
فضل به‌نقصان و, نقص آفزون شد 
گرچه دل نو به دهر مرهون شد 
گر سوی تو گرگ نحس مأمون شد 


۱8۷ 


۰ 


۱۵۸ 


آدء جهل و جفا و شومی را 
سوی تو ضکاك بد هنر ز طمع 
نات بدیدم چنین اسیر هوا 
دل به هو چون دهی که چون تو بدو 
از ره دانش بکوش و اهرون شو 
حامه به‌صابون شلات باك و.خرد 
رسته شد از نار جهل هرکه خرد 
پند پدر بشنو ای پسر که چنین 


دیوان ناصر خسرو 


جان تو بدبخت خاك مسنون شد 
بهتر و عادل‌تر از فریدون شد 
برئو دلم دردمند و برحون شد 


بیشتر از صدهزار مرهون شد؟ ۲۰ 


زيراك اهرون به دانش اهرون شد 
جامةٌ جان را بزرگ صابون شد 
جان و دلش را سنون و پرهون شد 
روز من از راه پند میمون شد 


جان لطیفم به‌علم بر فلك است 


گرچه تنم زیر خاك مسجون شد 


0۹ 
گزینم قران است و دین محمّد 
بقینم که من هردوان را بورزم 
کلید بهشت و دلیل نعیمم 
محمد رسول خدای است زی ما 
مکین است دین وقران دردل من 
به فصضل خدایاست‌امیدم که‌باشم 
به دربای دین اندرون ای برادر 
دفینی و گنجی بود هر شهی را 
براین گنج وگوهر یکی‌نيك بنگر 
چوگنج و دفینت به‌فرزند ماندی 
نبینی که ات همی گوهر دین 
محمّد بدان داد گنج و دفینش 
فرین محمّد که بود؟ آنکه‌جفتش 
ازاین حور عین وقرین گشت پیدا 
حسین وحسن راشناسم حقیقت 


همین بود ازیرا گزین محمّد 
بقینم شود چون بفین محمّد 
حضارحصین چیست؟ دین محمد 
همین بود در دل مکین محمّد 
یکی امّت کمترین محمّد 
فران است در ئمین محمد 
قران است گنج و دفین محمّد 
کرا بینی امروز امین محمّد؟ 
به فرزند ماند آن و این محمّد 
یابد مگر کز بنین محقد؟ 
که او بود درخور فرین محمّد 
بودی مگر حور عبن محمد 
حسین و حسن سین و شین محمد 
بدو جهان گل و یاسمن محمّد 


۳۵ 


۵ 


دیوان ناصر خسرو 


چنین یاسمین وگل اندر دوعالم 
بارم گزیدن همی مرکسی را 
فران بود و شمشیر پاکیزه حیدر 
که استاد با دوالفتار مجرد 
چو تیغ علی داد یاری فران را 
جو هرون زموسی علی‌بود در دین 
به‌محشر ببوسند هارون وموسی 
عرین بود دین محمّد ولیکن 
بفرمود جستن به جین علم دین‌را 
شنودم ز میراث‌دار محمد 
دلم دید سری که بنمود از اوّل 
زفرزند زهرا و حیدر گرفتم 
ازآن‌شهره‌فرزند کورارسیدهاست 
بودی‌ازین بیش بهرهی من ازوی 
جهان آفرین آفرین کرد برمن 
کنون بافرین جهان افری ینم 
تو ای ناصبی جز که نامی نداری 
به دشنام مر پاك فرزند او را 
مرا نیز کر شیعت آل اویم 
به دین محمّد تو را کشتن من 
به غوغا چه نازی؟ فرازای با من 
اگر م9 حب محمد رهینم 
به عیسینرست ازتوترسا,نخواهد 
منم مستعین محمّد به مشرق 


۱ ۳ 
کجا رست جز ذر زمین محمّد؟ 
براين هردوان نازنین محمّد 
دو بنیاد دین متين محمد 
به هر حربگه بر یمین محمّد؟ 
علی بود بی‌شك معین محمّد 
ردای علی و استین محمّد 
علی بود شیر عرین محمد 
محمّد , شدم من به چین محمّد 
سخن‌های جون انگین محتّد 
به حیدر دل پیش‌بین محمّد 
من این سیرت راستین محمّد 
به قدر بلند برین محمّد 
اگر بودمی من به حين محتّد 
به حب علی و افرین محمّد 
من آندر حصار حصین محمّد 
از اي شهره دین وزین محمّد 
ار 
همی کشت خواهی‌به کین محمّد 
کجا شد حلال؟ ای لعين محمّد 
2 حکم کتاب مبین محمد 
نو چونی عدوی رهین محمّد؟ 
همی رستن این بومعین محقد 
جه خواهی‌ازاین مستعین محمد ز 


حه‌داری جواب محمّد به محشر 
جو بیش آیدت هان و هین محمّد؟ 


۱5۹ 


۳۵ 


۳۵ 


2 


دیوان ناصر خسرو ‏ . 


آن کن ای جویای حکمت کاهل حکمت آن کنند 
تا بلان دشوارها در غویشتن اسان کنیل 

جز که درخورد خرد صحبت ندارند از بنه 
برهمین قأنون که در عالم همی ارکان کنند 
طاعت ارکانپیین مر چرخ و انجم را ه‌طبع 

تا په طاعت چرخ و انجم‌شان همی حیوان کنند 
چرخ را انجم بسان دست‌های حايك‌اند 

کز لطافت خاك بی‌جان را همی‌با جان کنند 
دست‌های آسمان‌اند این که با این بندگان 

آن خداوندان همی احسان‌ها الوان کنند 
جشمهای عالمند اینها که جون در خاك خشك 
بنگرند او را همی پر در و پر مرجان کنند 

این شگفتی بین که در نیسان زیس نقش و نگار 
خال بستا را همی پر زینت نیسان کنند 

این نشانی‌هاست مردم را که ایشان می‌دهند 
سوی گوهرها که می در خاك و که پنهان کنند 
گر ندیدی عرش را و حاملان عرش را 

نا به گردش برچه‌سان همواره می جولان کنند 
عرش توست این خاك و, افلاك و کواکب گرد او 
روز و شب جولان همی همواره هم زین‌سان کنند 
بادشاهی یافته ستی بر نبات و بر ستور 

هرجه گوئی «آن کنید » آن از بن دندان کنند 
بنگر آن را در رکوع و بنگر این را ور سود 
بس همین کن تو ز طاعت‌ها که می‌ایشان کنند 


این اشارت‌های شلف را امل کنبه ی 


این اشارت‌ها همی زی طاعت یزدان کنند 


دیوان ناصر خسرو 0 "۱ 


پيشه کن آمروز احسان با فرودستان خویش 

تا زبردستانت فردا با تو نیز احسان کنند 

بندة بد را خداوندان به تشنه گرسنه 

بر عذاب آنش معده همی بریان کنند ۵ 
بس نو بد بنده جرا ایمن نشسته‌ستی؟ ازانك 

همچنین فردا برآتش مر نو را قربان کنند 

از نبید جهل چون مستان بیهوشند خلق 

تو که هشیاری مکن کاری که آن مستان کنند 

گوشت ارگنده شود او را نمك درمان بود 

جون نمك گنده شود او را به جه درمان کنند؟ 

با سبکساران از آل مصطفی چیزی موی 

زانکه اين جهال خود بی‌ابر می باران کنند 

در مدینه‌ی علم ایزد جغدکان را جای نیست 

جغد کان از شارسان‌ها فصد زی ویران کنند 3 
بر سر منبر سخن گویند, مر اوباش را 

از بهشت و خوردنی حیران همی زین‌سان کنند 

شو سخن کستر زحیدر گر نیندیشی ازان 

همچو برمن کوه یمگان برتو بر زندان کنند 

پاک ردا تفت برامیّد خورد 

جون حدیث جو کنی بی‌شك خران افغان کنند 

ور نگوئی جای خورد و کردنی باشد بهشت 

رنو از خشم و سفاهت چشم چون پیکان کنند 

مر تو را در حصن آل مصطفی باید شدن 

نا زعلم جد خود بر سرت در افشان کنند ۲۵ 
حکتان دست رحمان آن امام روزگار 

دست اگر خواهند در تاویل برکیوان کنند 

دینت را با علم جسمانی به‌میزان برکشند 


بی‌تمیزان کار دين بی کیل و بی‌میزان کنند, 
دین حق را مردمی دان جانش علم و تن عمل 
عاقلان مر بام حکمت را همین بنیان کنند 

تا ندانی, کار کردن باطل است از بهر آنك 
کار بر نادان و عاجز بخردان تاوان کنند 


ورنه همجون خویشتن در دین تو را حیران کنند 
مست بسیارند, خامش باش, هل تا می‌روند 
مر یکی هشیار را صد مست کی فرمان کنند؟ 


2 


در اين مقام اگر می مقام باید کرد. 


به هرچه خوشترت آید زنامها, تن را 
که نام نیکو مر غ است وفعل نیکش دام 
زخوی نيك وخرد در ره مروت وفضل 
بدین‌لگام وبدین زینت نفس بدخورا 
گُردلت بشکسته است‌سنگ معصیتش 
اگرسلامت خواهی زجهل بر درعقل 
ار خرد نبود» از ادو ید نداند کین 
وگر کریم شود آرزوت نام و لقب 
جفاو جوروحسدرابه طبع دردل‌خویش 
جو برنو دهر به آفات خود زحام کند 
وخ وتضها کر قفا حاقت کی 
به فعل نيك وبه گفتارخوب بشت عدو 
سفیه را به سفاهت جواب باز مده 
وگر زمانه به گرگی دهد عنانش را 
وگرجه خاص‌بوی, خویشتن زبهرصلاح 


بکار خویش نکوتر قیام باید کرد 
به فعل خویش بدان نام نام باید کرد 
زفعل خویش براین مرع دام باید کرد 
مر اسپ تن را زین و لگام باید کرد 
در اين مقام همی نرم و رام باید کرد 
دل شکسته به‌طاعت لحام باید کرد 
سلام باید کرد و مقام باید کرد 
به‌دات خویش که او را کدام باید کرد 
کریم‌وار فعال کرام باید کرد 


ین 


نفورو زشت وبد و سرد وخام‌باید کرد . 


و را زصبر به‌دل بر زحام باید کرد 
نو را به‌صبر برو قصد شام باید کرد 
جر عافلان جهان زیر بام باید کرد 
ژ بی‌وفا با اقام باید کرد 
برو ز بهر سلامت سلام باید کرد 
میان عام چو ایشانت عام باید کرد 


ظ‌- 


به فصد وعمد جو جیزی حلال‌دارد دهر 
جهان به مردم دانا تمام خواهد شد 
به با دین حق آندر زبهر بار خرد 
رخ از نبید مسائل به زیر گلبن علم 
به‌حرب اهل‌ضلالت زبهر کشتن جهل 
کمانت خاطر وحجت سپرت‌بایدساخت 
جو ناصبی معربد دلام خواهد ساخت 
مسافرند همه خلق و نیستند آگاه 
زبهر کردن بیدار جمع مستان را 
که «چند خسپید ای بیهشان چو وقت امد 
بکام ۲ ناکام از بهر زاد راه دراز 
به زیر اتش اندیشه زاد باید پخت 
چو بی‌نظامي دین را نظام خواهی داد 
وان انش ک عر یت رام نایور وخ 
چرا چو سوی تو نامه پیام بفرستد 
ار کسی را اسپ است یا غلام نورا 
آب روی همی بایدت, قناعت را 
وگرنه همچو فلان و فلان به بی‌شرمی 
محال باشد اگر مر کریم ر به طمع 
جهان پر از خس و پرخار و پر ورام شده است 
وگر نصیحت راروی نیست, خاموشی 
به زاداین سفرت سخت کوش باید بود 
بجوی امام همامی از آهل‌بیت رسول 


به‌سوی خویش مرآن راحرام باید کرد 
بس این مرا و تو را می تمام باید کرد 
زبانت را به‌بیان چون غمام باید کرد 


۱۳ 


هقالوقیل تو را لعل‌فام باید کرد . 


سخنت را چو برنده حسام باید کرد 
ز نکته‌های نوادر سهام باید کرد 
تو را جزای دلامش دلام باید کرد 
که می نوای شراب و طعام باید کرد 
یکی منادی برطرف بام باید کرد 
که نیغ جهل همی در نیام باید کرد» 
زمین به‌زیرکیت زیر گام پاید کرد 
زعلم حقّ زبان را زمام باید کرد 
نظام ديني دون بی‌نظام باید کرد 


ف‌ 


بگاه تشنه کف دست جام باید کرد ۰ 


نو را به هر کس نامه پیام باید کرد؟ 
وا بندةٌ اسپ و غلام باید کرد؟ 
چو من به‌نيك و بد اندر امام باید کرد 
به یش خلق رخان جون‌رخام‌باید کرد 
ثای بی‌خردان و لثام باید کرد 
نو را کلام همی بی‌ورام باید کرد 
نك و بذت به‌برهان لام بید کرد 
که این همی سوی دارالسلام باید کرد 
که خویشتنت چنو می همام باید کرد 


تور اگر نبود ناصحی آمام امروز 
بسی که فر دا «ای‌وای مام» باید کرد 


2 


می 


۲ 


۳ 


۱۹ 


روی بستان را چون چهرة دلبندان 
روی گلنار چو بزداید فطر شب 
زاروار است کنون بلبل و تايك چند 
کل سوار آید برم رکب و یأقوتین 
باغْ را از دی کافور نثار امد 
گل تبار و آل دارد همه مه‌رویان 
بید با باد به صلح آید در بستان 
با غ ماننده گردون شود ایدون کش 
این چنین بیهده‌ای نیز مگو با من 
شست بار آمد نوروز مرا مهمان 
هرکه‌را شست ستمگر فلك آرایش 
۰ سویمن خواب وخیال است جمال او 
نعمت و شدت او از پس یکدیگر 
روز رخشنده کزو شاد شود مزدم 
تا نراند دی دیوان‌ت خوی بد 
ولگ گردان شیری است رباینده 
هرکه پیش آیدش از خلق بیوبارد 
نشود مانده و نه سیر شود هرگز 
گرعزیز است‌جهان وخوش زی‌نادان 
هرکسی را زجهان بهرةُ او پیداست 
می بکارآید هرجیز به‌جای خویش 
نو تر گردد وخوش خوار وگوارنده 
سازگاری کن با دهر جفابیشه 
" گر بدآمدت گهی, اکنون نيك آید 
گه نیازت به‌حصار آید و بندو دز 
که سپاه آرد برتو فلك داهی 
نبود هرگز عیبی چو هنر, هرچند 


دیوان ناصر خسرو 


از شکوفه رخ و از سبزه عذار آید 
بلبل از گل به سلام گلنار آید 
زاغ زار آید. او زی گلزار آید 
لاله در بپشش حون غاشیه‌دار اید 
چون بهار آید لولوش نار آید 
هرگهی کاید پا آل و تبار آید 
لاله با نرگس در بوس و کنار آید 
زهره از چرخ سحرگه به‌نظار آید 
که مرا از سخن بیهده عار اید 
همان انشت او شتهد باراد 
باغ آراسته او را به‌چه کار آید؟ 
وهی نقش ونگار آید 
حنظلش با شکر. با کل خار آید 
از بس انده و رنج شب‌نار آید 
نه بهار اید و نه دشت به‌پار اید 
که همی هرشب زی ما به شکار آید 
گر صغار آید و یا نیز کبار آید 
گر شکاریش یکی یا دو هزار آید 
سوی‌من,باری, می نا خوش و خوارآید 
گرچه هرچیزی زین طبع چهار آید 
تری از آب و شخودن ز شخار آید 
خار بی‌طعم چو در کام یا ۱ 
که بدو نيك زمانه به‌فطار آید 
کز یکی چوب همی منبرودار آید 
گاه عیبت ز دزو بندو حصار آید 
گه تو را مشفق و باری‌ده و یار آید 
هنر ریبد سوی عمر و عوار آید 


۳۵ 


مر مرا گوئی برخیز که بد دینی 
گیسوی من به سوی‌من‌ندوریحان است 
شاخ پربارم زی چشم بنی زهرا 
ور همی گوئی من نیز مسلمانم 
من تولا به علی دارم کز تیفش 
فضل بر دود ندانی که بسی دارد 
چون برادر نبود هرگز همسایه 
سنگ چون زر نباشد به‌بها هرچند 
دين سرائی است بر آورد بیغمبر 
به‌سرا اندر دانی که خداوندش 


علی و عترت اوی است مران را در 


پیش چشم تو همی بید و چنار آید 
مر تو را بامن دردین جه فخار آید؟ 
بر منافق شب و بر شیعه نهار آید 
نور اگر چند همی هردو ز نار آید؟ 
گرچه با مرد به کهسار و به‌غار آید 
سنگ با زز همی زیر عیار آید 
تا همه خلق بدو در به‌فرار آید 
به چنان آید جون غه گزار آید 
خنك آن کس که‌دراین‌ساخته‌دار آید 


۱۵ 


۳۵ 


خنك آن‌راکه به علم وبه عمل هرشب 
به سرا اندر با فرش و ازار آید 


و2 


در درج سکن بگهای پر تا 
به اب بند باید شست دل را 
جو بردل مرد را از دیو من 
بده پندش که بگشاید سرانجام 
حرارت‌های جهلی را حکیمان 
چو صبرت تلخ باشد بند لیکن 
نخستین پند خودگیر از تن خویش 
بران سقاکه خودخشك است کامش 
چه باید پند؟ چون گردون ردان 
چه داری جشم آزو چون این وآن را 
بسنده است ار نباشد نیز بندی 


منه دل بر جهان کز بیخ برکند 


غزل را در به‌دست زهد در بند 
خفصالت بر واشت رشست ور ان 
همی بیبی فکنده بند بر پند 
زینده بند ملعون دیو را ند 
زعلم و ند گفته‌ستند ریوند 
به‌صبرت ند جون صبرت شود فند 
زره تست تفت که ول 
گهی بگری و که بافسوس برخند 
همه بند است. بل زند است و نازند 
به یش تو بدین خاك اندر انکند؟ 
بدر یند تو و نو پند فرزند 


جهان جم را که او افگند بیکند 


سس سس سس سب 


۱ دیوان ناصر خسرو 
سس ی ۱ اب کته نت 


1۹ 


نگر چه براگنی زان خورد بایذت 
ز بیدادی سمر گشته است ضحاكك 
ستم مپسند از من وز تن خویش 
دلت را زنگ بد کردن بخورده است 
به فرط اندر تو را زین بدکنش تن 
جودر قرطه تورا خود جای‌غزواست 
کر در : مردار باشد 
شم مهنسد و نه جهل از تن خویش 
بدل بایدت کردن بد به‌نیکی 
تورا جای‌قرار,ای‌خواجه, این نیست 
نگه کن تا چه کرده‌ستی زنیکی 
زفعل خویش باید ساخت امروز 
بترس از خجلت روزی که آن روز 
نماند نور روز از خلق بنهان 
بکن زاد سفر ؛ زین یاوه کفتن 


که جوخورده اشت اک چویراکند 
که گویند اوست در پند دماوند 
ستم برخویش و برمن نیز مپستد 
به رنده‌ی تو به زنگ از دل فرورند 
یکی دیو عظیم است ای خردمند 
نباید شد به‌ترسا و رویهند 
کجا یابد رهایش مفزش از گند؟ 
که عقل از بهر اين دادت خداوند 
جو خر بر جو نباید بود خرسند 
دل از دنیا همی بر بایدت کند 
چه گوئی گر زکردارت بهرسند! 
تورا از بهر فردا خویش و پیوند 
ستبهیدن ندارد سود و سوگند 
اگر تو درکشی سر در قزاگند 
در این‌جای سهنجی تا کی و چند! 


کز اين زندان همی بیرونت خواند 
همان کس کاندر اين زندانت انگند 


۶۲ 


ازوفن ما زمائه خو دارد 
وز عقل یکی سهر کن ارخواهی 
تعویذ وفا برون کن از گردن 
آن است کریم طبع کو احسان 
وز سفله حذر کند که ناکس را 
شوره‌است سفیه وسفله؛ درشوره 
پرشوره مریز آب‌خوش زیر 
خاری است‌درشت صحبت حاهل 


مازار ‏ ار گرت بیازارد 
کت دهر به نیغ خویش نگذارد 
ور نی به‌جفا گلوت بفشارد 
باهل وفا و فضل خو دارد 
دانا جو سگ اهل خوار انگارد 
هشیار هگرز نخم کی کاردا 
نایدت به‌کار چون بباغارد 
کو چشم وفا و مردمی خارد 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 


مسپار به‌دهر سفله دل زیرا 
ایمن مشو از زمانه زراك او 
گر بگذرد از نو يك بدش فردا 
کم بیند مردم از جهان رحمت 
این شوی کش بلید هرروزی 
وز شوی نهان به غدر و مکاری 
وأن فتنه شاه زدستاب ین دشمن 
آن را که جنین زیش بفریبد 
ان است خرد که حق این جادو 
وز ابر زبان سرشك حکمت را 
ور سر بکشد سرش زهشیاری 
دیو است جهان که زهر فاتل‌را 
حون روز ببیند این معادی را 


ت 6 
ان را که به سرش 


آزاده دلش به سفله نسپارد 
ماری‌است که خشاكو تر بیوبارد 
رت با ره 
هرچند که پیش گرید و زارد 
بنگر که چگونه روی بنگارد 
در جام شراب زهر بگسارد 
بستاند زهر و نوش پندارد 
شاید که خرد بمرد نشمارد 
مرد از ره دین و زهد بگزارد 
برکشت هش و خرد فرو بارد 
بر بشتش بار دین برانبارد 
در نوش به مکر می بیاجارد 
هرکس که برو خردش بگمارد 


در خرد باشد 


با دیو نشست و خفت جون یارد؟ 


2 


خردمند را می جه وید خرد؟ 
بدان وقت گوید همیش اين سخن 
خرد بد نفرمایدت کرد ارانك 
براین قولت ای خواجه این بس گوا 
بینی که ط خار کارد کسی 
اف بدکنی چون ددو دام نو 
بدی دام اهرمن تاکفرت داسف 
بدی مار گرزه است ازو دور باش 
اگر هیربد بد بود بد مکن 
چو لعنت کند بر بدان بدکنش 


چه گویدش؟ گوید «حذر کن ز بد» 
که‌ش از بدکنش جان و دل می‌رمد 
سرانجام بر بدکنش بد رسد 
که جوکار جز جو همی ندرود 
نخست آن نهالش مرو را خلد؟ 
جدا نیستی بس تو از دام و دد 
به دامش درون چون شوی باخرد؟ 
که بد بتر از مار گرزه گزد 
که گر بد کنی خود توی هیرید 
همی لعنت او برتن خود کند 


۱۹۷ 


۱۰ 


۱۹۸ 


چو هردو تهی می‌برآیند از آب 
هنرپیشه آن است کز فعل نيك 
چو نیکی کند باتو بر خویشتن 

نیکی نشاندن بود 
به دو جهان بی‌آزار ماند هر آنك 
ز نیکی به نیکی رسد مرد ازان 
خرد جز که نیکی نزاید هگرز 
خرد زآتش طبع آتش تر است 
برون آرد از دل بدی را خرد 
گرا دنه دیا وفتة. استت اسیز 
خرد پر جان است اگر بشکنیش 
بدین بر پر نا نگیردت جهل 
خرد عاجزاست از تو زیرا که جهل 
مکش خویشتن را بکش دست ازو 
خر بدگیاهی که نگواردش 
تورا آرزوها چنین چون همی 
بدین کوری اندر نترسی که جانت 
چو ماهی به شست آندرون جان تو 
از این بند و زندان به‌ناچار و چار 
به خوشه آندر از بهر بیرون شدن 
تورا تنت خوشه است و پیری خزان 
دگرگون شدی و دگرگون شود 
نگارنده آن نقش‌های بدیم 
گُلی کان همی تازه شد روز روز 
همان سرو کز بس گشی می‌نوید 
نوان از نود شد کزو کت 
منو برگذشته نود بیش ازین 


چه عیب اورد مر سبد را سبد؟ 


سر خویش را تاج خود برنهد 
همی خواند از نو اهای خود 
هميشه روانش ستايش چند 
زنیکی بهتن بر ستايش تند 
که هرکس که وگل دگل خور 
نه نیکی بجز شیر مدحت مکد 
که مر مردم خام ر او برد 
چو از شیر مر نیرگی را نمد 
مرو را کسی جز خرد کی خرد؟ 
بدو جانت ازاین رف چون بر پرد؟ 
وگر نی بکویدت زیر لد 
از این‌سو وزآن‌سو نو را می‌کشد 
ار 
که‌او زین عمل بیش کشنه‌است صد 
همی با خری روز کمتر چرد 
چو کوران به جر و به‌جوی انگند 
بناگاه ازین بند بیرون جهد؟ 
چنان می ز بهر رهایش طبد 
همان کش درآورد بیرون برد 
ار 
جنان جمله شد ماش وملكك ونخود 
خزان تو بر خوشة تنت زد 
چو بر خوشه باد خزان بر وزد 
کنون هر زمانی فرو پژمرد 
کنون باز چون نی زسستی نود 
زر درد گذشته نود می‌نود 


۳۵ 


بهفردا مکن طمع و, دی شد, بگیر 
شیمانی از دی نداردت سود 
درخت بثیمانی از دینه روز 
گر امروز چون دی تفافل کنی 
به بازی مده عمر بافی به‌باد 
نباید که چون لهو فردا زتو 
جمیدن به نیکیت باید, که مرد 


مر امروز را کو همی بگذرد 
چو چشمت مر امروز می بنگرد 
در امروز باید که مان بردهد 
به فردات امروز نو دی شود 
که اکنونش گردون زین برکند 
که مانده شود هرکه خیره دود 
نشانی بماند چو از یار بد 


ز نیکی چرد جون به یکی جمد 


نصیحت ز حجت شنو کو همی 


22 
کسی که فصد زعالم به خواب و خور دارد 
بخررشمارش مشمارش, آی‌بصیر , بصیر 
نه هرچه با پر باشد ز مرغ باز بود 
زمردم آن‌بود. ای پور. از این دوبای روان 

ار 7 
چوجاره نیستش ازصحبت جهان جهان 
ز بیم درد نهد مرد دنبه بر دنبل 
جهان اگرشک رد به دست چپ سوی تو 
درخت خرما صدخار زشت داردو خشك 
جهان به گر اندر نهفته دارد زهر 
منافق است جهان, گر بنا گزیر حکیم 

‌ 
همیشه ناخوش وبی‌برگ وبی‌نوا باشد 
وت مدش در این خانه صدهزار بدو 
به‌چشم سر نتوانلدش دید مرد خرد 
ارت داد نداد , ای بسر ؛ جهان؛ او ر 


اگرچه چهرهش خوب است‌طبع خردارد 
اگُرچه او به‌سر اندر چو تو بصر دارد 
که موش‌خوار و غلیواژ نیز پر دارد 
که فعل دهر فریبنده را ز بر دارد 
اگر جفاش نماید جفاش بردارد 
نه زانکه دنبل نزديك او خطر دارد 
به‌دست راست درون, بی گمان تبر دارد 
اگر دو شنگله خرمای خوب و نر دارد 
اگرجه بیش تو در دست‌ها شکر دارد 


۱۹۹ 


۳۵ 


كت 


بحویدش به‌دل و جان ازو حدر دارد . 


که این سرای زمرگی در دگر دارد 
کسی که مسکن در خانهٌ دو در دارد 
مقر خویش نداردش, ره‌گذر دارد 
به چشم دل نگرد در جهان, اگر دارد 
همی بپای جهاندار دادگر دارد 


۱۵ 


۱۷۰ 


ز بهر دانا دارد همی ببای خدای 
بتر بود ز حشر بلکه گاو باشد و خر 
زبهر دانش و دین بایدش همی مردم 
به خور مناز چو خر, بل شرف به دانش‌جوی 
شکم چو بیش خوری بیش خواهد از تو طعام 
به جوی و جرتو چرأمی‌دوی‌به روز وشبان 
هگرز راه ندادش مگر به‌سوی سقر 
سلاح دیو لعین است برتو فرج و گلو 
حدرت باید کردن هميشه زين دوسلاح 
ستم رسیده‌تر از تو ندید کس دگری 
زدیو تنت حذر کن که برتو دیو تنت 
نگر که ۳ گناهت به. دیو بر ننهی 
مباش عام که عام بهجهل تهمت خویش 
توگوش وچشم دلت برگشای اگرجاهل 
فبای شاه ز دیباست نرم و با قیمت 
نگاهکن که چه‌چیز است‌درتنت که‌تنت 
چه گوهر است که يكك مشت خاك در تنما 
بدو دو دست و دو بایت بگیرد و برود 
چرا که موی‌تو زو رنگ قیردارد ومشكك 
چرا که تا به تن اندر بود نیارامد 
همی دلت بطید زو بسان ماهی ازانك 
زمنزل دلت این خوب و برهنر سفری 
به زیر چرخ قمر در قرار می‌نکند 
آزاین سرای برون هیچ می‌نداند چیست 
جزآن نیابد ازاین راز کس خبرکه دلش 
شریف جان تو زین قَبةُ کبود برون 
ضعیف مرد گمان برد کو همی گوید 


دیوان ناصر خسرو 


جهان و دین را, نه زبهر این حشر دارد 
کسی که قصد دراینجابه خواب وخوردارد 
که خود خورنده‌جزین‌بی‌شمارو مر دازد 
که خر به خور شکم از نو فراخ‌تر دارد 


به حور مخارش ازیرا که معده گر دارد ۰ 


اگر نه معده همی مر تو را بجر دارد 
کسی که معده پر از آتش جگر دارد 
به یش آین‌دو سلاحت همی سپر دارد 
که تن ز فرج و گلو در بهسوی شر دارد 
که در تنت دو ستمگار مستفر دارد 
فسوس‌ها همه از یکدگر بتر دارد 


. ارت هیچ‌دل از خویشتن خبر دارد 


چه برفضای خدای و چه برقدر دارد 


دوچشم وگوش‌دل خویش کور وکر دارد 


۵ 


اگرچه ژیر و درون بنبه و استر دارد . 


و ژوحسن وزیب وفر دارد 
به فر و زینت ازو گونه گون هنر دارد؟ 
زبان ازو سخن و چشم ازو نظر دارد 
رخانت رنگ طبرخون و معصفر دارد؟ 
تنت مگر که مر این چیز را بطر دارد؟ 
زمنزل دل تو فصد زی سفر دارد 
بدان که روزی ناگاه رخت بردارد 


فرارگاه مگر برتر از قمر دارد 


از این سبب همه ساله به دل فکر دارد 
زهوش و عقل در این راه راهبر دارد 


«خدای مابه جهان‌در زن و بسر دارد» 


۰ 


۲ 


۳ 


را انس 
نه چشم‌دارد در دل‌نه گوش, بل چوستور 
بزرگ نیست نه دانا به نزد او مگر آنك 


هرار شکر مران را که جود و قدرت او 
بدین زمان وبدین ناکسان که داردصبر ؟ 


زشعرحجت وز 


به جهل گفت «چه‌دانيم ما مگردارد « 
دو جشم تیره‌ودل‌سخت جون حجردارد ؟ 
زبهر خواب و خورش چشم و گوش و سر دارد 
عمامة قصب و اسپ و سیم و زر دارد 
به‌صورت بشر آندر جنین بقر دارد 


مگرکسی که ز روی و حجر جگر دارد 


تا 


بند هاش برتو خوری 


اگر درحت دل تو ز عقل بر دارد 


۶۷ 
خوب یکی نکته یادم است زاستاد 
جان تو با این چهار دشمن بدخو 
جانت‌نمانده‌است جز به‌داد در این‌بند 
بند نهادند برتو تا بکشی رنج 
تک : قرمان.. کالب .. ننک 
پند همی نشنوی و بند نبینی 
بند که دادت؟ همان که بند نهادت 
بسته شنودی که جز به وقت گشادش 
ان با که ابته به ات 
بند خداوند را کشاد حرام است 
بد کرد آنکو گشاد بسبهٌ فعلش 
جز که به دستوری خدای و رسولش 
چون نتواند گشاد بسته یزدان 
امت را کی بود محل نبوت؟ 
جمله مقرّند اين خران که خداوند 
وانگه اگر تو به بوحنیفه نگروی 


لت نگیرد ر‌ بوحنیقه رسولت 


کگفت «نگشت آفریده جیز به از داد» 
نگرفت آرام جز به داد و به استاد 
داد خداوند را مدار به‌پیداد 
نا نکشد رنج بنده کی شود آزاد؟ 
جز ز پی راستی نماند و نیفتاد 
دلت برآتش که کرد رتور ۱3 
بند که بنهاد؟ پند نیز هم او داد 
جان و روان عدو ازو نشود شاد؟ 
بسته بود گفته‌هاش ز اصل و ز بنیاد 


کشتن قایل براین سخنت نشان باد . 


بد کردآن کس که بند گفته‌ش بگشاد 
دیا کر لا را میاه 
دست ضمیرت. جرا نپرسی از استاد؟ 
جز که زمردم هگرز مردم کي‌زاد؟ 
از س احمد بیمبری نفرستاد 
بر فلك مه برند لعنت و فریباد 
طرفه تر است این سخن زطرفة بفداد 


۱۷۱ 


۴ 


۰ 


۱۷۲ دیزان ناد خنیه: 


سوی خدای جهان یکی است بیمبر 
مادرشان زاده برضلال و جهالت 


ان تا ار بر عبر 
جز که علی‌را بس‌از رسول که‌را بود 
همچو یکی یار زی رسول که را بود 
یاد ازیرا کنم مرآل بی را 
شعر دریغ آیدم زدشمن ایشان 
سود نداردت این نفاق, حه داری 
ی ذشمتان دینت زان داشسه 


و ۵-0 ۵ 


نیز نبينم روا اگر بنکوهمت 


۶۸ 
جان‌وخرد رونده براین چرخ‌اخضرند 
عالم چراکه نیست سخن گوی وجانور 
ور در جهان نيند علی حال غایبند 
کرجه نه غایبند به اشخاص غایبند 
وانگه کز اين مزاج مهیّا جدا شوند 
چیز نیستند برون از مزاج تن 
ور لاشی‌اند فعل نیاید ز چیز نه 
آنکو مدا کند به خرد جوهر از عرض 
زیر بدین دوجسم طبیعی تمام شد 
اهل تمیز و عقل از اين دام گاه صعب 


وینها ‏ بگرفته‌اند بیش زهفتاد 
مادر هرگز چنین نزاد و مزایاد 


همچو درخت‌زقوم رسته‌زبولاد . 


خارنپوشد کسی به‌زیر خزولاد 
نیست سزاوار جند خانا آباد 
آنکه براین راه کرّت از بنه بنهاد 
آنکه خلافت بدو رسید ز بنیاد 
آنکه بارش بود و بل عم و داماد؟ 
تا به فیامت کند خدای مرا یاد 
نیست سراوار گاو نرگس و شمشاد 
برلب باد دی و به‌دل تف مرداد؟ 
نام برین کز شود به کی بنلاد 


هی 


بر مسی نیست خوب ضربت فرهاد ۰ 
رو سپس جاهلی که درخور اوئی 
مطرب شاید نشسته بر در ناد 


با هردوان نهفته در اين گوی اغبرند؟ 
گرجان و عقل‌هردو براین عالم اندرند؟ 
ور غایبند برتن ما حونکه حاضرند؟ 
ورجه نه ایدرند به افعال ایدرند 
چیزند یا نه‌چیز عرض‌وار بگذرند 
امروز نیز لاشی و مجهول و ابترند 
وین هردو در تن تو به آفعال ظاهرند 
داند که این دو حیزلطیفند و جوهرند 
کزباد و آب و خاك و ز افلاك برترند 
غافل نه‌اند اگرجه بدین دامگه درند 


ك 


۲ 


دیوان ناصر خسرو 


۳ جوجشم وصورت ایشأن درو بصر 
درهای رحمتند حکیمان روزگار 
اینها که چون سور نگونند نیست‌شان 
این آفر وشه‌ای‌است‌دوزا غاست‌خوالگرش 
وین خیمةٌ کبود نبینند وین دو مرغ 
دانند عاقلان جهان کاين کبوتران 
چندین‌هزار خلق که خوردند این دو مر غ 
نا کی که آن سیاه کبوتر گه آن سپید 
تا جند بنگرند و بگردند گرد ما 
این هفتگانه شمع براین منظر, ای بسر. 
گوبندمانبه صورت خویش این همه همی 
زیرا که ظاهر است مرا کاین ستارگان 
گوید همی فیاس که درهای روزی‌اند 
تا خاك را خدای‌بدین‌دست‌های‌خویش 
سحری‌است‌این حلال که‌ایشان‌همی کنند 
روزی و عمر خلق به تقدیر ایزدی 
تقدیرگر شدند جو تقدیر یافتند 
چون‌نیست حالهاشان‌یکسان ویکنهاد 
لازم شده است کون برایشان و هم فساد 
آنها که نشنوند همی زین پیمبران 
بر خواب و خورد فننه شده‌ستند خرس‌وار 
مرصبح را ز بهر صبوحی طلب کنند 
اینها نیند سوی خرد بهتر از ستور 
زینهابه جمله دست بکش‌همچو من ازانك 
کر ماد معدن عقل است و آن مغز 
هنگام خیر سست چو ال خزانیند 
اندر رکوع خم ندهد یای و پشتشان 


۱۷۳ 


عالم درخت برور و ایشان برو برند 
وینهاکه چون خرندهمه از پس درند 
زور و توان آنکه براین چرخ بنگرند 
هردو قرین یکدگر و نيك درخورند 
کایشان درويك از بس دیگر همی پرند 
آب وخورش‌همی همه از عمرما خورند 
بس‌چونکه هردو گرسنگانند ولاغرند؟ 
چون بگذرند رپ به‌ما بر بگسترند؟ 
این شهره‌شمع‌ها که براین سبزمنظرند ؟ 


از کردگار ما به‌سوی ما پیامبرند . 


کایشان‌همه خدای‌جهان ر امسخر ند 
اینها و دست‌های جهان‌دار اکبرند 
ایدون کند که خلق درو رغبت آورند 
زیر به خاك مرده همی زیده برورند 
زین سو مقدرند و از آن‌سو مقدرند 
بل گه به سوی مغرب وگاهی به خاورند 
کرجه به بودش اندر آغاز دفترند 


نزديك اهل حکمت و توحید کافرند . 


نا چندگه چو خر بخورند و فرومرند 
زبرا ندیم رود و می لعل و ساغرند 
هرچند بر ستور خداوند و مهترند 
بر صورت من و تو و بر سیرت خرند 
زا فتفواییی ترض شرا 
هنگام شرٌ سخت چو سد سکندرند 
لیکن به پیش میر به‌ کردار چنبرند 


4 
‌ 


۳۵ 


ِ دیوان ناصر خسرو 


گر رسم و خوی دیو گرفتند لاجرم 
ور گاو و خر شدند. بلنگان روزگار 
ور گاو گشت امت اسلام لاجرم 
گرگ و پلنگ گرسنه گاو و بره برند 
اینها که دست خویش جونشپیل کرده‌اند 
بی‌رشوه تلخ‌وبی‌مزه چون‌زهر وحنظلند 
ای هوشیار مرد. چه گوئی که اين گروه 
از راه اين نفایه رمه‌ی کور و کر بتاب 
این راه با ستور رها کن که عافلان 
آن عافلان که اهل خرد را ه با غ دین 
ا ن عاقلان که زیر قدم روز عز و فخر 
آن‌عاقلان که مر سر دین رابه علم خویش 
آن عاقلان کز آفت دیوان به فضلشان 
گیتی همه بیابان و ایشان:رونده رود 
آفات ديو را به فضایل عرایمند 
بر موج بحر فتنه و طوفان رود جهل 
ای حجت زمین خراسان بسی نماند 
همجون نو نیستند اگر چند این خزان 


همواره یش دیو بداندیش جاکرند 
همواره‌شان به دین و به دئیا همی‌درند 


گرگ و بلنگ و شیر خداوند منبرند . 


وینها ضیا ع ِ ملك ك یتیمان همی برند 
اندر میان خلق مکی و داورند 
بارشوه‌چرب وشیرین چون مفزوشگرند 
هرگرسزای جنت وفردوس وکوثرند؟ 
زیراکه این رمه همه هم کور وهم کرند 
اندر جهان دینی بر راه دیگرند 
بار درخت احمد مختار و حیدرند 
جز فرق مشتری و سر ماه نسپرند 
بر تختگاه عقل و بصر تاج و آفسرند 


زين بی کناره و بله گوباره بگذرند و 


مردم همه مفیلان و ایشان صنوبرند 
واعراض علم را ه‌معانی جواهرند 
باه خوش بزنده و کشتی و لنگرند 
تااهل جهل روز وشب خویش بشمرند 
زیر درخت دین همه باتو برابرند 


" تو مغز و میوةٌ خوش و شیرین همی خوری 
و ایشان سفال بی‌مزه و برگ می‌خورند 


۶۹ 
بالای هفت چرخ مد دو گوهرند 
.آندر مشیمه عدم از نطفهٌ وجود 
محسوس نیستند و نگنجند در حواس 
بروردگان دای قدسند در قدم 


زین‌سوی آفربنشو زان سوی‌کاینات 


کز نور هردو عالم و آدم منورند 
هردز. امضورند ‏ :ولی. تامضورنة 
نایند در نظر که نه مظلم نه انورند 
گوهرنیند اگرچه به‌اوصاف گوهرند 
بیرون و اندرون زمانه مجاورند 


فت 


۴ 


0۵ 


۵ 


دیوان ناصر خسرو 


اندرجهان نیند هم‌ایشان و هم جهان 
گویند هردو هردو جهانند. ازاین قبل 
اين‌روح قدس‌آمد وآن ذات‌جبرئیل 
بی‌بال در نشیمن سفلی گشاده پر 
پاگرم وسرد عالم‌و خشلوتر جهان 
در گنج خانةٌ ازل و مخزن ابد 
هم عالم‌اند و آدم وهم‌دوزخ ربهشت 
وز نور تابه طلمت وز اوج تاحضیض 
هستند و نیستند و نهانند و آشکار 
در عالم دوم که پود کارگاهشان 
روزی‌دهان پنج حواس وچهار طبع 
ور امشرفان دماند. به درد سرایشان 
در بیش هردو هردو دکان‌دار اسمان 
وان بادشاه ده سر و شش روی و هفت چشم 
جوهر نیند و جوهر ایشان بود عرض 
خوانند برتو نامه اسوار بی‌حروف 
بیدا اران شنت که کشتید. بایذید 
وین از صفت بود که نگنجند در جهان 
آن جایگان بهر تو را ساختند جای 
سوی توآمدند زجائی که جای‌نیست 
بالای مدرج ملکوت‌اند در صفات 
باآنکههست هردو جهان ملكاین و آن 
گفتارشان بدان و به گفتار کار کن 
بنگر به سایرات فلك را که بر فلك 
پی‌دانشان اگرچه نکوهش کنندشان 
چندین‌هزاردیده و گوش ازیرای چیست؟ 
گوئی مرا که گوهر دیوان زآتش است 


در ما نیند و درتن ما روح برورند 
درهفت کشورندو نه درهفت کشورند 
بعنی فرشتگان پرانند و بی‌پرند 
بی پر بر اشیانة علوی همی پرند 
جون خاك وباد همنفس آب واذرند 
هردو نه جوهرند ولی نام جوهرند 
هم حاضرند وغایب وهم زهر وشکرند 
وز باختر به‌خاور وز بحر تا برند 
زان بی‌تواند وباتو به‌يك خانه‌اندرند 
ویران کنندگان بنا و بناگرند 
خرالیکران به قات ود هت | خر 
زان بنج آندرون و ازان پنج بردرند 


استاده‌هرچه دیرفروشد همی‌خرند 
باجار خصمشان به‌یکی خانه اندرند 


محور نهادةٌ عرضند و نه محورند . 


دانند کرده‌های نو بی آنکه # 
زان بی‌تن و سرند که آندر تن و سرند 
وانگاه در تن و سر ما هردو مضمرند 
ورنه کدام جای؟ که از جای برترند 
آنجا فرشته‌اند و بدین‌جا بیمبرند 
جون‌دات دوالجلال نه عنصر نه جوهرند 
نفس تو را اگر تو بخواهی مسخزند 
تا از خدای عزوجل وحیت اورند 
ایشان زحضرت ملك‌العرش لشکرند 
زیشان سخن مگوی که‌هم کور وهمکرند 
دیوان این زمان همه از کل مخمرند 


۱۷۵ 


۱۷۹ 


جز آدمی نزاد ز آدم در این جهان 
دعوی کنند جه که براهيم زاده‌ایم؟ 
در بزم‌گاه مالك ساقی‌ی زبانیند 
خوشی کجاست‌اینجا ؟ کاینجا برادران 
بعد از هزارسال همانی که اولت 
اينپاکه آمدندجه دیدند ازاين جهان؟ 
وینها که خفته‌اند در این خاك سالها 
وينها که دم زدند به حبٍ علی همی 
وینها که هستشان به ابویکر دوستی 
وین‌سنیان که سیرتشان بغض حیدراست 
گرعاقلی زهردو جماعت سخن‌مگوی 
هان تا از آن گروه نباشی که در جهان 
یا کافری به قاعده یا مومنی به‌حق 


وینها از آد‌اند چرا جملگی خرند؟ 
جون ژرف بنگری همه شاگرد آزرند 
این ابلهان که در طلب جام کوترند 
از بهر لقمه‌ای هم خصم برادرند 
زین‌در درآورند و ازآن در برون برند 
رفتند و ما رویم و بیایند و بگذرند 
از يك نشستن درانند و مادرند 


كِ 


گر زانکه دوستند چرا خصم عرند؟ ۰ 


گردوستند چونکه‌همه خصم حیدرند ؟ 
حقا که دشمنان ابویکر و عمرند 
بگذارشان بهم که نه افلج نه قمبرند 
چون گاو می‌خورند و چو گرگان همی درند 


همسایگان من نه مسلمان نه کافرند ۲۵ 


ناصر غلام و چاکر آن کس که این بگفت 


«جان و خرد رونده براین چرخ اخضرند » 


,۷ 
چند گردی گرد ای خیمه‌ی بلند؟ 
از بس خویشم کشیدی برامید 
مکر و ترفندت کنون از حد گذشت 
مادر بسیار فرزندی وليك 
جز نو که شنیده است هرگز مادری 
کاه داری ياخته بر روی آب 
. از زمان و مکر او ايمن مباش 
کز بدی‌ها خود ببیچد بدکنش 
جند ناگاهان به‌جاه اندر فتاد 
بس بلندی تو ولیکن درد و رنج 


چند تازی روز وشب همچون نوند؟ 
سالیان پنجاه یا بنجاه و اند 
شرم‌دارانون, از ین ترفن چند؟ 
خوار داریشان. هميشه کندمند 
کو به فرزندان نخواهد جز گزند؟ 
زهر داری ساخته در زیر قند 
بس کن از کردار بد بپذیر پند 
این نبشته‌ستند در استا و زند 
آنکه او مر دیگری را چاه کند 


۱۰ 


گر نکرده‌ستم گناهی پیش ازین 
نيك بنگر تا چگونه کردگار 
از من آمد بند برمن همچنانك 
زار سای تسار 
بار اين بند گران تا کی کشد 
چون به‌حقم سوی دانا نال نال 
ای خرد بیشه حدردار از جهان 
این یکی دیو است بی‌نمبیز و هوش 
تازیان بیندش دایم هوشیار 
گر بخواهی بستن اين بیهوش را 
دانه اندر دام می‌دانی که چیست 
بدکش هرگز ‏ مرو 
برکسی مپسند کز نو آن رسد 
ای اشذه؛ غمرت:هباد: از نهر از: 
چشم دلت از خواب غفلت باز کن 
چون زده‌ستی خود تبر بر بای خویش 
برهمندی را به‌دل در جای کن 


راه‌مند 


جون فگندندم دراین زندان و بند 
برمن از من سخت بندی برنگند 
پای‌بند گوسفند از گوسهند 
جون نباشم زير بار اندر نژند؟ 
این خردیيشه روان ارجمند؟ 
گر نباشد شاید از من خند خند 
گر بهوشی پند حجّت کار بند 
خیر کی بیند زبی‌هش هوشمند؟ 
گاه بر شبدیز و گاهی بر سمند 
باز ره اردش تعوید و سپند 
از خرد کن قید. وز دانش کمند 
نرم‌وسخت و خوب وزشت وبووگند؟ 
تا نگردی دردمند و آهمند 
کت نیاید خویشتن را آن بسند 
برامید سوزنت گم شد کلند 
جون شدی هشیار ماندی مستمند 
یر دای عراز ات۱ 
رنگ جهل از دل به‌دانش باز رند 
خود بزشك خویش‌باش ای‌دردمند 
شود کو داردت شخص برهمند 


۱۷۷ 


بسر در طاعت ببایدت استاد 


کر مایق ری زخون بل 


۷ 
ای هفت مدیُر که براین پرده سرائید 
خوب است به دیدار شما عالم ازیرا 
قواع خمافلاز شما شت بر ی‌است 


۳ حند حو رفتید دگر باره تراید؟ 
حوران نکو طلعت بیروزه قبائید 
زیرا که بهعکمت سبب بودش مائید 


۱۷۸ 


از ما به‌شما شادتر از خلق که باشد؟ 
پر نور و صور شد ز شما خاك ازیرا 
مرصورت برحکمت ما راکه بدید اشت 
باینده کجا گردد جیزی که نپاید؟ 
آینده ز ما هرگز باینده نگردد 
گه‌مان بفزائید و گهی باز بکاهید 
آید به‌دل من که شما هم همان 
آن را که نزادند مرو را و نزاید 
ای شعرفروشان خراسان بشناسید 
برحکمت میری زچه بابید چو ازحرص 
آب ار بشودتان به طمع باك ندارید 
دل‌تان خوش گرددبه دروغی که بگوئید 
گر راست بخواهید چو امروز فقیهان 
ای امّت بدبخت براين زرق‌فروشان 
زین‌بیش شمارا سوی‌من‌نیست خطائی 
چون‌حکم فقیهان نبود جز که به‌رشوت 
این ظلم به‌دستوری از بهر چه باید 
از حکم الهی به چنین فعل بد ایشان 
ای حیلت‌سازان جهلای علما نام 
*چون خصم سر کیسةٌ رشوت بگشاید 
هرگز نکنید و ندهید از حسد و مکر 
اندر طلب حکم و فضا بر در سلطان 
ايیزد چو فضای بد بر خلق ببارد 


چون بودش ما را سب و مایه شمائید 
مای‌ی صور و زایشی و کان ضیائید 
بر چرخ قلم‌های حکیم‌الحکمائید 
بافی چو شما, گرچه شما اصل بقائید 
این حکم شناسید شما گر عقلائید 
هرگه که شما می‌چو برآئید نهائید 


بر خویشتن خویش همی کار فزائید . 


زان می نفزائید که تا هیچ نسائید 
بر خاك ممی زاد؛ٌ زاینده بزائید 
ری مرو غردمد تما راننت کواند 
اين ژرف سخن‌های مرا گر شعرائید 
فتنه‌ی غزل و عاشق مدح امرائید؟ 
تااز طم ما شا بست یرای 
مانند ستوران سپس آب و گیانید 
ای بیهده‌گویان که شما از فضلاید 
تزوبر گرانند شما اهل 


ریائید 


جزکز خری وجهل چنین فتنه چرائید؟ . 


طاعت به‌چه معنی و زبهر چه نمائید 
هرچند شما بی‌خطران اهل خطائید 
بی‌رشوت هريك ز شما خود فقهائید 
چون مال ز یکدیگر بس خود بربائید ؟ 
اندر خور حدند و شما اهل ففائید 
کز حیله مر ابلیس لعين را وزرائید 
در وقت شما بند شریعت بگشائید 
نه آنچه بگوئید و نه هرچ آن بنمائید 
مانند عصا مانده شب و روز به‌بانید 


آنگاه شنم یکسره درحورد فضانید ِ 


‌ 


هس 
ئن‌ 


۱۷۹ 


با جهل شما درخور نعلید به‌سر بر 
فوج علما فرفت اولاد رسولند 
میراث رسول است به فرزندش آزو علم 
فرزند رسول است خداوند حکیمان 
میمون چوهمای است برافلاك وشما باز 
پر نور و دل‌افروز عطائی است ولیکن 
زیرا که روا نیست ار گویم کایزد 
گر روی بتابم ز شما شاید زیراك 
فقه است مرآن بیهده را سوی شما نام 
گوئید که بدها همه برخواست خدای است 
ابلیس رها یابد از اغلال گر ایدونك 
از بهر چه برمن همه همواره به کینید 
گوئید که تو حجت فرزند رسولی 
فردا به بیمبر به‌چه شائید که امروز 
آن را که ببایدش ستودن بنکوهید 
چون حرب‌شمارابه سخن سخت کنم تنگ 


نه درخور نعلی که بپوشید و بیائید 
و امروز شما دشمن و ضد علمائید 
زین قول که اوگفت شما جملهکجائید 
امروز شما بی‌خردان و ضعفائید 
حون جغد به ویرانه در اعدای همائید 
مارا, نه شما راء که‌نه درخورد عطائید 
آن داد شما را که مر آن را نه سزائید 
بی‌روی ستمگاره و با روی و ریائید 
کان‌را همی از جهل شب‌وروز بخائید 


در حشر شما زآتش سوزنده رهائید 
گر جمله بلائید چرا جمله مرائید؟ 
زين درد همه‌ساله به‌رنجید و بلائید 
اینجا به‌یکی بندهٌ فرزند نشائید 
وان را که نکوهیدن شاید بستائید 
هرجند که بسیار بیائید روائید 


جون حخت گویم به‌ترازوی من آندر 
گر پنج هزارید شیزی نگرائید 


۷۲ 
ای خواجه جهان حیل بسی داند 
گر نو به‌منل به ابر بر باشی 
ناهرچه بداد مر تورا+ خوش خوش 
خوبی و جوانی و توانائی 
تا از همه زیب و فَوّت و خوبی 
وآن را که همی ازو بخندیدی 


بنشین و مرو اگر تو را گیتی 


وز غدر همی به‌جادوی ماند 
زانجات به حیله‌ها فرو خواند 
از تو به‌دروغ و مکر بستاند 
زین شهره درخت نو بیوشاند 
يك روز چو من تهیت بنشاند 
فردا زتو بی‌گمان بخنداند 
خواهد که به جوب این خران راند 


۳۵ 


۳0 


ی سوه ی کت تسه 


اب ۱ 


۸۰ 


۷۳ 


هرگز به درو این فرومایه 
داناست کسی که رو از این حادو 
وز عمر به دست طاعت یزدان 
وز دام جهان جهان جهان باشد 
کین سفله جهان به گرد آن گردد 


از حجت اگر تو بند بپذیری 


جز جاهل و غمر گربه کی شاند؟ 
در پرد؛ دین حق ببوشاند 
خوش‌خوش ببرد هرآنچه بتواند 
چون عادت شوم او همی داند 
کو روی ز روی او بگرداند 
از تهر تو اين جهان فروماند 


جز موذن حق به‌وقت قد قأمت 
از جای جنوة بر نجنداند 


هوشیاران ز خواب بیدارند 
با خران گر به آب‌خور نشوند 
هستنان آگهی که نه ز گزاف 
یار مستان بی‌هش‌آند از بیم 
کی سندند هرگز اين مستان 
مردمان, ای برادر. از عامه 
دشمن عافلان بی‌گنه‌اند 
همه دیدار و هیچ فایده نه 
مثیز عالمان گرفته‌ستند 
وز بازار ساخته است ابلیس 
کی شود هیچ دردمند درست 
بر دروغ و زنا و می خوردن 
ور ودیعت نهند مال یتیم 
درست است قول معتزله 
فخر دانا به‌دین بود وینها 
در کشاورز دین بغمبر 
مر مرا در میان خویش همی 


گرجه مستان خفته بسیارند 
با دا ی خرف شرا رارت؟ 
زير این خیمه در گرفتارند 
گرجه باعقل وفضل وهش بارند 
کار اين عاقلان که هشیارند؟ 
نه به فعلند بل به دیدارند 
زانکه خود جاهل و گنه کارند 
راست چون سای سپیدارند 
این گروهی که از در دارند 
وین سفیهانش روی بازارند 
زین طبیبان که زار و بیمارند؟ 
روز و شب همچو زاغ ناهارند 
نزد" ایشان, غنیمت انگارند 
اين فقیهان بجمله کفازند 
عیب دین‌اند و علم را عارند 
این فرومایگان خس و خارند 
از بسی عیب خویش نگذارند 


دیوان ناصر خسرو 


گرهمی این به عقل وهوش کنند 
زانکه خفته به‌دل خجل باشد 
که تکرشتار مرد بندارد 
ای پسر, هیچ دلشکسته ماش 
دل بدیشان ده و چنان انگار 
مرغزاری‌است این جهان که درو 
بد دل و دزد و جمله بی‌حمیت 
بی‌بر و میوه‌دار هست درحت 
بر فرودی بسی آستت در مردم 
مردم بی‌نمیز با هشیار 
ت اش خی زا دوز 
همچو ماهی یکی گروه ازحرص 
چون سپیدار سر ز بی‌هنری 
موش و مارند لاجرم در خلق 
يك گروه از کریم طبعی خویش 
ور چه از مردمان به آزارند 
لاجرم نسپر ند راه خطا 
اجرم همچو مردم از حیوان 
هوشمندان هبا ب دین آندرء 
اینت پر بوی و بر درختانی 
به دل از مکر و ز حسد دورند 
گنج علم‌اندو فضل اگرچه زییم 
اهل سر خدای مردانند 
گر به‌خروار بشنوند سخن 
در طمع روز و شب میان بسته 
ی ۱۱| 


هوشیارند و جلد و عیّارند 
از گروهی که مانده بیدارند 
گر نگونسار و غمر پندارند 
که همه راستان نگونسارند 
کاندر این خانه نیز احرارند 
کاين همه نقش‌های دیوارند 
عامه ددکان مردم اراد 
روبه و شیر و گرگ و کفتارند 
خاصه بربار و عامه بی‌بارند 
کرجه از راه نام هموارند 
به‌مثل چون بشیز و دینارند 
کز چه‌سانند و بر چه کردارند 
یکدگر را همی بیوبارند 
از ره مردمی فرو نارند 
بلکه بتر ز مسوش وز مارند 
مردمی را بجان خریدارند 
مردمان را بخیره نازارند 
لاجرم دل به دیو نسپارند 
از همه خلق جمله مختارند 
ای برادر. گزیده اشجارند 
که هنر برگ و علم بر دارند 
حاصل دهر و چرخ دوارند 
درفراز و دهان به‌مسمارند 
این ستوران نه اهل اسرارند 
که کا رنف خفن ار 
بر ِ شاه و میر بندارند 
در تگ‌وپوی کار و کاچارند 


۱۳۸۱ 


۳0۵ 


۳۵ 


۱۸۲ 


گر میان پیش میر بکشایند 
با جهودان چنین کنند به بلخ 
وانکه زنار برنمی‌بندند 
حرمت امروز مر جهودان راست 
خاصه تر این گروه 1 دل باك 
من‌به‌یمگان بهبیم وخواروبه جرم. 
من نگیرم ز حق بیزاری 
یمگیان لشکر فریشت‌اند 
زینهارم ‏ نهاد "اما زمان 


حق ایشان به کاج بگزارند 
وین خسان جمله اهل زثارند 
همجو من روز و شب به تیمارند 
اهل اسلام و دین حق خوارند 
شیعت مرتضای کرارند 
ایمن‌اند آنکه دزد و می خوارند 
اگر ایشان ز 2 بیزارند 
گرچه دیوان پلید و غدارند 
ایستادن به حرب کی یارند؟ 
نزد ایشان که اهل زنهارند 


۷۳ 


اهل غار پیمبرند همه 
هرکه با حجت اندر این غارند 


مرد چو با خویشتن شمار کند 
مار جهان را چو دید مرد به دل 
مرد خرد همچو خر ز بهر شکم 
سفله جهان بی‌وفاست ای بخرد 
سوی گل او اگر نو دست بری 
خار بدان گل چننده فصد کند 
بار بد تو اگر نو چند بدو 
بر سر خود چون فگند خاك, تو را 
دوسني خوار گشته را مطلب 
دس شاه و درست و که کنر 
جرخ یکی آسیاست بر سر تو 
هر که در این اشنا اتمانل دیر 
گرچه نو خفته‌ستی آسیای جهان 


داند کاین چرخ می شکار کند 
دست کحا در دهان مار کند؟ 
شت نباید که زیر بار کند 
با نو کجا بی‌وفا فرار کند؟ 
دست ترا بعار ان فان کنا 
گرجه همی او نه قصد خار کند 
بد نکنی باتو خار خار کند 
باك ندارد که خاکسار کند 
زانکه تو را گشته خوار خوار کند 
هرکه همی دست درشخار کند 
روز و شبان زین همی مدار کند 
روی و سر خویش پرغبار کند 
هیچ نخسهد همّی و کار کند 


۵۵ 


گاه یکی را ز جه به گاه برد 
گاه حو دشمنت در بلا فگند 
نشمرد افعال او مهندس اگر 
این نه فلك می‌کند کز این سخنا 
کار کن است این فلك به عمر همی 
کار تخقازند. کار بخوقر.. نکن 
بی‌درو روزن یکی حصار است این 
روی فلك را همی به در و گهر 
درز فلك را برد صبح. مگر 
گرد معصفر نگر که وقت سحر 
در درمی زر نگر که صبح همی 
اين فلك روزگارخواره چنین 
صانع قادر هگرز بی‌غرضی 
وانگه برکار کن ستور همه 
تنگ‌راه ره نبرد 
جز که زبهر من و نو می‌نکند 
نیست خبر گاو را ازانکه همی 
این و هزاران هزار چیز فلك 
شکر نعیمی که تو خوری که کند؟ 
شاید اگر چشم سر ز بهر شرف 
روی به علم و به‌دین نهد زجهان 
گر نو یکی خشك بید بی‌هنری 
ورچه تو را مست کرد جهل, همان 
علم زدریا تو را به‌خشك برد 
علم دل تیره را فروغ دهد 


جانش از ازار آن جهان برهد 


مرد دراین 


گاه یکی را ز که به‌دار کند 
گاه حو فرزند در کنار کند 
جند به‌صد سالیان شمار کند 
ال خرد را همی خمار کند 
کار به فرمان کردگار کند 
پلکه همه کار پیشکار کند 
بی‌درو روزن یکی حصار کند؟ 
این شب زنگی جرا نگار کند؟ 
صبح همی با فلك فمار کند 
زود همی چرخ برعذار کند 
با شب یازنده کارزار کند 
چند چه گوئی که روزگار کند؟ 
گنبد گردان و کارو بار کند؟ 
مردم را میر و کاردار کند؟ 
گر نه خرد را دلیل و یار کند 
آنکه همی در شاهوار کند 
نایره‌ای عود را جو نار کند 
برمن و برتو همی نثار کند 
گورخر و شیر مرغزار کند؟ 
مرد در اين ره یکی چهار کند 
کاين دو به‌دوجهانش بختیار کند 
علم تو را سرو جویبار کند 
علم ز مستیت هوشیار کند 
علم زستات را بهار کند 
کند زبان را جو دوالفقار کند 
هرکه ز دین گرد جان ازار کند 


پند پدیره ای پسر, که پند تو را 
بای به‌دین اندر استوار کند 


۱۸۳ 


۳۵ 


۱۸ 


۷۵ 
صبا باز با گل چه بازار دارد؟ 
به رویش همی بر دمد مشك سارا 
همی راز گویند تا روز هر شب 
چو بیمارگون شد ز نم‌چشم نرگس 
نه غواص گوهر نه عطار عنبر 
نالد همی پیش گلزار بلبل 
زر‌پوش ‏ گشتند مردان بستان 
کنون تیر گلبن عقیق و زمرد 
بیابد کنون داد بلبل که بستان 
عروس بهاری کنون از بنفشه 
با نا ببینی شگفتی عروسی 
نگویم که طاووس نر.است گلبن 
نه طاووس نر از وشی بر دارد 
ه در پر و منقار رنگین سرشته 
چه گونی جهان این همه زیب و زنت 
جه کُوئی که بوشیده این جامه‌ها را 
بهسر پردرخت گل از برف و برگش 
یکی جادوست این که او را نبیند 
نگه کن شگفتی به‌مستان بستان 
نهاده به‌سر برسمن تاج وه نرگس 
سوی خویش خواند همی‌بی هشان را 
. بدانی که مست است هر رستنی‌ای 
نگردد به گفتار مستانه غره 
براتش زنش, ای خردمند. زیر 
نگه کن که با هرکس این پیر جادو 


که هموارش از خواب بیدار دارد 
مگر راه بر طبل عطار دارد 
ازیرا به بهمن کل آزار دارد 
مر او را همی لاله نیمار دارد 
به زر آندرون درز شهوار دارد 
به نزديك رن جه مقدار دارد؟ 
که از زاغ ارات تسار -دانو 
مگر باع با زاع بیکار دارد 
از این کینه بر بر و سوفار دارد 
همه خیل نیسان و ایار دارد 
گشن جعد وز لاله رخسار دارد 
که زلفین و عارض به‌خروار دارد 
که گلبن همی زین سخن عار دارد 
نه از سرخ یاقوت منقار دارد 
چو گل مشك خرخیز و تانار دارد 
کنون برهمان خاك و کهسار دارد؟ 
همان گنده بیر جو کفتار دارد؟ 
هی معحر ۲ گاه دستار دارد 
جز آن کز چنین کار تیمار دارد 
که هريك جه بازار و کاجار دارد 
به دست آندرون در و دینار دارد 
همه سیرت و خوی طرّار دارد 
یی که خون نی بحرتنیار دارد؟ 
کسی کو دل و جان هشیار دارد 
که هشیار مر مست را خوار دارد 


دگرگونه گفتار و کردار دارد 


مکن دست پیشش اگر عهد گیرد 
شدت بارو بیرارو, امسالت اینك 
درخت جهان را مجنبان ازیرا 
مده در بهای جهان عمر کونه 
به زنهار گیتی مده دل نه رازت 
یکی منزل است‌این که هرك اندرو شد 
یکی میزبان است کو میهمان را 
بدان میهمان ده مر اين میزیان را 
به يك‌سو شو از راه و بنگر به‌عبرت 
بر از خنده روی و لب و, دل زکینه 
نو را گر بدین دست بر منبر آرد 
حور راهت گشاده کند ری مرادی 
مرا پرس از مکر او کاستینم 
هميشه در راحت این دیو بدخو 
جفا و ستم را غنیمت شمارد 
خردمند با اهل. دنیا به‌رغبت 
ولیکن همی با سفیه اشنائی 
که خواهد که‌ش آن بدکنش دوست باشد؟ 
بدو ده رفیقان او را ازیرا 
خر ان تشت بیدا کودست والزا 
مر اين بی‌وفا را ببیند حقیقت 
جهان بيشه کاری است ای مرد دانا 
حقیقت ببیند دگر سال خود را 
زدانا بس است آن نکوهش مرو را 
یکی بوستان است عالم که یزدان 
از اینجا همی خیزدش غله لیکن 


ازییا که در ۳ مار دارد 
روش بر ره بار و بیرار دارد 
درخت جهان رنج و غم بار دارد 
که جز تو جهان بر خریدار دارد 
که گیتی نه راز و نه زنهار دارد 
برون آمدن سخت دشوار دارد 
دهان و شکم خشك و ناهار دارد 
که او فصد این دیو غدار دارد 
که با این گروه او جه بازار دارد 
برایشان پر از خشم و زنگار دارد 
بدان دست دیگر درون‌دار دارد 
جنان دان که در بیش دیوار دارد 
ز مکرش به خون دل آهار دارد 
بر آزاد مردان به مسمار دارد 
وثا و کرم را به‌بیگار دارد 
نه صحبت نه کارو بیاوار دارد 
به نا کام و ناچار هنجار دارد 
که جوید که از بی‌خرد یار دارد؟ 
سبکسار قصد سبکسار دارد 
از این دیو کوناه و بیدار دارد 
کر چشم دل نور دین‌دار دارد 
که بر سر یکی نام‌پردار دارد 
چو چشم و دل خویش زی پار دارد 
در این کار بسیار اسرار دارد 
که او را نه‌دانا نه‌سالار دارد 
زمردم درو کشت و اشجار دارد 
بدان عالم دیگر انبار دارد 


۱۸۵ 


۳۵ 


دی 


۱۸۹ 


همه رزکاران اویند یکسر 
یکی را زمین سنان است و شوره 
یکی جون درختی بهی جفده از بر 
یکی تخم خورده است وز بی‌فلاحی 
یکی تخم کرده است وز کار گاوش 
مراين هردو را هیچ دهتان عادل 
یکی روزنامه ات مر کارها ر 


شمان 0 فا کف رین دار 
یکی دت و بالیزو شد کار دارد 
رک گردنی جون سپیدار دارد 
همی گاو همواره بی‌کار دارد 
تن کار کن لاغرو زار دارد 
چه گوئی که یکسان و هموار دارد؟ 
که آن را جهان‌دار دادار دارد 


ت ۲ آرگه بکن کار دنیی که کار ای بسر دانش و کار دارد 
جز آن ر مدان رسته از بند ۳ که کردار در ورد گفتار دارد 


نصیحت بدذیرد زگفتار حجت 


کسی کو دل و خوی احرار دارد 


۷۶ 
هرکه جان خفته را از خواب جهل آوا کند 
خویشتن را گرچه دون است. ای پسر. والا کند 
هرکسی که‌ش خار نادانی به‌دل در خست نیش 
گر بکوشد زود خار خويش را خرما کند 
علم چون گرماست نادانی چو سرما از فیاس 
هرکه از سرما گریزد قصد زی گرما کند 
مرد را سودای دانش در دل و در سر شود 
چونش ننگ و عار نادانی به‌دل صفرا کند 
خون رسوائی است نادانی» برون بایدش کرد 
ازرگ دل پیش از انك او مر تو را رسواکند 
غدر و مکر و جهل هرسه منکر اعدای تو اند 
زود باید مرد را کو قصد این اعدا کند 
تو به فهر دشمنان بهتر که خود مبدا کنی 
پیش از آن کان بدنیت بر قهر تو مبدا کند 


5۵ 


دیوان ناصرخسی رس ری ۱۸۷ 


جز بدی نارد درخت جهل چیزی برگ و بار 

برکنش زود از دلت زان پیش کو بالا کند 

ه رکه بچه‌ی مار بد را روز روزان خور دهد 

زود برجان عزیز خويش ازدرها کند 

هرکه جان بدکنش را سیرت نیکی دهد 

زشت را نیکو کند بل دیو را حورا کند ۰ 
نام نیکو را بگستر شو به فعل خویش نيك 

تات گوید «ای نکو فعل» آنکهت او آوا کند 

مایة هر نیکی و اصل نکونی راستی است 

راستی هرجا که باشد نیکوی بیدا کند 

چون به نقطه‌ی اعتدالی راست گردد روز و شب 

روزگار این عالم فرتوت را برنا کند 

نرگس و گل را که نابینا شوند از جور دی 

عدل پروردین نگر تا چون همی بینا کند 

ابر بارنده ز بر جون دیدهٌ عروه شود 

چون به زیرش گل رخان چون عارض عفرا کند ۵ 
راستی کن تا به‌دل چون چشم سر بینا شوی 

زاستی در ول تورا خشهی دی انشا کا 

گرمی و سردی تورا هردو مثال است از ستم 

زان همی هريك جهان را زين دو نازیبا کند 

مر ستم گر را نبینی کایزد عادل‌همی 

دوه ان یو راو که شرما کر 

جانت را باتن به پروردن فرین راست‌دار 

نیست عادل هرکه رغبت زی تن تنها کند 

علم نان جان توست و نان تو را علم تن است 

علم مر جان را چو تن را جان همی دروا کند ۳ 
نان اگ مر تنت را با سرو بن هم‌ساز کرد 


۱۸۸ 


دیوان ناصر خسرو 


علم جانت را همی سر برتر از جوزا کند 
عدل کن با خویشن تأ سبزبوشی در بهشت 
عدل ازیرا خاك را می سبز چون مینا کند 
آنچه ایزد کرد خواهد باتو آنجا روز عدل 
با جهان گردون به وقت اعتدال اینجا کند 
دشت دیبابوش کرده است اعتدال روزگار 
زان همی بر عدلت ایزد وعد؛ دیبا کند 
این نشانی‌ها تو را بر وعدة ایزد گواست 
۳ گردان این‌نشانی‌ها ز بهر ما کند 
کار دنیا را همی همتای کار آن جهان 
بیش ما اینجا جنین یزدان بی‌همتا کند 

گر تو اندر چرخ گردان بنگری فعلش تو راء 
گرچه جویا نیستی مرعلم را. جویا کند 
هرکه مر دانائی دنیی بیابد گر به‌عقل 
بنگرد, دنا به‌فعل او را به‌دین دانا کند 

ه سخن گفتن نباشد هرچه کان را نشنوی 
این چنین دردل تصور مردم شیدا کند 

عقل می گوید نو را بی‌بانگ و بی‌کام و زبان 
کانچه دنیا می‌کند می داور دنیا کند 
عقل گرد آن نگردد کو به‌جهل اندر جهان 
فعل را نسبت به‌سوی گنبد خضرا کند 


خاك و آب و باد و آتش کان ندارد رنگ و بوی 


نرگس و گل را چگونه رنگن و بویا کند 
هریکی از هر گل و میوه همی گوید تو را 
که‌ش بدان صورت کسی دانا همی عمدا کند 
سیم را گر بسر شد بريك دگر آنش همی 
چون هم آتش مر سرشته سنگ را ریا کند 


۱۸۹ 3 "‌ ۳3 ۱0۳ 


آب گاه اجزای خاکی را همی کلی کند 

باز گه مر کل خاکی را همی اجزا کند ِ 
چون زکش جزو سازد ریگ نرم آبد زسنگ 

چون ز جزوش کل سازد خاك را خارا کند 

فول مشك و آب و آتش را کجا دانا شود 

جز کسی کو علم دین را جان و دل یکتا کند ؟ 

ای پسر, بنگر به چشم دل در این زین سپر 

کو ز جابلقا سحرگه قصد جابّسا کند 

روی صحرا را بپوشد حلقهُ زریفت زرد 

چون زشب گوئی که تیره روی زی صحرا کند 

آب دریا را به صحرا بر پراگنده کند 

از جلالت جون به‌دی مه قصد زی دریا کند س 
از که مشرق چو طاووسی برآید بامداد 

بی‌هنر که مر یکی را ملکت دارا دهد 

بی گنه خود باز قصد جان آن دارا کند 

ای سبر؛ دانی که هیج آغاز بی‌انجام نیست؟ 

نيك بنگر گرچه نادان برتو می غوغا کند 

آعوشن آمرور را فرداست شش عافل ماش 

مرمرا از کار تو, پورا. همی سودا کند 

از نغم فردا هم آمروز, ای بسر؛ بی غم شود 

هرکه در امروز روز اندیشه از فردا کند ۹ 
آنچه حجت می به‌دل بیند نبیند چشم تو 

با درازی مرسخن را زين همی بهنا کند 


٩‏ کز راز این دولاب بیروزه خبر دارد 


دیوأن ناصر خسرو 


به خواب و خور چو خر عمر عزیز خویش نگذارد 
جز آن نادان که ننگ جهل زیر پی سپر کردش 
کسی خود را به کام آژدهای مست نسپارد 
خردمندا, چه مشغولی بدین آنبار بی‌حاصل؟ 

که این انبارت از کشکین چو از حلوا بینبارد 

نوی برخواب و خور فتنه همانا خود نه‌ای آگه 

که مر بهلوت را گیتیبه خواب و خور همی خارد 
ای ای خاك خوار که که هرکه‌ش خاك خُور باشد 
سرانجام ارجه دیر است این قوی خاکش بیوبارد 
فلك مر خاك راء ای خاك خور, در میوه و دانه 

ز بهر تو به شور و چرب و شیرین می بیأچارد 
نمی‌بینی کزآن آچار اگر خاکی تهی ماند 

تو راء ای خاك خوار. آن خاك بی آجار نگوارد؟ 
تور زهر است خاك و دشمنی داری به‌معده در 
که گرخاکش دهی ور نی همی کارت به‌جان آرد 
اگر فرمان او کردی و خوردی خاك شد خامش 
وگرنه همچنان دایم به معده در همی ژارد 

به دانه‌ی گندم اندر چیست کو مرخاك و سرگین را 
جنان کرده است کورا کس همی زین دو نپندارد؟ 
چگونه بی‌سر و دندان و حلق و معده آن دانه 

همی خاکی خورد همواره کآب او را پیاغارد 

کسی کاین پر عجایب صنع و قدرت را نمی‌بیند 
سزد گر مرد بینا جز که نابیناش نشمارد 

به‌دانه تخمها در بیشکارانند مردم را 

که هريكك زان یکی کارو یکی بیشه‌ی دگر دارد 
چو در هر دانه‌ای دانا یکی صانع همی بیند 
خدای خویش اینها را نه بندارد نه انگارد 


۷/۸ 


دیوان ناصرخسرو . .7 ۱۹۱ 


ور اندر یافتن مر پیشکاران را چو درماند 

بر آن کو برتر از عقل است خیره وهم بگمارد ۵ 
کسی شکر خداندی کارا دای بخشد 

که او از خاك خرما کرد داند خود بجه گتزارد؟ 

تورا در دانهةٌ خرماست. ای بینا دل, این بنده 

که او بر سرت هرسالی همی خرما فرو برد 

کسی کز کردگار خویش از این سان قیمتی یابد 

سزد گر در دو دیده‌ی خویش تخم شکر او کارد 

ازان بس که‌ت نکوئی‌ها فراوان داد بی‌طاعت 

گراو را تو بیازاری نو را بی‌شك بیازارد 

خردتیی کیت روشک آتم ال کرد 

ازیرا کز سبوی سرکه جز سرکه نیاغارد .۲ 
نشانه‌ی بندگی شکر است. هرگز مردم دان 

به نسپاسی زحد بندگی اندر نیاجارد 

میندیش و مینگار, ای پسر. جز خیر و پند یر 

که دل جز خیر نندیشد قلم جز بند ننگارد 

ز دانا جوی بند ایرا که آب بند خوش‌یابی 

جو دانا خوشهة دل را بهدست عقل بفشارد 

ارت انتوه فین انتت: ای بر ادو: شخ عحت غران 

که شعر زهد او از جانت این اندوه بگسارد 

توای گشته‌ی جهالت سوی او شو تا شوی زنده 

که از جهل تو حجت سوی تو امد نمی‌بارد ۲۵ 


چون همی بوده‌ها بفرساید ‏ بودنی از چه می پدید آید؟ 
زانکه‌اوبوده‌نبست‌وسرمدی است کانجه بوده شود نمی‌باید 
وانجه نابوده نافزوده بود نافزوده جگونه فرساید؟ 


۱۹ 


۷۹ 


بس جهان تا ابد بفرساید 
گرهی را که دست یزدان بست 
ننگری کاین چهار زن هموار 
هرکسی جز خدای در عالم 
وین کهن گشته گند پیر گران 
ای‌خردمند. پس گمان توچیست 
آنگهی کانچه نیست بوده شود 
دل به بیهوده‌ای مکن مشغول 
در طعامی چرا کنی رغبت 
گر بماند جهان چه‌سود تو را؟ 
هرکه رغبت کند در این معنی 
زانکه جون‌دست با باشد سخت 
گرد این کار جز که ان ر 
وانکه با زشت روی دیبه و خز 
هرکه مر نفس را به آتش عقل 
شاید آنگه کز این جوال به کیل 
وگرش نیست مایه. برخیره 
نرسد برجنین معانی انك 
ای گراینده سوی این تلبیس 
نو که بر خویشتن نبخشانی 
گر دل تو چنانکه من خواهم 
تبر بند من به جهد و به رفق 


منگر سوی آن كسي که زبانش 


گر نفرساید ایج نفزاید 
کی تواند کسی که بکشاید؟ 
همی از هفت‌شوی چون زاید ؟ 
گر به‌جای زنان بود شاید 
دل ما می چگونه برباید! 
کاین دوان آسیا کی آساید؟ 
ها سنا 
که فلان زا خای می‌خاید 
که اگر زان خوری نو بگزاید؟ 
ور نماند تو را چه می‌باید؟ 
دل بباید که باك بزداید 
همی از انگبین نیالاید 
گشتن ‏ او خرد نفرماید 
گرچه خوب است خود بننماید 
از وبال و بزه بهالاید 
اندك اندك برو بپیماید 
آسمان را به‌گل نینداید 
حب دنیا رخانش بمخاید 
شعر من سوی تو چه‌کار آید؟ 
جز تو برتو چگونه بخشاید؟ 
مر چنین کار را بیاراید 
شاخ جهل نو را بپیراید 
جر خرافات و فریه ندراید 


بخلد پند چشم جهل چنانك 


روی بدبخت دیبه بشخاید 


۳۵ 


دیوآن ناصر خسرو ۱۳ 
آب چو نیل برکه‌ش میگون شد . صحرای سیمگژنش خضراشد 
وان باد چون درفش دی وبهمن ‏ خوش‌چون بخارعود مطرّاشد 


بیجاره مشك بید شده عریان 
رخسار دشت‌ها همه تازه شد 
بینا و زنده گشت زمین زیرا 
بستانز نوشکوفه چوگردون‌شد 
گر نیست ابر معجز؛ یوسف 
بشکنت لاله چون رح معشوقان 
از برف نو بنفشه گر ایمن گشت 
نیره شد آب و گشت هوا روشن 
بستان بهشت‌وار شد و لاله 
چون هندوان به پیش گل و بلبل 
وان گلبن چو گنبد سیمینش 
چون عمرو عاص پیش علی دی مه 
معزول گشت زاغ چنین زیرا 
کفر و نفاق ازوی چو عبّاسی 
خورشید فاطمی شد و باققّت 
نا نور او چو خنجر حیدر شد 
خورشید جون‌به معدن عدل آمد 
افزون گرفت روز چودین وشب 
اهل, تفای کشت: اشتت: تیره 
۳ تسا خاطر بی‌غفلت 
چون بود نیره همجو دل جاهل؟ 
زیرا که سیّد همه سیّاره 
عدل‌است اصل خیرکه نوشروان 
بنگر کز اعتدال چو سر برزد 
بنگر که اين غریژن پوسیده 


با گوشوار و فرط دیبا شد 
چشم شکوفه‌ها همه بینا شد 
باد صبا فسون مسیحا شد 
تا نسترن بسان ریا شد 
صحرا چرا چورویزلیخا شد ؟ 
ترکسن نان :دید شییا شا 
ایدون چرا چو جامٌ ترسا شد 
شدگنگ زاغ وبلبل گویا شد 
رخشان‌بسان عارض ‌حورا شد 
زاغ سیاه بنده‌و مولا شد 
اراسته حو فبّهْ مینا شد 
پیش بهار عاجز و رسوا شد 
چون دشمن نبیر زهرا شد 
بر جامةٌ سياهش پیدا شد 
برگشت و از نشیب به‌بالا شد 
گلبن قوی چو دلدل شهبا شد 
با فصل زمهریر معادا شد 
ناقص چو کفرو تیره‌چو سوداشد 
رخشنده روز از اهل تولا شد 
برنور و نفع و خیر آزیرا شد 
واکنون جرا جوخاطر داناشد ؟ 
اندر حمل به عدل توانا شد 
اندر جهان به عدل مسما شد 
باخور چه چند چیز هویداشد 
یاقوت سرخ و عنبر سارا شد 


۱۹ 


۸. 


علم است و عدل‌نیکی ورسته گشت 
داد خرد بده که جهان ایدون 
زیبا به علم شو که نه زیباست 
او را مجوی و علم طلب زیرا 
غرّه مشو بدان که کسی گوید 
زیرا که علم دینی پنهان شد 
مپدیر قول جاهل تقلیدی 
چون و چرا بجوی که بر جاهل 
با خصم گوی علم که بی خصمی 
زبرا که سرخ‌روی برون آمد 
خوی مهان بگیر و تواضع کن 
کز فعر چاه تا بکران پایش 
خاك سیه به‌طاعت خرماین 
دانش گزین و صبر طلب زیرا 


آنکو بدین دو معنی گویا شد 
از بهر عقل و عدل مهیّا شد 
آن کس که او به‌دنیا زیبا شد 
بس کس که او فریفته باوا شد 
بهمان فقبه بلخ و بخارا شد 
چون کار دین وعلم به غوغا شد 
گرچه به‌نام شهرة دنیا شد 
گینی چو حلقه تنگ ازاینجا شد 
علمی نه‌باك شد نه مصفّا شد 
هرکو یه پیش حاکم نتها شد 
آن ر که او به دانش والا ۳۳ 
ایدون به چرخ بر به‌مدارا شد 
بنگر چگونه خوش‌خوش خرما شد 
دارا به‌صبر و دانش دارا شد 


خوی کرام گیر که حری را 
خوی کریم مقطع و مبدا شد 


تا ی کور و کر نباشد 
داند که هران جیز کو بجنبد 
وأن چیز که با حد و ۳ باشد 
من راز فلك را به‌دل شنودم 
چون‌دل شنواشد تو را. ازان‌بس 
بهتر زکدوئی نباشد آن سر 
در خورد تنوره و تنور باشد 
جاهی‌است‌جهان زرف و سرنهفته 
در دام جهان جَهان همیشه 


از کار فلك بی‌خبر نباشد 
نابوده و خر و مر نباشد 
که باشد و گاهی دگر نباشد 
هشیار بهدل کور و کر نباشد 
شاید اگرت کوش سر نباشد 
کو فضل و خرد را مقر نباشد 
شاخی که برو برگ‌ویر نباشد 
وز چاه نهفته بتر نباشد 
تخم‌و چنه‌جز سیم‌وزر نباشد 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 


بواد از اين دام زود رستن 
در دام نیاویزد آنکه زی او 
زین سفله جهان نفع خود بگیرد 
وان نفع نباشد مگر که دانش 
بپدیر زمن پندی. ای برادر. 
کر و بدی را بکوش دایم 
آن‌کس که ازو نيك و بد نیاید 
با نيك به‌نیکی بکوش ازیرا 
فرزند هنرهای خویشتن شو 
وانگه که هنر یافتی. بشاید 
چون دادکنی خود عمرتو باشی 
وانجا که نو باشی امیر باشی 
گنجور هنرهای خويش گردی 
و ایمن بروی هرکجا که خواهی 
نزديك تو گیهان مختصر شد 
نو بار خدای جهان خویشی 
در مملکت خویشتن نظر کن 
برملك تو گوش ودو جشم روشن 
امروز بدین ملك در طلب کن 
بنگر که چه باید همیت کردن 
از علم سپر کن که بر حوادث 
هرکو سپر علم پیش گیرد 
بافی شود اندر نعیم دایم 
اين ره گذری‌بی‌فر ودرشت‌است 
بشنو سخنی چون شکر بخوبی 
مردم شجراست وجهانش بستان 
ای شهره درختی, بکوش تا بر 


گر مرد درز سخت خر نباشد 
تخم و چنه را بس خطر نباشد 
نفعی که درو هیج ضر نباشد 
مشغول کلاه و کمر نباشد 
پندی که آزان خویتر نباشد 
نا خلقت شخصت هدر نباشد 
بری بود آن که‌ش مطر نباشد 
بد جز که سزاوار شر نباشد 
تا همچو توکس را پسر نباشد 
گر جز هنرت خود پدر نباشد 
هر حند که نامت عمر نباشد 
گرچند به گردت حشر نباشد 
1 
بر راه تو را جوی و جر نباشد 
هرچند جهان مختصر نباشد 
از گوهر تو به گهر نباشد 
زیرا که ملك بی‌نظر نباشد 
درهاست که به‌زان درر نباشد 
آن جیز که فردا ما 
تا پرتو فلك را ظفر نباشد 
از علم قوی‌تر سپر نباشد 
از زخم جهانش ضرر نباشد 
هرجند دراین وه کنر تاش 
زین بی‌مزه‌تر مستقر نباشد 
گرچند سخن‌چون شکرنباشد 
بستان نبود چون شجر نباشد 
یکسر به‌تو جز کز هنر نباشد 


۳۵ 


۱۹۹ 


۸۱ 


دیران ناصر خسرو 


وان جیز که عالم به‌دوست باقی 
زیرا که شود خوار سوی دهقان 
وان کن که بود بی‌ هر چو هیرم 
غافل نبود در سرای طاعت 
هرکس که یلفنجد او بضیرت 
بپسیج هلا زاد و. کم نباید 
زیرا که بترسد ز ره مسافر 
ایمن ننشیند ز بیم رفتن 
بپذدیر زحجت سخن که شعرش 


هرگز هدر و بی‌اثر نباشد 
شاخی که بروبر ثمر نباشد 
جز درخور نار سقر نباشد 
تا مرد به‌يك ره بقر نباشد 
فرداش به محشر بصر نباشد 
از یکتنه گر پیشتر نباشد 
هرگه که پسیچ سفر نباشد 
تاسفره‌ش پر خشا‌وتر نباشد 
بی‌فایده و بی‌غرر نباشد 


بوی گل و باد سحر نباشد 


ای شده جاکر آن درگه انبوه بلند 

وز طمع مانده شب و روز برآن در چوکلند 
بر ذر میر نوم ای بیهده: بسته طمعی 

از طمع صعبتر آن را که نهقید است و نه بند 
ور نشینی نرهد جانت از آفات و گزند 

گر بلند است در میر تو سر پست مکن 

به طمع گردن آزاد چنین سخت مبند 

گر بلندیی دّر او کرد چنین بست تو را 
خویشتن چونکه فرونفگنی از کوه بلند؟ 
دیوت از راه ببرده است, بفرمای, هلا 


تات زیر شجر گوّز بسوزند سهند 
حجت آری که همی جاه و بزرگی طلبی 
هم.برآن سان که همی خلق جهان می‌طلبند 


دیوان ناصر خسرو 9 ۱۹۷ 


کار اس راهطا 
جند از این حجّت بی‌مغز تو, ای بیهده: جند؟ 
گر کسی خویشتن خویش به‌چه در فگند 
خویشتن خبره در آن چاه نبایدت نگند 
گر بخندند گروهی که ندارند خرد 
تو چو دیوانه به‌خنده‌ی دگران نیز مخند 3 
تا جو دانا شوی آنگه دگران در نو مخند 
بی‌سپاسی بکنی رند نمائی به ازانك 
به سپاسیت بپوشند به دیبای و برند 
شادی و نیکوی از مال کسان چشم مدار 
تا نمانی چو سگان بر ذر قصاب نژند 
گردن از بار طمع لاغر و باريكك شود 
این نبشته است زرادشت سخن‌دان در زند 
ترفت از دست مده بر طمع قند کسان 
ترف خود خوش‌خور و از طمع مبر گاز به قند 6۵ 
سودمند است سمند ای خردومند وليك 
سودش آن راست سوی من که مرو راست سمند 
مر مرا آنچه نخواهی که بخرّی مفروش 
بر تنم آنجه تنت را بپسندی میسند 
سپس آنجه نه آن تو بود خیره متاز 
کنچه آن ود سوی نو آی چو نون 
عمر پرمایه به خواب و خور برباد مده 
سوزن زنگ زده خبره چه خرّی به کلند ؟ 
یش از آن که‌ت بکند دست قوی دهر از بیخ 
دل از اين جای سبنجیت همی باید کند ۲ 
عمر را بند کن از علم و ز طاعت که تو را 


۱۹۸ 


۸ 


دبوان ناصر خسرو 


علم با طاعت تو قیدٍ ذوان عمر نواند 

بر سر و بای زمانه‌ی گذران مرد حکیم 
بهتر از علم و زطاعت ننهد قید و کمند 
خاطرت زنگ نگیرد نه سرت خیره شود 
گر بگیرد دل هشیار تو از حکمت بند 


جز که هشیار حکیمان خبر از کار ندارند 

که فلك باز شکار است و همه خلق شکارند 
ه عجب گر نبودشان خبر از چرخ و ز کارش 
کر حریصی و جهالت همه در خواب و خمارند 
برزگاران جهانند و همه روز و همه شب 

بجز از معصیت و جور نه ورزند و نه کارند 
چون درختان ببارند به‌دیدار ولیکن 

چون به کردار رسد یکسره بیدند و چنارند 
غدر و مکر است بسی بر سر این خلق فلك را 
که بجز اهل خرد طاقت آن مکر ندارند 
ای خردمند گمان بر که جهان خوب درختی است 
که برو اهل خرد خوش مزه و بوی ثمارند 

بل کشاورز خدای است و درو کشت حکیمان 
واندرو این جهلاشان به‌ئل چون خس و خارند 
جز که آزار و خیانت نشناسند اژیرا 

بهبدی‌ی فعل چو موشان و چو ماران قفارند 
گر بيابند ز تقلید حصاری به جهالت 

از تن خویش و سر این حکما گرد برآرند 
مثل است این که جو موشان همه بیکار بمانند 
دنه‌شان گیرد و آیند و سر گربه بخارند 


دیوان ناصر خسرو 1 ۱۹۹ 


دیوشان سوی بیابان بنموده است طریقی 

زین سبب را به سوی شهر همی رفت نیارند 

ببریدند ز پیغمبر و از آل و تبارش 

زانکه مر دیو لعین را همه آلندو تبارند 

بر ره دین به‌مَثل میل نبینند و مناره 

وز بس دنیا ده به‌هوا در بشمارند 

ای برادر به حذرباش زغرقه به‌میان‌شان 

زانکه این قوم یکی بحر بی آرام و فرارند 

سوی آل نبی آی از سپه دیو که ایشان 

مومنان را زجفای سپه دیو حصارند ۵ 
سزد از شت به خر سوی غضنفر بنشیند 

مرد هشیار جو دانست که خصمانش حمارند 

باد و ابرند ولیکن حکما و عقلا را 

بجز از عدل نیارند و بجز علم نبارند 

انبيااند بدان گاه که بیران و کهولند 

حکمااند از آن وقت که اطفال و صغارند 

چون ره قبله شود گم به حکم قبلهٌ خلقند 

چون شب فتنه شود تیره پر از نور نهارند 

به سخا و به هدی و بهبها و هقی خوش 

از خداوند سوی خلق جهان جمله مشارند ۲۰ 


۸۷۳ 
نندیشم از کسی که به‌نادانی با من رسن زکینه کشان دارد 


از غلغل سگان جه زیان دارد؟ 


نژ 


۳۰۰ دیوان ناصر خسرو 


"۹ ۰ ۰ ۵ ۰ ۰ ض 
ناش همی خوار داری‌وندهی جیز از تو جو فرزند مهرپانت نبرد 
راست‌چو چیزی به دست کرد وقوی گشت 
گر تو بدو بنگری چو شیر برد 


۸۵ 
این ۳ باشگونه جو بستیزد شیر ژیان به دام دراویزد 
مرد دژاگه آن بود و دانا . کز مکر او به‌وقت بپرهیزد 
با آنك ازو جدا شود او فردا امروز خود به‌طبع نیامیزد 
زين زال دور باش که او دایم چون گربه شوی جوید و برخیزد 

از بهر چه دوری سپس جفتی 
کو روز و شب همی زتو بگریزد؟ 
مر 
چو تنهابوی گربهات مونس آید به‌ویران درون جغدمسعود باشد 
ه از ترب پخته بود مرغ لاغر 
به از کاه دود, ار جه بد, عود باشد 
۷۷ 


ز بند آز بجز عاقلان نرسته‌ستند  .‏ دگربهنيغ طمع حلق‌خویش‌خسته‌ستند 
طمع‌ببر توز بیشی که‌جمله‌بی‌طمعان . ز دست‌بند ستمگاره دهر جسته‌ستند 
گوزن و گور که استام زر نمی‌جویند ‏ . زقید و بندوغل‌وبرنشست رسته‌ستند 
وگربراسپ ستام‌است,لاجرم گردنش ‏ چو بندگان ذلیل و حقیر بسته‌ستند 
پراپرند زطمع بازو. جغدکان‌بی‌رنج 
نشسته‌اند ازایشان طمع گسسته‌ستند 


هد 


دیران ناصر خسرو ۱ ِ ۳ 


گفتن نتونند. چو گولی ننیوشند ‏ کز خمرجهالت همه‌سر پرز خمارند 
ارز سخن خوب خردمندان دانند . کز خاطر خود ریگ بیابان بشمارند 
مشك است سخن ناف او خاطر دانا معنی بود آن مشكك که از نافه بر آرند 
مر جاهل را نبود اندازٌ عالم 
صد مرغ یله فیمت يك باز ندارند 


۹ 


۹. 


٩۱ 


وعدهٌ این چرخ همه باد بود 
باد شمر کار جهان را که نیست 
دانا داند که ندارد به طبع 
زود بیفگن زدلت بند آز 
جان تومایه است وتنت سود کرد 
مایه نگه‌دار به‌دین و مخور 


وعده رطب کرد و فرستاد نود 
تار جهان را بجز از باد پود 
آتش او جز که زییداد دود 
نا شوی از بد ی آزاد زود 
سود به‌مایه همی آباد بود 
انده این سود مپرساد سود 


نیز چنین کس منویساد سود 


فرومایه چون سیر خورده بباشد 


همه عیب جوید همه شرّ کاود 


فرومایه آن به که بدحال باشد 
آزیرا سبه شا بی برنتأود 


گویمت جگونه شود زنده کوهلاك شود : 
جانش زی فراز شود تنش زی مغاك شود 
تن سوی پلید شود پاگ باز پا شود 


1۲ 


آب باز آب شود خاك باز خاك شود 


۳۲ 


۹۳ 


۹۳ 


افرار بسی برتر از گواهان 
با روز همی چه چرا ع باید؟ 


بر ره مکر و حسد مپوی ازیراك 


هر که به‌را حسد رود بتر آید 


چون به حسد. بنگری به خوان کسان بر 
لقمة یبارت به‌چشم خوتر آید 


نبینی بردرخت این جهان بار 
درخت این جهان را سوی دانا 
نهان اندر بدان نیکان چنانند 
مرا گوئی «اگر دانا و حری 
به زنهار خدایم من به یمگان 
نگوید کس که سیم و گوهر و لعل 
اگر خواز است و بی‌مقدار یمگان 
اگرچه مار خوار و ناستوده است 
نشد بی‌فدر و فیمت سوی مردم 
کل خوشبوی پاکیزه است اگرچند 
توی بار درخت این جهان. نیز 
نو خواهی بار شیرین باش بی‌خار 
اگر بار خرد داری, وگر نی 
نماند جز درختی را خردمند 
به از دینار و گوهر علم و حکمت 
درختت ۳ زحکمت بار دارد 
اگر شیرین و پر مفز است بارت 


۳1 گفتار بی‌کردار داری 


مکر هشیار مرد. ای مرد هشیار 
خردمند است بار و پی‌خرد خار 
که خرما در میان خار بسیار 
به یمگان چون نشینی خوار وبیبار!» 
نکو بنگره. گرفتارم مهندار 
به سنگ اندر گرفتارند یا خوار 
مرا اینجا بسی عز است و مقدار 
عزیز است و ستوده مهرة مار 
ز بی‌قدری صدف لولوی شهوار 
نروید جز که درسرگین و شدیار 
درختی راستی بارت زگفتار 
به‌فعل آکنون و, خواهی‌خار بی‌بار 
سپیداری سپیداری سپیدار 
که بارش گوهر است و برگ دینار 
کرا دل روشن است و عف بیدار 
به گفتار آی و بار خويش می‌بار 
نورا خوب است چون گفتار کردار 
جو زراندود دیناری به‌دیدار 


دیوان ناصر خسرو 


به پیکان سخن بر پیش دا 
سخن را جای باید جست. ازیرا 
سخن پیش سخن‌دان گوه آزیر 
جز اندر حرب‌گاه سخت؛ بدا 
سخن بشناس و آنگه گو آزیر 
سخی را تا نداری باك از زنگ 
چرا خامش نباشی چون ندانی؟ 
چه تازی خر به بیش تازی اسپان؟ 
چه بودت گر ه دیوت راه گم کرد 
پزشکی چون کنی کس‌را؟ که هرگز 
مرنجان جان ما را گر توانی 
زجهل خوبش جون عارت نیاید 
اگر ناری سر اندر زیر طاعت 
برنجان تن به‌طاعت‌ها که فردا 
مخور زنهار برکس گر نخواهی 
سبلك‌باری کنی دعوی و آنگاه 
چو کفتاری که بندندش بعمدا 
کر سای شبات ۱33 
رات یو 
نهنگی بد خوی‌است‌این زو حذرکن 
جهان را نو به‌نو چند آزمانی؟ 
به دين زن دست تا ایمن شوی زو 
چو تو سالار دین و علم گشتی 
ه کار خویش خود نیکو نگه کن 
مکن گر راستی سا خواهی 
حذر دار از عقاب از ازیرا 
اگرباسگ نخواهی‌جست پرخاش 


زبانت تیر بس, لبهات سوفار 
به میدن در, رود خوش اسپ رهوار 
سرت بات تخست: اعاه فان 
یاید هرگز از فزار کزار 
که بی‌نقطه نگردد ۳3 برگار 
زدلها کی زداید زنگ و زنگار 
برهنه چون کنی عورت به بازار؟ 
گرفتاری به‌جهل‌اندر گرفتار 
که با موزه درون رفتی به گلزار؟ 
نیابد راحت از بیمار. بیمار 
بدین گفتار ناهموار. هموار 
جرا داری همی زاموختن عار؟ 
به محشر جائت بیرون ناری از نار 
به رنج تن شود جانت بی‌آزار 
که خواهی و نیابی هیچ زنهار 
گاهان کرده بر پشتت بأنار 
همی گوید که «اینجا نیست کفتار » 
مگیر از پهر دنب کار دشوار 
ای ورهار 
که بس برخشم وبی رحم است وناهار 
همان است‌او که‌دیده‌ستیش صدبار 
که دین دوزد دهانش را به‌مسمار 
شود دنیا هی پیش تو ناچار 
اگر می‌داد خواهی, داد نیش ۳ 
جو هدهد سر به پیش شه نگون‌سار 
که پر زهر آب دارد چنگ و منقار 


طمع‌بکسل زخون وگوشت مردار 


۳۵ 


۳۵ 


۳۵ 


۳4 دیوان ناصر خسرو 
وگرنی‌رنج خویش ازخویشتن بین جورویت‌ریش گنت‌ودستت‌افگار 
زحجّت پند بشنو کاگه است او ز رسم چرخ دزار ستمگار 
نکرد از جملگی اهل خراسان ‏ کسی زو بیشتر با دهر پیکار 
به دین زست آخر از چنگال دنیا به تقدیر خدای فرد و فهار 
گر از دنیا برنجی راه او گیر 
که‌زین بهتر نه راه است و نه هنچار 


۹۵ 


برکن زخواب غفلت پورا سر 
کارخر است خواب و خور ای نادان 
ایزد خرد زبهر جه داده‌ستت؟ 
برئه به سر کلاه خرد وانگه 
۳ که سبز دریا موجی زد 
تیره شب و ستاره درو. گونی 
بروین چو هفت خواهر چون دایم 
چون است زهره چون رخ ترسنده 
شعری چو سیم خودشد, یا خود شد 
بر میرم کبود چنین هرشب 
گوئی که در زدند هزاران جای 
گراتش است چون که دراین خرمن 
بی‌روغن و فنیله و بی‌هیزم 
گر آنش آن بود که خورش خواهد 
بنگر که از بلور برون آید 
خورشید صانع است مرآتش را 
ور لشکری است این که همی بینی 
ستراط هفت مر نهاد اين را 
سبز است ماه و گفت کزو روید 


واندر جهان به چشم خرد بنگر 
باخربه خواب وخور چه شدی درخور؟ 
ناخوش بخسپی وبخوری چون خر؟ 
برکن به‌شب یکی سوی گردون سر 
وز قعر برفگند به سر گوهر 
در ظلمت است لشکز اسکندر 
بنشسته‌اند هلوی يك‌دیگر ؟ 
مریح همحو دید شیر نر؟ 
عیوق چون عقیق چنان احمر؟ 
چندین هزار چون شکند عبهر؟ 


آتش ‏ به‌گرد خرمن ‏ نیلوفر 
هرگز فزون نگشت و نشد کمتر؟ 


هرگز نداد نورو فروغ آذر 
۳ نباشد آنکه نخواهد خور 
آتش همی به‌نور و شعا ع خور 
بشناس از آتش ای پسر آتش گر 
سالار و مير کیست براین شک 
تدبیر ساز و کارکن و رهبر 
در خاك ملح و, سیم به سنگ آندر 


دیوان ناصر خسرو 


ریغ زاید آهن بدخو را 
برخیس گنت مادر آرزیز اش 
سیماب دحتر نگ عطارد را 
این هفت گوهران گدازان را 
فول این حکیم درست آید 
زيرا که جمله پیشه‌وران باشند 
سالار پیشدور نبود هرگز 
آن است بادشا که بدید آورد 
واندر هوا به آمر وی استاده انتت 
وایدون به امر او شد و تقدیرش 
جندین همی به‌قدرت او گردد 
وین خا خشك زشت بدو گیرد 
وین هر چهار خواهر زاینده 
تسبیح . می‌کنندش ‏ . پیوسته 
نسبیح هفت چرخ شنوده‌ستی 
دست خدای اگر رکفت نت 
چشمیت می بباید و گوشی نو 
آنجا به پیش خود ندهد بارت 
ایرد براسمانت همی خواند 
از بهر برشدن سوی علیین 
در ورن جهان فریبنده 
ایدون گمان بری که گرفته‌ستی 
واگاه بیستی که یکی افعی 
گر خویشتن کشی زجهان, ورنی 


زين بی‌وفا. وفا جه طمع داری؟ 


وز آفتاب گفت که زاید زر 
مس را هميشه زهره بود مادر 
کیوان چو مادر است و سرب دختر 
سقراط باز بست به هفت اختر 
با او مرا بس است خرد داور 
اینها به‌کار خویش درون مضطر 
هريك موکْل است به کاری بر؟ 
بل پیثه‌ور رهی بود و چاکر 
این اختران و این فلك اخضر 
بی‌دار و بند بایة بجر و بر 
با خاك خش ساخته آب تر 
آین:. . اسمای. ارزو بیع دز 
جندین هزار زینت و زیب و فر 
با بچگان بی‌عدد و بی‌مر 
وق تما 
گر نیست گشته گوش ضمیرت کر 
حسرت خوری بسی و بری کیفر 
از بهر دیدن ملك اکبر 
گر چشم و گوش تو نبری زایدر 
نو خویشتن چرا فگنی در جر؟ 
از علم بای ساز و, زطاعت بر 
فربه شده به جسم و, به جان لاغر 
کرده دو دست و بازوی خود چنبر 
در بر به‌مهر. خوب یکی دلبر 
داری گرفته تنگ و خوش‌اندر بر 
برتو به کینه او بکشد خنجر 
جون در دّمی به بیخته خاکستر؟ 


۳۵ 


۳۵ 


۳۵ 


۳۵ 


۳۰ 


جون نو بسی به‌بحر درانگنده است 
وز خلق چون نو غرقه بسی کرده است 
گریست این جهان به منل» زیر 
با طبع ساز باشد. نبنداری 
لیکن چو کرد فصد جفا, پیش 
گاهی عروس‌وارت پیش آید 
باصد کرشمه بسترد از رویت 
گاهی هزبروار برون آید 
زاشت: کنذ ‏ نافه 
در حرب این رمانه دیوانه 
وز شاخ دین شکوفة دانش چن 
شاخی که بار او نبود ما را 
دنیا خطر ندارد يك ده 
نزديك او ار خطرش هستی 
لفنجگاه نوست جهان. زینجا 
بل دفتری است این که همی بینی 
مُنکر مشو اشارت حجت را 


دیوانه‌وار 


خط خدای زود بیاموزی 
گر درشوی به خانش, بر خاکت 


ندهد خدای عرش در این خانه 
حیدر. که زو رسید و ز فخر او 
شیران زییم خنجر او حیران 
فولش مقر و مایهٌ نور دل 
ایند عطاش داد محمّد را 
کرت آرزوست صورت او دیدن 
بشتاب سوی حضرت مستنصر 


دیوان ناصر خسرو 


اين صعب دیو جاهل بدمحضر 
این بحر بی‌کراة بی‌معبر 
بس ناخوشاست و خوش بخارد گر 
شیری است تازه. پخته و بر شکر 
خافان خطر ندارد و نه قیصر 
با گوشوار و یاره و با افسر 
با شرم گرد باستی و معجر 
با خشم عمرو و با شغب عنتر 
خنجر بسوی سینت و. زی حنجر 
از صبر ساز نیغ و, زدین مففر 
وز دشت علم سنبل طاعت جر 
بلك این گذرگهی است. پرو بگذر 
آن شاخ پس چه بی‌برو چه برور 
سوی خدای داور بی‌یاور 
يكك شربت آب کی خوزدی کافر 
برگیر زود زاد زو محشر 
۳4 خدای خویش براین دفتر 
زیرا هگرز حی نبود منکر 
گر در شوی به‌خانه بیغمبر 
شمشاد و لاله روید و سیسنبر 
راهت مگر به راهبری حیدر 
از فیروان به‌جین خبر خیبر 
دربا به‌ییش خاطر او فرغر 
تیفش مکان و معدن شور و شر 
نامش علی شناس و لقب کوثر 
وان منظر مبارك و آن مخبر 
ره را ز فخر جز به مره مسیر 


۵۵ 


۶۵ 


دیوان ناصر خسرو 


آنجاست دین و دیا را قبله 
خورشید پیش طلعت او یره 
ای یافته به تیغ و بیان تو 
بی‌صورت مبارك تو. دیا 
معروف شد به علم تو دین؛ زیرا 
ای حجّت زمین خراسان. زه! 
دیب همی بدیع برون اری 


۹۶ 
ای کهن گشته در سرای غرود 
چرخ پیموده برتو عمر دراز 
شادمانی بدان که‌ت از سلطان 
نا به پپشت یکی دگر فاسق 
یات شاعر به مد ح در کول 
فصر تو زین سخن همی خندد 
برنو خندد که غافلی تو ازانك 
چند رفتند از آن قصور بلند 
چرخ گردان بسی برآورده است 
شهر گرگان نماند با گرگین 
بر کهن کردن همه نوها 
عسلش را به حنظل است نسب 
که شناسد که چیست از عالم 
چون زمین پرشکستگی است چرا 


تو چه‌گوئی, که مر چرا بایست 


۳۷ 


وانجاست عز و دولت را مشعر 
گردون بجای حضرت او کردر 
زیب و جمال معرکه و منبر 
مجهول بود و بی‌سلب و زیور 
دی عود بود و خاطر تو مجمر 
نوم رسول و آل چنین گستر 
در دید مخالف دین نشتر 
اندر ضمیر توست مگر ششتر 
پر شعر زهد گفتن و بر طاعت 
این روزگار ماندوت را بشمر 


خورده بسیار سالیان و شهور 
نو گهی مست خفته گه مخمور 
خلعتی فاخر آمد و منسور 
پیش و بهتر رودت فسق و فجور 
شاد بادی و فصر نو معمور 
برتو. ای فتنه بر سرای غرور 
در سرای غرور نیست سرور 
بهتر و برتر از نو سوی فبور؟ 
نوح نوحه‌گر از معدن سور 
به نشابور ماند با شایور 
ای برادر موکْل است دهور 
شکرش را برادر است کژور 
غرض کردگار فرد غیور"ً 
[ ۳ بی‌تفاوت است و فطور؟ 
این همه خاك وآب وظلمت و نور؟ 


۷۵ 


۳.۸ 


دیوان ناصر خسرو 


تا بدید آید اشتر و خر و گاو 
یا یکی برجهد چو بوزنگان 
یا ز بهر یکی که پنجه سال 
مر تو را خانه‌ای دریغ آید 
بس چه گوئی ز بهر ایشان کرد 
تو یکی هندباج ندهی‌شان 
کرت هوش است و دل ز بیر بدر 
عالمی دیگر ات تم ر 
اندرو بر مثال جانوران 
دزد مردان بسان موشانند 
غمر مردان چو ماهی‌اند خموش 
حکمت و علم پرمحال و دروغ 
خامشی از کلام بیهده به 
کار تو کشت ونخم اوسخن است 
گر بترسی ز ناصواب جواب 
به زن و کودك کسان منگر 
تا تو بر سلسبیل بگزیدی 
جه خطر دارد اين بلید نبید 
دل و جان را همی بباید شست 
5 بههنگام خواندن نامه 
از بد و نيك وز خطا و صواب 
همه خواندند. برتو جیز نماند 
با دل و عقل و با کتاب و رسول 
بنده‌ای کار کن به امر خدای 
جز به پرهیز و زهد و استغفار 


مار و ماهی و گزدم و زنبور؟ 
پای کوبد به نغمت طنبور؟ 
عمر بگذاشت بی‌نماز و طهور؟ 
زین فرومایگان و اهل شرور 
آسمان و .زمین غفور شکور؟ 
چون‌دهدشان خدای‌حورو قصور؟ 
دور باش از چنین گمانی دور 
سخنی خوب گوش‌دار. ای پور 
سخت نیکو ز جاهلان مستور 
مردمانند از اهل علم نفور 
وین فرومایگان خسند و قشور 
وین سبکسار مردمان چو طیور 
ژازخایان خلق چون عصفور 
فضل دارد چو بر حنوط بخور 
در زیور است اين سخن مسطور 
بدروی بر چو در دمندت صور 
وقت گفتن صبور باش صبور 
اگرت رغبت است صحبت حور 
گنده و تیره شیر انگور 
عند کاس, مزاج‌ها کافور؟ 
از محال و خطا و گفتن زور 
خجلی نایدت به‌روز نشور 
جیست اندر کتاب نامذکور؟ 
باه ناگرفة از صها :و کسوز 
روز محشر که داردت معذور 
بنده با بندگی بود مأمور 
کار ناخوب کی شود مغفور؟ 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 1 ۳ و ۱ 


گر نباشی از اهل ستر به زهد خواند باید بسیت ویل و ثبور 
با کم کرد از نو خشم خدای 


ای پسر. شعر حجت از برکن 


به حشم یا به حاجبان و ستور؟ 


۹۷ 


که بر از حکمت است همجو زور 
ای گشته جهان و خوانده دفتر /ندیش زکار خویش بهتر 


این چرخ بلند را همی بین 
يك گوهر ترّ و نام او بحر 
وین ابر به‌جهد خشك‌ها را 
بیجاره نبات را نبینی 
وین جانوران روان گرفته 
برطبع و بات ر‌ جانور با 
زین بیش جه نیکی آمد از تو 
تو بی‌هنری چرا عزیزیا 
دانی که حنین نه عدل باشد 
وان کس که چنین عزیز کردت 
زیرا که نکرد هیچ حیوان 
بر گور و گوزن اگر امیر است 
جون نیست خرد میان ایشان 
این میر و عزیز نیست بر گاه 
شادی و نوانگری خرد راست 
تا وتو زیر 
زیر سخن است عقل بنهان 
دانای سخن نکو کند باز 
نو روی عروس خویش بنمای 
فتنه جه‌شدی حنین‌براین خالد؟ 


بر خاك و هوا و آب و آذر 
يك گوهر خشكك و نام او بر 
زان جوهر نر همی کند نر 
همواره جوان از این دو گوهر؟ 
بیحاره نبات ر مسخر ؟ 


ای بیر تو را که کرد مهتر؟ 


وز کاو گنه جه بود و از خر؟ 
او 0 چراست مضطر؟ 
پس چون مقری به عدل داور؟ 
از بهر تو رز گوهر و زد 
از گوهر و زز تاج و افسر 
از قوت خویش و دل غضنفر 
درویش نه اين, نه آن توانگر 
وان خوار و دلیل نیست بر در 
هردو عرضند و عقل جوهر 
نخمی است خرد سخن ازو بر 
عقل است عروس و قول چادر 
از روی عروس عفل معجر 
ای گُشته جهان و خوانده دفتر 
يك ره برکن سوی فلك سر 


۳۱۰ 


دیوأن ناصر خسرو 


از گوهر و از نبات و حیوان 


بندیش نکو که اين سه‌خط را 
گشتنت ستوروار ۳ 
خرسند شدی به خور زگیتی 
بررس ز چرا و چون, چرائی 
بندیش که کردگار گیتی 
او راست به‌بای بی‌ستونی 
چون کار به بند کرد. بی‌شك 
چون چنبر بی‌سر است فرقان 
کاورسه حو کرد می ندانی 
پیدا چو تن نو است تنزیل 
گویند که پیش.ازین گهر کوفت 
امروز به زیر پلی دین است 
هرمان بزند بعاد ما را 
سوراخ فد ات :یا یأجوج 
بر منبر حق شده است دجال 
اشتر چو هلاك گشت خواهد 
آنك او به مراد عام نادان 
روی وی اگر سپید باشد 
صعبی تو و منکری گر اين کار 
ور می بروی نو با امامی 
من با تو نیم که شرم دارم 
جای حدر است از تو ما را 


خط و قلم به عقل بنگر 
بیوسته که کرد يك به دیگر 
با رود و می و سرود و ساغر؟ 
زیرا تو خری جهان جرا خور 
شادان به خرا جو گاو لاغر؟ 
مرجان تو را بدین تن اندر 
این نید گرد گرد اخضر 
بر بیل بود تن کت 
خبره چه دوی به گرد چنبر؟ 
چون باز پتابی از رسن سر 
پاندت سپرد زر به زرگر 
تأویل درو جو جان مستر 
در ظلمت زیر بی سکندر 
اندر ظلمات غفلت و شر 
از مفرب حق باد صرصر 
يك چند حذر کن ای برادر 
خامش بنشین تو زیر منبر 
اید به سر چه و لب جر 
بر رفت به منبر یمبر 
بستد ز بیرگان و . دختر 
روی که بود سیه به محشر؟ 
نزديك تو صعب نیست و منکر 
کاین فعل شده است ازو مشهر 
از فاطمه و شبیر و شیر 


گر تو نکنی حذر ز حیدر 


۳۵ 


0۵ 


۹۸ 


ای گمره و خیره چون گرفتی 
من بانو سخن نگویم ایراك 
من میو دین همی چرم شو 
شو پنبُ جهل برکن از گوش 
رخشنده‌تر از سهیل و خورشید 
ان است به نزد مرد عافل 
او را برد به‌سنگ نا زود 
آنگاه نجونی آب چاهی 
پرخاش مکن سخن بیأموز 
بر خرد است علم ناویل 
از مذهب خصم خویش بررس 
حت نبود نو را که گوئی 
گونی که صنویرم. ‏ ولیکن 
هش‌دار و مدار خوار کس را 
غره چه شدی به خنجر خویش 
از بیم شدن زدست او روم 


با خصم مگوی آنچه زی تو 


منداز بخیره نازموده 
رن کن اختیار و حکمت 
اندر سفری بساز توشه 


بی‌زاد مشو برون و مفلس 


گمراه‌ترین دلیل و رهبر؟ 
کری تو و رهبر از تو کرتر 
چون گاو توخار وخس همی چر 
بشنو سخنی به طعم شکر 
بوینده‌تر از عبیر و عبر 
مفز سخن خدای ابر 
پپشت بدمد ز سنگ عبهر 
هرگه که چشیدی آب کوثر 
رمق چه رمی چو خر ز نشعر ا 
پرید هگرز مر بی‌پر؟ 
تا انفق ,رنذانن. . آز. «مروز 
من مزمنم و جهود کافر 
زی خصم, تو خاری او صنوبر 
مرغان همه را حبیره مشمر 
مر خصم تو را ده است خنجر 
مانده است چنان به روم فیصر 
معلوم نباشد و مقرر 
زی باز چو کودکان کبوتر 
تا نيك بود به حشرت اختر 
رفته‌اند بی‌مر 
دور 


یاران تو 
زین خیم بی‌در 


بهتر سخنان و ند حجت 


صدبار تو را ز شیر مادر 


۳۱۱ 


۵ 


۶۵ 


۳ 


تابر سرت نگشت بسی تیر و نوبهار 
چون پر زاغ بود سر و قأمنت چو نیر 

کر فاه نش هر تاری3 از اسهان 

بر قیرگون سرت که فرو ربخته است شیر؟ 
ز ال چنانت بود گمان کاندر اين جهان 
کاربت جز که خور نه فلیل است و نه کثیر 
از خورد و برد و رفتن ببهوده هر سوئی 
ایند سال بود تنت چون سور بیر 

با ناز و بی‌نیاز به بیداری و به خواب 

برتن حریر بودت و در گوش بانگ زیر 
وان یار جفت جوی به گرد تو بوی بوی 
با جعد همجو فیر و دمیده درو عبیر 


حون خر به سبزه رفته به نوروز و. در خزان 


در زیر رز خزان شده با کوزهُ عصیر 
گفتی که خلق نیست چو من نیز در جهان 
هم شاطر و ظریفم و هم شاعر و دبیر 
معنی به خاطرم ذر و الفاظ در دهان 
همجون فلم به دست من اندر شده است ! 
دستم رسید بر مه ازیرا که هیچ وفت 
بی‌من قد ح به‌دست نگیرد همی آمیر 
بیش وزیر با خطر و حشمتم ازانك 

میرم همی خطاب کند «خواجه خطیر » 
جشمت همیشه مانده به دست توانگران 
نت نات اریز ان هوشر 
بك سال برگذشت که زی تو نیافت بار 
خویش نو آن ینیم و نه همسایه‌ت آن فقیر 
اندر محال و هزل زیانت دراز بود 


توح ۲۱ 


دیوان تاصرخسیو 2 3 
واندر زکات دستت و انگئتکان قصیر 
بر هزل وقف کرده زبان فصیح خویش 
بر شعر صرف کرده دل و خاطر منیر 
آن کردی از فساد که گر یادت آید آن 
روبت سیاه گردد و تیره شود ضمیر 
تير و بهار دهر جفایيشه خرد خرد 
برتو همی شمرد و و خوش خفته چون حمیر 
نا آن جوان نیز و قوی را چو جادوان 
این چرخ نیز گرد چنین ند کرد و پیر 
خمیده گشت و سست شد آن قامت چو سرو 
بی‌ ور ماند و زشت شد آن صورت هزیر 
وز تو ستوه گشت و بماندی ازو نفور 
آن کس کز آرزوت همی کرد دی نفیر 
بنگر ز روزگار چه حاصل شدت جز آنك 
باحسرت و دریغ فرومانده‌ای حسیر 
دین را طلب نکردی و دنبا زدست شد 
همچون سپوس تر نه خمیری و نه فطیر 
دنیات دور کرد زدین» وین مثل توراست 
کز شعر باز داشت نو را جستن شعبر 
شر است جمله دنیا. خیر است دین همه 
این شر باز داشتت از خیر خیره خبر 
خوش خوش فرود خواهد خوردئت روزگار 
موش زمانه را توی, ای بی‌خبره بنیر 
زین بدکنش حذر کنو زین پس دروغ او 
منپوش اگر بهوش و بصیری و تيز وير 
شیر زمانه زود کند سیر مرد را 
چون تو همی نگردی ازین شیر سیر شیر ؟ 


۵ 


۲۰ 


۳۵ 


۳۹ 


دیوان ناصر خسرو 


خیره میازمای مراین آزموده را 

کز ریگ ناسرشت خردمند را خمیر 

گر می بکرد خواهی تدبیر کار خویش 

بس باشد ای بصیر خرد مر تو را وزیر ۳ 
این عالم بزرگ ز بهر چه کرده‌اند؟ 

از خویشتن بپرس توء ای عالم صفیر 

ور می‌بمرد خواهند این زندگان همه 

بوزش همی ز بهر چه باید بدین زحیر؟ 

زی بیل و شیر و اشتر کایشان قوی‌ترند 

ایزد بشیر چون نفرستاد و نه نذیر؟ 

وانك این عظیم عالم گردنده صنع اوست 

چون خواند مر مرا و چه خواهد زمن حقیر؟ 

زین آفریدگان چو مرا خواند بی‌گمان 

با من ضعیف بنده‌ش کاری است ناگزیر ۳۵ 
ورمان همی بباید او را شناختن 

بی‌چون و بی‌چگونه. طریقی است این عسیر 

ور همچو ما خدای نه جسم است و نه گران 

بس همچو ما چرا که سمیع است و هم بصیر؟ 

ور چون نو جسم نیست چه باید همیش تخت 

معنی تخت و عرش یکی باشد و سریر 

تن گور توست, خشم مگیر از حدیث من 

زیرا که خشم گیر نباشد سخن پذیر 

از خوبشتن هرس در این گور خویش تو 

جان و خرد بس است تو را منکر و نکیر ۳ 
این گور نو چنان که رسول خدای گفت 

یا روضهٌ بهشت است با کندهُ سعیر 

بهتر رهی بگیر که دو راه پیش توست 


دیوان ناصر خسرو 


سوی بهینه راه طلب کن یکی خفیر 

در راه دین حق تو به رای کسی مرو 

کو رآ ز رهبری نه صغیر است و نه کبیر 
بی‌حجت و بصارت سوی تو خویشتن 
با چشم کور نام نهاده است بوالبصیر 
بنگر که خلق را به که داد و جگونه گفت 
روزی که خطبه کرد نبی بر سر غدیر 
دست علی گرفت و بدو داد جای خویش 
گر دست او گرفت نو جز دست او مگیر 
ای ناصبی اگر تو مقری بدین سخن 
حیدر امام توست و شبّر وانگهی شبیر 
ور منکری وصیت او را به جهل خویش 
بس خود بس از رسول نباید تو را سفیر 
عم علی هقال و مقال است عن فلان 
بل علم او چو در ینیم است بی نظیر 


اقرار کن بدو و بیاموز علم او 


نا پشت دین قوی کنی و جشم دل قریر 
آب حیات زیر سخن‌های خوب اوست 


آب حیات را بخور و جاودان ممیر 
ندیت داد ححت و کردت اشارنی 
ای بور. بس مبارك بند بدر بدیر 


۹۹ 
این چنبر گردنده بدین گوی مدور 
ور موی ورخم تیرگی ونور برون تاخت 
هر وعده‌و هر فول که کرداین فلك و گفت 
من فول جهان را به ره چشم شنودم 


چون سرو سهی قد مرا کرد چو چنبر 
تا زنده شب تیره پس روز منور 
آن وغزه غلان امد و آن فول مزور 
نشگفت که بسیار بود قول مبصر 


۳۱۹ 


تولی به قلم گوید گویا به کتابت 
مر قول زبان را به‌ره گوش تو بشنو 
گر قول مزر سخنی باشد کان را 
بس‌هردو , شب و روز دوگفتار دروعند 
ی ای زو اس ۳ 
بس هرچه همی زیر شب و روز بزابند 
زین است تراکیب نبات و حیوان باك 
ترکیب نو قار و کنیف است ولیکن 
صورت گر جوهر هم جوهر بود ايرا 
يك جوهر ترکیب‌دهنده است و مصور 
زنده نشد اين سفلی الا که به‌صورت 
ور عاریتی بود براین سفلی صورت 
وان گوهر کو زنده به ذات است نمیرد 
رز جسم نواز نفس بدین‌صنعت محکم 
بی‌بهره چرآمانده است‌این‌جان تو زین تن 
دانی که چوفرتن توصورت‌جسمی‌است 


بنگر که خداوند زیهر نو چه آورد. 


وانگاه دراین حصن تورا حجرگکی داد 
بگشاده در این حجره نورا پنج درخوب 
هرگه که تو را باید در حجرگك خویش 
فرمان‌بر و بنده است نو را حجرگك تو 
این پنج در حجره, سه‌تن راست, دو جان را 
چندان که سوی تن‌نو سه‌در بازگشادی 
بشنو سخن ایزد بنگر سوی خطش 
بنگر که کجامی‌روی, ای‌رفته چهل‌سال 
عمر تو نبینی که یکی راه دراز است 
آنی نو که يكك میل همی رفت نیاری 


دیوان ناصر خمبرو 


قولی به زفان گوید مشروح و مفسر 
مر قول قلم را ز ره چشم تو بنگر 
گوینده دگرگونه کند ساعت دیگر 
کاین دهر همی گوید هموار و مستر 
وین قاعده‌زی عقل درست‌است و مقرّر 


فرزند دروغند و مزور همه یکسر ۰ 
بی‌حاصل‌همچون بد رخویش وجومادر 


صورت گر علوی ولطیف است بدو در 
صورت نپذیرد زعرض هرگز جوهر 
يك جوهر نرکیب بدیر است و مصور 
پس صورت جان است دراین جسم حضر 
ذانی بود آن گوهر عالی را پیکر 
پس جان نو هرگز نیرد. جان برادر 
مانندٌ فصری شده پرنور و معنبر 
بی‌دانش و تمییز همانند یکی خر 


جز صورت علمی نبود جان تو را فر .۰ 


از نعمت بی‌مرّ در این حصن مدور 
اراسته و ساخته به‌اندازه و در خور 
بنشسته نو چون شاه درو بر سر منظر 
يكك نعمت زاین حصن درون خوان‌زیکی در 
خواهی‌سوی‌بحرش برو خواهی‌به‌سوی‌بر 
تا هردو گهر داد بیابند ز داور 
بای شوش خاش دودر منظرو مخبر 
امروز که در حجره مقیمی و مجاور 
زین کوی‌بدان دشت وزین جوی بدان‌جر 


دنیات بدین سر بر وعقبیت پدان سر؟ . 


بی توشه و بی‌رهبری از شهر به کردر 


۵ 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو ۳۷ 
کوتوشه و کورهبرت. ای‌رفته چهل‌سال ‏ چون آب‌سوی‌جوی‌زبالاسوی‌محشر؟ 
بنگر که همی برّی راهی که دژو نیست .. آسایش‌راروی‌نه‌در خواب‌ونه‌درخور 
بنگر که همی سخت شتابی سوی جائی کان یابی آنجای که برگیری از ایدر 


هرجیز که بایدت در اين راه بیابی 
زنهار که طرار در اين راه فراخ است 
برهیز که صیادی ناگاه یرد 
این و ((بر راه منم از س من رو ) 
شاید که بگریند برآن دین که بدو در 
شاید که بگریند برآن دين که فقیهانش 
گر فقه بود حیلت و, محتال فقیه است 
ور پار رسول است کشتتای بسر 

بندیش از اين امت بدبخت که یکسر 
جز کر نشود پیش سخن گوی غنوده 
بودند همه گنگ و علی گنج سخن بود 
آن کس که مرو را به یکی جاهل بفروخت 
دیوانه بود آنکه کله دارد در بای 
بودند همه موزه و نعلین, علی بود 
میمون شجری بود پر از شاخ شجاعت 
برگش‌همه خیرات وثمارش‌همه حکمت 
او پود درختی که همی بیعت کردند 
وامروز ازر شاخی بربار بجای است 
بل فخر کند قیصر اگر چاکر او را 
زیر فلم حجت او . حکمت ادریس 
درحضرت ازآن خوی‌خوش وطلعت پرنور 
از لشکر زنگیس رح روز مفیر 
میراث رسیده است بدو عالم و مردم 
شمشیر و سخن معجز آویند جهان را 


هرچند روان است درو لشکر بی‌مر 
چون‌دنبه به گفتار وء به کردار چونشتر 
کو دام نهد محبر بر ملوح و دفتر 
وان گیل «طباخ منم توشه زمن خر» 
فرزند نبی را بکشد از قبل زر 


آنند که دارند کتاب حیل از بر . 


جالوت سزد حاکم و هاروت بیمبر 
پس هیچ مرو را نه عدو بود و نه کافر 
گشتند همه کور ز شومی‌ی گنه ودکر 
جز کور کند پیش خر وء شیر مورا 
بودند همه چون خر و او بود غضنفر 
بخرید و ندانست مفیلان زصنویر 
وز ببهشی حویش نهد موزه به سر بر 
بر تارك سادات جهان بکسره افسر 


بیخش به‌زمین شاخش‌برگنبد اخضر 


زان‌برگ‌همی‌بوی‌واز آن یار همی خور ‏ . 


زیرش گه پیغمبر با خالق اکبر 
با حکمت لقمانی و با ملکت قیصر 
و بوه و چاثر چاثر 
افلاك منوّر شد و آان سً 
وز لشکر رومیش شب یره مقر 
از جد شریف و بدزش احمد و حیدر 
وین بود مر اسلافش را معجز و مفخر 


۳۵ 


۳۵ 


0۵ 


۳۸ 


بند‌ی سخن اویند احرار خود آمروز 
اورا طلب وبر ره او روکه نشسته است 
وز حجت او جوی به رفق, ای منحیّره 
وز من بشنو نيك که من همچو تو بودم 
۳ 
بی برهان دعوی به‌سوی مرد خردمند 
با بانگ یکی باشد بی‌معنی گفتار 
نقلید نهدرفتم و بر «اخبرنا» هیج 
رفتم به در آنکه بدیل است جهان را 
آن کس که زمینی بجز از درگه عاليش 
قبل‌ی علما یکسر مستنصر بالله 
وز جهل بنالیدم در مجلس علنتش 
بگشاد مرا بسته و بر هرچه بگفتم 
وانگاه مرا بنمود این خط الهی 
تا راه بدید این دل گمراه و به‌جودش 
بنمود مرا راه علوم قدما باك 
بر خاطرم امروز همی گشت نیارد 
اقوال مرا گر نبود باورت, این قول 
5 هیچ کسی دیدی کایات قران را 
در نفس من این علم عطائی است الهی 
آزاد شد از بندگی آز مرا جان 
بندیش که مردم همه بنده به چه روی است 
دی کیز که ار من دشن تاه شژو بت 
گر دین حقیقت بپذیری شوی آزاد 
مولای خداوند جهان باشی و جون من 


دیوان ناصر خسرو 


فرداش ببند آیند اوباش به خنجر 


جد و پدرش برسر حوض ولب کوثر ۱ 


دارری دل گمره و افسون محیر 
آندر ره دین عاجز و بی‌توشه و رهبر 
دعوی‌ها چون کوه ومعانیش کم از ذر 
ماننده مرغی است که او را نبود بر 
بی‌بوی یکی باشد خاکستر و عنبر 
نگشاد دلم گوش و نه دستم سر محبر 
از احمد و از حیدر و شیر و زشبر 
امروز به جمع حکما نیست مشجر 
فخر بشر و حاصل اين چرخ مدوّر 


بنمود یکی حجت معروف و مشر 
مسطور براین جوهر ومجمو ع ومکسر 
بر گنبد کیوان شد از اين چاه مقعر 
وانگاه ازان برنر بنمودم و بهتر 
گر فکرت سقراط بود پر کبوتر 
اندر رم يك يك بنگر نو و بسمر 
جز من به خط ایزد بنمود مسطر 
معروف جوروز است. نه مجهول‌ونه‌منکر 
آزاد شو از آز و بزی شاد و توانگر 


۶۵ 


۰ 


۳ 
نا مولا بشناسی و آزاد و مدير . 


پیش تو زاطراف جهان اسود و احمر 
زان بس نبوی نیز سیه روی و بداختر 
زان بس نشوی نیزبدین درثه بدان در 


ورنی سپس دیوهمی کر وهمی‌باش 
بنده‌ی می وطنبور وندیم لب ساغر 


۷ 


دیوان ناصر خسرو 


۳ 
این زرد تن لاغر کل خوار تیه افیتارن 
همواره: سیه سرزش ترش ار ات 
نا سرش نبری نکند قصد برفتن 
جون آنش زرد است و سیه سار ولیکن 
جز کز سیب دوستی آب جدا نیست 
هرجند که‌زرد است سخنهاش سیاه‌است 
نک است وق مانده و کوبا جورران گت 
مرغی‌است ولیکن عجبی‌مرغی ازايراك 
مرغی که چو در دست تو جنبید ببیند 
تیری است که در رفتن سوفارش به پیش است 
گلزار کند رفتن او عارض دفتر 
اقرار تو باشد سخنش گرچه روا نیست 
دشوار شود بانگ تو از خانه به دهلیز 
در دست خردمند همه حکمت کُوید 
هرکس که سخن گفت‌همه فخر بدوکرد 
در دست سخن بيشه یکی شهره درختی است 
تا در نزنی سرش به گل بار نیارد 
غاری است مراو را عجبی بادرو دربند 
جون خفت درأن غار برون ناید ازو نا 
راز دل دانا بجز او خلق نداند 
راز دل من یکسره. باری, همه با اوست 
ای مرکب علم و شجر حکمت. لیکن 
دیبای منقش به‌تو بافند ولیکن 
من نقش‌همی بندم وتو جامه همی باف 
دیبای تو بسیار به از دیبهةٌ رومی 
چون لولوی شهوار نباشد جو اگر چند 


زرداست ونزاراست وچنین‌باشد گل‌خوار 
هم صورت مار است و پیند سر مار 
جون سُرش بریدی برود سر تن از 
اين زاب شود زنده و زانتش بمرد زاد 
اين زرد سیه سار از آن زرد سیه سار 
گرچه سخن خلق سیه نیست به گفتار 
زیرا که جدا نیست زگفتارش رفتار 
خوردنش همه قار است رفتتش به‌منقار 
در جنبش او عقل تو را مردم هشیار 


۳۹ 


مت 


هرچند که هر تیر سپس دارد سوفار . 


آنگه که برون آید ازان کوفته گلزار 
دردین که کسی از کس دیگر کنداقرار 


واسان شود آواز وی از بلخ به‌بلغار. 


جز ژاژ نخاید همه در دست سبکسار 
جز کایزد دادار و بیام آور مختار 
بی‌بار ز دیدار. همی ریزد ازو بار 
زیرا که چنین است ره و سیرت اشجار 
خفتنش نباشد همه الا که در آن غار 
بیرون نکشی بایش ازآن جای چوکفتار 


۰ 


زیرا که جز او را به دل اندر نبود بار . 


زیرابس امین است وسخن‌دار وبی آزار 
انگشت خردمند تو را مرکب رهوار 
معنیش بودنقش وسخن پود وسخن تار 
این است مرا باتو همه کارو بیاوار 
هرچند که دیبای تو را نیست خریدار 
جو را بگزیند خر به لولوی شهوار 


‌ 


۲ 


۳۳۰ 


دیبا جسدت بوشدو دیبای سخن جان 


این تیره و بی‌نور تن آمروز به جان است 
همسایه نيكك است تن تیره‌ات ر جان 


هر حند خلنده‌است, جوهمسایة خرماست . 


شاید که به‌جان تنت شریف است ازیراك 
جلدی و زباناور و عیّار ازیراك 
از هرچه سبو برکنی از سر وز بهلوش 
بر خوی مك باشد در شهر رعیّت 
از جان و تنت ناید الا که همه خیر 
تا علم نیاموزی نیکی نتوان کرد 
بی‌علم عمل چون درم قلب بود. زود 
چون روزه ندانی که چه‌چیز است چه سود |یست 
وانکو نکند طاعت علمش نبود علم 
جامه است مثل طاعت و آهار برو علم 
دیدارتوباجشم تودرشخص توجفت است 
بی‌طاعت دانا به سوی عقل خدای است 
درطاعت یزدان است‌این چرخ به گشتن 
وزطاعت خورشید همی روزوشب آید 
وین .ابر خداوند جهان را به‌هوا بر 
بی‌طاعتی, ای‌مرد خرد. کار ستوراست 
يك‌سو بکش ازراه ستوری سراگر چند 
درسخره وبیگار تنی از خور و از خواب 
امروز بر از خواب و خمار است سر تو 
بیداریت آن روز ندارد. سرا. سود 
بی‌طاعنی امروز جو تخمیاست کز آن تخم 
این خلق بکردند به‌يك ره چو ستوران 
ای آنکه تو را يار نبوده است و نباشد 


دیوان ناصر خسرو 


فرق‌است میان تن و جان ظاهرو بسیار 
آراسته. چون با به‌نیسان و به ایّار 
همسابه زهمسابه گرد قیمت و مقدار 


برشاخ چو خرمات همی آب خورد خار ۰ 


خوش بوی برد کلب همساية عطار 
جلد است تو را جان و زبان آور و عیّار 
آن چیز برون آید و بیرون دهد آغار 
پیغمبر گفت این سخن و حیدر کزار 


چون عقل بود برتن و برجان تو سالار 


بی‌سیم نیاید درم و بی‌زر دینار 
رسوا شود و شوره برون آرد و زنگار 
بیهوده همه روزه تو را بودن ناهار؟ 
زرگر نبود مرد چو بر زر نکند کار 
جون جامه نباشد چه به کار آید آهار؟ 
چشمت به مثل کارو درو علم چودیدار 
هرگز دیّار 
ابا تین است: تم کید دوار 


بی‌طاعت دانا نبود 


, ۰ 
کوسوی خرد علت روز است وشب تار 


بنده است و مطیع است به‌باریدن امطار 


کاین خلق برفتند زان ره همه هموار 
روزی برهد جان تو زان سخره و بیگار 
آن‌روز شوی,» ای بسر. از خواب تویپدار 


۳۵ 


‌ 


دسنت نگرد چیز مگر طاعت و کردار ۰ 


فردا نخوری بار مگر انده و تیمار 
روی از خرد و طاعت. ای یارب زنهار ! 
بر طاعت تو نیست کسی جز تو مرا یار 


1 


دیوان ناصر خسرو _ 


و ۰ 


دررطاعت تو جان و تنم پار خرد گنت 
توفیق .نو بوده ات مرا تاوخی وتا 


اصل نفع و ضر و مایه‌ی خوب و زشت و خیر و شر 
نیست سوی مرد دنا در دو عالم جز بشر 
اصل شر است‌اين حشر کز بوالبشر زاد و فساد 
جز فساد و شر هرگز کی بود کار حشر؟ 
تا آزیقر ارتتات هه 
زانك ازو اید به‌ایمان و به‌عصیان خبر و شر 

ای برادر. چشم من زینها و زين عالم همی 
لشکری انبوه بیند بر رهی برجوی و جر. 

جز شکسته بسته بیرون جون تواند شد جو بود 
مرد مست وچشم کور و پای لنگ وراه تر؟ 
گر نه‌ای مست از ره مستان و شر و شورشان 
دورتر شو تا بسر درناید اسپت؛ ای سر 

گر نخواهی رنج گر از گرگنان پرهیز کن 
جهل گر است ای پسر پرهیز کن زین زشت گر 
جهل را گرچه بپوشی خویشتن رسوا کند 
گرچه پوشیده بماند گر جهل از گر بت 

نیستی مردم تو بل خر مردمی, زیر که من 
صورت مردم همی بینم تو را و فعل خر 

جز کم آزازی نباشد مردمی گر مردمی 

چون بیازاری مرا؟ یا نیستی مردم مگر؟ 
گرگ درنده ندرد در بيابان گرگ را 

گر همی دعوی کنی در مردمی مردم مدر 

نفع و ضر و خیر و شر از کارهای مردم است 


۳۳۱ 


۳۳۲ 


پس تو چون بینفع و خیری بل همه شری و ضرا 

تن به جر گیرد همی مر جائت را در جر کشد 

جان به‌جر اندر بماند چونش گیرد تن به جر 

پیش جان نو سپر کرده است یزدان تنت را 

تو چرا جان را همی داری به پیش تن سپر؟ 

خواب و خور کار تن تیره است» تو مر جات را 

چون کنی رنجه چو گاو و خر ز بهر خواب و خور؟ ۵ 
مردمان از تو بخندند, ای برادر. بی گمان 

چون بلاس زنده را سازی زدیبا آستر 

گر شکر خوردی پربرو, دی یکی نان جوین 

همبر است امروز ناجار آن جوین با آن شکر 

داد تن دادی, بده جان‌را به دانش داد او 

بافت از نو تن بطر در کار جانت کن نظر 

جانت آزادی نیابد جز به علم از بندگی 

گر بدین برهانت باید. شو به‌دین اندر نگر 

فردم دانا مسلمان است. فد کش 

مردم نادان اگر خراهی ز نخاسان بخر ۲۰ 
تن به جان یابد خطر زیرا که تن زنده بدوست 

جان به‌دانش زنده ماند زان بدو یابد خطر 

جان مردم را دو قوت بینم از علم و عمل 

چون درختی که‌ش عمل برگ است و از علم است بر 

خانت را داش نگه دارد زدوزخ همجنانك 

بر نگه دارد درختان را از آتش وز تبر 

گر نتابی سر ز دانش از تو تابد آفتاب 

و اد ام شا شمان شا ند بارش 

مر نو را بر آسمان باید شدن, زیرا خدای 

می نخواند جز نو را نزديك خویش از جانور ۵ 


بر فلك بی‌با و پر دانی که نتوانی شدن 

بس چرا بر ناوری از دين و دانش بای و پر؟ 
از حریصیی کار دنیا م‌نبردازی همی 
خانه بس تنگ است و تاری می نبینی راه در 
خاك را بر زر گزیده‌ستی چو نادانان ازانك 
خاك پیش توست و زر را می‌نیابی جز خبر 
همچو کرم سرکه‌ای ناگه زشیرین انگبین 

با خرد چون کرم چون گشتی به ببهوشی سمر 


رو و 


بس نرش و ننگ جای است این ازیرا مر تور 

خم سرکه است این جهان, بنگر به عقل. ای بی‌بصر 
جانت را اندر تن خاکی به دانش زر کن 

چون همی ناید برون هرگز مگر کز خاك زر 

همچنان کاندر جهان آتش نسوزد زر همی 

زر جانت را نسوزد آتش سوزان سقر 

ره‌گذار است این جهان ما راء بدو دل در مبند 

دل نبندد هوشیار اندر سرای ره‌گذر 

زیر بای روزگار اندر بماندم شصت سال 

تا ب‌زیر بای بسپردم سرء این مردم سپر 

دست و پایم خشك بسته است این جهان بی‌دست و پای 
زیب و فرم باك برده است اینچنین بی‌زیب و فر 
یسم با چرخ ردان هچ نسبت جز دنك 

همچو خود پینم هم او را میم اندر سفر 

کار من گفتار خوب و, رای علم و طاعت است 

کار این دولاب گشتن گاه زیر و گه زیر 

نیستم فرزند او زیرا که من زو بهترم 

جانور فرزند ناید هرگز از بی‌جان پدر 

نیست جز دولاب گردون چون به گشتن‌های خویش 


۳۳۳ 


۳۵ 


۳۳ 


دیوان ناصر خسرو 


آب ریزد بر زمین می تا نروید زو شجر 

وانگهی بیداست جون زو دایده جمله توراست 

کاین ز بهر تو همی گردد چنین بی‌حد و مر ۳ 
مردم از نرکیب نیکو خود جهانی دیگر است 

مختصر, لیکن سخن گوی است و هم تدبیرگر 

پس همی بینی که جز از بهر ما یزدان ما 

نافریده است این جهان راء ای جهان مختصر 

تن تو را گور است بی‌شا, مر تو را پس وعده کرد 

روزی از گورت برون آرد خدای دادگر 

تنت همچون گور خاك است. ای بسر. مپسند هیچ 


جات را در خاك تیره جاودانه مستفر 
خاك نیره بد مقر است» ای برادر. شکر کن 
یزدت را تا برون آردت از اين تیره مقر 
انچه گفتم یاد گیر و آنچه بنمودم ببین 
ورنه همچون کور و کر عامه بمانی کوز و کر 


۱۰۲ 
ای به هوا و مراد این تن غدار 
در غم ازت چو شیر شد سر چون.فیر 
از تو را گل نماید ای بسر از دور 
بار و بزه از نو بر خره کرده است 
مر خر بد را به طمع کاه و جو آرد 
خر سپس جو دوید و تو سپس نان 
خوار که کردت به بایگاه شه و میر 
تن که تو را خوارکرد چون که نگوئیش 
چاکر خویشت که کرد جز گلوی نو 


مانده به جنگال باز آز گرفتار 
وان دل چون تازه شیر تو شده چون فار 
لك نباشد گلش مگر همه جز خار 
او نه به بسیار جی زعمر تو بسیار 
ای شده چوگانت پشت در بزه و بار 
زبرك خر بنده زیر بار به‌خر وار 
اکنون در زیر بار می‌رو خروار 
در طلب خواب و خور جز اين تن خوشخوار 
«خوش مخوراد آن عد و که کردمرا خوار»؟ 


اینت والّه بزرگ و زشت یکی عار! . 


۳۵ 


۰ 


دیوان اصر خسرو و 


۳۳۵ 


گر تو بدانستیئی که فضل نو بر خر 
فضل تو بر گاوو خر به‌عقل‌و سخن‌بود 
عقل و سخن مر تو را ب‌کار کی آید 
کار خرد چیز نیست جز همه تدبیر 
کردی تدبیر تو وليك همه بد 
جون که خرد را دلیل خویش نکردی 
هیج نگفتی که: این که کرد و چرا کرد 
من چه به کارم خدای را که ببایست 
گرش بودم ه‌کار بیهدگی کرد 
واکنون تدییر چیست تام بباید 
عقل ز بهر تفکر است در اين باب 
عقل تو ایذر زیهر طاعت و علم است 
انش دادت خدای تا نخوری خام 
چون به زمستان تو به انتاب بخسبی 
نیست خبر سرت را هنوز کنون باش 
چرخ همی بنددت به‌گشت زمان پای 
جر چون به موش خویس جهان خورد 
تنت جوتار است و جانت بود وتو جامه 
جندین درمعصیت مَدَوٌ به چپ و راست 
یاد نیاید زطاعتت نه ز تویه 
راست که‌افتادی و زخواب و زخور ماند 
بیگنهی نات کار بیش نیاید 
جونت بخواهند باز عاریتی جان 
نو بسگالی که نیز باز نگردی 
وانگه جون به‌شدی, زمنظر توبه 
عذر طرازی که «میر توبهم بشکست» 
راست نگردد دروع و زرق به‌جاره 


چیست کجاماندیی, نژند وشکم خوار؟ 
عقل و سخن نبست جز که هدیة جیار 
جون توبه می‌مست کرده‌ای دل‌هشیار ؟ 
کار سخن نیز نیست جز همه گفتار 
گفتی لیکن سرود یافه و بی کار 
بر نرسیدی کشت دنا دوار؟ 
کار عظیم است جیست عاقبت کار 
کردن جندین هزار کار و بیاوار 
بهدگی ناید از ِِ ۰ 


0 توه او 
پس تو چرائی بد و منافق و طرار؟ 
نه ز قبل سوختن بدو سر و دستار 
بس جه تو ای بی خرد جه آن خر بی کار 
جو نسپرده است پای نو خر با بار 
روزی از اینجا برون کشدت چو کفتار 
خواهی نو عمر باش و خواهی عمار 
جامه نماند جو بود دور شد از تار 
چون شتر بی‌مهار و اسپ بی‌افسار 


اکنون که‌ت تن ضعیف نیست و نه بیمار ۰ 


آنگه زاری کنی و خواهش و زنهار 
وانگه کهت تب گلو گرفت گنه کار 
از دلت آنگه دهی به معصیت اقرار 
سوی بلا 5 عافیت دهد این‌بار 
باز درافتی بهجاه جهل نگونسار 
نیست دروغ تو را خدای خریدار 
معصیتت را بدین درو غ میاچار 


۳۵ 


۳۳۹ 


میر گرت يك قدح شراب فرو ربخت 
میر چه‌گونی که بر تو بر در مزگت» 
چون که بدان يك قد ح که داد نو را میر 
بلکه تو را دل بسوی عصیان مانده است 
نيك نبودی توخود , کنون چه حدیث است 
ای به‌شب تار تازنان به چپ و راست 
روزی بیش آیدت به آخر کان روز 
گر و نگهدار دین و طاعتی امروز 
امروز آزار کس مجوی که فردا 
و یی ود 

جان مرا گرسوی تو جانت عزیز است 
حون ندهی داد و داد خویش بخواهی 
داد تو داده است کردگار, تو را نیز 
ور ندهی داد کردگار به‌ طاعت 


‌ ۰ ۹ ۰ رِ 
جون که تواز دین‌برون‌شدی ز بن‌و بار؟ 
ای‌شده گم‌ره. به دوحته است به مسمار؟ 


با تو نه دین و نه فول ماند و نه کردار؟ ۰ 


چون سوی طباخ چشم مردم ناهار 
کز حشم و میر زور یافتی و بار؟ 
برزنی آخر سر عزیز به‌دیوار 
وف و تیان 
ایزد باشد تو را به حشر نگه‌دار 
هم ز تو بی‌شك به‌جان نو رسد آزار 
پیش من آزفول وفعل خویش چنان مار 
سوی من, ای هوشیار. خوار مپندار 
پست جزین هیج اصل و مایٌ پیکار 


داد زطاعت به‌داد باید ناجار . 


پرنو کسی نیست جز که هم توستمگار 


هدیهنیابی زکس تو جز که زحجت 
حکمت‌چون ۳ وب سخته به‌معیار 


۱۰۳ 
یکی خانه کردند بس خوب و دلبر 
نوی مهین درنشاندند جفتان 
دو زن خفته‌اند و در مرد ایستاده 
نه کمتر شوند این چهارو نه افزون 
ولیکن کم و بیش و خوبی و زشتی 
و بنهان 
باید برون آن مستر به صحرا 
وز اين هریکی هفت فرزند دیگر 
ز هر هفتی از جملهٌ این سه هفتان 


سه فرزند دارند دا 


درو همچنو خانه بی‌حد و بی‌مر 
به يك جا دو خواهر زن و دو برادر 
نهفته زنان زیر شویان خود در 
به هرگز بدانند به را ز‌ بعر 
به فرزندشان داور 
ازیشان دو پیدا و یکی مستر 
ند نشسته نهفته است بر سان دختر 
بزاده ی یت بو بای 
یکی مهتر آمد برآن " شش که کهتر 


داد یز ردان 


۵ 


ن‌‌ 


دیوان ناصر خسرو 


وزین بیست و يك تن یکی پادشا شد 
همی گوید آن پادشا هرچه خواهد 
شوت فر ق تاه بت بر 
بگیرند جفت و نسازند یك‌جا 
به خانه‌ی کهین در نبایند هرگز 
بسا خانه‌ها کان به برواز ایشان 
کبوتر که دیده است کز گردش او 
ه خی کهین قززفیته نه نهمان 
یابد هگرز آن سه مهمان چهارم 
سه مهمان نه یکسان و هرسه مخالف 
ازیشان یکی کینه‌دار است و بدخو 
سوم‌شان به و مه که هرگز نجوید 
بهمان باق ها د وان کر 
همی هر یکی و دیگران ر 
کته انلق افیف انتت ورالا 
خداوند آن خانه آزاد گردد 
وگر این یکی را فریبند آن‌دو 
بد و نيك چون نیست امروز یکسان 
شناسی تو خانه‌ی مهین و کهین را 
کو نازرا یر نتفر ابلست: اشتادز 
نگر کان چه تخم است کامروز کاری 
درختی شگفت است مردم که بارش 
یکی برگ او مبرم ۲ شاخ بسّد 
خوی نيك مبرم خوی بد چو گزدم 
تو گزدم بینداز و بردار ميرم 
دو مرد است مردم توانا و دانا 


تواناست بر دانش خویش دانا 


دگر جمله گشتند او را مسخر 
همه دیگران مانده خاموش و مضطر 
پس یکدگر دو مخالف کبوتر 
نباشند هرگز جدا يلك ز دیگر 
که خانه‌ی‌مهین استشان جا ودرخور 
شد آباد و بس نیز شد زیر و از بر 
جهان را گهی خیر زاید گهی شر؟ 
از اين دو کبوتر خورد نعمت و بر 
نه اين دو کبوتر بیابد سدیگر 
رگرجه پدرشان یکی بود و مادر 


دگرشاد و جویای خواب‌است‌ویاخور ۰ 


مگر خیر نیز و یا نفع بی‌ضر 
بر اندازژ خویش هريك یکی در 
که «زین در در آنید کاین راه بهتر » 
مرآن دیگران ر سرارد به جنبر 
هم آمروز اینجا و هم روز محشر 
خداوند" خانه بماند در اذر 
جنان دان که فردا نباشند هم سر 
بخانه‌ی توهست این سه تن نيك بنگر 


که از زیر برش نیاری برون سر 


همان بایدت خورد فردا ازو بر . 


گهی‌نيش وزهر است وگه نوش‌وشگر 
یکی برگ او گزدم و شاخ نشتر 
بدی و بهی نیش و نوش است هم بر 
تو بردار آن نوش و از نیش بگذر 
جز این هرکه بینی بمردمش مشمر 
نه داناست آنك او تواناست بر زر 


۳۳۷ 


۱۰ 


۳۵ 


۳۵ 


۳۸ 


هزاران نوان یافت خنحر به دانش 
توانا دوگونه است هرچند بینی 
جوان را جوانی فلك باز خواهد 
به جیزی دگر نسست داننده دانا 
که هون تال بافری: برن؟ 
به دانش گرای؛ ای برادر. که داش 
به دانش توانی رسید. ای برادر 
جهان خا رخشك است ودانش جوخرما 
جهان آینه است و درو مره تین 
جوانیش پیری شمر. مرده زنده 
جهان بحر ژرف است و آبش زمانه 
اگر نیمتی در خواهی که باشی 
بیندیش نا: چیت فراع 5 از زا 
جه خواهد همی زو که نچونین دمادم 
برآندیش کاین جنبش بی‌کرانه 
که جنباند اين را به همواری ایدون؟ 
گر از نور ظلمت نیاید چرا بس 
وگر تست من فدرنن را نهایت 
وف ار اش ت کی نشاید که آید 
ور اباد خواهد که دارد جهان را 
بیابان بی‌آب و کوه شکسته 
بدین برده اندر نیابد کسی ره 
زد ار فان که وان ۱ نتم 
اگر تو مقری ز من خواه باسخ 
ز خانه‌ی.کهین و مهن و از آن‌دو 
بو آن دو خواهرزن و دو برادر 
بیان کن که از چیست تقصیر عالم 


یکی علم نتوان گرفتن به خنجر 
یکی زو جوان است و دیگر توانگر 
ستائد توان از توانگز ستمگ 


چگونه رباید کسی بو ز عنبر؟ 
تو را برگذارد از اين چرخ اخضر 
از اين گوی اغبر به خورشید ازهر 
تو از خار بگریز وز بار می‌خور 
خیال است و نابایدار و مزر 
شرابش سراب و نور مفبر 
نو را کالبد جون صدف جانت گوهر 
به آموختن گوهر جان پپرور 
سوی خویش خواند ایزد داد کستر 


4 


پیمبر فرسند همی بر پیمبر؟ ۰ 


جرا اوفتاد اندر این جسم اکبر 
جه خواهد که آرد به‌حاصل از ایدر؟ 
تو بیدائی و کردگار 0 
جرا س که هست آفریده مقدر؟ 
جرا هست کرده‌ی ی نقی ۳ 
چرا بیشتر زو خراب است و بی‌بر؟ 
دو صدبار بیش است از شهر و گردر 
جز آن کس که ره را بجوید ز رهبر 
پیمبر سپرده است این سر به حیدر 


می 


وگر منکری پس تو پاسخ بیاور . 


کبوتر جوابم بیاور مفسر 
کدامند و فرزندشان ماده و نر 


جوابم ده از خشك این شعر وز نر 


۳ 


۵ 


دیوان ناصر خسرو 


یب ی اس بو از 
جهان را بنا کرد از بهر دانش 
تو گوئی که چون و چرا را تجويم 
تو را بهره از علم خار است یا که 
سوی گاو یکسان بود کاه و دانه 
منم بستة بند آن کو ز مردم 
جو مدحت به ال بیمبر رسانم 
جزیره‌ی خراسان چو بگرفت شیطان 
مرا داد دهقاني این جزیره 
خداوند عصر آنکه چون من مرو را 
چو مردم زحیوان بهست و مهست او 
به نورش ورد عرنن از عل جود یر 
چو بر منبر جد خود خطبه خواند 
نه جز امر او را فلك هست بنده 
به لشکر بنازند شاهان و دایم 
درش دشت محشر تنش کان گوهر 
اگر سوی قیصر بری نعل اسپش 
همی تا جهان است وین چرخ اخضر 


کس این جز که فرزند شبیر و شبر 
خدای جهاندار بی‌یار و اور 
سوی من همین است بس مدهب خر 
مرا بهره مفز است و دانه‌ی مقشر 
به کام خر آندر چه میده چه جو در 
تس :باه شاد هو 


۳۳" 


ه 


رسد ناصبی را ازو جان به غرغر . 


درو خار بنشاند و برکند عرعر 
به رحمت خداوند هر هفت کشور 
ده و دو ستاره است هريك سخن‌ور 
زمردم بهین و مهین است یکسر 
به نارش برد کافر از کرده کیفر 
باسلدش روح‌لامین :"عبر 
کند سجده بر آسمانش دو پیکر 
نه جز تیغ او راست مریخ چاکر 
زشاهان عصر است بر درش لشکر 


۰ 


دلش بحر اخضر کفش نهر کوثر . 


اتود ان کزس. قاتیر 
بگردد همی گرد اين گوی آغبر 


هزاران درود و دو جندان بحیت 


از ايزد برآن صورت روح پیکر 


۱۰ 
ای زده تکیه بر بلند سریر 
ملكث ر استوار کرده‌ستی 
خلل از ملك حون شود زایل 


بر سرت خز و زیر بای حریر 
که «امیرا هزار تال مهیر ») 
په وزیری دبیر و با تدبیر 
جز به رای وزیر و نیغ امیر؟ 


۷ 


بادشا را دبیر جیست؟ زبان 
نیست بر عقل میر هیچ دلیل 
مهتر خویش را حقیر کند 
سخن با خطر تواند کرد 
جز به راه سخن چه دانم من 
ای پسر. پیش جهل اسیری تو 
چون نیاموختی چه دانی گفت؟ 
نو زخوشه عصیر چون یابی 
ای پسر, همچو میر میری تو 
کار خودساخته است امیر بزرگ 
جان نو پادشای اين تن توست 
خاطر تو نبشت شعر و ادب 
تا به شعر و ادب عزيزت داشت 
خاطر و دست تو دبیرانند 
سرت‌چون قیربود وقد چون نبر 
به کمان چرخ نیر تو بفروخت 
زان جمال و بها که بود نو را 
شاد بودی به بانگ زیر و کنون 
مگرت وقت رفتن است چنانك 
مگر آن وعده کت محمد کرد 
با سر همجو شیر نیز مخوان 
چشم دل بازکن ببین ره خویش 
نامه‌ای کن به خط طاعت خویش 
نام‌ت از علم پاید و زعمل 


.از دبیری مباش غافل هیچ 


از دبیری رساندت به نعیم 
که نماید جنان که گفته‌ستند 


که سخن‌هاش را کند تحریر 
راهبرتر ز نامه‌های دبیر 
سوی دانا دبیر با تقصیر 
خطری مرد را جدا ز حقیر 
که حقیری تو پا بزرگ و خطیر؟ 
تا نگردد سخن به پیشت اسر 
که به تعلیم شد جلیل جریر 
تا نگیرد ز تا خوشه عصیر؟ 
او کبیر است و تو امیر صفیر 
نو سر کار خويش نیز بگیر 
خاطر نو دبیر و عفل وزیر 
برصحیفه‌ی دلت به‌دست ضمیر 
خویش و بیگانه و صفیر و کبیر 
اینت کاری بزرگ‌وار و هزیر! 
با تو اکنون نه فیر ماند و نه تیر 
فیر تو عرض کرد دهر به‌شیر 
نیست با تو کنون فلیل و کثیر 
زرد و نالان شدی و زار جو زیر 
بیش ازین گفتت آن بشیر نذیر 
راست‌خواهد شدن کنون؛ ای‌پیر 
غرل زلفك سیاه جو فیر 
تا نیفتی به‌چاه چون نخچیر 
علم عنوانش و نقطه‌ها تکبیر 
ای خردمند زی علیم خبیر 
بند بیرانه از بدر بهدیر 
وین دبیری رهاندت ز سعیر 
«باز دارد تو را ز شعر شعیر» 


۳0۵ 


جون همه کارهات بنویسد 
پس مکن آنچه گر بباید خواند 
این جهان را فریب بسیار است 
حیلتش را شناخت نتواند 
مخور از خوان او نه بخته نه‌خام 
نیست گفتار او مگر تلبیس 
جرح حیلت گر است حیلت او 
بی‌فرار است همحو آب سراب 
زر مخشوش کم بهاست برنج 
نو مزور گری مکن جو جهان 
که چو موشان نخورد خواهم من 
راست باش و خدای را بشناس 
بنشین با وزبر خویش, خرد. 
با خرد باش يك‌دل و همبر 
خبر زاد تو است در طلبش 
خوی نيك است و خیر ماي دین 
مر بقا را در این سرای مجوی 
بناد گیرءای بسر زمن کاین یافت 


آن نویسندٌ خدای قدیر 
طبره مانی ازان و با تشویر 
بفروشد به نرخ سوسن سیر 
جز کسی تیزهوش روشن ویر 
مخر از دست او خمیر و فطیر 
نیست کردار او مگر تزویر 
نخرد مرد هوشیار و بصیر 
دود تیره است همحو ابر مطیر 
زعفران مزور است زریر 
خاك برمن مدم به نرخ عبیر 
زهر داروی تو به‌بوی بنیر 
که جز این نیست دین بی‌تغییر 
رفتنت را نکو بکن تقدیر 
چون نبی با علی به روز غدیر 
خیره خیره چرا کنی تاخیر؟ 
کس نکر ده‌است جز به‌مایه خمیر 
کر 
از پدر شبرو گزیده شبیر 


بووین زان 1 


۱۰۵ 


ای خو اندهبسی علم وجهان گشته ته سراسر, 


این چرخ مدور چه خطر دارد زی تو 
نا کی تو به تن برخوری از نعمت دنیا؟ 
بی‌سود بود هرچه خورد مردم درخوأب 
خفنه جه خبر دارد از چرخ و کواکب؟ 


۳۱۳۱ 


نو بر زمی و از برت این چرخ مدور 
جون بهرة خود یافتی از دانش مضمر؟ 
يك چند به‌جان از نعم دانش برخور 


پیدار شناسد مره منفعت و ضر 
دادار چه رانده است براین گوی مغیر؟ ۵ 


۳۵ 


۵ 


فرش 


ایرخ الک شتا پیت و آن تدای وم 
نغفت (قفه: ان ترانل کز خاك برآید 
با صورت نیکو که پياميزد با او 
با 9 ۲ نگ دارد محنت 
بیدار و از خواب خوض, ای خفته چهل سال, 
از خواب وخور انباز توگشته است بهائم 
چیزی که ستورانت بدان با تو شریکند 
عمت نبود آنکه ستوران بخورندش 
گر ملك به‌دست آری و نعمت بشناسی 
بندیش که شد ملك سلیمان و سلیمان 
امروز چه فرق‌است‌ازاین ملك‌بدانملك؟ 
بگذشته جه اندوه و جه شادی بر,دانا 
اندیشه کن از حال براهیم و ز قربان 
گر کردی این عزم کسی ز آزر فکرت 
گر مست نه‌ای منشین با مستان یکسا 
نجام نو ایزد به قران کرد وصبت 
فرزند نو آمروز بود جاهل و عاصی 
یا گرت پدر گیر بود مادر ترسا 
دانی که خداوند نفرمود بجز حق 
قفل از دل بردار و قران رهبر خود کن 
ور راه نیابی نه عجب دارم ازیراك 
بگذشته زهجرت پس سیصد نود وچار 
بالند؛ ی‌دانش مانند نبانی 
از حالی نباتی برسیدم به‌ستوری 
در حال چهارم اثر مردمی آمد 
پیموده شد از گنبد بر من چهل و دو 
یمق و گردش یم و مولید 


دیران ناصر خسرو 


که روشن وگه تیره گهی خشك وگهی نر 
با خالل همان خاك نکو آید و درخور 


با جبهُ سقلاطون با شعر مطیر 
سیری شمرد خیر و همه گرسنگی شر 


بتک کر پارات اند کش یی 


آمیزش نو بیشتر است انده کمتر 
منت نهد برنو بدان ایزد داور 
نه ملك بود آنکه به‌دست رد قیصر 
مرد خرد آنگاه جدا داندت از خر 
جونان‌که سکندر شد با ملك سکندر 
این مرده و آن مرده و املاك ۳ 
با امته: انلاوو و کزشته ات ابرایر 
وان عزم براهیم که برد ز پسر سر 
نفرین کندی هرکس بر آزر بتگر 


اندیشه کن از حال خود امروز نکوتر . 


بنگر که شفیع نو کدام است به محشر 
فردات چه فریاد رسد پیش گروگر؟ 
خشنودی ایشان بجز آنش چه دهد بر؟ 
حق گوی و حق‌اندیش و حق آغاز و حق آور 
نا راه شناسی اوه شودن رز 
من چون تو بسی بودم گمراه و محر 
بنهاد مرا مادر بر مرکز اغبر 
کز خاك سبه زاید وز آب منطر 
يك چند همی بودم چون مرغك بی‌بر 


چون ناطقه ره یافت در این جسم مکذر ۰ 


از دانا بشنیدم و برخواند ز دفتر 


دیوان ناصر خسرو 


۲۳۳ 


چون یافتم از هرکس بهتر تن خود را 
چون باز ز مرغان و چو اشتر ز بهائم 
جون فرقان از کتب و چو کعبه ز بناها 
ز اندیشه غمی گشت مرا جان به تفکر 
از شانعی و مالك وز قول حنیفی 
هريك به یکی راه دگر کرد اشارت 
جون چون و چرا خواستم و آیت محکم 
يك روز بخواندم ز فران ایت بیعت 
آن قوم که در زیر شجر بیعت کردند 
گفتم که «کنون آن شجر و دست چگونه است, 
گفتند که «انجانه شجر ماندو نه آن‌دست 
آنها همه یاران رسولند و بهشتی 
گفتم که (ربه فران در بیداست که احمد 
ور خواهد کشتن به دهن کافر او را 
چون است که امروزنمانده است ا زآن فوم؟ 
ما دست که گيریم و کجا بیعت یزدان 
رویم چو گل زرد شد از درد جهالت 
ز انديشه که خاك است ونبات است وستور است 
امروزکه مخصوص‌اند اين جان وتن من 
دانا به‌مثل مشك و زو دانش چون بوی 
چون‌بوی‌وزراز منك جداگردد وزسنگ 
این زر کجا در شود از منك ازان بس؟ 
برخاستم از جای و سفر یش گرفتم 
از بارسی و تازی وز هندی وز ترك 
وز فلسفی و مأنوی و صایی و دهری 
از سنگ بسی ساخته‌ام بستر و بالین 


1 وس وس وه موجن 
كَ ۰ 


گفتم «زهمه خلق کسی باید بهتر: 
چون‌نخل زاشجار وچو یأفوت زجوهر 
چون دل زتن مردم و خورشید ز آختر» 
ترسنده شد اين نفس مفکر ز مفکر 
جستم ره مختار جهان داور رهبر 


این سوی ختن خواند مرا آن سوی بربر 


درعجز به پیچیدند, این کورشد آن کر 


کایزدبه قران گفت که «بد دست من ازبر» . 


چون جعفر ومقداد وچو سلمان‌و چوبودر 
آن‌دست کجا جویم وآن‌بیعت ومحضر؟» 
کان جمع پراگنده شد ان تفس 
و ی ای 


روشن کندش ایزد بر کام کافر 
جز حق نبود قول جهان داور اکبر 
تا همجو مقدم نبود داد موخر؟ 
محروم چرائیم ز پیغمبر و مضطرا» 


وین سرو به‌ناوقت بخمید جو چنبر ۰ 


بر مردم در عالم این ات تج 
هم نسخهٌ دهرم من و هم دهر مکدر 
با هم به‌مثل کوه و زو دانش چون زر 
بی در شود سنگ و شود مشكك مزور 
خیزم حبری برسم از س_ 
نز خانم یاد آمد و نز گلشن و منظر 

وزسندی ورومی و ز عبری همه یکسر 
درخواستم این حاجت و برسیدم بی‌مر 
وز ابر بسی ساخته‌ام خیمه و چادر 


۳۵ 


بیه" ۳ 
ت‌ 


۵۵ 


۳۳4 


گاهی به‌نشیبی شده هم گوشة ماهی 
گاهی به زمینی که درو آب چو مرمر 
گه دریا گه بالا که رفتن بی‌راه 
که حبل به گردن بر مانند شتربان 
برسنده‌همی رفتم آزاين شهر بدان‌شهر 
گفتند که «موضو عشریعت نهبهعقل است 
گفتم که «نماز از چه بر اطفال ومجانین 
قلید نپذرفتم و حجت نهنتم 
ایزد جو بخواهد رک ان دوز توش 
روزی برسیدم به در شهری کان را 
شهری که همه با غ پراز سروو پر ازگل 
صحراش منقش همه مانند؛ دیا 
شهری که درونیست جز ازفضل منالی 
شهری که درو دیبا بوشند حکیمان 
شهری که من آنجا برسیدم خزدم گفت 
رفتم بر دربانش و بگفتم سخن خود 
دربای معین است در اين خاك معانی 
این چرخ برین است پر از اختر عالی 
رضوانش گمان برد این چون بشنیدم 
گفتمکه«مرانفس ضعیف است ونژنداست 
دارو نخورم هرز بی‌حجت و برهان 
گفتا «مبر انده که من اینجای طبیبم 
از اول و آخرش بپرسیدم آنگاه 
وز جنس بپرسیدم وز صنعت و صورت 
کاین هردوجدا نیست يك ازدیگر دایم 
" او صانع این جنبش و جنبش سبب او 
وز حال رسولان و رسالات مخالف 


دیوان ناصر خسرو 


گاهی به سر کوهی برتر ز دو پیکر 
گاهی به جهانی که درو خاك چو اخگر 
گه کوه و گهی ریگ وگهی جوی‌وگهی جر 
که بار به بشت اندر ماننده استر 
جوینده همی گشتم از این بحر بدان بر 
زیرا که به شمشیر شد اسلام مقرّر» 
واجب نشود تا نشود عقل مجیرا» 
زیرا که شد حق به تقلید مشهر 
دشواری اسان شود و صعب میسر 
اجرام فلك بنده بد. افلاك یت 


دیا زفرو همه و تور 


باغی که درو نیست جز از عقل صنویر 
به نافتة ماده و نه بافتة نر 
«اینجا بطلب حاجت و زین منزل‌مگذر» 
کفتا ((مبر اندوه که شد کات به گوهر 
هم در گرانمایه و هم آب مطهر 
و نوم وا 
از گفتن با معنی و از لفظ و شکر 


منگر به درشتی‌ی تن وین گونة احمر 


وز درد یر و ننیوشم منکر» ۰ 


برمن بکن آن علّت مشروح و مفشره 
رز علت تدییر که هست أصل مدبر 
وز فادر پرسیدم و تقدیر مقدر 
چون شاید تقدیم یکی بر دوی دیگر؟ 
محتاج غنی چون بود و مظلم انور؟ 
وز علت نحریم دم و خمر مخر 


۶۰ 


فك 


۶ 


۷۵ 


۸۵ 


وانگاه بپرسیدم از ارکان شریعت 
وژ روزه که ترمودتن ماه هم از سال 
وز خمس فی وعشر زمینی که دهندآب 
ور علّت میراث و تفاوت که درو هست 
وز قسمت ارزاقی بپرسیدم و گفتم 
بینا و قوی چون زید و آن دگری باز 
يك زاهد رنجور و دگر زاهد بی‌رنج! 
ايزد نکند جز که همه داد, ولیکن 
من‌روزهمی بینم وگونی که شب‌است‌این 
گوئی «به فلان جای یکی سنگ شریف است 
آزر به صنم خواند مرا و تو به سنگی 
دانا که بگفتمش من این دست به برزد 
گفتا «بدهم داروی با حجت و برهان 
ز آفاق و ز انفس دو گوا حاضر کردش 
راضی شدم و مهر بکرد آنگه و دارو 
حون علّتِ زایل عد بکفاد زبانم 

از خاك مرا بر فلك آورد جهاندار 
چون‌سنگ بدم, هستم‌آمروز چویأقوت 
دستم به کف دست نبی داد به بیعت 
دریا بشنیدی که برون آید از آتش؟ 
خورشید تواند که کند یاقوت از سنگ 
باقوت منم اينك و خورشید من آن کس 
از رشك همی نام نگویمش در این شعر 
استاد طبیب است و موید ز خداوند 
آباد برآن شهر که وی باشد دربانش 
ای معنی را نظم سخن‌سنج تو میزان, 
ای خیل ادب صف‌زده اندر خطب توء 


نج ما از چهسیب گشت قزر 
وز حال 2 ۳ و زر 


و ترا کی بر ین 3 ۱ 


«چون است غمی زاهد وبی رنج ستمگر؟ 
مکفوف همی زاید و معلول ز مادر؟ 
يك کافر شادان و دگر کافر غمخور! 
خرسئد نگردد خرد از دیده به مخبر 
ور حجت خواهم تو بیاهنجی خنجر 
هرکس که زیارت کندش گشت محرّر 
امروز مرا بس به حقیقت توی آزر» 
رخف هرزوز بر آن ذشت و بر آن بر 


لیکن بنهم مهری محکم به لبت بر» 


بر خوردنی و شربت من مرد هنرور ۰ 


هر روز به‌تدریج همی داد مزور 
چون خاك بدم, هستم امروز چو عنبر 


زیر شجر عالي پر سای مثمر ۵. 


روبه بشنیدی که شود همچو غضنفر؟ 
کز دست طبایع نشود نیز مفیّر؟ 
کز نور وی این عالم تاری شود انور 


گویم که «خلیلی است که شآفلاطو چاکر 


بل کز حکم و علم مثال است ز مصور» 


ایحکمت را برتو که شری است‌مسطر. 
ای علم‌زده بر در فضل تو معسکره 


۳۳۵ 


۲۳۹ 


زاینده و باینده جو افلاك و طبایع 
چون قطره چکیده ز بر نرگس وشمشاد 
چون‌وصل نکورویان مطبوع ودل‌انگیز 
پر فایده و نعمت چون ابر به نوزوز 
وافی و مبارك چو دم عيسي مریم 
زی خازن علم و حکم و خانهُ معمور 
ری طالع سعد و در افبال خدانی 
مانند و جگرگوشة جد و پدر خویش 
بر مرکیش از طلعت او دهر مقمر 
بر نام خداوند بر این وصف سلامی 
وانگاه برآن کس که مرا کرده است آزاد 
ای‌صورت علم وتن فضل ودل حکمت 
در پیش تو استاده براین ی جامهٌ بشمین 
حقا که بجز دست نو برلب ننهادم 
شش سال ببودم بر ممئول مبارك 
هرجا که بوم تا بزیم من گه و بیگاه 


دیران ناصر خسرو 


اب 


بوبنده و باینده جو يك ورد مفمر 


ار 
تابنده وورخشنده چو خورشید وچواختر ۱۱۵ 


چون باد وزیده ز بر سوسن و عبهر 
چون لفظ خردمندان مشروح و مفشر 
کز کوه فرو آید چون مشكك معطر 
عالی و بیاراسته چون گنبد اخضر 


با نام بزرگ آن که بدو دهر معقر . 


فخر پشر و بر سر عالم همه افسر 
درصدر چو بیغمبر ودر حرب چوحیدر 
وز مرکب او خاك زمین جمله معنبر 
در مجلس برخواند ابویعقوب ازبر 
استاد و طبیب من و مایه‌ی خرد و فر 
ای فایدةٌ مردمی و مفخر مفخر 
این کالبد لاغر با گونهٌ اصفر 
چون بر حجرالاسود و برخاك پیمبر 
شش سال نشستم به در کعبه مجاور 
در شکر تو دارم قلم و دفتر و محبر 


نا عرعر از باد نوان است همی باد 
حضرت به‌تو آراسته چون بان به عرعر 


۱۶ 
ای دات نو ناشده بو 
اسم تو ز حد و رسم بیزار 
محمول‌نه‌ای جنانکه اعراض 
تعلت نه به‌قصد امر خیر 
حکم توبه رفص فرص خورشید 
صنم نو به دور دور گردان 


اثبات تو عقل کرده باور 
دات تو ز نوع و جنس برتر 
موضوع نه‌ای چنانکه جوهر 
فولت نه به لنظ ناهی شر 
انگیخته سایه‌های جائور 
رنگ‌های دلیر 


آمیخته 


۱۳۵ 


۱۳۰ 


ببریده در آشیان تقدیس 
بگشاده به شه‌نمای تنزیه 
هم بر قدمت حدوث شاهد 
ای گشته جو آفتاب تابان 
معشوق جهانی و نداری 
بنهفته به سحر گنج قارون 
عالم هم از این دو گشت بیدا 
عالم جو یکی رونده درب 
غواص چه‌چیزاعقل فعال 
علّت حو سیاست فرودین 
اخر چه؟ هرانچه بود اول 
بنگر به‌صواب اگر نه‌ای کور 
ای باز هوات در ربوده 
وی نخرةٌ حرص درکشیده 
در فشر بمانده کی توانی 
از توبه و از گناه آدم 
سر بسته بگویم. ار توانی 
درویش کند ز راه ترئیب 
در خلد حگونه حورد گندم 
بل گندمش آنگهی ببایست 
این فصه همه بدید آدم 
در سجده نکردنش چه گونی؟ 
گر فادر خدای عاجز 
کای که به کاز توت شیکال 
ببهوده مجوی آب حیوان 


وصف تو ز جبرئیل شه‌بر 
حسنت زعروس عرش زیور 
هم پا ازلت ابد مجاور 
از سای نور خود مستر 
يكگ عاشق با سزای درخور 
يك در نو در دو دانه گوهر 
آدم هم از این دو برد کیفر 
سیّاره سفینه. طبع لنگر 
درش چو عقیق تو سخن‌ور 
شاینده به عقل يك بیمبر 
از دست چه جنس؟ خصم‌بی مر 
مقصود چه؟ آنجه بود بهتر 
بشنو به‌حقیقت ار نه‌ای کر 
از دام زمانه چون کبوتر 
ناگ جو سین نطرت یه جبز 
دیدن به ۰ خلاصه مقشر؟ 
خود هیچ ندانی. ای برادر 
بردار به نیغ فکرتش سر 
نزدیکی نو به‌سوی داور 
آنجاجو نبودشخص نان‌خور؟ 
کر خلد نهاد بای بر در 
اپلیس نیامده ز مادر 


مجبور بده‌ست یا مخیر؟ 


0 
درظلمت_خویش جون سکندر 


۳۷ 


۳۳۸ 


دیوان ناصر خسرو 


۱۷ 


بنالم به‌تو ای علیم قدیر 
0 
رم به فرفان و یغمبرت 
گم مر راسته گت که نبست 
به امت رسانید بیغام و 
فران را به بیغمبرت ناورید 
مقرم به مرگ و به حشر و حساب 
نخوردم برایشان به جان زینهار 
سلیمان نیم. همچو دیوان زمن 
همان ناصرم من که خالی بود 
به نأمم نخواندی کس‌از بس شرف 
ادب را به‌من بود بازر قوی 
به تحریر الفاظ من فخر کرد 
دبیری یکی خرد فرزند بود 
دبیران اسیرند بیش سخن 
اگر سیر کشتم همی بشکفید 
مرا بود حاصل ز یاران خویش 
کنون زان فزونم به هر فضل و علم 
بجای است در من به فضل خدای 
به چاه اندرون بودم آن روز من 
از اين قدر کامروز دارم به علم 
گر آنگه به‌دنیا تنم شهره بود 


و گر از خاك و از آب بودم؛ ون 


کنون میر بیشم ندارد خطر 
ز دین‌اند بیشم به دنیا درون 
مر ات تنیز اس 


از اهل خراسان صغیر و کبیر 
همه خویش و بیگنه بر خیر خبر؟ 
نه انباز گفتم تو را نه نظیر 
تو را در خدائی وزبر ای قدیز 
رسولت محمّد بشیر و ندیر 
مگر جبرئیل آن مبار سفیر 
کتابت: ز بر دارم آندذر ضمیر 
نجستم سپاه و کلاه و سریر 
چرا شد رمیده کبیر و صغیر؟ 
زمن مجلس میر و صدر وزیر 
ادیبم لقب بود و فاضل دبیر 
به من بود چشم کتابت قربر 
همی کاغد از دست من بر حریر 
نشد جز به الفاظ من سیر شیر 
سخن پیش طبعم به طبع است اسیر 
به اقبال من نرگس از تخم سیر 
به شخص جوان اندرون عقل پیر 
که طبعم روان است و خاطر منبر 
همان فهم و آن طبع معنی پذیر 
برآوردم ايزد به چرخ اثیر 
نبوده‌ستم آن روز عشر غشیر 
کنون بهترم چون به دینم شهیر 
کلابم شد آن آب و. خاکم عبیر 
عزیزان ذلیل و خطبران حفیر 
چنان که ش گمان است گو شو ممیر 


دیوان ناصر خسرو 


کرا انگ و نامش شود زیر خاك 
جه بایدت رغبت به شیره کنون 
گلی تازه بوده‌ستی, آری, وليك 
نیارد کنون تازگی باز نو 
یکی سرو بودی چو آهن قوی 
هزیرت سخن باید. ای پیره اگر 
چوتیرت سخن باید ایرا که نیست 
بدان منگر ای خواجه کز ظاهری 
بصارت بیلفغد باید که نو 
بیاموز و ماموز مر عام را 
به خوشه‌ی قران در ببین دائه را 
گر از تو چو از من نفورست خلق 
دلم پر زدرد است, جهال خاق 
اگر عامه بد گویدم زان جه باك؟ 
نجنبد زجای, ای پسر چون‌درخت 
اگر دیو بستد خراسان ز من 
خراسانیان گر نجستند دین 
به پیش ینال و نگین چون رهی 
جو عادند و ترکان جو باد عفیم 
مثالی از امثال فرآن نو را 
بياویزد آن کس به غدر خدای 
چه گوئی به محشر اگر پرسدت 
کر امروز غافل توی همچنین 


چه شادی کندخیره بر بانگ زیر؟ 
کون بر کته نیت برس ۱ 
شده‌ستی کنون پزمریده زریر 
نه خورشید تابان نه ابر مطیر 
تو را سرو چنبر شد آهن خمیر 
نباشد , جه باك است,رویت هزیر ؟ 
گناه نو گر نیست قدت چو تیر 
نبینی همی مرد دین را ظهیر 
زخر به نه‌ای گر به چشمی بصیر 
زعلم نهانی قلیل و کثیر 
به‌انگور دین در رها کن عصیر 
تو را به, مکن هیچ بانگ و نفیر 
زمن جمله زین‌ند دل پر زحیر 
رها کرده‌ام پیش موشان پنیر 
به باد سحرگاه کوه ‏ 

گواه منی ای علیم قدیر 
پتر زین که خودشان گرفتی مگیر 
دوانند یکسر و ففیر 
بدین باد ریگ هبیر 
نمودم نکو بنگره ای تیز ویر 
که بگریزد از عهد روز غدیر 
از آن عهد محکم شبر با شبیر؟ 
براین درد فردا بمانی حسیر 


وگر ؛ | 


ای بت وی گر 


۱۸ 


۳۳۹ 


۳۵ 


۵ 


ن‌ 
۰ 


۳۰ 


هرچند که بسیار ودراز اتست سخنهات 
شاهی که عطاهاش گران است‌ستوده‌است 
نو کن سخنی را که کهن شد به معانی 
شد خوب به نیکو سخنت دفتر ناخوب 
از خاطر پر علم سخن ناید جز خوب 
اچار سخن چیست معانی و عبارت 
در شعر ز تکرار سخن باك نباشد 
آچارخدای است مزهوبوی خوش ورنگ 
از تا زر انگزن ‏ افتال وین آیدت 
زیاهل خرد تخم سخن حکمت وعلم است 
مختار شوی کز تو بماند ی خوب 
دینش به سخن گشت مشهر به زمین بر 
مقهوربه حکمت شوداین خلق جهان باك 
از راه تن خویش سوی جانت نگه کن 
آن‌چیست که چون شخص گران توبخسید 
آن گوهرزنده است وپدیرای علوم‌است 
شرم وسخن ومد ح ونکوهش‌همهاو راست 
شارت متسه ات اس ات 
زبراکه چو معروف شداین بنده سوی تو 
بشناس هم این را و هم آن را به حفیفت 
چون توز بهین نیمه خودغافلی, ای پیر: 
یارند تن و جانت به علم و عمل اندر 
دار تن بیدای تو اين عالم پیداست 
چان توغریب است‌و تنت‌شهری ازین‌است 
ناداشته و خوار بماند از تو غریبت 
چون‌داری نیکوش جوخود می‌نشناسیش؟ 
خوار است خور شهریت از تن سوی مهمانت 


چون خوب وخوش است آننه‌درازاست‌نه بسیار 
هرچند شوی زیر عطاهاش گران‌بار 
جون خاك کهن را به پهار ابر گهربار 
دفتر به سخن خوب شود جامه به آهار 
از پاك سبو باك برون آید آغار 
نو نو سخن آری چو فراز آمدت آچار 
زیرا که خوش آید سخن نغز به تکرار 
با سیب و نرنج آمد و گوز و بهی و نار 


هرچند کزو بار همین آمد و بیرار . 


درخاك دل ای مرد خردتخم سخن کار 
زیرا که همین ماند ز بیغمبر مختار 
و راه سجن رفت براین کنبد فوار 
را که حکیم است جهان دار تا 
بنگ رکه نهان چیست دراین شخص پدیدار 
بینا و سخن گوی همی مائد و بیدار؟ 
زو زنده وگوینده شده است این تن مردار 
تن‌راچوشد او,هیج‌نه قدراست‌ونه‌مقدار 
نزديك نو و مهتر و سالار ننت خوار؟ 


ی سوی مهار 
گر مرد خرد مرد نخواندت میازار 

نو غافلی از کار بهین یار و مهین یار 
جان راکه نهان‌است نهان‌است چنو دار 
از محنت شهریت غریب تو به آزار 
بد داشت غریبان نبود سیرت احرار 
بشناس نخستینش س آنگاه نکودار 
شهریت علف‌خوار است مهمائت سخن‌خوار 


۴ 


> 
4 


دیران ناصر خسرو 


حق تن شهری به علف چند گزاری 
زشت‌اشت که صدسال دوتن بیش توباشد 
جان تو برهنه است و تنت زیر خز و بز 
جان جامه نپوشد مگر از بافنته حکمت 
نه هرسخنی حکمت‌باشد برنام چومردم 
گر کار بنامستی از دوستی غمر 
مر حکمت راخوب حصاری است که‌اورا 
این فول‌رسول‌است‌و دراخبار نبشتهاست 
از بند و زعلم انحه برون نامد از اين‌در 
فرق است‌میاند وسخن صعب. فزون زانك 
گر حکمت نزديك تو خوار است عجب نیست 
داد زنب شش ره که 
گر سوی در آئی و بدین خانه درآنی 
واگاه شوی کاین فلك از بهر چه کردند 
اینجات درون جز که بدین کار نیاورد 
فربی بکن و سیر بدین حکمت جان را 
چیزی که بجوئیش نه از جایگه خویش 
پپدیر بصیحت.: به‌طلب کون دین را 
خامش منشین زیر فلك و ایمن, ازیرا 
ابلیس لعین دش فاد است به‌غارت 
نو قیمت اين روز ندانی مگر آنگاه 
بزارتواست این, ب‌طلب هرچه‌ببایدت 


زیرا که به بازار نیابی ره ازین بس 


گه گه به سخن نیز حق مهمان بگزار 


هموار یکی سیر و یکی گرسنه زار . 


عاراست‌ازین, چونکه نپرهیزی ازاینعار؛ 
مر حکمت رامعنی بودست وسخن تار 
دینار بود هرکه بود نامش دینار؟ 
فرزند نو را نام عمر بودی و عمّار 
داناست همه بام و زمين و در و دیوار 
شایسته دری بود و فوی حیدر کرار 
نا محشر از آن‌رو ز نویسنده اخبار 
از علم مکو آن را وز بند مپندار 


فرق است میان گل و گل خار دو صد بار 


بر انیت نهان دارش از مرد سبکسار 
بیرون شوی از فافلة دیو ستمگار 
واخر چه بدید آید ازاین گشتن هموار 
شارت کنبد توعه یی ی زاین کار؟ 
نا ناید از این بند برون لاغر و ناهار 
برمردم دشوار شود کار نه دشوار 
ای غدر بدیرفته از تک گنبد غدار 
دریاست فلك. بنگر دریای تگونسار 
یزدت بدین سختی ازین بست دراین غار 


کائی به یکی بتر از اين روز گرفتار . 


بی‌توشه مرو باز تهی خانه ز بازار 
آنکاوه که مان ای اه ها 


برگفتهة من کار کن. ای خواجه. ازیراك 


کردار 


ببایدت براندازة 


گفتار 


۱۱ 


۰ 


۳ 


3 


۱۰۹ 
ای خردمند و هنرپيشه و بیدار و بصیر 
گر خطیر آن دی که‌ش دل و بازوی قوی است 
ور به‌مال اندربودی هنر و فضل وخطر 
ور به خوبی در بودی خطر و بخت بلند 
نه بزرگ است که از مال فزون دارد بهر 
ای شده مغفر چون قیر تو بردست طمع 
مال در گنج شهان یابی و, در خاطرمن 
شیر بر مغفر چون فیرتوء ای غأفل مرد 
آن نه‌مال است که جون دادیش از تو بشود 
آن بود مال که گر زو بدهی کم نشود 
مال‌نفن کر نو نبیر افش اراد کنات 
نیست چون مال من امول شهان چز که نام 
نشود غره حردمند بدا ن گ«زیس من 
قیمت وعزت کافور شکسته نشده‌است 
خطر خیر بود بر قدر منفعتش 
همچنان چون نرسد بر شرف مردم خر 
زانکه خیرات تو از فرد قدیر است همه 
خطری را خطری داند مقدار و خطر 
کور کی داند از روز شب ۳ هکرز؟ 
نه هرآن چیز که ار زرد بود زر 7 

کرم بسیار. ولیکنت یکی کرم کند 

مردمان اهن بسیار بسودند وليك 
دود مانندهٌ ابر است ز دیدار وليك 
شرف خویش نیاورد ونیاردت پدید 
شرف خبر به‌هنگام بدید آید ازو 


بر سر خلق مرو را جو وصی کرد نبی 


کیست ازخلق به نزديك توهشیار وخطیر 
شیر بایستی برخلق جهان جمله امیر 
کوه شغنان ملکی بودی بیدار و بصیر 
سرو سالار جهان بودی خورشید منیر 
آن‌بزرگ است که ازعلم فزون داردتیر 
شسته بردرگه بهمان وفلان میر چو شیر 
هرچه يك‌مال خطیر است دگرمال حفیر 
روز چون‌شیرهمی‌ریزد وشب هی چوفیر 
زو ستاننده غنی گردد و بخشنده ففیر 


تراژوی خرد شخته و بر دست ضمیر ۰ 


مال شاهانت گرفت از پس آزادی اسیر 

چون به نخم است چونرگس نه‌به بوی خوش سبر 
چون پس میر نیاید نه نگین و نه بشیر» 
گر زکافور به آمد بسوی موش بیثر 
گر خطیراست خطبراست ازو نفع پدیر 
نرسد برخطر گندم پرمایه شعیر 
برتو افرار فربضه است بدان فرد فدیر 
نیست آگاه زمقدار شهان گاه ۲ سریر 
کر پشنسد. رای خر از لا یر 


نشود زر اگر چند شود زرد زربر . 


حاصل از برگ شجر مایه دیبا و حریر 
جز به داوود نگشت آهن و بولاد خمیر 
بود دود لطیف و خنك و تر و مطیر 
نا نبوئيش اگر چند ببینیش عبیر 
چون بدید آمد تشریف علی روز غدیر 
این به اندره درافتاد ازو وان به زحیر 


‌ 


ص 
4 


۳0۵ 


دیوان ناصر خسرو 


حسد آمد همگان را زچنان کار و ازو 
او سزا بد که وصی بود نبی را در خلق 
پشت احکام فران بود به شمشیر خدای 
کی شناسی بجز آورا پدر نسل رسول؟ 
بی‌نظیر و ملی آن بود در امّت که نبود 
بی‌نظیر و ملی آن بود که گشتند به قهر 
دوالفقار ايزد سوی که فرستاد به بدر؟ 
بر سر لشکر کثار به هنگام نبرد 
روزصفین و به خندق به سوی ثفر جحیم 
نه به مردی زدگر یاران او بود فزون؟ 
ای که برخیره همی دعوی بیهوده کنی 
شرف مرد به علم است شرف نیست به سال 
جونکه بیری نفرستاد خداوند رسول؟ 
جزکه بیر تو نبودی به‌سوی خلق رسول 
یافتاحمد به جهل سال‌مکانی که نیافت 
علی آن یافت ز تشریف که زوروز غدیر 
گربه نزدنوبه پیری‌است‌بزرگی؛سوی‌من 
با علی یاران بودند. بلی, پیر وليك 
به یکی لفظ رسانید, بلی. جمله کتاب 
لیکن از نامه همه مغز به خواننده رسد 
جز که حیدرهمگان از خط مسطورخدا 
از سخن چیز نیابد بجز آواز ستور 
معنی از فول علی دارد و آواز جز او 


۲۳ ۰ 


برمیدند و رمیده شود .از شیر احمیر 
که برادرش بدو بن عم و داماد و وزیر 
بهتر از نیغ سخن را نبود مج ظهیر 
کر شین یقحای ریش ؟ 
مر نبی را بجز او روز مواخات نظیر 
عمرو وعنتر به سر نیفش خاسی‌وحسیر 
زن و فرزند که را بود چو زهرا وشبیر؟ 
چشم تقدیر به شمشیر علی بود قریر 
عاصی و طاغی را تیغ علی بود مشیر 
شرف نسبت و جود و شرف علم مگیر 
که «فلان‌بوده‌است‌ازباران دیرینه‌و بر » 
چه درائی سخن یافه همی خیره بخیر؟ 
یا از این حال نبود ایزد دادار خبیر؟ 
به‌سوی نو فگنده‌ستی یزدان لدبیر ۰ 
به نود سال براهیم ازان عشر عشیر 
شد چوخورشید درفشنده‌درآفاق شهیر 
جزعلی ات نه حکیم ونه کبیر 
به میان دو سخن گستر فرق است کثبر 
از خداوند پیمبر به کبیر و به صغیر 
ور چه هردر پساورش دبیر و ه دبیر 
با بصرهای پر از نور بماندند ضریر 
مردم‌است آنکه بدانست سرود ازتکبیر 
مرد باید که زتقصیر بداند توفیر 


چون بی شیر نگیری‌و نباشی نخچیر؟ . 


‌ 


وی 


3 


دیوان ناصر خسرو 


معزول شده است جان ز هرجه 
می‌گوی محال از آنکه خفته 
نگشاید نیز چشم و گوشم 
برنده زمان همی خوردمان 
بخته شدم و چو گشت بخته 
نیره است و مناره می‌نبیند 


در سور جهان شدم ولیکن 
زین سور بسی ز من بتر رفت 
گر تو سوی سور می‌روی رو 
دانی که چگونه گشت خواهی؟ 
اندوده رخش زمان به زر آب 
زنهار که با زمان نکوشی 
بی‌لشکر عقل و دین نگردد 
از علم و خرد سپر کن و خود 
ور زی تو جهان به طاعت آید 
زیرا که به زیر نوش و خزش 
این ناکس را من آزمودم 
جادوست به فعل زشت زنهار 


گیتی به‌مثل سرای کار است: 


جز کار کنی به دین ازینجا 
گر کار کنی عزیز باشی 
ور دیو ز کار باز داردت 
امروز نو میر شهر خویشی 
پی‌کار چنین چرا نشینی 
هرگز نشود خسیس و کاهل 
بنگر که اگر جهان نکردی 


داده است تا دهر منشور 
باشد به محال و هزل معذور 
رنگ قدح. و ترنگ طنبور 
انگور شدیم و دهر زنبور 
زنبور سزاتر است به‌انگور 
آن چشم که موی دیدی ازدور 
زین خانة پرنگار معمور 
بس لاغر بازگشتم از سور 
اسکندر و اردشیر و شاپور 
روزت خوش باد و سعی مشکور 
اندر بدرت نگه کن. ای بور 
آلوده سرش به گرد کافور 


کاین بدخودشمنی است‌منصور 


از مرد سپاه دهر مقهور 


وزفضل وادب دبوس وساطور 
زنهار بدان مباش مغرور 
نیش است نهان و زهر مستور 
فعلش همه مکر دیدم و ژور 
غره نشوی به صورت حور 
تا روز قیام و نفخت صور 
بیرون سود عزیز و مستور 
فردا که دهند مزد مزدور 
رنجور بوی و خوار و مدحور 
کت بنج رعیت مأمور 
با کارکنان شهر بر نور؟ 
اندر دو جهان بخیره مشهور 
ايزد نشدی به‌فضل مد کور 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 
دل خانة تست گنج گردانش ‏ از حکمت‌ها به دودملقوز" 
ای جاهل مفلس ار بکوشی گنجور شوی ز علم گنجور 
و کت مت ذرخوز ای تور قیای ان کفت اجره 
از سر پفکن خمار ازیرا 
پذیرد . پند مغ مخمور 
۱۱ 
هشیار باش و خفته مرو نیز بر ستور ۱ 
موری تو و فلك به‌مثل زنده پیل مست دارد هگرز طافت با بیل مست. مور؟ 


شوز آشته اف از تقابدت تشون 
بیدار شو زخواب, سوی مردمي گرای 
زنهار نا چنان نکنی کان سفیه گفت 
لختی عنان مرکب بدخوت بازکش 
گیتیت بر مثال یکی بدخو اژدهاست 
شاهان دوصدهزار فروخورد وخوارکرد 
از بی‌وفا وفا به‌غنیمت شمار ازانك 
گر نیستت چو نوش خور و چون خزت گلیم 
ای کرده خویشتن به جفا و ستم سمر 
وز بهر خز وبز وخورش‌های چرب ونرم 
هردو یکی شود چو زحلقت فروگذشت 
آن کس که‌داشت آنچه نداری تواوکجاست؟ 
بای نوم رکب است و کف دستمشربه‌است 
اکنون نگر به کار که کارت به‌دست توست 
بر درخت دهر نوی جهد کن مگ 
غره مشو بدانکه تو را طاهر است نام 
فعل نکو ز سبت بهتر. کز این قبل 

بنگر به چشم بسته به پل بر همی روی 


گر نیستی ستور مخور آب تلخ و شور 
یکبارگی مخسپ همه عمر بر ستور 
«جون فیر به‌سیاه گلیمی که گشت‌بور» 
تا دست‌ها فرو ننهد مرکبت به گور 
پرهیزدار و با دم اين آژدها مشور 
از تو فزون به ملك و به مال و به جاه وزور 
يك قطره آب نادره باشد زچشم کور 


گر هار خی که ار کته سوفن 


تا بوستین توت یکی, بادبان سمور 
گاهی به بحر رومی و گاهی به کوه غور 
حلوا و نان خشك در آن نافته تنور 
کار جو تار او همه آشفته گشت و تور 
کت انش ازیو 4 مع ریت لور 
برگ سفر بساز و بکن کارها بهور 
ب‌مفز نوفتی ز درختت چو گوز غور 


بت رز 
تایه بسا گرم وگو 


این کالبد خنور تو بوده است شست سال 
بنمای تا جه حاصل کردی در اين خنور 


۲4۵۱۲ ۰ 


ی 


۳۰ 


۳1۱ 


۱۱۲ 


برآمد سپاه بخار از بحار 
رخ سبز صحرا بخندید خوش 
گل سرخ بر سر نهاد و ببست 
بدرید برتن سلب مشك" بید 
به بازوی برخون درون بید سرخ 
زیس سرد گفتارهای شمال 
بینی که هرشب سحرگه هنوز 
صبا اید اکنون به عدر شمال 
بشویدش عارض به لولوی تر 
بیارد سوی بوستان خلعتی 
سوی گلبن زرد استام زر 
سوی مادر سوسن تازه تاج 
به‌سر برنهد نرگس نو به باغ 
نوان و خرامان شود شاخ بید 


دهد دست‌و سربوس گل‌را سمن 


شگفتی نگه کن به کار جهان 
که نا شادمانه نگردد زمین 
چونسرین بخندد شود چشم‌گل 
چونرگس شود باز چون چشم باز 
بر از چین شود روی شاهسپرم 
نگه کن به لاله و به ابر و ببین 
سوی شاخ بادام شو بامداد 
وگر انده از برف بودت مجوی 
نگه کن بدین بی‌فساران خلق 
اگر نیست سوی تو داری دگر 


سواراش پر در کرده کنار 
چو بر وی سباه ابر بگریست زار 
عفیقین کلاه و برندین ازار 
زجور زمستان به پیش بهار 
برد دشنه زين غم هزاران هزار 
بریده شد از گل دل جویبار 
دواج سمور است بر کوهسار؟ 
سحرگاه تازان سوی لاله‌زار 
بیالایدش رح به مشکین عذار 
که لولوش بود است و بیروزه تار 
سوی لاله سرخ جام عقار 
سوی دختر نسترن دوشوار 
به اردیبهشت افسر شاهوار 
سحرگاه چون مرکب راهوار 
جو گیرد سمن را گل اندر کنار 
وزو گیر برکار خویش اعتبار 
نپوشد هوا جامة سوکوار 
به‌خون سرح‌چون چشم‌اسفندیار 
شود پای بط بر چنار آشکار 
چو تازه شود عارض نار 
جدا نار از دود. وز دود نار 
اگر دید خواهی همی قندهار 
ز مشکین صبا بهتر انده‌گسار 
تو نیز از سر خود فروکن فسار 
همه‌هوش ودل سوی‌این داردار 
چو خرخوش بفلت اندراین مرغزار 


دیوان ناصر خسرو 1 


نگه‌دار اندر زیان آن خویش 
به‌نسیه مده نقد اگر چند نیز 
کرامعده‌خوش گردداز خاروخس 
چه باید تو را سلسبیل و رحیق 
جهان ره‌گذار است. اگر عاقلی 
ستور است مردم دراین ره‌جنانك 
شتابنده جمله که يك دم زدن 
ره نو کدام است از این هردو راه؟ 
اگرسازوار است و خوش مر نورا 
ور این الا نو هرد خواب 
وز این ایستادن به درگاه شاه 
وز این بند ویگشای و بستا بان وده 
وز این درکشیدن به بینی خویش 
گمانی مبر کاین ره مردم است 
همی خویشتن شهره خواهی به‌ شهر 
شکار یکی گشتی از بهر آنك 
بدان تا به من برنهی بار خویش 
ستوری نو سوی من از بهر آنك 
نو را ننگ باید همی داشتن 
ستور از کسی 4 که بر مردمی 
ز مردم درختی نه‌ای بارور 
اگر میوه داری شد هیچ بید 
دریغ این قد و قامت مردمی 
اگر باز گردی ز راه ستور 
وگر همچنین خود بمانی چو دیو 


کسی برتو نتواند. از جهل, بست 


و ر صورت مردمی داده‌اند 


چنانک‌ت بگفته است بسیارخوار 
به خرما بود وعده و نقد خار 
شود کامش از شیر و روغن فگار 

چوخرسند گشتی‌به سرکه وشخار؟ 

تباید ستنسشتا.. بر ره گذار 
بریده نگردد نطار از قطار 
پاید کسی را برادر نه يار 
بیندیش و برگیر نیکو شمار 
بت رود ساز و می خوشگوار 
نگردی همی سرد زین روزگار 
وز این خواستن سوی دهدار بار 
وزاین هان وهین وازاین گیرودار 
زبهر طمع اين و آن را مهار 
براین کاژ نیکو خرد برگمار 
که من چاکر شاهم و شهریار 
مگر دیگری را بگیری شکار 
یکی دیگرت کرد سر زیر بار 
همی باز نشناسی از فخر عار 
بخیره همی چون کنی افتخار؟ 
بعمدا ستوری کند اختیار 
بای وی زد و ید از هار 
به دانش تو باری بشو میوه‌دار 
بدین راستی برتو. ای نابکار 
شود بید نو عود ناچار و چار 
دل از جهل پر دود و سر پرخمار 
یکی حرق دانش به سیصد نوار 
مکن خیره مر خویشتن را حمار 


۲:۷ 


۳۵ 


۳۹۸ دیوان ناصر خسرو _ 


بکن جهد آن تا شوی مردمی 
نورااروی خوب‌است لیکن بسیاست 
به‌دانش تو صورت گرخویش باش 
خرد ورز ازبرا سوی هوشمند 
جو مر خویشتن را بدانی بحق 
زکردار بد باز گردی به عذر 
مر اين گوهر ایزدی را به علم 
ازیرا که اش حو شد زر باك 


مکن با خدای جهان کارزار 
به دیوار گرمابه‌ها بر نگار 
برون آی از اين ژرف چه مردوار 
زجاهل بسی به بوّد موض و مار 
در این زرف زندان نگیری فرار 
چو هشیار مردان سوی کردگار 
بشونی ز زنگار عیب و عوار 
برو کرد نتواند از اصل کار 


ز حجت شنو حجت ای منطتی 
ز هر عیب صافی چو زر عیار 


۱۳۳ 
نگه کن زده صف دو آنبوه لشکر 
نه آن جای این را نه اين جای آن را 
9 سوی صف دو برادر مبارز 
رسولی شغب کو میان دو صف‌شان 
رسولی که پیغام او از پس او 


۱۱۴ 
پند بدادمت من, ای پور. پار 
غره مبّو گرچه نیابد همی 
پشت گران‌بار تو اکنون شده‌است 
خانهٌ معموری و مار است جهل 
ز ایزد مذکور به عقلی. مکن 


دیو با ات ست! جویبهٌ بسن 


یکی را ۳ ابستاده برابر 
بگردند هردو به هردو صف اندر 
با هریکی پنج فرزند در خور 


دوان زین برادر سوی ان پرادر 


۵۵ 


همی ماند اندر میان دو لشکر ۵ 
کنند آتشی هردو لشکر ولیکن 
همه روی پر روی بنهند یکسر 


چون بگزیدی تو برآن نور نار؟ 
بی‌نو نه بهرام و نه شاپور پار 
کامدت از بلخ و نشابور بار 
مار درین خانهةٌ معمور مار 
جز که به عقل, ای سره‌مذ کورء کار 


از بد اين دیو سیه دور دار 


ذیوان ناضر خسرو ۲۹۰ 


۳ 3 


پیرهن عصیان بنداز ار ایدت از پلعم باعووة: و:.عار 
خمر مخور؛ پور که آن دود خمر مار شود در سر مخمور, مار 
بیر پدر بار تو خواهد شدن 
باز نياید به‌تو. ای بور. بار 


۱۱۵ 
نشنوده‌ای که دید یکی زیرگ زردالوی فکنده به‌کو اندر 
چون یافتش مزه ترش و ناخوش وان مغز تلخ باز بدو اندر 

گفتا که «هرچه بود به دی آنتن 
یکت همی نمود به رو آندر» 


۱۷۶ 
ای کهن گشته تن و دیده بسی نعمت و ناز 
روز از نو گذشته است بدو نیز مناز 
از دیا گذنده است و و را گر بهشی 
سزد ار هیچ نباشد به چنین ناز نیاز 
گر بدان ناز تو را باز نیاز است امروز 
آن تو را تخم نیاز ابدی بود نه ناز 
ز آن ناز گذشته بگرفته است تو را 
بند آن ناز تو را چیست مگر مایه آز؟ 
کار دنیای فریبنده همه تاختن است 
بس دنیای فریبنده تازنده متاز ۵ 
چون چفر گشت بناگوش چو سیسنبر تو 
چند نازی پس این پیرزن.زشت چفاز؟ 
عمر پیری چو جوانی مده‌ای پیر به با 
تیرت انداخته شد نیز کمان را منداز 


گرد گردان و فریبانت همی برد چو گوی 


دیوان ناصر خسرو 


نا چو چوگانت بکرد اين فلك چوگان باز 

باز گرد از بدو بر نيك فراز آر سرت 

به خرد کوش, چو دیوان چه دودی باز فراز؟ 

بز باید شدن از شر سوی خبر به طبع 

کز فرازی سوی گو گوی بهطبع آید با ّ 
جفت خیر است خرد, زو ستم و شر مخواه 

خیره‌مر آب روان را چه کنی سر به فراز؟ 

خرد آغاز جهان بود و نو انجام جهان 

بازگرد. ای سره انجام, بدان نيك آغاز 

خرد است آنکه تورا بنده شده‌ستند بدو 

به زمین شیر و پلنگ و به‌هوا باشه و باز 

خرد آن است که جون هدیه فرستاد به تو 

زو خداوند جهان با تو سخن گفت به راز 

چون به بازار جهان خواست فرستاد همیت 

مر نو را زو خرد و علم عطا بود و جهاز ۵ 
بر سر دیو تورا عفل بسنده است رقیب 

ب ره خیر تورا علم بسنده است نهاز 

گرد بازار بگرد اينك و احوال ببین 

چون نو خود می‌نگری من نکنم قصه دراز 

ات وتا را سا وتا 

حله خواهی تو وء شلوار ندارد بزاژ 

علما را که همی علم فروشند ببین 

بهربایش چو عقاب و به حریصی چو گراز 

هریکی همچو نهنگی و زبس جهل و طمع 

دهن علم فراز و دهن رشوت باز ۳ 
گرش بنهانك مهمان کنی از عامه به شب 

طبع ساز و طربی یابیش و رود نواز 


دیوان ناصر خسرو ۱5۹۰ 


می جوشیده حلال است سوی صاحب رای 
شافعی گوید شطرنج مباح است بباز 

صحبت کود کك ساده زنخ را مالك 

نیز کرده است تو را رخصت و داده است جواز 
می و قیمار و لواطت به طریق سنه امام 

مر نو را هرسه حلال است, هلا سر بفراز! 

اگر این دین خدای است و حق این است و صواب 
نیست اندر همه عالم نه محال و نه مجاز ظ 
آنکه بر فسق تو را رخصت داده است و جواز 
سوی من شاید اگر سرش بکویی به جواز 

زین قبل ماند به یمگان‌در حجت پنهان 

دل برآگنده زاندوه و غم وء تن به گداز 

نیم ازان کاینها بردین محمد کردئد 

گر ظفر یابد بر ماء نکند ترك طراز 

لاجرم خلقی همه همچو امامان شده‌اند 

یکسره مسخره و مطرب و طرّار و طناز 

گر همه خلق به‌دین اندر دیوانه شدند 

ای پسر, خویشتن خویش تو دیوانه مساز ۳ 
بشنو این پند به دين آندر و برحق بایست 
خویشتن کر مگر خیره چو آهو و گراز 

دانش آموز و سر از گرد جهالت بفشان 

راستی ورز و بکن طاعت و حیلت مطراز 

به چپ و راست مدو, راست برو بر ره دین 

ره دین راست‌تر است ای پسر از تار طراز 

به چب و راست شده است از ره دین آنکه جهان 
بر دراعه‌ش به جب و راست به زر بست طراز 


شوم چنگال چو نشپیل خود از مال ینیم 


۳/۲ دیوان نامر خسرو ۳ 


تک گرا وه هبتر کار ۳۵ 
ور پرسیش یکی مشکل گویدت به خشم. 
«سخن رافضیان است که آوردی باز ا» 
به سوال تو جو درماند گوید به نشاط 
«بر بیمبر صلوانی خوش غواهم باواز!» 
صبر کن بر سخن سردش زیرا کان دیو 
نیست آگاه هنوزء ای پسر از نرخ پیاز 
خویشتن دار تو کامروز جهان دیوان راست . 
چند گه منبر و محراب بدیشان پرداز 
سرد و تاريك شد, ای بور, سپیدهدم دین 
خره عرش همراکنون پکند بانگ نماز ۳ 
داد کسترده شود. کرد گند دامن جور ۱ 
باز شیطان به زمین آید باز از برواز 
علم کانباز عمل بود و جدا کردش دیو 
باز گردند سرانجام و بباشند انبان 
روی جان سوی امام حق باید کردنت 
گاه طاعت چو کنی روی جسد سوی حجاز 
سخن حکمتی ای حجت زر خرد است 
باتش فکرت جز زر خرد را مگداز 


۱۷ 
ای تو را آرزوی نعمت وناز آز کرده عنان اسپ نیاز 
عمرت از نو گریزد از پس آز ‏ تو همی تاز در نشیب و فراز 
بر در بخت بد فرود آید ‏ . هرکه گیرد عنان مرکبش آز 
چونکه سوی ,حصار خرسندی نتانی ز شاه از جواز؟ 
ز آرزوی طراز نوزی و خز زار بگداختی چو تار طراز ‏ ۵ 
زانجه داری نصیب نیست نورا ‏ جزشب وروز رنج وگرم وگداز 


دیوان ناصر خسرو 


چو نپوشی,چه خز وچه‌مهتاب 
با تو انباز گشتِ طبع بخیل 
رنج بی‌مال بهرُ تو رسید 
آن نه مال است که‌ش نگه‌داری 
آن ۹ مال کر که دارد 
بفزاید اگر هزینه کنیش 
نتواند کسیش. برد به‌فهر 
جز بدین مال کی شود بر مرد 
کی تواند خرید جز دانا 
درنگنجد مگر به‌دل, که‌دل است 
گر بدین مال رغبت است نو را 
کيسةٌ راز را به عقل بدوز 
وز نماز و زکات و از برهیز 
جون‌به حاصل شودت کیسه و بند 
برکشم مر تو را به حبل خدای 
بنمایمت حق غایب را 
تا ببینی که بیش ایزد حق 
نان راو اضق رات 
چون بنینی از این جهان انجام 
این طریقی است که‌ش نبیندچشم 
بر بی شیر دین یزدان رو 
اين رمه‌ی بی‌کرانه می‌بینی 
گرد ايشان رمنده کرد مرا 


چه کند مرد جز سفر چو گرفت " 


هر ز «فال حدئنا» 
که مرا دید رازدار خدای 


امت جد خویش را فریاد 


۱۵۳ 


چون نبونی؛ چه نر گس وجهایز 2" 


نشود هرکجا روی ز نو باز 
مال بی‌رنج بهرة انباز 
تا نپرد چو باز بر پرواز 
از همه رنجها به عمر دراز 
باتو آید به روم و هند وحجاز 
نتواند کسش برید به از 
به دو عالم در سعادت باز؟ 
به جنین مال ناز بی‌انداز؟ 
کيسهٌ دانش و خزینة راز 
کیسه‌ت از حشوها بدو پرداز 
تا نباشی سخن چن و غماز 
کیسه را بندهای سخت بساز 
بتو بدهم من این دلیل و جواز 
به ریّا ز چاه سیصد باز 
درسرائی که شاهد است‌ و محاز 
ایستاده‌است این جهان به‌نماز 
همه تسبیح‌خوان بی‌آواز 
بشناسی که چیستش اغاز 
وین شکاری است که‌ش نگیرد باز 
از پی خر گزافه اسپ متاز 
کور دارد شبان و لنگ نهاز 
از سر خان‌ومان و نعمت‌وناز 
گرگ صحرا و مرغزار گراز؟ 
سر به سر خدای دار فراز 
حاجب کردگار بنده‌نواز 
از فریبنده زویعه‌ی هماز 


۱۵ 


۱۸ 


دیوان ناصر خسرو 


خار یابد همی ز من در چشم 
از سخن‌های من بدید امد 
سخنم ریخت اب دیو لعین 


دیو بی‌حاصل دوالك باز 
بر تن استین حق طراز 
بهبدخشان وجرم‌ویمگ وبراز 


مرد دانا شود ز دانا مرد 


مرغ فربه شود 


کسی پر خانه دشتی دید هرگز 
دو لشکر صف‌زده در خانه‌هاشان 
وزبر و شاه و بیلان و سواران 
بیاده با سواران جمله بی‌جان 
به زخم و بند وکشتن گشته مشغول 
نه از خانه برون رفت آنکه بگریخت 
نه خونی را دیت بایست هرگز 


۱1۹ 


ای خدارند این کبود خراس 
که به آل رسول خویش مرا 
متابع بوم رسول نو را 
هم مقصر بوم به روز و به شب 
شکر و حمد تورا زبان قلم است 
نامه‌ها بیش تو همی آید 
هیچ کاری از اين دو نامه برون 
اش دوزخ است ناقد خلق 
داد من بی گمان برآیدمی 
وز گروهی که با رسول و کتاب 
این ستوران کرده در گردن 


من چه کردم اگر بدان جاهل 


به‌زیر جواز 


نه دیوار وه در بل پست وموجز! 
پس هر لشکری یکی مجاهز 
ستاده بر طرف‌ها دو مارز 
وزبر و شاه بی‌فرمان و عاجز 
نه آنجا کرد و خون و نه هزاهز 


صد هزاران تو را ز بنده سپاس 
قانتی ار انش وی سا 
نروم بر مراد خویش و قیاس 
به سپاست برآورم انفاس 
بندگان را و روز و شب قرطاس 
هم ز بیدار دل هم از فرناس 
نکند کافر و خدای‌شناس 
او شناسد ز سیم باك نحاس 
روز حشر از نبیرژ عبّاس 


فتنه گشتند بریکی به قیأس 


۳۵ 


۱۰ 


با نبوت چه کار بود او را 
اجرم امتش به برکت او 
در مخالف بخواند امت را 
برده گشتند بکشتر این ضعنا 
به خراسی کشید هريك‌شان 
هرجه کان گفت «لابجوز جنین» 
اینت‌سکر حرام کرد چوخوگ 
نشد از ما بدین رسن يك تا 
لیکن اندر دل خسان آسان 
از ره نام همحر يك دگرند 
لیکن از راه عقل هشیاران 
ای خردمند هوش‌دار که خلق 
تخت بل کشت انهد‌ها شتا 
دور باش از مزوری که به مکر 
تیزتر گشت .جهل را بازار 
خرد و جهل کی شوند عدیل؟ 
می‌شتابد چو سیل سوی نشیب 
تا اساس تنم به‌پای یبد 
باس دارم ز دیو و لشکر او 


چون‌برفت از پس‌رش وکرباش؟ 
کوفته ستند بای خویش به فاس 
جو دو صیّاد صید را سوی داس 
وان دو صیّاد هریکی نخاس 
که سزاوارتر ز خر به خراس 
آن دگر گفت «عندنا لاباس» 
وانت گفتا بجوش و پرکن طاس 
جون سیاه و سپید و خز و بلاس 
هرکه بشناخت بای‌خویش ازراس 
جو به خس مار در خزد ۳ 
سوی‌بی‌عقل هرمس و هرماس 
بشناسند فربهی ز اماس 
بس به اسداس در زدند اخماس 
درم‌از کس مگر به‌سخت یکاس 
دام فرطاس دارد و انقاس 
سوی جهال صد ره از الماس 
شخص و انوا ع داند و اجناس 
نز را 
خلق سوی نشاط و لهو و لباس 
چون‌نیم مرد رود و مجلس‌و کاس 
نروم جز که بر طریق اساس 
به سپاس خدای برتن. پاس 


نیست اشنا رواس 


بوم ناسپاس ازو که ستور 
سوی فرزانه بهتر از نسپاس 


ای بستهٌخود کرده دل خلق به‌ناموس 


۰۱۳۵۵ 


زاندیشه تورا رفته به هرجانب‌جاسوس 


۳۵ 


۳۵۹ 


انبات‌يقین تو به معقول جه‌سود است؛ 
تاچند سخن گولی از حقٍ وحقیقت؟ 
گر رای تو کفر است مکن پیدا ایمان 
ای آنکه همه زرقی در فعل چو روباه. 
تا کی روی آخر ز بی حج به زیارت 


دیوان ناصر خسرو 


چون نیست بقين نفی گمان تو به محسوس؟ 
آب حیوان جوئی در چشمهٌ مطموس! 
ورجای تودیر است مزن‌بنهان نافوس 
وی آنکه همه رنگی دروصف چوطاورس. 
ازطوس سوی‌مکه, وزمکه سوی طوس؟ 


ها تست کات مات فقو دی ای قرشیت 
چه مکه و چه کعبه و چه طوس و چه طرطوس 


۱۳ 
مرد راخوار چه‌دارد؟ تن خوش‌خوارش 
هرکه او انده و تیمار تو را کوشد 
نن همان خاك گران سیه است ارچند 
تن تو خادم این جان ناه است 
گر نخواهی که نو را خوار و زیون گیرد 
تندرخت اس و خردبارو, درو غومکر 
خار و خس بفگن زاین‌شهره‌درخت‌ایرا 
یار خرماست یکی خار. بتر یاری 
یار بد خار توست. ای بسر, از یارت 
یار چون خار تو را زود بیازارد 
هر که با اوت همی صحبت رای اید 
سیرت خوب طلب باید کرد از مرد 
صورت خوب بسی. باشد بی‌حاصل 
گرچه‌خرما بن سبزاست, درخت‌سبز 
هر که‌بی سیرت خوب است و نکو صورت 
بد کنش را به سخن دست مده بر بد 
سر پیکان نشود در سهر و جوشن 
صحبت نادان مگزین که تبه دارد 


جون تور خوار کند چون نکنی خوارش؟ 
تو بخیره چه خوری انده و تیمارش؟ 
شاره زربفت کنی قرطه و شلوارش 
خادم جان گرانمایه همی دارش 
برتر از قدرش و مقدارش مگذارش 
خس وخاراست.حدرکن زخس وخارش 
کر خس و خار نیابی مزه جز خارش 
یار لد عار بود دایم بر یارش 
دور باش و بجز از خار مپندارش 


ف‌ 


۰ 


گر نخواهی که بیازاری مازارش . 


بررسای بور.نخست از رهو رفتارش 
کرجه خوب است مشو غره به دیدارش 
بر در و درگه و بر خانه و دیوارش 
هست بسیار که خرما نبود بارش 
جز همان صورت دیوار منگارشن 
که به تو باز رسد سرزنش از کارش 
تا نباشد سپس اندر بر و سوفارش 
اندکی فایده را یاو بسیارش 


ك 


دیوان ناصر خسرو 


میوه چون اندك باشد به درختی بر 
ره و هنجار ستمگار همه زشت است 
هرکه او بر ره کفتار رود. بی‌شك 
مرد را چون نبود جز که جفا. بيشه 
مار مردم نیت بد بود اندر دل 
هر که را فولش با فعل نباشد راست 
سیر گرداندت از گفتن بی‌معنی 
هم از ان کیسه دهش نقد که او دادت 
زرق بیش آر چو ززای شود با تو 
سخن از مردم دین‌دار شنو, وان زا 
زنگ‌دارد دل بد دین, من ازان نرسم 
ه مکان است سخن را سر بی‌مفزش 
نیست آمیخته با آب هنر خاکش 
نبری رنج برو بهتره چون رنجه است 
خویشتن رنجف مکن نیز چو می‌دانی 
چه شوی غرّه به رهش چو همی‌بینی 
رنجه و انگار شوی‌زو که چو خاراست‌او 
به حدر باش. نباید که چو می‌کوشی 
یك بنگر که کجا می‌بردت گینی 
از تو هموار همی دزدد عمرت را 
بارش امسال فسانه است به بیش ما 
نیست دشوار جهان بدتر از آسانش 
زو مبین نيك و بد و زشت و نکو هرگز 
چون همی بر من زنهار خورد دنا 
هر که را چرخ ستمگار برد بر گاه 


۳ به بیکار بود» صلح طمع می‌دار 


بی مره ماند در بر ره خروارش 


ای خردمند مرو بر ره و هنجارش ۰ 


سوی مردار نماید ره کفتارش 
مارش انگار به ۳ سوی ما مارش 
در در دوستي خویش مده بارش 
تا مگر سیر کنی معدٌ ناهارش 
نقد او باید بردئت به بازارش 
سربه‌سر باش و همی باش به مقدارش 
خفته بگذار و مکن بیهده بیدارش 
که ندارد دین؛ منگر سوی دینارش 


که بالاید زو دلت به زنگارش . 


نه مقر است خرد ر دل جون قارش 
نیست اوبخته در بود خرد تارش 
او ز گفتار نو. همچون نو ز گفتارش 
که نخواهندت برسید ز کردارش 
که هی غره کند گنبد دوارش؟ 
خارت افگار کند جون کنی افگارش 
خود نگیریش و؛ بمائی نو گرفتارش 
چون همی‌تازی بر مرکب رهوارش 
چرخ بیدادگر و گشتن هموارش 


هم فسانه شود امسالش چون پارش ۰ 


چون همی بگذرد سانش و دشوارش 
بل ز سازند؛ او بین و ز سالارش 
خویشتن جون دهی,ای بور به زنهارش؟ 
بفگند باز خود از گاٌ نگونسارش 
چون به صلح آمد می‌ترس ز پیکارش 


۲۵۷ 


‌ 


۲ 


ك 


۳ 


۳0۵ 


۲۵۸ دیوان ناصر خسرو 


چاره کن. خوش خوش ازو دست بکش, زیرا 


پیش ازان کز تو ببزد نو طلافش ده 


سخن ححت مرغی است که بر دانا 


نشود مرد 


بله بایذت همی کرد به ناچارش 


گر به بند اندر رغبت کنی, ای خواجه, 
بند نامه اشتت و ر دفتر )۲ اشعارش 


۱۳۲ 
ای منحیّر شده در کار خویش 
خرد شکستی به دبوس طمع 
در طلب انحه نیامد به‌دست 
خیره بدادی به بشیز جهان 
بنبةٌ او را به چه دادی بدل 
یار نو و مار نو است این تنت 
مار فسای ارچه فسون گر بود 
واکنون کافتاد خرت. مردوار 
بد به تن خویش چو خود کرده‌ای 
پای‌تورا خار تو خسته است‌ونیست 
راه غلط کرده‌ستی, باز گرد 
پیش خداوند خرد بازگوی 
وانچهدت گوید بهذیر و مباش 
دیو هوا سوی هلاکت کشد 
راه ندانی, چه روی پیش ما 
گازری از بهر چه دعوی کنی 
بام کسان را چه عمارت کنی 
چون ندهی بند تن خویش را 
ناز چو بیمار توژی خود بخور 


راست بنه بر خط پرگار خويش 
در طلب تا و مگر تار خویش 
زیر و زبر کردی کاچار خویش 
در گران‌مایه و دینار خویش 
ای بخرد. غالیه و غار خویش؟ 
رنجه‌ای از مار خود و یار خویش 
کشته شود عاقبت از مار خویش 
چون ننهی برخر خود بارخویش؟ 
اید خوردت ز کشتار خویش 
بای تو را درد جز از خار خویش 
سوی بن بر بی و آثار خویش 
راست همه فصه و اخبار خویش 
عاشق بر بیهده گفتار خویش 
دیو هوا را مده افسار خویش 
بر طمع تیزی بازار خویش 
چونکه نشونی خود دستار خویش؟ 
چونکه بندی بن دیوار خویش؟ 
ای متحیر شده در کار خویش؟ 
عرضه مکن بر دگران نار خویش 


مگر آزاد شود گردنت از عارش 
بند بارد همه از برزش و منقارش 


۵ 


دیوان ناصر خسرو 


عار همی داری ز آموختن 
وز هوس حویش همی پرخمی 
نیست تو را یار مگر عنکبوت 
عیب تن خویش رد دید 
پار تو تیمار ندارد ز تو 
نيك نگه کن به تن خویش در 
نیز به فرمان تن بد کنش 
باگ بشوی از همه آلودگی 
داد به الفغدن نیکی بخواه 
دين و خرد پاید سالار نو 
یار تو باید که بخرد تو را 
چونکه بجوئی همی آزار من 
جون تو کسی را ندهی زینهار 
رنج بسی دیدم من همچو نو 
پیش خردمند شدم دادخواه 
يك يك بر وی بشمردم همه 
گفت گنه کار تو هم چون ز توست 
آب خرد جوی و بدان آب شوی 
حاکم خود باش و به دانش بسنج 
بنگر و با کس مکن از ناسزا 
آنچهت ازو نيك نیاید مکن 
مرغ خورش را نخورد تا نخست 
وز پس آن نیز دلیلی بگیر 
قول و عمل چون بهم آمد بدانك 
خوار کند صحبت نادان تو را 
خواری ۳ آتکت کند 
سیر کند ژاژ وت تا مکر 


شرم همی نایدت از عار خویش؟. 


بیهده‌ای درخور مقدار خویش 
کو ز تن خویش تند تار خویش 
تا نشود جات گرفتار خويش 
چون تو نداری خود نیمار خویش 
از شود از سیرت خروار خویش 
خفته مکن دید بیدار خویش 
بیرهن و چادر و شلوار خویش 
زين تن منحوس نگونسار خویش 
نات کند یارت سالار خویش 
هم توخودی خیره خریدار خویش 
گر نپسندی زمن آزار خویش؟ 
خلق نداردت به زنهار خويش 
زين تن بدخوی سبکسار خویش 
از تن خوش‌خوار گنه کار خویش 
عیب تن خویش به اقرار خویش 
بایست کنون خود به ستغفار خویش 
خط بدی باك زطومار خویش 
هرچه کنی راست به معیار خویش 
آنچه نداریش سزاوار خویش 
داروی‌خود باش ونگه‌دار خویش 
رم نیابدش به منقار خویش 
بر خرد خویش زکردار خویش 
رسته شدی از تن غدار خویش 
همجو فرومایه تن خوار خویش 
رنجه به زاژیدن بسیار خویش 
سیر کند معدءٌ اهار خویش 


۹ 


۳۵ 


۳۵ 


۹0 


۳۹۰ 


راه مده جز که خردمند را" 
تنها بسیار به از یار بد 
مرد خردمند مرا خفته کرد 
چون دلم‌آنبار سخن شد بس‌است 


دیوان ناصر خسرو 


جزبه ضرورت سوی دیدآرخویش 
پار نو را بس دل هشیار خویش 
زیر نکو بند به‌خروار خویش 
فکرت من خازن انبار خویش 


در هی نظم کنم لاجرم 
بی عدد و مر در اشعار خویش 


۱۳۳ 
پشتم‌قوی به‌فضل خدای است وطاعتش 
پیش خدای نیست شفیعم مگر رسول 
با آل او روم سوی او هیچ باك: نیست 
دين خدای ملك رسول است و؛ خلق باك 
گر سوی آل مرد شود مال او چرا 
بر بندةٌ تو طاعت تو نیست نیم از انك 
گفتت که بنده را تو به بی‌طاعتی مکش 
اندر حمایتی تو ز .یغمبر خدای 
پیغمبر است پیش رو خلق یکسره 
آل بیمبر است تو را بیش رو کنون 
فرزند اوست حرمت او جون ندانیش 
آکُه نه‌ای مگر که بیمبر کرا سپرد 
آن را سپرد کایزد مر دین و خلق را 
آن را که چون چراغ بدی پیش آفتاب 
آن را که همچو سنگ سر مره روز بدر 
ن را که در رکوع غنی کرد بی‌سژال 
آن را که چون دو نام نهادش رسول حق 
آن را که هر شریفی نسبت بدو کنند 
آن را که کس به‌جای بیمبر جز او نخفت 


ت در رسم مگر به رسول و شفاعتش 
دارم شفیع پیش رسول آل و عترتش 
برگیرم از منافق ناکس شناعتش 
آمروز متان رسولند و رعیتش 
ری آل او نشد ز پیمبر شریعتش؟ 
بقتی موراتت از طاغت:یر. اسشن 
وانگه نکشتت ار تو نبودی به طاعتش 
مشکن‌حمایتش که‌بزرگ‌است‌حمایتش 
۳ 


از آل او متاب و نگه‌دار حرمتش . 


بس خیره خیر آمید چه‌داری به رحمتش؟ 
روز غدیر خم ز منبر ولایتش؟ 
اندر کتاب خویش بدو کرد اشارنش 
از کافران شجاعت پیش شجاعتش 
در حرب همچو موم شد از بیم ضربتش 
درویش را به پیش پیمبر سخاونش 
امروز نیز دوست سوی خلق کنیتش 
زیرا که از رسول خدای است نسبتش 
با دشمنان صعب به هنگام هجرتش 


۰ 


دیوان ناصر خسرو 


شیر مارری: که شته است کرد کار 
فسمت‌نشد به‌خلق درون‌دوزخ وبهشت 
در بود مر مدینة علم رسول را 
علم بایدت به ذر شهر علم شو 
او ایت پیمبر ما بود روز حرب 
گنج خدای بود رسول و, ز خلق او 
هرکو عدوی گنج رسول است بی‌گمان 
شیر خدای را جو مخالف شود کسی 
شیر خدای بود علی, اصبی خر است 
هرك آفت خلاف علی بود در درم 
اندر مناظره سخن سرد ازو مگیر 
چون علم نیستش که بگوید, جز این‌محال 
دشنام دارد او همه حتت کون وليك 
دعوی همی کند که من اهل جماعتم 
ابلیس قادر است ولیکن به خلق در 


فیمت‌سوی خدای به دین است وخلق را 


نصرت به دین کن ای بخرد مر خدای را. 


غره مشو به دولت و افبال روزکار 
دنیاً به‌سوی من به‌مثل بی‌وفا زنی است 
نيك است ازان که نيك و بدش برگذشتنی است 
زهر است نعمتش جو نیابد همی رها 
با محنتش به نعمتش اندر مکن طمع 
شاید که همتم نبود صحبت جهان 
بسیار داد خلعتم اول وزان سپس 


در حرب روز بدر بدو داد رایتش ۰ 


اندر دل مبارز مردان محبتش 
از رات ارگ تر.:ز جرتتن 
بر کافر و مسلمان الا به فسمتش 
زرا جز او نبود سزای امانتش 
نا پر دلت بتابد نور سعادتش 
از دوالفقار بود و ر‌ صمصام ان 
گنج رسول خاطر او بود و فکرتش 
جزجهل ونحس نیست‌نشان سلامتش 


هرگز مکن مگر به خری هیچ تهمتش 


زرا هميشه می‌برمد خر ز هیبتش ۰ 


تو روی ازو بتاب و بپرهیز از آتتش 
مشکن, زبهر حرمت اسلام. حرمتش 
زیرا که نیست جز سخن سرد آلتش 
جون بند سخت گشت چه چیز است حیلتش؟ 
زوزشهار که شنوداین شتا سر ۱ 
لیکن ز جمع دیو گشن شد جماعتش 
جز بر درون وحیله گری نیست قدرتش 
آن است قیمتی که به دین است قیمتش 
گر بایدت که بهره بیابی ز نصرتش 


زیرا که با زوال همال است دولتش ۰ 


نه شاد باش ازو نه غمی شو ز فرقتش 
چیزی دگر همی نشناسم فضیلتش 
ازمرگ هرکسی که چشیده است نعمتش 
زیرا ز نعمتش نشود دور محنتش 
چون‌نیست جزکه مالش‌من هیچ همنش 
از من یگان یگان همه بربود خلعتش 


۱۱ 


۲۵ 


۳۵ 


۴۵ 


۳۹ 


دیوان ناصر خسرو 


از روزگار و خلق ملولم کنون ازانك ‏ پشتم به کردگار و رسول است و ملتش 
بی‌حاجتم به‌فضل خداوند, لاجرم. آندرجهان ز هرکه‌به‌من نیست‌حاجتش 
تا در دلم قران مبارك قرار یافت پر برکتست و خیر دل از خیر و برکتش 
منت خدای را که نکرده یس اعتتی پشتم به زیر بار مگر فضل و منتش ِ« 
منت خدای را که به‌جود اما حق بشناختم بحق و یفین و حقیقتش 
لو لین من زر پیت دریگن ای لکش 
با طلعت مبارك مسعود او ز سعد.. خالی است مشتری را در قوس طلعتش 
پارب, به فضل خویش تو توفیق ده مرا تا روز و شب بدارم طاعت به طاعنش 


واندر رضای او گه و بیگه به شعر زهد ‏ مر خلق را به‌رشته کنم علم و حکمتش ۵۵ 


۱۳۳ 


مستنصری معانی و حکمت به نظم و نثر 
بر امست که خواند الا که حجتش؟ 


. چه‌بود این چرخ گردان را که دیگر گشت سامانش؟ 


به بستان جامهُ زریفت بدریدند خوبانش 

منقش جامه‌هاشان را که‌شان بوشید فروردین 
فرو شست از نگار و نقش ماه مهر و آبانش 
همائا با خزان گل را ب‌بستان عهد و بیمان بود 
که پنهان شد چو بدگوهر خزان بشکست پیمانش 
ز سر بنهاد شاخ گل به باعآن ن ناج پر درش 
به رخ بربست خورشید آن نقاب خز خلقانش 
همار سر کفتوش شن پم وتا یا اور 
خزانی باد پنهان کرد در محلوج کوهانش ۵ 
یکی گردنده گوئی بر شد از دریا سوی گردون 
که جز کافور و مروارید و گوهر نیست در کانش 
نهنگی را همی ماند که گردون را بیوبارد 

چو از دربا برآمد جوش از بحر هر عصیانش 


دیوان ناصر خسرو 


نباشد جز که يك میدان نشیب و کوه و هامونش 
نياید بیش يك لقمه خراب و خاك و عمرانش 

پوشد جز بذو عالم ز خز و توز پیراهن 

نگردد جز که از خورشید فرسوده گریبانش 

بفرد همچو اژدرها جو بر عالم بیاشوید 

ببارد آتش و دود از میان کام و دندانش 0 
خزینه‌ی آب و آتش گشت بر گردون که پنداری 
زخشم خویش و از رحمت مرکب کرد یزدانش 
بمیرد جون بگرید سیر تا هشیار بندارد 

که چیزی جز که گربه نیست ترکیب تن و جانش 
مگر تخت سلیمان است کز دریا سحرگاهان 

نباشد زی که و هامون مکر بر باد جولاتش 

جنین یره جرائی, ای مبارك تخت رخشنده؟ 

همانا کز سلیمانت بدزدیدند دیوانش 

تو مرغان را همی سایه کنی امروز, اگر روزی 

تو را سایه همی کردند و. او را نیزه مرغانش ۵ 
فل را برده و که را کلاه و خاك را خیمه 

میانجی کرد بزدانت میان چرخ و ارکانش 

چو دایه‌ی مهربانی جمله فرزندان عالم را 

همی گردی کجا هستند در آباد و ویرانش 

چو دایه‌ی مهربانی جمله فرزندان عالم را 

همی گردی کجا هستند در آباد و ویرانش 

به فعل خوب تو خوب است روی زشت تو زی آن 
که او مر آفرینش را بداند راه و سامانش 

نه اندر صورت خوب است زیب مرد و نیکوی 
ولیکن در خوی خوب است خوییی مرد و در دانش 
سخن عنوان نامه‌ی مردم آمد , هرکه را خواهی 


۳۹ 


دیران ناصر خسرو 


که برخوانی به چشم گوش بنگر سوی عنوانش ۳ 
در صورت هست مردم را به هردو بنگر و بررس 

به چشم از روی پیداءش به گوش از جان پنهانش 

نپرسد مرد را کس که «ت‌چرا رخ نیست چون دیبا؟» 

ولیکن «جونکه نادانی؟» پسبی گویند مردانش 

نکوهش مرگ را ماند. ستایش زند گانی را. 

جو نادانی بود علّت مدان جز علم درمانش 

بمیرد صورت جسمی, سخن ماند زما زنده, 

سخن دان را براین دعوی حو خورشید است برهانش 

همی طاووس را بکشی زبهر پر رنگینش 

بداری زنده بلبل را ز بهر خوب الحانش ۵ 
به حکمت کوش نا باشد که باشی بلیل یزان 

منی جاودان ندر بهشت خلد رضوانش 

نبینی جند احسان کرد بی‌طاعت پجای تو؟ 

ار طاعت کنی بی شك مضاعف گردد احسانش 

یش و در خر دمتلای: که بو رس داب ؟ 

نبینی کز جهان جز برتو ننبشته است فرمانش؟ 

زمین خوان خدای است, ی برادر؛ پر ز نعمت‌ها 

که جز مردم نیابد هت رای 

نیابد آن خوشی حیوان که مردم یابد از دنی 

وگرچه زو فزون از ما تواند خورد حیوانش ۳ 
ندارد شادمانش روی خوب و خز و سقلاطون 

نبخشد بوی خوش هرگز عبیر و عنبر و بانش 

بیابان است اگر با غ است یکسان است سوی او 

نه شاد و خوش کند اینش نه مستوحش کند انش 

و حیوان چونکه طفلائند و جز تو نیست مهمانش 


دیوان ناصر خسرو نله 
مراين را چاشنی پندار و شکرش کن زیادت را 
وگر کفرانش پیش آری بترس از بند و تاوانش 
به چشم دل نکو بنگر ببین این خوان پر نعمت 
که بنهاده است بیش تو در این زنگاری ایوانش ۵ 
ار دانی که مهمانی چرا پس پست ننشستی؟ 

بباید بهر تو یکسر زخوان‌ساران و پایانش 

که جز تو نیز خواهد بود مهمانان مر ایزد را 

که می‌خواند در این خوان‌شان ازو افلا و دورانش 

تو را افلاك و دوران خواند در میدان یزدانی 

برونت رفت باید تا نگردد ۳ 

همی خواهندت از میدان برون راندن به دشواری 

که با هر خوانده‌ای این است رسم و سیرت و سانش 

زمان چوگان گردون است و میدان خاك و نو بر وی 

مگر گونی یکی گردنده گونی پیش چوگانش ۳ 
یکی زندان تنگ است این که باغش ظن پرد نادان 

سوار است آنکه بندارد که بستان است زندانش 

حذر کن زین ره آفگن یار و بدخو دشمن خندان 

که تا خلقت نگیرد ناگهان نشناسی آسانش 

اگر با یر صحبت کرد میرانید میرش را 

وگربا خان برادر شد خیانت دید ازو خانش 

نیاساید ز بیدادی که مر کب نیزرو دارد 

فرو سایدت اگر سنگی که بس تیز است سوهانش 

بش نفس ستوری را به دشنه‌ی حکمت و طاعت 

یککن زین دی شترا کمیتار است‌ذشتانشس ۵ 
یکی غول فریبنده است نفس آرزو خواهت 

که بی‌باکی چرا خورش است و نادانی بیابانش 

به ره باز آید این گم‌راه دیوت گر بخواهی تو 


۳۹۹ 


دیوان ناصر خسرو 


مسلمانی بيابد گر خرد باشد سلیمانش 

که را عقل از فضایل خلعتی دینی بپوشاند 
نداند کرد از آن خلعت هگرز این دیو عریانش 
مرا در بیرهن دیوی منافق بود و گردن کش 
ولیکن عقل یاری داد نا کردم مسلمانش 

مرا در دین نیندارد کسی حیران و گم بوده 


جز آن حبران که حیرانی دگر کرده است حیرانش 


مرا گویند بد دین است و فاضل, بهتر آن بودی 
که دینش باك بودی و نبودی فضل جندانش 
نبیند چشم ناقص طلعت بر نور فاضل را 

که چشمش را بخست از دیدن او خار نقصانش 
که چون خاش نتواند که بیند روی من نادان 
زمن بنهان شود زیرامنم خورشید رخشانش 
مغیلان است جاهل پیشم و. من پیشن او ریحان 
ندارد پیش ریحانم خطر ناخوش مغیلانش 
همی گوید «بپرسیدش س از ایمان به فرقان او 
به پیغمبر رسول مصطفی از فضل یارانش 
اگر کمتر ندارد مر علی را از همه یاران 

نباشد جز که باطل زی خدای اسلام و ایمانش» 
اگر منکر شوم دعویش را بر کفر و جهل من 
گواهی یکسره بدهند جهال خراسانش 

چرا گوید خردمند آنجه ندهد بر صواب آن 
گوانی عقل بی آفت نه نیز آیات فرفانش؟ 

چرا گویم که بهتر بود در عالم کسی زان کس 
که بر اعدای دین بر تیغ محنت بود بارانش؟ 
از آن سید که از فرمان رب‌العرش پیغمبر 
وصی کردش در آن معدن که منبر بود پالائش 


۵۵ 


دیوان ناصر خسرو 


از آن مشهور شیر نر که اندر بدر و در خیبر 
هوا از چشم خون بارید بر صمصام خندانش 
شدی حیران و بی‌سامان و کردی نرم گردن را 
اگر دیدی به صف دشمنان سامنریمانش 
کسی کو دیگری را برگزیند بر چنین حری 


پپرسد روز حشر ایزد ز نن بی‌روی بهتانش 


۱۳۵ 
تداع هل در 
جز خاك هرگز کی خورد 
فرزند این دهر آمده اتشت 
چون گربه مر فرزند را 
کردند وعده‌ش دیگری 
از غدر نرساند همی 
گوید به نسیه نقد ند 
با زرق بفروشد تنش 
جر غدر ناید زين جهان 
تیره شمر روشنش را 
باطل کند شب‌های او 
ناجیز گردد برد زرد 
بنشاند آب آذرش ر 
بنگرد در خویشتن 
وین دشمنان را بسته بر 
حون خانه‌های دشمنان 
وین خانه را بیند یکی 
زیرش چهار استون زده 


بر رغم او صورت گرش 
آن را که خاك آمد خورش 
اين شخص منکر منظرش 
می خورد خواهد مادرش 
به رین نيامد باورش 
بر غدر دهر کافرش 
هد هر که نيك‌است اخترش 
در دام حون ازد سرش 
زنهار ناصح مشمرش 
حنظل گمان بر شکرش 


هريك سرا و درخورش 


4 


۳۹۸ 


داند که ناورد آن که‌ش ] 
وین دشمنان ویران همی 
وأندر بلا و رنج تا 
بی‌طاعتی داد این جهان 
وین بی‌کناره . جانور 
گردن نیارد برد ازو 
رنه جهان میراث داد 
کُرسیش چون شداسپ وخر 
زاغش نگر صاحب خبر 
بل ملك او شد خاك زر 
ندهد جز او را بوی خوش 
شادان جز او را کی کند 
بی‌طاعتی میراث داد 
گر طاعتش دارد دهد 
جون داد ملك خود به‌تو 
از مرد بابد ملك هر 
خود نشنود نرسا چنین 
منکر شدش نادان وله 
هرکو بداند حق را 
بشناس مبد ع را زخا 
حیدرهمین کرده است آشا 
بر دیگران در علم تو 
روح‌القدس بودی» چو بر 
رستم سرا بودی, چو او 
ننوشت کفر و شرك را 
جز تیغ و دل بر لشکر 


جز سر چرا هرگز نج 


دیوان ناصر خسرو 


ورد از گزافه ایدرش 
خواهند کرد اين منظرش 
هرگز ندارد داورش 
بر از نعیم بی‌مرش 
گشتند بنده یکسرش 
نه کهتر و نه مهترش 
او را خدای فادرش 
حمالچون گشت استرش؟ 
بلبل نگر خنیاگرش 


فرزند او خدمت گرش 


کافور و مشك و عنبرش. 


از جانور سیم و زرش؟ 
ایزد ز ملك ظاهرش 
بی‌شك بسی زین بهترش 
گر نیستی هم گوهرش 
گر جز پسر یا دخترش 
گفتاری از بیغمبرش 
کن نیست دانا منکرش 
این قول ناید منکرش 
لق تا نداری همپرش 
رت خلق را بر منبرش 
حیدست فضل و مفخرش 
منبر ‏ نشستی, یاورش 
دلدل ببستی. چاکرش 
جز تیغ ایمان گسترش 
اعدا نبودی لشکرش 
عی نیع نیز سر خورش 


دیوان ناصر خسرو 


گردن به طاعت نه گرا فه داد عمرو و عنترش 
بر خوان اگر نه بی‌هشی آثار فتحم خیبرش 
بر سر نباشد گر نبا شد حب حیدر افسرش 
فخرست روز حشر ما در گردن جان چنبرش 
رک یز مت کر کر 
رفتم بس آبشخورم رو گو پس آبشخورش 


۱۳۶ 


صعبت‌نر عیب جهان سوی خرد جیست؟ فناش 


پیش این عیب سلیم است بلاها و عناش 
گر خردمند بقا بافتی از سفله جهان 

همه عییش هنرستی سوی دنا به فش 

فتنه زآن است برو عامه که از غفلت و جهل 
سوی او می به بقا ماند ازیرا که فناش 

کس جهان را به بقا تهمت بیهوده نکرد 

که جهان جز به فنا کرد مکافات و جزاش 
اش کرید مارا که ما نسح ما 

سخنش بشنو اگر چند که نرم است آواش 
گرجه بسیار دهد شاد نبایدت شدن 

به عطاهاش که جز عاریتی نیست عطاش 
روز بر نورو بها هست ولیکن بس روز 

شب تیره ببرد باك همه نور و بهاش ۱ 
به جوانی که بدادت چو طمع کرد به جانت 
گرچه خوب است جوانیت گران است بهاش 
این جهان آب روان است برو خیره مخسپ 
آنجه کان بود نخواهد مطلب, مست مباش 
ای بسر» چون به جهان بر دل یکتاشودت 


له 


۳۷۰ 


دیوان ناصر خسرو 


بنگر در پدر خویش و ببین پشت دوتاش 
گرروا گشت بر اوباش جهان زرق جهان 

تو چو اوباش مرو بر اثر زرق رواش 

که حکیمان جهانند درختان خدای 

دگر این خلق همه خارو خسانند و قماش 

با همه خلق گر از عرش سخن گفت خدای 

تا به طاعت بگزارند سزاوار ثناش 

عرش او بود محمّد که شنودند ازو 

سخنش راء دگران هیزم بودند و تراش 

عرش بر نور و بلند است به زیرش در شو 

تا مگر بهره بیابد دلت از نور ضیاش . - ۵ 
نيك بندیش که از حرمت این عرش بزرگ 

بنده گشته است تو را فرَخ و پیروز و جماش 

مر نو را عرش نمودم بهدل پاك ینش 

گر نبیندش همی از شغب, خویش اوباش 

عرش این عرش کسی بود که در حرب, رسول 

چون همه عاجز گشتد بر داد لاش 

آنکه بیش از دگران بود به شمشیر و به علم 

وانکه بگزیدو وصی کرد نبی بر سر ماش 

آنکه معروف بدو شد به جهان روز غدیر 

وز خداوند ظفر خواست ییمبر به دعاش .۲ 
آنکه با هر کس منکر شدی از خلق جهان 

جز که شمشیر نبودی به گه حرب گواش 

آنکه با علم و شجاعت جو قوی داد عطاش 

به رکوع آندر بفزود سوم فضل: سخاش 

هر خردمند بداند که بدین وصف, علی است 


چون رسید این همه اوصاف به گوش شنواش 


دیوآن ناصر خسرو ۳۷ 


معدن علم علی بود به تأویل و به تیغ 

مایةٌ جنگ و بلا بود و جدال و پرخاش 

هر که در بند مثل‌های قران بسته شده است 

نکند جز که بیان علی از بند رهاش ۵ 
هرکه از علم علی روی بتابد به جفا 

چون کر و کور بماند بکند جهل سزاش 

تیغ و تاویل علی بر سر امت یکسر, 

ای برادر» قدر حاکم عدل است و قضاش 

مایهُ خوف و رجا را به علی داد خدای 

یغ و تأویل علی بود همه خوف و رجاش 

گر شما ناصبیان را بجز او هست امام 

نیستم من سپس آن کس, دادم به شماش 

گر شما جز که علی را بخریدید بدو 

نه عحب زانکه نداند خر بدلاش از ماش .۳ 
گاو راء گرچه گیا نیست چو لوزينة نر 

بهگوارد به همه حال ز لوزینه گياش 

ای پسر, گر دل و دین را سفها لاش کنند 

نو چو ایشان مکن و دین و دل خويش ملاش 

به خطا غره مشو گرچه جهاندار نکرد 

مر کسی را که خطا کرد مکافات خطاش 

که مکافات به بنده برساند باخر 

مروفا را به وفاهاش و جفا را به جفاش 

اين جهان, ای پسر, از خلق همه عمر چرد 

جهد آن کن که مگر جان برهانی ز چراش ۵ 
از چراگاه جهان آن شود. ای خواجه, برون 

که به تأویل قران بر رسد از چون و چراش 

دین و دنیا را بنیاد مثل کالبد است 


نف دیوان ناصر خسرو 


علم تأویل بگوید که چگونه است بناش 

دو جهان است و تو از هردو جهان مختصری 
جان تو اهل معاد است و تنت اهل معاش 
تن تو زرق و دغا داند. بسیار بکوش 

تا بهيك سو نکشدت از ره دین زرق و دغاش 
جز که زرق تن جاهل سببی دیگر یست 

که يمك بیش تگین است و رمك بر در تاش .۳ 
زرق تن پاك همه باطل و ناچیز شود 

که نباید به در تاش و تگین بود فراش 

گر بدانی که تنت خادم این جان تو است 
بت‌پرستی نکنی جان برهانی ز بلاش 

تن همان گوهر بی‌رتبت خاکی است به‌اصل 
گر گلیمی بد یا دیب رومی است قباش 

چون یقینی که همی از تو جدا خواهد ماند 
زو هم آمروز ببرهیز و همی‌دار جداش 

تنت فرزند گیاه است و یا بجه خاك 

زین همیشه بود میل مگر سوی نياش ۵ 
تن زمینی است میارایش و بفگن به زمینش 
جان سمائی است بیاموزش و بربر بسماش 
علت جهل چو مر جان تو را رنجه کند 
داروی علم خور ایرا که به علم است شفاش 
سخن حجت بشنو که مر او را غرضی 

نیست الا طلب فضل خداوند و رضاش 


۱۳۷ 
چون گشت‌جهان راد گر احوال عبانیش؟ زیرا که بگسترد خران راز نهانيش 
بر حسرت شاخ گل در باغ گوا شد . بیچارگی و زردی و کوژی و نوانیش 


نا زاغ به باغ اندر بگشاد فصاحت 
شرمنده شد از باد سحر گلبن عریان 
کهسار که چون رزمُ بزاز بد اکنون 
چون زر مزور نگر آن لعل بدخشیش 
بس باد جهد سرد ز که لاجرم اکنون 
خورشید بپوشید زغم بیرهن خز 
بر مفرش پیروزه به شب شاه حبش را 
بنج با ساره که تعارق: شوش دیق 
مانند یکی جام بخین است شباهنگ 
گرنیست یخین چونکه چوخورشید برآید 
پروین به چه ماند؟ به‌یکی دسته نرگس 
وین دهر دونده به یکی مرکب ماند 
گینیت یکی بند بدخوست مخوانش 
بی‌حاصل ومکار جهانی است براز غدر 
جز حنظل وزهرت نچشاند چوبخواندت 
از بهر جفا سوی نو آمد. به در خویش 
دشمن, چونکو حال‌شدی, گرد تو گردد 
چونان که چو بز بهتر و فربه‌تر گردد 
هرچند که دیر اید سوی تو بیاید. 
فرزند بسی دارد اين دهر جفاجوی 
ناکس به تو جزمحنت و خواری نرساند 
طاعت_به‌گمانی بنمایدت ولیکن 
بد فعل وعوان گرچه شود دوست به آخر 
که غدر کند بر تو و گه مکر فروشد 
برگاه شتترمعر آن را کهیترا هت 
بند وسخن خوب‌برآن سفله دریغاست 
پند تو تبه گردد در فعل بد او 


بر بست زین از طب لح غوایش 
وز آب روأن شرمش بربود روانیش 


گ بنگری از کلبة اف 


جون جادر گازر نگر آن برد یمانیش 
0 تم وی ای 


و ۳ اس نیش 


ی 


خن زر کلاربنه و اقر کات ۰ 


بزدوده به قطر سحری چرخ کبائیش 
هرچند که جویند نیابند نشانیش؟ 
يا نسترن تازه که بر سبزه فشانیش 
کز کار نیاساید هرچند دوانیش 
زیرا زتو بدخو بگریزد چو بخوانیش 
باید که چو مکار بخواندت برانیش 
هرچند که تو روز وشبان نوش چشانیش 
مگذار و زدر زود بران گر بتوانیش 
زنهار مشو غره بدان چرب زیانیش 
از بهر طمع بیش 
چون سوی بدرت آید, پیغام نهانیش 
هريك بد و بی‌حاصل چون مادر زانیش 
گر نو به مثل بر فل ماه رسانیش 
لعنت کندت کر توق راست کبانتتن 
هم برتو بکار آرد يك روز عوانیش 
صد لعنت بر صنعت و بر بازرگانیش 
کز گاه برانگیزی و در چاه نشانیش 
زنهار ,که از نار جویی بد برهانیش 
پرواره کر آید چو بود کر مبانیش 


۳۷۳ 


کند. هرد شبانیش : 


‌ 


ح 
‌‌ 


۳۷ 


چون بند نپدرفت زخود دور کنش زود 
زیرا که چو تیر کر تو راست نباشد 
آن است خردمند که جز بر طلب فضل 
وز خلق تواضم نکند بدگهری را 
درصدرخردمندان‌بی فضل نه خوب است 
جون راه نجونی سوی آن بار خدائی 
صد بنده كت فزون است به درگاه 
۳ سرش از فضل خداوند بتابد 
ایزدش عطا داد به پیهمبر بر ایرا 
با همت عالیش فلك را و زمین را 
چون مرکب او نیز شود کرد نیارد 
غره نکند هرکه بدیده است سپاهش 
ناید حسد و رشك کمین چاکر او را 


دیوان ناصر خسرو 


تا جان عزيزت برهانی ز گرانیش 
آن‌به که به‌زودی سوی‌بدخواه جهانیش 
ضایع نشود يك نفس از عمر زمانیش 
هرچند که بسیار بود گوهر کانیش 
کز بهرطمع سست شودسخت کمانیش 
جون رشتهٌ لولو که بود سنگ میانیش 
کز خلق چویزدان نشناسد کس‌ انیش؟ 
از فیصری وسندی و بغدادی وخانیش 
موجود و مجشّم شده در عالم فانیش 
فردا نکند آتش و اغلال شبانیش 


فولی که همه رحمت و فضل است معانیش 
بست است بلندی وحقیر است کلایش 

تنین فلك روز ملافات عنانیش 

اين عالم ازان بس به فراخی مکانیش 
نز ملك فلانی و نه از مال فلاایش 

ای دینار و شیانيش 
ن بر چو فرشته 


هرچند که اینجا بود این جسم عیانیش 


هرکورهیش گشت چومن بنده‌ازان پس 
بر عالم علویش گم 
۱۳۸ 
گردش این گنبد و مکر و دهاش 


کینه نجوید از دوستان 
گرجه حفا دارد با عاقلان 
هر که مرو را کند این دردمند 
سخت دو وروی است ندانم همی 
گر به من از دهر جفائی رسد 


گرد برارد همی از اولیاش 
برچه نهادی تو الهی بناش؟ 
زشت نگویند از بهر تراش 
کرد نداند به جهان کس داوش 


دشمنش ازدوست نه‌روی ازفقاش 
نیز رسیده است بدو خود جفقاش 


۳۰ 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 


هرکه جفاً جوید بر خویشتن 
باغ بهار 
وین که جوگل روی بشوید به‌شب 
وین که بگرداند هزمان همی 
وین که همی بر کتف شاخ گل 
وین که جو آهو بخرامد به دشت 
وین که به جوی اندر ازعکس کل 
دید نرگس چو شود نیره ابر 
وین که اگر باد به گل بروزد 
از کتف گلبن سوری به قهر 
تیره شود صورت برئور او 


گرچه چوتیر است کنون پشت‌شاخ 
هرچه کنون هست زمرد مثال 


سیرت این چرج چنین بافتم 
نیش زمانه حو براشفته شد 
قد تو گرچند چو تیر است راست 
گر بگمانی تو ز بدهای او 
ژرف به من بنگر و برخوان زمن 
مرکب من بود زمان پیش ازین 
گشته شب و روز به درگاه من 
جز به هوای دل من تاختن 
تا به مرادم زنخش نرم بود 
واکنون چون کار به آخر رسید 
هرجه به آغازی بوده شود 


چشم که دارد مگر ابله وفاشن؟ 


۲۷۵! 


بینی وین زیب و جمال و بهان:: 


7 دمد بر رخ شسته صباش 
نو نو به شگفتی نواش 
هر شب و هر روز بشوید لقاش 
باد بیفشاند رومی فباش 
سنبل تر است و بنفشه چراش 
سرخ عقیق است توگوئی حصا 
لولوی شهوار کشد توتیاش 
عنبر باشد به هوا بر هباش 
این همه را یکسره ناجیز و لاش 
باد خزانی برباید رداش 
عرضه کند آذر و دی بر بلاش 
کند شود کار روان و رواش 
باز کند مهر ضیف و دوتاش 
باز نداند خرد از کهرباش 
بایدمان کرد براین ره رهاش 
خوار شود همچو عدو آشناش 
زود کند گشت زمان چون جناش 
قامت چون نون منت بس گواش 
نسخت زرق و حیل و کینه‌هاش 
ندانست زمن ون جداش 
خشندیم آب و مرادم گیاش 
شاد و سرافراز نبودی هواش 
باك صواب است تو گفتی خطاش 
سوی من آورد عنان عناش 
طمع مدار, ای بسر, اندر بقاش 


۳۵ 


۳۷۹ 


گشتن آن چرخ پس, ای هوشمند 
زیود" یکی فرش توش کشتترد 
هیج شنودی که به ال رسول 
دفتر بیش 71 بخوان حال آنك 
وان کس کو کشت مرآن شمع را 
لیکن شتابد در کارهاش 
چون به نهایت برسد کار خلق 
رفته برین است نهاد جهان 
۱ 
دهر همی گوید کببای مردمان 
عقل عطائی است شما را ازو 
آزکه جنین داند دادن عطا 
هرکه رود بر ره خرم بهشت 
جز که به نیروی عطای خدای 
معذرت حجت مظلوم را 
ای شده مر طبع تو را بنده شعر 


نيك دلیل است تو را بر فناش 
پر دز تک وان 
رنج و بلا چند رسید از دهاش 
شهره‌ازر شد به جهان کربلاش 
حرمت و فضل و شرف مصطفاش 
باز فرو خورد همین اژدهاش 
رفت در این سبز و بلند اسیاش؟ 
زانکه نه این است سزای جزاش 
خود برسد باز به‌هرکس سزاش 
ثابت کرده است خرد منتهاش 
دیگر نکنند ز بهر مراش 
بر نرسد خلق به چون و چراش 
رفتنیم من» به زبان شماش 
تکیه مدارید جنین بر قضاش 
سخت شریف است و بزرگ‌این عطاش 
هیخ فیاسی نبدیرد سخاش 
بی‌شك جز عقل نباشد عصاش 
کفت تقانل. پنسا کسن. تناخن 
رد مکن یارب و بشنو دعاش 
طبع تو افزوده جمال و بهاش 


۳۵ 


6 


شعر شدی گر بشنیدی زشرم 
شعر تو بر پشت کسانی کساش 


۱۳۹ 
هرکو به گرد اين ژن برمکر گشت گر زاهنست نرم کند گردنش 


گر خیر خیر کرد نخواهی ستم .بر خویشتن, حذر کن ازین بدکنش 


دیوآن ناصر خسرو 


این دهر بی‌وفا که نزاید هگرز 
ايمن مشو زکینه او ای بسر 
بر روی بی‌خرد نبود شرم و آب 
از تن به تیغ نیز جدا کرده به 
چون مرد شوربخت شد و روز کور 
هرچ او گران بخرد ارزان شود 
چون تنگ سخت کرد برو روزگار 
ابر بهار و باد صبا نگذرند 
وان را که روزگار مساعد شود 
وزینگه به دش بای خار خضات 
بروین به جای فطره ببارد ز میغ 
اويخته است زهرش در نوش او 
وین زهرگن ز ما کند از بهر او 
آگه منم ز خوی بد او ازانك 
زی من یکی است نيك‌و بد دهر ازانك 
مفگن سپر چو نیغ بر آهخت و نیز 
گر روی تو به کینه بخواهد شخود 
بر دشمن ضعیف مدار ایمنی 
وان را که دست خویش بیابی برو 
وان را که حاسد است حسد خود بس است 
زان رنجه‌تر کسی نبود در جهان 
هرکو زنفس خویش بترسد کسی 
احسنت و زه مگوی بدآموز را 
خواهد که خرمن نو بسوزند نیز 
دست از درو غْزن بکش و نان مخور 
وصف درو غ نیز درو ع استت ازانك 


جز شر و شور از شب آبستنش, 
هرچند شادمان بود و خوش‌مَتشن 
پرهیز کن مگرد به پیرامنش 
آن سر که با نیستش از سرزنش 
خشکی و درد سر کند از روغنش 
در خثب و خنبه ریگ شود ارزنش 


بر سینه جون خمیر شود جوشنش ۰ 


جامه‌ی فراخ تنگ شود بر تتش 
با بخت گشته بر در و بر روزنش 
با ناوکی نبرد کند سوزنش 
از شاخ او سلام کند سوسنش 

میغ کر زر بر تاکن 
اه لت هیروس 
روشن چو زهره روی چو آهرمنش 
کس نازمود هرگز بیش از منش 
سورش بقاً ندارد و نه شیونش 


و یکت + 


چون عافلان به صبر بچن ناخنش 
وز خویشتن به نیکوی ایمن کنش 
غافل مباش و بیخ ز بن برکنش 
اندر دل ایستاده به باداشنش 
کاندر دلتن شسته بود دشمنتش 
نتواند, ای بسر, که کند ایمنش 
زیرا که باك نیست دل و دامنش 
هر دیری که سوخته شد خرمنش 
با کرویا و زبره و آویشنش 


بایان رود بالاونش 


۷۷ 


۳۵ 


۳۷۸ 


مشنو دروغ تا نشوی خوار ازانك 
در هاونی که صبر بکوید طبیب 
گلشن چو کرد مرد درو کاه دود 
ز اندیشگان بیهده زاید دروغ 
برنور ایزداست: دل..راست: کوی 
چون راست بود خوب نماید سخن 
از علم زاید و زخرد فول راست 
فرزند جز کریم نباشد بخوی 
ای حجت زمین خراسان بگوی 
ابلیس در جزیرة نو برنشست 
سالولواز. رده کمرش تشروخ 
جز صبر هیچ حیله ندانم نو را 
خاموش تو که گوش خرد کر کرد 
هرچند بی‌شمار مر او را فن است 


چون سیم قلب قلب بود خازنش 
چون صبر نلخ تلخ شود هاونش 
گلخن شود زدود سیه گلشنش 
همچون شبه سیاه بود معدنش 
ز اسفندیار داد خبر بهمنش 
در خوب جامه خوب شود آگنش 
چون مرد نيك نيك بود مسکنش 
چون همچو مرد بود نکوخو زنش 
بر راستی سخن که توی ضامنش 


بر بی‌فسار سخت‌کش توسنش .۰ 


از پهر حرب دامن پیراهنش 
با مکر دیو و با سپه کودنش 
بر زیر و .یم حنجرة مژدنش 
خوار است سوی مرد ممیز فنش 


هرك اعتماد ک پراین بی‌وفا 
از بیخ و بار برکند اين ریمنش 


۱۳۰ 
وبال است بر مرد عمر درازش 
سوی چشمهٌ شوربختی شتابد 
هرآن ناز کاغاز ار ار مشاه 
به نازی کزو دیگری رنجه گردد 
به خواب اندراست. ای‌برادر..ستمگر 
و ات کان سرق با 
مکن چشم بر بدکنش بازو گردش 
که در مهر او کینه بسته است ازیرا 
بده بند و خاموش يك چند روزی 


چو عمر درازش فزود اندر آزش 
کرا آز باشد دلیل و نهازش 
مدارش به‌ناز و مخوان جز نیازش 
چه نازی که ناید بدین هیچ آزش؟ 
چه غره شده‌ستی بدان چشم بازش؟ 
نداند خردمند باز از گرازش 
مگرد و مشو تا توانی فرازش 
که‌پسیته است‌جشم دل این‌مهره بازش 
یله کن براین کرة دور تازش 


۳۵ 


۵ 


که خود زود بندازد این شوم کره 
جهان فریینده را نوش بر روی 
کرا داد جیزی کزو باز نستد؟ 
جهان مار بدخوست منوازش از بن 
نمازت برد گرش خواری نمائی 
به‌راحت شدم من چو زو بازگشتم 
بینی که گر بازگشتی, به‌ساعت 
زئینی حذر ساز و با او دوالك 
دل از راه دنیا به دین بازگردان 
کند باز هرگز مگر دست طاعت 
اگر ات مرکب ندارد زدانش 
دلت ز بی‌طاعتی زنگ دارد 
کا امه ند نا 
یکی خوب دیبا شمر دین حق را 
کا تفت کوفه بای زان 
سزد گر ننازی تو بر صحبت او 
کار کتاده- شود سنوی: /دانشن 
وگر چند پنهان و معزول باشد 
که ادان همان خوی بد بیشت ارد 
نسازد تو را طبع با گفت او 
کسی کو به شهر محبّت نیاید 


۱۳۱ 


۲۷۹ 


بناگاه در حاه هفتاد بازش ِ 


چوزهر است در پیش ورنج است‌نازش ۱ 


کرا برگرفت او که نفگند بازش؟ 
زیرا نسازدش . هرگز - نوازش 
وزو خوار گردی چو بردی نمازش 
درست‌است این قول واين است‌رازش 
به‌راحت بدل گشت رنج درازش 
مباز و برون کن دل از چنگ بازش 
زعلم و عمل جوی زاد و جهازش 
دری راکه کرده است عصیان فرازش؟ 


۰ 


مکن خیره رنجه به راه حجازش . 


هلا باتش علم و طاعت گدازش 
به‌دین باز گردد بدو اعتزازش 
که علم است و پرهیز نقش و طرازش 
مشو فتنه بر مال و دست درازش 
وگر همچو نرگس بود بی بیازش 
حقیقت شود سوی دانا مجازش 
نداند سرافراز جز سرفرازش 
وگر پاره باره ری به گازش 
چو گفتار نو نوفند طبع سازش 


۰ 


بده سوی دشت عداوت جوازش .۰ 
به حجت نگه کن که در دین و دنیا 
جگو نه‌است ازاین نا کسان‌احترازش 


هرکس به نسب نيك ندانی و به آلش یشتیت از تست گرا به رصان 


زیرا که درختی که مر او را شناست3 


بارش خبر ارد که چه‌بوده است نهالش 


۲ 


۳۸۰ 


قول تو چه بار است و تو پربار درخنی 
فضل و ادب مرد مهین‌نسبت اوی است 
از کوزه چوآب خوش خوردی نبود بالك 
در حکمت و علم است جمال تن مردم 
آنجا که سخن‌دان بکشاید در منطق 
نفسی که ندارد پر و بال از حکم و علم 
گر دنا برسد که «چرا خاكچوشد سنگ 
بس حلق گشاده به خرافات و محالات 
گرنیست به جعبه‌ش در چون تیر مقالی 
ور بیست به دبا شش آراسته, شاید, 
جهل آتش جان آمد وجان نال جهالت 
چون زانچه نداندش بهرسند سوالی 
وز گاه بیفند به‌سوی چاه فرودین 
ای کرده نو را بسته و مطواع فلان میر 
نو همبر آنمیر شوی گر طمع خویش 
میری بود آنکو چو به گرمابه درآید 
وانجا که سخن خیزد از چند و چه و چون 
وانجا که سخن خیزد از آیات الهی 
آن‌مال خدای‌است که‌زنهار نهاده‌است 
اند انت: نات نتب که اون مان 
زین مال و ازين آب رسید احمد نازی 

نور آزلی را چو دلش راست پذرفت 
وز برکت اين نور فرو خواند فران را 
وان کس که همی گوید کاواز شنودی 


دیوان ناضر خسرو 


وی که ی نوات ۱ 
شاید که نپرسی ز بدر وز عم و خالش 
گر چون خز ادکن نبود نرم سفالش 
نه‌درحشم واسپ و جمال است‌جمالش 
از مرد سخن هرگز گویند نعالش؟ 
آنجا که بود علم بسوزد پر و بالش 
جون خاك نیاغازد جون آب زلالش؟» 


-‌ 


کوبسته‌شود سخت‌بد ین سست‌سوالش ۰ 


کس دست نگیرند ز پیروز و ناش 
چون‌خویشتن آراست‌به‌دیبای خصالش 
وز آتش نادان نرهد هرگز الش 
از هول شود زایل ازو خوابش و هالش 
وز صدر برانند سوی صف نعالش 
آن میخ کشن ساز و سیه اسپ عقالش 
بیرون کنی از دولت و از نعمت و مالش 
خالی شوداز ملکت واز جاه و جلالش؟ 
دانای سخن بشه بخندد ز افوالش! 


كت 


خیل وحشم ومملکت و گنج و رجالش . 


سقراط سزد چاکرو ادریس عیالش 
درسنگ‌نهاده‌است‌ودر این خاكورمالش 
داند که خرد شاید صندوق و جوالش 
اندر دل باکیزه ییغمبر ۳9 
نفسی که ازین داد کریم متعالش 
در عالم گویند دانا به کمالش 
الله زمین شد که ندیدند مثالش 
بنبشته بر افلاگ و بر و بحر و جبالش 
مندیش از آن جاهل و منیوش محالش 


ن‌ 


دیوان ناصر خسرو 


وین نور بر اولاد نبی باقی گشته است 


زیرا که نشد دادگر از کرده شیمان . 


زین نور بیابی تو اگر سخت بکوشی 
آن کس که گرش اعمی در خواب ببیند 
آن کس که اگر نامش بر دهر بخوانند 
تا بود فضا بود وفادار یمینش 
رت یواست 
هرکو به زنا قصد جهان دارد از اوباش 
کی نرم کند جز که به فرمان روانش 
تا سعد خدأوند به من بنده بییوست 


آمروز کز طالع مسعود شله‌ستم 


کز نفس پیمبر به وصی بود وضالشن". 


نیز ز کاری بگرفته است"ملالش" 


با آنکه نیابی ز همه خلق همالش 
روشن شودش دیده ز بر نور خیالش 
فرخنده‌شود ساعت وروز و مه وسالش 


تا هست قدر هست رضاخواه شمالش 
و خلق جهان‌نیست جزأوشوی‌حلالش 


بس زود بیارند در اين ننگ و نکالش 
این شیر به زیر قدمت گردن و یالش؟ 


بگسست زمن دهر و برستم ز وبالش 


از دهر ق اندیشم وز بیم زوالش؟ ۰ 


هرکو سرش از طاعت آن شیر بتابد ۳ شیرنر است او,بخورد ماده‌شگالش 
ور طالع فالش به مثل مشتری آید 
مرخ نهد داغی بر طلعت فالش 
۱۳۲ 
ای خفته همه عمر وشده خیره ومدهوش . وزعمر وجهان بهرخود کرده‌فرامبوش 
هرگه که همیشه دل توببهش و خفتهاست ‏ بیدارچه‌سود است‌نوراچشم‌چوخرگوش؟ 
ان دهرنهنگ است,فروخواهد خوردئت . فتنهچه شدی‌خیره‌توبر صورت‌نیکوش؟ 
بیدار شو از خواب و نگه کن که دگربار ‏ بیدارشد این‌دهر شده‌ببهش ومدهوش 


باغی که بد از برف چو گنجینة نداف 
وین کوه برهنه شده را باز نگه کن 
برعالم چشم دل بگمار به عبرت 
در باغ پدید آمد مینوی خداوند 
بنگر که چه گویدت همی گنبد گردان 
گویندة خاموش بجز نامه نباشد 


بنگرش‌به دیبای‌مخلّق شده‌چون شوش 
افگنده برندین سلبی بر کتف و دوش 
وآلوده به کافور و به شنگرف تا وی 
مدهوش چرا مانده‌ایای‌مد بر بی‌هوش؟ 
بندیش و مقرآی به یزدان و به مینوش 
گفتار جهان را به ره جشمت بنیوش 
بشنو سخن خوب ز گویندة خاموش 


۲۸ 


۳۰ 


۳۵ 


هك 


۱۸۲ 


کید هیوست راعش 
دانی که بقا نیست مگر عمر, پس او را 
این عاریتی تن عدوی نوست عدو را 
ور عاریتی باز ستانذت نو رخ را 
ازمیش‌نن خویش به طاعت چو خردمند 
زين خانهٌ الفنج وزین معدن کوشش 
برهیز همی ورز. در الفغدن دانش 
با طاعت و با فکرت خلوت کن ازیراك 
در طاعت بی‌طاقت و بی‌توش جرائی؟ 
چون بر تو هوای دل تو می‌بکشد یر 
تو جوشن دین پوش, دل بی‌خردت را 
در معدهت برجان تو لعنت کند امشب 
نو گردنت آفراخته وان عاجز مسکین 
هرچند تو را نوش کند جاهلی آتش 


دیوان ناصر خسرو 


بگذشته شمر یکسره چون دوش و پرندوش 
بر چیز فنانی مده, ای غافل, و مفروش 
دنا نگرد خیره چنین تنگ درآگوش 
برعاریتی هیچ مه بخراش ومه بخروش 
در علم‌و عمل فایده خویش‌همی دوش 
برگیر هلاژاد و مرو لاغر و دریوش 
دایم ز ره چشم و ره گوش همی کوش 
مشغول شده‌ستند سفیهان به خلالوش 


ای گاه ستمگاری با طافت و باتوش! . 


در پیش هوا نو زره صبر فرو پوش 
بکداخته‌شو. گوء ز ره‌دیده برون‌جوش 
نانی که به فهر از د گری بسنده‌ای دوش 
بنهاده ز ندوه زنخ بر سر زانوش 
بر خیره مخور, کاتش هرگز نشود نوش 


ای حجت اگر گنگ نخواهی که بمانی 


در بیش خداوند. سوی حجت کن ۳ 


۱۳۳ 
جهان را دگرگونه شد کارو بارش 
به دیبا بپوشید نوروز رویش 
به نیسان همی فرط سبز پوشد 
گهی در بارد گهی عذر خواهد 
که کرد این کرامت همان بوستان ر 
۳ از حلقه شد زلفك مشك بیدش 
به صحرا بکسترد نیسان بساطی 
گر ارتنگ خواهی به بستان نگه کن 
درم خواهي از گلبنانش گذر کن 


برو مهربان گنت صورت نگارش 
به لولو بشست ابر گرد از عذارش 
درختی که آبان برون کرد ازارش 
همان ابر بدخوی کافور بارش 
که بهمن همی داشتی زارو خوارش؟ 
از فان له کزتزارشن 
که یاقوت بود است و پیروزه تارش 
که پر نقش چین شد میان و کنارش 
وشی بایدت مگذر از جویبارش 


‌ 
ن‌ 


‌‌ 


دیوان ناصر خسرو 


جرا گر موخد نگشته است گلبن 
وگر آتش است اندر ابر بهاری 
شکم پر زر لولوی شهوار دارد 
نگه کن بدین کاروان هوانی 

سوی بوستانش فرستاده دریا 
که دیده است هرگز چنین کاروانی 


به سال نو ایدون شد 1 ین سال حورده 
چو حورا که آراست این پیرزن را؟ 
کناره کند رو حردمند مردم 


درو غ ات گفتارهاش: 3 برادر 
۱ ۳ شکارت نگیرد 
به جنگ من آمد زمانه. نبینی 

جو دود است بی‌هیچ خیز اشن, از 
جرما بنی: مان از دوز لیکن 
نخرد بجر غمر خارش به خرما 
بر از عیب ۳ ندارد گرامی 
بسورد بدوزده دل و دست دای 
سوی دهر پرعیب من خوار ازانم 
به دين بان است این جهان پایداری 
چو من از پس دین دویدم بباید 
چو من مرد دینم همی مرد دنا 
نبیند زمن لاجرم جز که خواری 
۳ راکه رود و می انده کسارد 
نوء‌ای بی‌خرد. گرخود از جهل‌مستی 
یکی مرکب‌است.ای پسر؛ جهل بدخوی 
یکی بدنهال است خمر» ای برادر 


چنین در بهشت است هال و قرارش 


چرا آب ناب است بر ما 
مثو غره خیره به روی چو قارش 
که کافور و در است یکرویه بارش 
به دست صبا داده گردون مهارش 
که جز قطره باری ندارد قطارش؟ 
که برخاست از هر سوی خواستارش 
همان کس که آراست پیرار و بارش 
نگیرد مگر جاهل اندر کنارش 


به هرچه‌ت بگوید مدار استوارش 


جز آنگه که گوئی «گرفتم شکارش» .۰ 


سرو روی بر گردم از کارزارش 
چو بید است بی‌هیج بر میوه دارش 
به نسیه است خرما و نقد است خارش 
ازین است با عافلان خارخارش 
کسی را که دانست عیب و عوارش 
به بی‌خیر خارش, به بی‌نور نارش 
که او سوی من نیز خوار است بارش 
او تفین. ناش .یرای -ذمازشن 
دویدن پس من به‌ناچار و چارش 


نه آید به کارم نه آیم به کارش . 


نه دنیا نه فرزند زنهار خوارش 
بود شعر من هرگز انده گسارش؟ 
چه بایدت پس خمر و رنج خمارش؟ 
که مرد مهندس نداند شمارش 
که بر شر یازد هميشه سوارش 
کی کین همه تی وتعار است بارش 


۲۸۳ 


شزارش؟ ۱ 


ص‌ 
مت 


۳۵ 


۳۵ 


۱۸ 


نيارم که یارم بود جاهل ایرا 
نگر گرد میخواره هرگز نگردی 
چو دیوانه میخواره هرچهت بگوید 
به خواب اندرون است میخواره لیکن 
کسی را که فردا بگربند زارش 
جهان دشمنی کینه‌دار است برتو 
من آگاه گشته‌ستم از غدر و غورش 
نه‌ام یار دنیا به دین است پشتم 
ذر این حصاراز جهان کیست؟ آن کس 
۲ 
به مردی چو خورشید معروف آزان شد 
به زنهار یزدان درون جای یابی 
ار دهر منکر شود فضل او را 
که دانست بگزاردن فام احمد 
علی آنکه چون مور شد عمرو و عنتر 
خطیبان همه عاجز اندر خطابش 
همه داده گردن به علم و شجاعت 
چه گویم کسی را که ابلیس گمره 
بگویم چو گوید «چهارند یاران» 
چهار است ارکان عالم ولیکن 
چهار است فصل جهان نیز لیکن 
دهد راز دل عافلی جز به مردم 
هگرز آشنائی بود همچو خویشی 
علی بود مردم که او خفت آن شب 
همه علم امت به‌تایید ایزد 
گر از جور دنیا همی رست خواهی 


من آزاد. ‏ آزاد ."گر دان ‏ اویم. 


دیوان ناصر خسرو 


کرا جهل یاراست پاراست مارش 
که گرد دروغ است یکسر مدارش 
نه بر بد نه بر نيك باور مدارش 
سرانجام آگه کند 
چگونه کند شادمان لاله‌زارش؟ 
نباید آشکارش 
چگونه بُّه زین سپس یار غارش 
که سخت وبلند است ومحکم حصارش 
که بکداخت کفر از تف ذوالفقارش 
پپوسند خاك قدم بنده‌وارش 
که صمصام دادش عطا کردگارش 
اگر جای جوئی تو در زینهارش 
شود دشمن دهر لیل و نهارش 


که بفریبدت 


مگر تیغ و بازوی خنجر گزارش . 


ز بیم قوی نیز مار سارش 
هزبران همه روبه اندر غبارش 
وضیع و شریف و صغارو کبارش 
کشیده است از راه يك‌سو فسارش؟ 
بیاهنجم از مغز تیره بخارش 
یکی برتر و بهتر است از چهارش 
برآن هرسه پیداست فضل بهارش 
اگر چند نزديك باشد حمارش؟ 


که پیوسته زو شد نبی را تبارش؟ 


ب‌جای نبی بر فراش و دئارش .۰ 


‌ 
یکی قطرٌ خرد بود از بحارش 
نیابی مرادت جر اندر جوارش 


روزگارش 


-‌‌ 


می 


یکی یادگار است ازو بس مبارك ‏ منت ره نمایم سوی یادگارش. .. 
فلكث جاکر مکنت بیکرانش خرد بند خاطر هوشیارش ۶۵ 
درختی است عالی پر از بار حکمت که به‌اندیشه بایذت خوردن ثمارش 
اگر پند حجت شنودی بدو شو ‏ بخور نوش خور میو؛ خوش‌گوارش 
مترس از محالات و دشنام دشمن 
که بر ژاژ باشد هميشه تغارش 


۳ 
چو شمشیر بایدت بود. ای برادر. به‌جای بدی بد به‌جای خوشی خوش 
دو پهنیش چون آب نرم.است و روشن 
دو پهلوش ناخوش چو سوزنده آتش 


۱۳۵ 
اين طارم بی‌قرار ازرق ‏ بربود زمن جمال و رونق 
وان عيش چو قند کودکی را . پیری چو کبست کرد و خربق 
گوشم نشنود «لحن بلبل ‏ چون گشت سرمبه رنگ‌عقعق 


ای تاخته شصت‌سال زبرت 
با بشت چو حلقه چند گونی 
يك جند به زرق شعر گُفتی 
باجد کنون مطابقت کن 


این مرکب بی‌قرار ابلق 
وصف سر زلفك معلق؟ 


بر شعر سیاه و چشم ازرق 
ای باطل و هزل را مطابق 


بیدار شو و به دست پرهیز چون سنگ بگیر دامن حق 
آزاد شد از گناه گردنت . هرگه که شدی به حق مطوق 
حق نیست مگر که حب حیدر ‏ خیرات بدو شود محّق 
گینی همه جهل و حب اوعلم ‏ مردم همه تیره او مروق 
آن عالم دین که از حکیمان ‏ عالم جز ازو نشد ملق 


بی‌شرح و بیان او خرد را 
ابلیس برید ازان علافت 


هم نود هگرز منطق 
کو گشت به دامنش معلق 


۳۸۹ 


در بحر ضلال کشتیی نیست 
ای غرقه شده به آب طوفان 
غرقه شدیثی به پیش کشتی 
جز بی‌خردی کجا گزیند 
دیوانه شدی که می ندانی 


بشنو زنظام و قول حجت 


دیوان ناصر خسرو 


جز حب علی به فول مطلّق 
بنگر که به پیش توست زورق 
گر لیستیی به‌غایت احمق؟ 
فرسوده گلیم بر ستبرق؟ 
از نقرءٌ بخته خام زیبق! 
این محکم شعر چون خورنق 


بر بحر مضارع است قطعش 
طقطاق تنن تنن تنن طق 


۱۳۶ 
ای فگنده امل دراز آهنگ 
نو چو نخچیر دل به‌سوی چرا 
دل نهادی دراین سرای سپنج 
چون گرفتی فرار و پست نشست 
لشکری هر گهی که آخْر کرد 
هرسوی شادمان به نقش و نگار 
عاتار ی‌هاست ی سا 
ای به بی‌دانشی شده شب و روز 
دشمن از نو همی گریزد و نو 
زی نو اید عدو جو نصرت یافت 
زین جهان چونکه او مظفر گشت 
کرت هوش اف وی دار حدر؛ 
هوش و سنگت برد به گردون سر 
برکشد هوش مرد را از چاه 
وگرش نخت و که نبود رواست 
دانش آموز زرا هو 


بخت آبی است که خوش و که شون 


دهر پوشیده برتو پوست پلنگ 
۱ 
برکش اکنون بر اسپ رفتن تنگ 
رد زان سپس بسیش درنگ 
که بمرد آنکه نقش کرد ار تنگ 
کی سیه کم شود به دیگر رنگ؟ 
فتنه بر دهر و دهر برتو به‌جنگ 
سخت در دامنش زده‌ستی جنگ 
کرده دل تنگ و روی بر آژ: ؟ 
کرده حیره سوی گریز آهنگ 
ای خردمند. از اين عظیم نهنگ 
که بدین یافت سروری هوشنگ 
گاه بحشدش و مسند و اورنگ 
بهتر از تخت و گه بود هش و هنگ 
از دلت بخت کی زداید زنگ؟ 
گاه تیره‌ی سیاه و گاه جو زنگ 


خلقی گشته بدو درون آهنگ. 


بخت مردی است از قیاس دو روی 
به یکی چنگش آخته دشنه است 
چون بیاشفت بر کلنگ در ابر 
ور به جیحون بر از نو برگردد 
هیچ کس را به بخت فخری نیست 
به يك اندازه‌اند بر در بخت 
وین چنین چیز دیو باشد و من 
نروم اندر این بزرگ رمه 
ای بسر. با جهان مدارا کن 
چون برآشفته گشت يك چندی 
من به اندك زمان بسی دیدم 
پست بنشین و چشمدار بدانك 
دهر با صایران ندارد بای 
که «چو گربه به زیر بنشیند 
سپس بی‌هشان خلق مرو 
ور جهان بر شد از مس منداز 
هرکه او گامی از تو دور شود 


‌‌ 


سنت.. ‏ ححت خراسان گیر 


به دگر چنگ می‌نوازد چنگ 
گم شود راه بر برنده کلنگ 
شحر.. .بالات" .. ای 
زانکه او جفت نیست با فرهنگ 
مرد فرهنگ با مقامر و شنگ 
شکرش را جدا مدان ز شرنگ 
از حنین دیو ننگ دارم, ننگ 
که بدو در نهاز شد بز لنگ 
وز جفاهای او منال و ملنگ 
دوردار از پلنگ بدخو رنگ 
این چنین های‌های و لنگالنگ 
زود زیر و زیر شود نیرنگ 
مثلی زد لطیف آن سرهنگ 
موش را سر بگردد اندر غنگ» 
گر نخوردی تو همچو ایشان بنگ 
بر مس خیره‌خیره تیر خدنگ 
تو اژو دور شو به‌صد فرسنگ 


کار کوته مکن دراز آهنگ 


۳۵ 


شعر او خوان که اندرو یابی 


در بتهاده. تنگ‌ها "بر نگ 


۱۳۷ 
گر دگرگون بود حالت پارسال .. چونکه دیگر گشت باز امسال حال؟ 
تیر بودی چون شده‌ستی چون کمان؟ لاله بودی چون شده‌ستی چون تلال؟ 
ای تشاند‌ی دست روز و سال و ماه برکند روزیت دست ماه و سال 
بر صقالت بود روی, از گنت چرخ گشت روی پر صقالت چون شکال 


۳۸۸ 


گر عبالت بود دی فرزند و زن 
با جمال اکنون کجا جوید و را 
گر ز تو بگریزد کت مر 
زانکه چون دیگر شده‌ستی سر به سر 
ای بسی مالیده مردان را به قهر 
روزگار آنجات می‌خواند که نیست 
مال و مك از زهد و از طاعت گزین 
فمل نیکو را لباس جات کن 
روی نیکو زشت باشد هر گهيك 
جز کز اصل نيك ناید فعل نيك 
در تن ناخوب فعل نيك را 
دیوت از طاعت بری گردد حنانك 
نيك نام از صحبت نیکان شوی 
چون‌سوی خورشید دارد روی خویش 
دانیال از خیرها شد نامور 
مر تو را نیکو سکالد یار نو 
گر طمع داری مدیح از من همی 
بی‌همال است از خلایق مصطفی 
راستی را پيشه کن کاندر جهان 
راستی در کار برتر حیلت است 
حون فرود 5 به جائی راستی 
جانور گردد همی از راستی 
جز به دین اندر نیابی راستی 
زشت‌بار است. ای برادره بار از 
کمندی یابد از روی. طمع 
ور بکاری آزمون را تخم از 
اسپ ازت سوی بدبختی برد 


دیوان ناصر خسرو 


بر عبال اکنون چرا گشتی عیال؟ ۵ 


کز تو می هر روز بگریزد جمال 
زاهد است او, زینهار از وی منال 
پس حرامی محض اگر بودی حلال 
بيشت آمد روزگاری مرد "مال 


سودمند آنجا عبال و ملك و مال . 


نا ی 0 
شاید ار بر نن نپوشی جز جوال 
زشت باشد روی نیکو را فعال 
بار بد باشد چو بد باشد نهال 
جمع کن چون انگبین اندر سفال 
چون به زر بندی کمر گردد دوال 
همچو از پیغمبر نازی بلال 
ماه تابنده شود خوش خوش هلال 
نامور نامد ز مادر دانیال 


شون مارا نو بو یک سکال:: 


از مدیح من چرائی کنگ و لال؟ 
ت گزیدش کردگار بی‌همال 
یست الا راستی عزم الرجال 

ستی کن تا نبایدت احتیال 
اتتعال 
چون برآمیزد طبایع به اعتدال 
حصن دین را راستی سل کوتوال 
دور بفگن بار آز از پشت و یال 
زود بندد گردن شیران شگال 


رحت پربندد از آنجا 


گر بروید بر نیارد جز محال . 


زین بخت بد فرو نه زين عقال 


ه 
‌‌ 


دیوان ناصر خسرو 


من بر اين مرکب فراوان تاختم 
زين سواری حاصلی نامد مرا 
زین اسپ آز ذل است ای سر 
تا فرود آنی به‌آخر گرچه دیر 
سوری شهر . بی‌نیازی ره بپرس 
کرد دنیا یت گردی جون ستور؟ 
گر همی عز و جلالت بایدت 
عمر فانی را به دین در کار بند 
یافته‌ستی روزگار. امروز کن 
آن‌جهان رااين جهان جون آینه است 
گر گهی باشد خیال و گاه نه 
به دنیا در بینی راه دین 
بی‌گمان شو زانکه ناید حاصلی 
علم را از جایگاه او بجوی 
قال اول جز پیمبر کس نگفت 
جز که زهرا و علی و اولادشان 
صف بیشین شیعتان حیدرند 
حبل ایزد حیدر است او را ۳4 
بی‌خطر باشد فلان با او جنانك 
تا نبودم من به‌حیدر متصل 
همجو اين تاريك روبان روی من 
جون به من بر تأفت نور علم او 


گرد عالم گه یمین و گه شمال 
جز که نشنه‌ی محنت و گرد ملال 
نعل او خواری. عنان او سوال 
بر در شهر نمیدی لامحال 
چند گردی کور و کر اندر ضلال؟ 
دور کن زین بد تنور این خشك نال 
چون نگردی گرد دین ذوالجلال؟ 
تا بیابی عمر و ملك بی‌زوال 


خویشتن را نيك روز و نيك فال .۰ 


يك بندیش اندر اين نیکو مثال 
بس چه چیزی نو, نگوئی, جز خیال؟ 
وز ره دانش یلفنجی کمال 
زین سرای بِ خیالت جز وبال 
۱ 
وانگهی زی آل او آمد مقال 
مر رسول مصطفی زا کشت آل؟ 
جز که شیعت دیگران صف النعال 
وز فلان و بوفلان بگسل حبال 


علم حق با من نمی‌کرد اتصال 
تیره بود و تار بام و بی‌صفال 
روی دین را خالم اکنون؛ خوب خال 


شعر من بر علم من برهان بس است 
جان فزای و با چون اب زلال 


۱۳۸ 
ای بسر برده خیره عمر طویل 


همه بر قال قال و گفتن قیل 


۱۸۹ 


۳۵ 


خبر آری که اين روایت کرد 
که سر بود در مر آدم را 
مر کهین را خدای ما بگزید 
اندر این نصه‌نفع و و فاید‌چیست؟ 
۸ مراد تو زین سجن انتت 
جون نخوانی حدبت درل و رباب 
کان ازین خوشتر است؛ داده بده 
ور ندانی تو يار قابیلی 
کعبه رامی که‌خواست کرد خراب؟ 
گر ندانی که این مثل بو کنست 
نیست تنزیل سوی عقل مگر 
اندر افتی به جاه 
هیچ کس دیده‌ای که گفت (منم 
یا چه گوئی سرای پیغمبر 
بفگن‌از پشت خویش جهل وبدانك 
دل و همت بلند و روشن کن 
چون نیاموختی چه دانی گفت؟ 
کردی از بر فران و بیش ادیب 
وانگهی «فال فال حدئنا» 
چه به کار ایئت؟ چون ز مشکل‌ها 
تن به علم و عمل فريشته کن 


تره و سرکه هست و نانت نیست 


نادانی 


آب و قندیل هست با تو وليك 
لاجرم چونت مرد بیش اید 


دیوان ناصر خسرو 


جعفر از سعد و سعد از اسمعیل 
به قابیل و کهترش هابیل 
تا بکشتش بدین حسد قابیل 
بنمای آن بفگن این تطویل 
نیست این فصه سخت خوب‌و بیل 
یا حدیث بثینه و ان جمیل؟ 
خشم يك سو فگن بیار دلیل 
مانده جاوید در عداب وبیل 
ای خردمند سر بسر تنزیل 
سورالفیل را بده تفصیل 
بروی بر طریق ملعون بیل پیل 
آب در زیر کاه ۳ 
چون نیابی به سوی علم سبیل 
بر سر خویش کی زند سجیل؟ 
عدری جبرئیل و میکائیل»؟ 
جز به بی‌دانشی فروخت عقیل؟ 
جهل‌باری است‌سخت زشت‌و تفیل 
روی روشن چه سود و قد جو میل؟ 
چیز برناید از تهی زنبیل 
نحو سعدان نخوانده. صرف خلیل 
گفته‌ای صدهزار بر تقلیل 
گرچه کردی سلب کبود به نیل 
نام چه صالح و چه اسمعیل 
قامتت کوته است و جامه طویل 
روغنت یت نیست در قندیل 


تیا بات متخ به میل 


دیوان ناصر خسرو ۳۱۹۱ 


از تو زایل نگشت علت جهل 
با سبکسار کس مکن صحبت 
ز استر و محملت فرود افتی 
مگزین چیز بر سخا که نا 
دود دوزخ نبیند ایچ سخی 
جز که در کار دین و جستن علم 
حون بود بر حرام وفف تنت 
به همه عمر مر نو را نبود 
دوالجلال از تو هیچ راضی نبست 
بنکوهی جهود و ترسا را 
چون ندانی که فضل فرآن چیست 
سیل مرگ از فراز قصد تو کرد 
کرده‌ای هیچ توشه‌ای ره را؟ 
بنگر آن هول روز را که کند 
بد بدل شد به نیکت ار نکنی 


وز جهان علم دین بری و سخا 


چون طبیبیت کرد عزرائیل 
۵ نی عفر و هرز ز دلیل ۳ 
اقا شوه هون سل بودت غذیل 
ماهی است و سخا برو نشهیل 
بوی جنت نیابد ایج بخیل 
در همه کارها مکن تعجیل 
یا بود بر هحا زبائت سبیل ۲۵ 
جز که دیو لعین ندیم و وکیل 
چند جوئی رضای میر جلیل؟ 
تو چه داری براین دو تن تفضیل؟ 
بس چه فرفان تو را و چه انجیل 
خیز, برخیز از مهول مسیل ۲۰ 
نيك بنگر یکی به رای اصیل 
هول او کوه را کثیب مهیل 
مر گزیده‌ی خدای را تبدیل 
حکمت و ند ماند از تو بدیل 


شعر ححت بدیل حیتد 


پر ز معنی خوب و لفظ جزیل ت 


۱۳۹ 
گنبد پیروزه‌گون پر ز مشاعل 
علت جنبش چه بود از اول بودش؟ 
کیست مر اين قبّه را محرك اول؟ 
جز که به حاجت نجنبد آنکه بجنبد 
حال ز بی‌فعل اگر به فعل بگردد 
هرکه مر او را براین مقام بگیری 


جند بگشته است گرد اين کرة گل؟ 
جیست زاين کار کرد شهرهبه حاصل؟ 
از چه قبل گشت باز صانع و فاعل؟ 
زین سوه بر عقول مبهم و مشکل ۵ 
را وی بت و یز 
گرچه سوار است عاجز آید و راجل 


۳۹ 


عّت جنبش چه‌چیز؟ حاجت ناقص 
اقص محتاج را کمال که بخشد 
بار درخت جهان چه امد؟ مردم 
بار جو فرزند و. نخم او بدر اوست 
تو که بر نخم عالمی که 


مر او را 


صانع مصو ۶ ر نو باشی فرزند 
قول مسیح آنکه گفت «زی پدر خویش 


عافل داند که او جه گفت ولیکن 
هرکه نداند که این لطیف سخن گوی 
بند بدید است‌بسته چون نه‌بدید است 
غافل ساهی است از شناختن خویش 
از پس دانش قدم نهاد نیارد 
ای زبس مال در بمانده شب و روز 
دل بنهادی به ذل از قبل مال 
مال جنه است و زمانه دام جهان است 
مرغ که در دام پر چنه طمع افگند 
حرص بینداز و آب‌روی نگه‌دار 
فتنه مشو خیره بر حمایل ززین 
فتنة اين روزگار پر غش و غلی 
سائل دانا نماند هیچ‌کس امروز 
گر نو به‌سوی سوال علم شتابی 
در ره ین بوی بر ستور شریعت 
گر نو ببری بجهد بادیة جهل 
بر ر؛ غولان نشسته‌اند حلر کن 
دشمن عدلند وضد حکمت‌اگُر جند 
هریکی از بهر صيد اين ضعفا را 
بنگرشان تا به چشم سَرّت ببینی 


دیوان ناصر خسرو 


جر گهری بی‌نیاز و ساکن و کامل؟ 


بار درختان ز تخمهاست دلایل . 


از جو جو زاید و از بلیل بلیل 
برگ سخن گفتن است و بار فضایل 
پس چوبدر شو کریم وعادل وفاضل 
می‌شوم» این رمز بود نزد افاضل 
رهبان گمراه گشت گنت و هرقل جاهل 
از چه فبل بسته شد چنین به سلاسل 
بند همی بیند از عروق و مفاصل 
تا بتوانی مجوی صحبت غافل 
باز شود پیش يكك درم به دو منزل 


یستی الا که سای‌ای متمول . 


علت علت ذل ی در بر تو دل 
ای همه ساله به دام پر چنه مایل 
بخت بد آدگاه خاردش دی بسمل 
ستر قناعت به روی خویش فروهل 
علم نکوتر. زعلم ساز حمایل 
زانکه نگشته است جانت بی غش‌وبی غل 
سائل شاهند خلق و سائل عامل 
پیش تو عامل ذلیل گردد و سائل 
وز علما دان در اين طریق منازل 


آب تو را بس جواب و. زاد مسائل . 


باز نهاده دهان‌ها چو حواصل 
یکسره امروز حاکمند و معدل 
نیز چو نشبیل کرده‌اند انامل 
جایگه حق گرفته هیکل باطل 


4 
4 


خامش و آهستگان به روز ولیکن 
هرکه نوابش شراب وسافی حوراست 
و امروز اینجا همی نیاید هرگز 
هیج نبیند که رنج بیند يك روز 
بلکه ستمکش به رنج و درد بمیرد 
این همه مکر است از خدای تعالی 
راحت و رنج آزبهشت خلد و ز دوزخ 
بحر عظیم از قیاس عالم عالی است 
باز جهان بحر دیگر است و بدو در 
باد مقابل جو راند کشتی را راست 
ساحل تو محشر است نيك بیندیش 
بارش افعال تونست, وان همه فردا 
بنگر تا عقل کان رسول خدای است 
اینجا بنگر حساب خویش هم امروز 


درمی و مجلس به شب بسان جلاجل ۲۵ 
تکیه زده با موافقان متقابل 
عاجل نقدش دهد به نسیهٌ آجل 
ظالم در روزگار خویش و نه قاتل 
باز ستمگار ديیر ماند و مقبل 
منشین ایمن ز مکرش ای متفافل ۲۰ 
جاشنبی‌دان در اين سرای بعاجل 
شخص نو کشتی‌است و عمرباد مقابل 
تا به جه بار است کشتیت متحمّل ۲۵ 
شهره بباشد سوی شعوب و قبایل 
برتو چه خواند که کرده‌ای ز رذایل 
بنگر,بکسستی آنچه گفت که‌بکسل؟ 


کاینجا حاضر شدند مرسّل و مرسل 


تا به تغافل زکار خویش یفتی 


فردا ناگه به رنج ۱۹9۹ 1 

۱۴۰ 
این باز سیه بیسه نگر بی‌بر و چنگال کو هیچ نه آرام همی یابد و نه هال 
بی آنکه ببینیش تو خوش‌خوش برباید گاهی‌زن و فرزند گهی جان و گهی مال 
جون بر تو همی‌تیز کند جنگ پس او را جوینده‌جرانی توبه دندان وبه جنگال؟ 


بر تو و بال تو جوانی و جمال است 
احوال دگر گردد ازو برمن و بر تو 
برهیز که زو بیری غل است و مر او را 
مانند؛‌ماری است که نیمیش سپید است 


وین‌باز نخواهد بجز این پروجز این‌بال 
گه منظر و کاخ ملکی را کند اطلال ۵ 
هموار و. نخواهد شدن اورا دگر احوال 
نه گردن‌و دست‌است‌ونه‌قید است‌و نه‌اغلال 


از سوی‌سرو, زشت‌وسیاه است به‌دنبال 


۳۹ 


با مردم هشیار فصیح ات اهر 
روز و مه و سالش نکند پست ازیراك 
ای‌خواجه, ازاین باز وزین ۳ کن 
بنگر که بدل کرد به امروز تو را دی 
دیدی که نه عم بودی و نه خال کسی را 
نگر که کجا خواهدتاین بازهمی برد 
مالیده شدی در طلب مال جو تسمه 
اون اما کف‌مال و شدت‌عمر 
زینجای جو جیپال تهی دست برون‌رفت 
آن جاه و جلالت که به مالت بود امروز 
جاهی‌و جمالی که‌به صندوق درون است 
جاهت به خرد باید و اجلال به دانش 
وی بت ره عال ش از فا آرار من 
دانابه سخنهای خوش وخوب شود شاد 
آن‌راکه بهببهوده‌سخن شاد شود جانش 
وان‌مرد که او کتب فتاوی وحیل‌ساخت 
حیلت ه ز دین است: اریز وه دیتی 
گر دام نبودیش چنین حیلت و رخصت 
امنال فران گنج خدای است؛ جه گولی 
بر علم سل ممتمدان آل رسولند 
سل است مثل, گر تو نپرسی ز کلیدش 
۲ توست مثلهای قران. تا نگزاریش 
گونی فتبی مشکل قرآن بگشاده است 
کس بند خدائی به سکالشن نگشاید 


دادمت نشان‌سوی‌طبیبی که ت از این درد 


گنگ است‌سوی‌بی خرد وبی سخن ولال 


پاینده بدو پست شده روز و مه و سال . 


زیرا الف بشت تو زینهاست شده دال 
مر بار تو را باز همو کرد به امسال 
اوکرد تو را عم و هموکرد و تورا خال 
دیوانه مباش اب مپیمای به غریال 
تا کی زنی اندر طلب مال کنون فال؟ 
ای‌بی خرداین دست بر آن دست‌همی مال 
محمود که چندان بستد مال ز چیپال 
آن‌سوی خردمند نه جاه‌است ونه اجلال 
جاهی‌وجمالی است گر نسنگ وپرآخال 


ص‌ 
‌ 


ا هیچ نبایدت نه صندوق و نه حمال 


ان را به خرد باید کردنت نکو حال 
نادان به سرود و غزل و مطرب ‌ تال 
بفروش به يك دسته خس تره به بقال 
بر صورت ابدال بد و سیرت دجال 
حبلت مسگال ایچ و حذر دار ز محتال 
این خلق نپذرفتی ازو «حدئنا قال» 
از «حدّنا قال» گشاده شود امتال؟ 
راهت ننماید سوی آن علم جز این آل 
پر علّت جهل است تورا اکحل و قیفال 


۴ 


تکیه زده‌ای خیره برآن خشك شده نال 
۳ بیط خدانی ره بیهوده توا 
ندبیر وی آرد به‌سوی بهتری اقبال 


گر جان تو پرکینٌ آن شهره طبیب است 
شو درد و بلا می‌کش و همواره همی نال 


-‌ 


دیوان ناصر خسرو 


۱۳ 
ای نام شنوده عاجل و اجل 
عاجل نبود بگر شتابنده 
زین چرخ دونده گر بقا خواهی 
جنگال مزن در این شنابنده 
کشتی‌است جهان. چورفت رفتی تو 
نو با خردی و این جهان نادان 
با عقل نشین و صحبت او کن 
عقل است ابدی, اگر بقا بایدت 
چون خویشتنت کند خرد بافی 
بر جان تو عقل راست سالاری 
تن خانة جان توست يك‌چندی 
تن دوبل بی‌وفاست ای خواجه 
عقلی نو بجان جو یار او گشتی 
عقلت يك سوست گل به دیگر سو 
گل خواره تن است‌جان سخن‌خواراست 
جان رابه سخن به‌سوی گردون کش 
بهری زسخن چونوش برنفع است 
آن را که چو نوش, نام حق آمد 
چون زهر همی کند تو را باطل 
باطل مشنو که زهر جان است او 
عدل است مراد عقل, ازان هرکس 
سس راست بدار قول و فعلت را 
هرکو نکند کمان به زه برتو 
چون سرکه چکاند او به ربشت بر 
با اين سفری گروه نیکورو 
نومید مکن گسیل سایل را 


بشناس نخست اجل از عاجل 
هرگز نرود زجای خويش آجل 
درخورد تونیست, نیست‌این مشکل 
که‌ت زود کند جو خویشتن زایل 
ور می‌نروی ازو طمع بگسل 
تور بر کجانت ایس هاهز! 
از عقل جدا کجا شود عاقل؟ 
از عقل شود مراد تو حاصل 
فاضل نشود کسی جز از فاضل 
عقل است امیر و جان تو عامل 
يك مشت گل است تن, درو مبشل 
چندین مطلب مراد امن دول 
گل باز شود زتن بل گل 
بنگر به کدام و 
جانت نشود زگل چو تن کامل 
تن را با گل ز دل به‌يك سو هل 
بهری زهر است ناخوش و فانل 
وان را که چو زهر. نام او باطل 
پس باطل زهر باشد. ای غافل 
حق را بنپوش و جای کن در دل 
دلشاد شود جو گوئی «ای عادل» 
خیره منشین به‌يك سو از محمل 
تو بر مگرای زخم او را سل 
بر پاش تو بر جراحتش پالبل 
این مایه که هستی اندر اين منزل 
سایل 


بندیش ز روزگار آن 


۳۹۵ 


۳۹۹ دیون ناصر خسرو 


نا عادل شوی شوی به‌انديشه 
یز ققتکاین به دشت: شوه 
بد برتن نو ز فعل خویش آید 
کان هردو فريشته به فعل خویش 
از بی‌گنهان به دل مکش کینه 
اندر دل خویش سوی من بنگر 
غلٌ است مرا به‌دل درون ك تو 


هرگه که تنت به عدل شد فاعل 
ای برلب جوی خفته اندر ظل 
پس خود تن خویش را مکن بسمل 
اویخته مانده‌اند در بابل 
همچون ز کلنگ بی گنه طغرل 
هرکس سوی خویشتن بود مقبل 
گر هست تورا ز من بهدل در غل 


و۱2 


۱۳۲ 
طمع ندرم آزین پس زخلق جاه و محل 
به‌طبع رفت به زیرم همی جهان جَهان 
دوان‌به سوی من از هرسوی حلال و حرام 
من فربفته کشته به جهل, تکیه رده 
گند بهن بساطی به زیر بای نشاط 
مرا خبر نه آزانك اين جهان مرد فربب 
گرازدروغ‌وز درغل جهی بخه زجهان 
مدار دست گرافه به بیش این سفله 
ز بیش آنکه تو را برنهد به طاق جهان 
محل‌وجاه چه‌جوئی به چاکری زامیر؟ 
به دست جان تو بر دنبلي بُدست طمع 
روا بود که به میر اجل نو پشت کنی 
تو را به درگه میر اجل که برد؟ طمع 
وگر اجل به امیر اجل نیز رسد 
جرا که باز نگردی به طاعت خالق 


مگر به خالق و دادار خلق عز وجل 
چو سرو قأمت من در حریر بود و حلل 
چو خوش لگام یکی اسپ نیز رو بل 
چوسیل نیره وپرخس‌به پستی ازسرتل 
قول جر ار زیت نی یل و عرل :۵ 
به عمر کوته خود در دراز کرده امل 
به‌دست‌راست شکر دارد وبه جب‌حنظل 
که هم درو غزن است این جهان وهم درغل 
که دست باز ابی مگر شکسته و شل 
تو بر نه او را مر رازه ۷۰ 
چگونه باشد با جاکریت جاه و محل؟ 
تا بیفند این دنبل 
اگر امیر اجل باز دارد از تو اجل 
اگر طبع نبود خود توٍی امیر اجل 
جرا کنی, توباء دست پیش او بهبفل؟ ۱۵ 
به هردو قول و عمل تاعفو کندت زلل؟ 


ور 
ببر دو دسبت طمع 


به توبه تازه شود طاعت گذشته جنانك 
حلال‌و خوش خورو طاعت کن‌ودرو ننگو 
جو گور دشت‌بسی رفته‌ای نشیب و فراز 
چو روزگار بدل کرد نیر تو به کمان 
هرار شکر خداوند را که خرسند است 
اگرچه زهد و مناقب جمال یافت به من 
شرف همی به حمل یابد آفتاب ارچند 
به زهد و طاعت یابد عمارت و نزهت 
سبك به سوی در طاعت خدای گرای 
اگرچه غرقه‌ای از فضل او نمید مباش 
به سوخته بر سرکه ونمك مکن که تو را 
مکن چنانکه در این باب عامیان گویند 
سوار چون تو نباشد به نزد مرد حکیم 
دراز گشت مقامت در اين رباط کهن 
جو کاهلان همه خوردی و چیز نلفندی 
آزین ربودی‌و دادی‌بدآن‌به زرق و فسوس 
تو را جوانی و جلدی گلیم و سندل بود 
همه شدند رفیقان, نو را بباید شد. 
رهی‌درازت پیش است و سهمگن که‌درو 
درو غومکر و خلل برره‌تو خاروخساست 
به راستی رو. پوراء و راستی فرمای 
نخست منزلتآزدین حق به‌راستی 
اگر به دین 
جوگاو مهمل منشین زدیننو.دانش‌جوی 
بکیت مشعله باید, یکی دلیل به راه 
ز جهل بر وحلی, گر به علم دین برسی 


ات 


حق اندر به راستی بروی 


طری و تازه شود تیره روی باغ به طل 
بدین سه کاری گوئی به روز حشر بحل 
چو عندلیب بسی گفته‌ای سرود و غزل 


چرا کنون نکنی تو غزل به‌زهد بدل؟ . 


دلم ز مدح و غزل بر مناقب و مقتل 
مرا بلند نشد قدر جز بدین دو قبل 
نیافته است خطر جز که زآفتاب حمل 
دل معطل مانده, شده خراب و طلل 
اگرچه از بزه برنو گران شده است ثقل 
به علم کوش‌وزین غرق جهل‌بیرون چل 
گلاب شاید و کافور سازد و صندل 
«جوسربرهنه کندتا به جان‌بکوشد کل» 
اگر تو این خر لنگت برون بری ز وحل 


گران شدی و سبك جان بدی تو از او . 


کنون بباید بی‌توشه رفتن ای منبل 
ازان‌برین زدیو زین‌بران به‌زری وحیل 
کنونت سوخت گلیم و دریده شد سندل 
به کاهلی نگذارندت ایدرو به کسل 
طعام ۲ آب نشاید مگر به به علم و عمل 
جوخاروخس بود آری درو نومکر وخلل 
کز اين دو گشت محمد پیمبر مرسل 
درین خلاف نکردءاست از اهل‌ملل 


سرت ز تیره وحل برشود به چرخ زحل 


اگر نو گاو نه‌ای مانده از خرد مهمل . 


دلیل خویش عمل گیره وز خرد مشعل 
خدای عز وجل دست گیردت ز وحل 


ری یو 


فد 


۳۵ 


۳۱۹۸ 


۳۳ 


دیوان ناصر خسرو 


گسستم ز دنیای جافی امل 
غزال و غزل هردوان مر نو را 
مرا, ای پسر, عمر کوتاه کرد 
زمانه به کردار مست اشتری 
بسی دیدم اجلال و اعزازها 
ولیکن ندارد مرا هیچ سود 
اگر عاربت باز خواهد ز ما 
جنانك آمدی رفت باید همی 
تهی رفت خواهی جنانك آمدی 
مرومفلس آنجا؛ که معلوم توست 
چو ورزه به ابکاره بیرون شود 
چوبی نوشه خوأهی‌همی بر شدن 
پشیزی که امروز بدهی ز دل 
ولیکن کسی کو نداده‌است دوع 
به بغداد رفتی به ده نیم‌سود 
خدایت یکی را به ده وعده کرد 
جهان‌جای الفنج غلّه‌ی تواست 
جهان را به سایه‌ی درختی زدند 
بهرهیز از این بی‌وفا سایه زانك 
گهی دست می‌یابد و گاه بای 
آذشت زمانة کت استفان 
به‌مکر جهان‌سجده کردند خلق 
حدیث هبل سوی دانا نبود 
وز اين قوم کز فتنگی ماند‌اند 
چگونه برد حمله بر شیر میش 
نو ای بی‌خرد گر نه دیوانه‌ای 


نو را باد بند و گشاد و عمل 
نجویم غزال و نگویم غزل 
فراخی‌ی امید و درازی‌ی امل 
مرا پست بسپرد زیر سبل 
ز خواجه‌ی جلیل و امیر اجل 
اج یراع 
زمانه نه جنگ آید و نه جدل 
به تقدیر ايزد نعالی وجل 
نماند همی ملك و مال و ثقل 
که مر مفلسان را نباشد محل 
یکی نان بگیرد به زیر بغل 
از این نیره مرکز به چرخ زحل؟ 
درمیت بدهند فردا بدل 
جرا دارد امید شیر و عسل؟ 
بریدی بسی بر و بحر و جبل 
بده گر نداری به دل در خلل 
چه بی کار باشی دراین مستفل؟ 
حعیمان هشیار دانا مثل 
بسی داند اين سایه مکر و حیل 
بهيكك دست و يك پای لنگ است و شل 
همی ساخته فصرها را طلل 
همی‌پیش آزین پیشلات وهبل 
شگفتی‌تر از کار حرب جمل 
هنوز اندر آن زشت و نیره وحل 
کسی‌این ندیده است ازاهل ملل 


مرآن‌میش را اجون‌شده‌ستی حمل 


به خونابه شوئی‌همی روی خویش 
تو را علت لِ کالفته کرد 


سزای تو جاهل بد آن مفتصل 
کزین صعبتر نیست چیز از علل 


نبینی که عرضه کند علتت 


0 کیت را 


مانده به یمگان به میان جبال 
نزو اعشاو مقال: منز 
وز سخن و نام من گشت خوار 
نام سخن‌های من از نثر و نظم 
گر شنوندی همی اشعار من 
ور به زمین آمدی از چرخ ثیر 
ور بکمان است دل نو درین 
جز سخن من ز دل عاقلان 
خیره نکرده است دلم را چنین 
عشق محال است نباشد هگرز 
نظم نگیرد به دلم در غزل 
از چو منی صید نیابد هوا 
نیست هوا را به دلم در مقر 
دل به‌منل نال و هوا آتش است 
نیست بدین کنج درون نیز گنج 
مال نجسته است به یمگان کسی 
نیز در اين کنج مرا کس نبود 
بل چو هزیمت شدم از پیش دیو 
با دل رنجور دراین تنگ جای 
چشم همی دارم تا در جهان 
گر تو نی آگاهی از اين گند پیر 


بر وجل؟ 


بیستم از عجز و نه نیز از کلال 
در در گه و بیگه به خراسان رجال 
نا 7 کارت تکال 
جیست سوی دانا؟ سحر حلال 
کنگ شدی رزبه عجاج لال 
برقلم من شده بودی عیال 
چاشنیم گیر چه باید جدال؟ 
مشکل و مبهم را نارد زوال 
نه نم هجران و نه شوق وصال 
خاطر پرنور محل محال 
راه نگیرد به دلم بر غزال 

شنز : شکار: شوال 
به و محال 
دور به از آتش سوزنده. نال 
نامدم اینجای ز بهر منال 
زانکهنبوده است خود اینجای‌مال 
خویش و نه همسایه ون عم و خال 
گفت مرا مرا بختم از اینجا «تعال» 
مونس من حبّ رسول است و آل 
نو چه بدید اید از این دهر زال 
منت خبر گویم از اين بد فعال 


۲ مه بود ل 


نیست مرا نیز 


۹ 


دیوان ناصر خسرو 


سیرت او نیست مگر جادوی 
تاج نهد بر سرت. آنگاه باز 
بی‌هنرت گر بگزیند چو زر 
گر نه همی با ما بازی کند 
زید شده تشنه به ریگ یز 
رنجه زگرمای تموز آن و. اين 
از چه کند دهر جزازسنگ‌سخت 
وز چه بدید آورد اين زال را؟ 
دیر نپاید به یکی حال بر 
زود بگرداند اقبال و سعد 
مهتر و کهتر همه با او به خشم 
نیست کسی جز من خشنود ازو 
کیست جزاز من‌که نشد پیش او 
راست که از عادتش آگه شدم 
ای -رهی و بندة آز و نیاز 
يك ره از اين بندگی آزاد شو 
گرت نباید که شوی زار و خوار 
دست طمع کرده میان تو را 
سیل طمع برد تو را آب روی 
ذل بود بار نهال طمع 
کم‌خور ومفروش به‌نان آب‌روی 
زشت بود بودن ازاده را 
شرم نداری همی از نام زشت 
من نشوم گر بشود جان من 
بلخ تو را دادم و یمگان ستد 
چون زتو من باز گسستم ز من 


دست من و دامن ال رسول 


عادت او نیست مگر کاحتیال 
ح بکویدت به زیر نعال 
بی‌گنهت خوار کند چون سفال 
چند برون آردمان چون خیال؟ 
عمرو شده غرقه در آب زلال 
خفته و آسوده به زیر ظلال 
ایدون اين نرم و رونده رمال؟ 
جز که ازین دخترکی با جمال 
این فلك جاهل بی‌خواب و هال 
زان ملك مقبل مسعود فال 
عالم و جاهل همه زو نال نال 
نك نگه کن به یمین و شمال 
روی سیه کرده به ذل سژال؟ 
زان پس بر منش نرفت افتعال 
بوده به نادانی هفتاد سال 
ای خر بدبخت, برآی از جوال 
گوش طمع سخت بگیر و بمال 
بیش شه و مير دوتا چون دوال 
بای طمع کوفت تو را فرق و یال 
نيك بپرهیز از اين بد نهال 
سنگ خوراز ننگ وسفال‌سکال 
بندة طوغان و عیال یینال 
بر طمع آنکه شوی خوب حال؟ 
پیش کسی که‌ش نپسندم همال 
وین در تنگ و جبال و تلال 
بگسل و کوناه کن این قیلو قال 
وز دگران با بریدم حبال 


۳۵ 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو ۳۱ 


از بس آن کس که توخواهی برو 

فصل کند داوری ما په حشر آنکه جزاو نیست دگرذوالجلال 

فردا معلوم تو گردد که کیست بیش خدا از تو و من بر ضلال 
خیره براین حجت نیکو سگال 


۱۳۵ 


گرامی چو مال و قوی چون جبال 
کهن گنته‌ای تن نه‌ای بل نوی 
همو مایةٌ زهد و دین هدی 
رهائی نیابد هم از مرگ خویش 
هرآنگه کزو باز ماند خطیب 
فزونتر شود چون دوتائی کنمش 
همش گرم و هم سرد خواهی وليك 
ر مایهٌ مال مرد حکیم 
جه چیزی است؟ چیزی است این کز شرف 
عروس سجن را نداده است گزن 
سخن‌چون منش پیش خوآندم ز فخر 
سجن کرک بر برکنده بوه 
به من تازه سل بزمریده سخن 
به عالی فلك برکشد سر سخن 
به قلعه‌ی سخن‌های نغز آندرون 
مرا جز به نایید ال‌رسول 
امام زمان ‏ وارث مصطفی 
رت جون بدو جد بیوسته بود 
به تایید او لاجرم علم و زهد 


نکوچون جوأنی و خوش چون‌جمال 
واننده کر .کردش. .ماه و. تال 
ولیکن پسوده مر او را رجال 
همو مایةُ کفر و شرك و ضلال 
مبارز چو عاجز شود در فتال 
ید و تنعل 
دونا جون کنندش بکاهد دوال 
اه انیت ان رال 
ولیکن ندزددش ازو کس چو مال 
رسولش لقّب داد «سحر حلال» 
بجز حجت این زیب و این بالویال 
هر اند ارهز ات :اما 
به من گشت طاووس با پر و بال 
چو ز افسون یوسف زلیخای زال 
ز بس فخر چون منش گویم «تعال» 
يامد به از طبع من کوتوال 
ز من نیست بل کز رسول است و آل 
نه تصنیف بود و نه فیل و نه فال 
که یزدانش یار است و خلقش عیال 
به رحمت مرا بهره داد از خیال 
گرفته است در جانم آرام و هال 


نیست مرا با تو جدال و مقال*. ۲ 


۳۰۲ 


خدایم سوی آل او ره نمود 
چه چیزند با کوه علمم کنون 
ندارد خطر لاجرم مشکلات 
جهان.ای بسر.نیست خامش وليك 
چه گویدت؟ گوید: کدام است پیش 
چرا مه چو خور بر یکی حال نیست 
زهرنوع وهرشخص ازاشخاص‌وی 
امیر اسّت شیری که دارد سپاه 
کرا نیست از سر خلقت خبر 
چو پرسیش از این سرهای قوی 
بدین کار اگر نیست چندین خلاف 
کسی کو بگرداند از فبله روی 
بعید است نابوده وای ناصبی 
ولیکن تو خر کوری از چشم راست 
به علم آزت بینا شود جشم راست 
سوی راستم من تو را, سوی من 
بدل یابی ار سوی من بنگری 
8 ها ال سامت ها 
از این زشت نال ار ننالی رواست 
چرا گر خداوند قولی و فعل 
همی بالات تن سپیدار وار 
شت از ره طبع بالد همی 
نهالی است‌مردم که‌علمش براست 
جهان را مپندار دار القرار 
جهان برتو چون بد سگالد همی 
سفالی شدت شخص از این سفله‌ جرخ 
نگر تا در اين چون سفالینه تن 


که حبل خدای است و خیر الرجال 
حکیمان بونان؟ صغار التلال 
سوی من. چو زی کوه باد شمال 
به فول جهان تو نداری کمال 
درخشنده ايّام و تاری لیال؟ 
گهی بدر چون است و گاهی هلال؟ 
نهاده است زی تو نوادر سژال 
ز خرگوش و روباه و گرگ و شغال 
چو زینها بپرسی بگرددش حال 
فرو ماند از قدرت دوالحلال 
در این حال گویند جندین محال 
تدالش بود "روی و رویش قدال 
یکی زی یمین و یکی زی شمال 
ازینی چنین نحس و شوم و زکال 
جوان بخت گردي و مسعود فال 
یکی بنگر و چشم کورت بمال 
ز ارزیز و قلعیت سیم حلال 
چو بی‌بار ماندی قوی گشت نال 
وليك ار بنالی بدان بار نال 
بری باشی از فول و دیو از فعال؟ 
ز بی‌دانشی مانده جان جون خلال 
به جان از ره دانش خویش بال 
بها جز به بارش نگیرد نهال 
بل لفنج گاهی است دارالرحال 
تو فتنه جرائی بدین بدسگال؟ 
نو خیره به دیبا چه پوشی سفال؟ 


به‌حاصل شد از تو مراد کلال 


۳۵ 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 


مرادش گر از تو به‌حاصل نشد 
چشیدی‌بسی چرب وشیرین وشور 
ز بهر خورت بشت شد زیر بار 
نگر نا نگوئی که در فعل بد 
هزاران هزاران گروگان شده است 
به الفنج‌گاه اندرونی بکوش 


تو حاصل شدی در غم بی‌زوال 


چه حیله کنون پر نشد چون جوال؟ 
خران را همین است زی ما مثال 
گران‌بار بر پشت نو لایزال 
هزاران مرا هست یار و همال 
که پارت ز نو برگرفتی وبال 
به انش بدین جاهلائه مقال 
که جز مرد کوشا نیابد منال 


سخنهای حجت به نزد حکیم 


۱۶ 
لشکر بیری یکند و قافلة دل 
غلغل باشد به هرکجا سپه آید 
شاد مبادا جهان هگرز که او کرد 
نفسم چون ثال بود و جسمم چون کوه 
نيك نگه کن گر استوار نداری 
و ولاز درم که متبیت کرد زمانه 
قدم چون تبر بود چفته کمان کرد 
وز سر و رویم فلك به آب شب و روز 
ای متفافل به کار خویش نگه کن 
جزو جهان است شخص مردم. روزی 
کرت رسد از کرقه‌هات: خدارنز 
چونکه نیندیشی از سرائی کانجا 
دفتر بر کن ز فعل نيك که يك چند 
اسپت با جلْ و برقع است ولیکن 


رک کت و جدشل بزیاها 


ناگه بر ساعدین و گردن من غل 
وین سپه از من ببرد یکسر غلفل 
شادی و عز مرا بدل به غم و دل 
کوه شد آن نال و نال که به تبدل 


۳۴ 


۵ 


شخص چو الم که بود چون گه بربل ۵ 


سخت کجا گردد از هلیل کابل؟ 
تیر مرا تیر و دی به رنج و تحامل 
باك فرو شست بوی و گونهٌ سنبل 
چند گذاری جهان چنین به تغافل؟ 
باز شود جزو بی‌گمان به‌سوی کل 
روز قيامت چه گوئیش به سر پل؟ 
با تو نیاید سرای و مال و تَجمُل؟ 
ببله کردی تهی به غلفل بلبل 
با تو نياید نه اسپ و برقع و نه جل 
بیش خداوند کش به‌دست تنفضل 


۱۰ 


۱6 


۳۰ دبوان ناصر خسرو 


پیش که بربایدت ز معدن الفنج ‏ . صعب‌وستمگر عقاب مرگ به‌چنگل 
سام و فربدون کجا شدند, نگوئی بهمن و بهرام گور و حیدر و دلال؟ 
نوذر و کاووس اگر نماند به اصطخر رستم زاول نماند نیز به زاول 
باك فرو خوردشان نپنگ زمانه روی نهاده است سوی ما به تعاتل 
چونکه ملالت همی ز پند فزایذت ‏ هیج نگردد ملول مغز تو از مل؟ . 
بای زگل برکشی به طاعت به زانكش. روی بشوئی همی به آمله و گل 
چند شقاقل خوری؟ که سستی پیری باز نگردد ز نو به زور شقاقل 
بند ز حجت به گوش فکرت بشنو ورچه‌به تلخیچوحنظل‌است‌ومهانل 

پیست فرنفل خسیس‌وخوار سوی ما 

گرچه ستوران نمی‌خورند قرنفل 


۱۳۷ 
متت را چون نبینی بر چهسانند؟ ای رسول 
بیشتر جز مر ستوران را نمانند, ای رسول 
گر نگشته‌ستند فتنه بر جهان از دین حق 
چون جهانند و طلب گار جهانند. ای رسول؟ 
از قوی عهدی که کردی بر همه روز غدیر 
چون خر از نشتر جهانند و رمانند, ای رسول 
سود دنیا را همی جویند و نندیشند هیچ 
گرچه از دین و شریعت برزیانند. ای رسول 
جون زمان داده است تا محشر خدای ابلیس را 
جمله قومش بر امیز آن زمانند. ای رسول 
زانکه خان دوستی دیو شد دل‌شان همه 
دشمنان اهل بیت و خاندانند. ای رسول 
این مسلمانان نام از کشتن اولاد تو 
چون جهودان نیز پیغمبر کشانند, ای رسول 
روی گرداننده از پاکیزه فرزندان نو 


دیون ناصر خسرو ۳۵ 


کور و گمره بر طریق این و آنند. ای رسول 

بی گمان چون بر وصی و اولاد او دشمن شدند 

بر تو ای خبرالبشر پس بی گمانند. ای رسول 

چون خروسان بر زدن دعوی کنند اینها وليك 

وفت حجت بر کنیده ماکیانند, ای رسول 1 
چون فقیهان خوانم اینها را, که علم فقه را 

جز که از بهر ریاست می‌نخوانند, ای رسول؟ 

بر زبان هر کو براند نام فرزندان تو 

چون مرا از خان و مان او را برانند, ای رسول 

وز طمع در جامی و خوردن مال ینیم 

مانده بر درگاه میر و شاه و خانند, ای رسول 

هرکه زیشان چیزکی پرسد ز علم فقه ازو 

بر مید ساخته زنبیل و خوانند. ای رسول 

پر لجاجند از مداهب تا چو اید میزیان 

بر طریق و مذهب این میزبانند. ای رسول ۵ 
چشم دل در پیش حق می‌باز نتوانند کرد 

وز جهالت جان به باطل برفشانند, ای رسول 

آز آن فرعون دورت جادوان آورد خلق 

امت : فرعون دور و جاودانند. ای رسول 

جادوان را متند و نیستند آگاه ازان 

جادوان اندر عداب جاودانند. ای رسول 

از مصیبت‌های فرزندان تو چون بشنوند 

زان شنودن بخت بد را شادمانند. ای رسول 

دوستان خاندان اندر میان دشمنان 

همچو میودی خوش به برگ‌اندر نهانند. ای رسول ۳ 
عهد رات( تعویز ز گردن کرده‌اند 

اش توت باه رز 


۳۹ 


دیوان ناصر خسرو 


مژمنان چون تشنگانند و امامان زمان 

ابر رحمت را برایشان آسمانند. ای رسول 
رحمت ایزد توی بر خلق و, فرزندان تو 

همچو تو بر مأ رحیم و مهربانند, ای رسول 
دوستان اهل بیت تو به نور علمشان, 

چون به فیمت زر به حکمت داستانند. ای رسول 
چون وصی را رد کرده‌ستند ات بیشتر 

از بس بهمان و شاکرد فلائند, ای رسول؟ ۲۵ 
جز که ما را نیست معلوم این که فرزندان تو 
خازن علمند و گنجور فرانند. ای رسول 

جز که شیعت کس نمی گوید رحیق و سلسبیل 
ناصبی یکسر همه جویای نانند. ای رسول 

فتنه گشتستند بر الفاظ بی‌معنی همه 

نیستند اینها قرآن خوان, طوطیانند. ای رسول 
لفظ بی‌معنی چه باشد ؟ شخص بی‌جان از قیاس 
اهل بینت شخص دین را باك جانند, ای رسول 
خلق را از بهرمعنی قران بای ما 

این امامان مزور بی‌بیانند. ای رسول ط 
ان اممان سوی اهل حکمت از بی حاصلی 
همچنان کاندر بیابان نردبانند, ای رسول 

شاعیان مر ناصبی را در سژال مشکلات 

رامنت همچون در نواله استخوانند. ای رسول 
شیعت حق را امامان زمان اهل بیت 

از بی ابلیس دور اندر امانند, ای رسول 

دل گران دارند شیعت بر سبکساران خلق 

رایگان اين ناکسان را بر کران‌اند. ای رسول 
چون به مشکل‌های تأویلی بگیرم راهشان 


دیران ناصر خسرو 


جز بسوی زشت گفتن ره‌ندانند. ای رسول 
چون نگشتند از طریق بهتری این امنت 

بد سگال و بد فعال و بد نشانند, ای رسول . 
در میان خلق دین حق نمانده‌ستی وليك 
اهل بیت و مژمنان اندر ميانند. ای رسول 

ار تو مردم بودیی و امروز امت مردمند 

پس نپندارم که اینها مردمانند, ای رسول 


۱۳۸ 


خاخیان. ‏ امدند, با تعظیم 
جسته از محنت و بلای حجاز 
آیده سوی مکه از عرفات 
بافته ته و کرده " عمره تمام 
من شدم ساعتی به استقبال 
مر مرا در مین قافله بود 


گفتم او را «بگو که چون رستی 


ا ز تو باز ماند‌ام جاوید 


باز کی .نا کون -داشته‌ای 
چون همی خواستی گُرفت احرام 
جمله برخود حرام کرده بدی 
گنت «بی)) ۳ «زدی لبيك 
می‌شنیدی ندای حق و. جواب 
گفت «نی» گفتمش «جو درعرفات 
عارف حق شدی و منکر خویش 
گفت «نی» گفتمش «جومی کشنی 


قرب خود دیدی اول و کردی 


شاکر از رحمت خدای رحیم 
رسته از دوزخ و عداب الیم 
زده لبيك عمره از تنعیم 
باز گشته به‌سوی خانه سلیم 
بای کردم پرون ز حد گلیم 
دوستی مخلص و عزیز و کریم 
زین سفر کردن به‌رنج و به‌بیم 
فکرتم را ندامت است ندیم 
چون نو کس نیست اندر این اقلیم 
جزمت آن بزرگوار حریم: 
جه نیت کردی اندر آن تحریم؟ 
هرحه مادون کردگار قدیم؟» 


از سر علم و از سر تعظیم 


آباز دادی جنانکه داد کلیم؟» 


ایستادی و بافتی تقدیم 
به تو از معرفت رسید نسیم؟» 
گوسفند از بی یسیر و یتیم 
فتل و قربان نفس شوم لئیم؟» 


۳ 


۳۵ 


۳۸ 


دیوان ناصر خسرو 


گفت «نی» گفتمش «جو می‌رفنی 
ایمن از شر نفس خود بودی 
گفت «نی» گفتمش (رچوسنگ جمار 
از خود انداختی برون یکسر 
گفت «نی» گنتمش «جو گشنی نو 
کردی از صدق و اعتقاد و بقین 
گفت «نی» گفتمش «به‌وفت‌طواف 
از طراف همه ملالکتان 
گفت «نی» گفتمش «جو کردی‌سعی 
دیدی اندر صفای خود کونین 
گفت «نی» گفتمش «جو گشتی‌باز 
کردی آنجا به گور مر خود را 
گفت «از اين باب هرچه گفتی تو 
گفتم «ای دوست‌پس نکردی‌حج 


رفته‌ای مکه دیده, آمده 3 


در حرم همچو اهل کهف و رقیم 
وز غم فرفت و عذاب جحیم؟» 
همی انداختی به دیو رجیم 
همه عادات و فعلهای دمیم؟» 
طلغ بر مقام.- ابراهي 
خویشی خویش راه حق تسلیم 
که دویدی به هروله چو ظلیم 
یاد کردی به گرد عرش عظیم؟» 
از صفا سوی مروه بر تقسیم 
شد دلت فارغ از جحیم و نعیم؟» 
مانده از هجر کعبه بر دل ریم 
همجنانی کنون که گشته رمیم؟» 
من ندانسته‌ام صحیح و سقیم ) 
نشدی در مقام محو مفیم 
محنت بادیه خریده به سیم 


اين چنین کن که کردمت تعلیم» 


۱۳۹ 


این 


روزگار بی‌خطر و کار بی‌نظام 


بر تو موکلند بدین وام روز و شب 
دل بر تمام توختن وام سخت کن 


اندر 


شوم 


جهان نهی‌تر ازان نیست خانه‌ای 
است مرغ واب مرورا مگیر صید 


رفتنت سوی شهر اجل هست روز روز 
جوی است و خر بر ره عمرت ز دردها 
لیکن تو هیچ سیر نخواهی همی شدن 


وام‌است برتو گر خبرت‌هست: وام.وام 
بات باز داد بهناکام یا به کام 
با این دو وام‌دار تو را کی رود کلام؟ 
کز وام کرد مرد درو فرش و اوستام 


بی‌شام خفته به که چو ازوام خورده شام ۵ 


چون رفتن غریب سوی خانه گام گام 
ره بر جر وجوی و هواسرد و تار بام 
زين جر و جوی کوفتن و راه بی‌نظام 


دیوان ناصر خسرو 


هر روز روزگار نویدی دگر دهدت 
ای روزگار, چونکه نویدت حلال گشت 
احسان چرا کنی و تفضل بجای آناك 
هرکو قرین نوست نبیند ز تو مگر 
گفتارهات من به تمامی شنوده‌ام 
بیزارم از تو و همه بارانت؛ مر مرا 
در کار خویش عاجز و درمانده نیستم 
لیکن‌مرا ب گرسنگی صبرخوشتر است 
با آب روی نشنه بمانی ز آب جوی 
از حاشت تا به شام تو را نیست ایمنی 
ازاده و کریم بیالاید از لیم 
مامیز با خسیس که رنجه کند تو را 
جزرنجگی هگرز چه بینی تواز خسیس 
بدخو شدی زخوی بد یار بد, جنانك 
کرشومت است که ب ناکسی‌وی 
شهوت فرو نشان و به گنجی فرو نشین 
در نام طمع ننوشته است دست دهر 
ای بی‌وفا زمانه مرا با تو کار نیست 
بی‌باك و بدخوی که ندانی به گاه خشم 
من‌دست خویش در رسن‌دین حق زدم 
2 آن همی کنم اکنون که بر شوم 
سوی بهشت عدن یکی نردبان کنم 
ای بر سر دو راه نشسته در اين رباط 
از طاعت تمام شود, ای پسر تو را 
ایزد پیام داد به تو کاهلی مکن 
گفتا که «کارهای‌جهان جمله‌بازی است 
دست از جهان سفله به فرمان کردگار 


کان را هگرز دید نخواهی‌همی خرام؟ 


و ۳۹ ۰ 


فردا بروبه جنگ وجفا برکشی حسام؟ 
کردارهای ناخوش و گفتارهای خام 
زیرا که من زبان تو دانم همه تمام 
ناحشر باشما نه علیكاست ونه سلام 
فضل مرا به جمله مقرند خاص و عام 
چون یافتن زدست فرومایگان طعام 
به چون ز بهر آب زنی با خران لطام 
گرمتوراست مسلکت از جاچ اه ام 
جون دامن قبات نیفشانی از لثام 


پوشیده نرم نرم چو مرکام را زکام ۰ 


جزرنجگی چه دیدهگرز اززکام کم 
خنجر خمیده گشت چوخمیده شد نیام 
پرهیز کن ز ناکس و با او مکش زمام 
منشین براسپ غدر وطمع رامده لگام 
زاول مگر که دل و سرانجام وای مام 
زیرا که کارهای تو دام است. دام دام 
اب 
از تو هگرز جست نخواهم نشان و نام 
زین‌جاه زشت و ژرف بدین بی‌قرار بام 


ی 


ك پیه از صلات و دگر پایه از صیام ۰ 


از خواب و خورد بیهده‌تاکی زنی لکام؟ 
این جان نانمام سرانجام کار نام 
در کر اگر نمام شنوده‌ستی آن پیام 
جای مقام نیست» مجو آندرو مقام» 


کوتاه کن, دراز جه ایگنده‌ای زمام؟ ۳۵ 


ی 


4 


۳۰ دیوان ناصر خسرو 


گر عمر خویش نوح تورا داد وسام نیز زایدربرفت بایدت آخر چونوح وسام 


سنگی زده است پیری بر طاس عمر نو کان را به هیج‌روی نیابد کسی لحام 

بیری‌وسستی آمد و کشتیم خفت‌وخیز .. زین‌بیشترنساخت کسی‌مرگ راطعام 

فرجام کار خویش نگه کن چو عاقلان ‏ . فرجام جوی روی ندارد به رود و جام 
وز گشت روزگار مشوتنگ دل که چرخ 


۱۵۰ 


اگر کار بوده 9 و رفته قلم 
وگر ناید از تو نه نيك و نه بد 
ستمگار زی تو خدای است اگر 
کتاب و پیمبر چه بایست اگر 
وگر جمله حق است قول خدای 
نگه کن که چون مذهب ناصبی 
مرو از بس اين, رمه‌ی بی‌شبان 
مخورخام کاتش‌نه‌دوراست‌سخت 
سخن را به میزان دانش بسنج 
نهاده‌ی خدای است در تو خرد 
خرددوست‌جان‌سخن گوی توست 
تور جانت نامه است وکردار خط 
به نامه درون جمله نیکی نویس 
به گفتار خوپ و به کردار نيك 
شبان گشت موسی به کردار نيك 
به فعل نکو جمله عاجز شدند 
فسونگر به گفتار نیکو هنی 


جرا خورد باید به بیهوده غم؟ 
روا یست برتو نه مدح و نه دم 
به فرمان ایزد برستد صنم 
و تو او کرد برمن ستم 
نشد حکم کرده نه بیش و نه کم؟ 
براین راه پس چون گزاری قدم؟ 
پر از باد و دم است و پر پیچ‌و خم 
ز هر هایهانی چو اشتر مرم 
به خاکستر اندر بخیره مدم 
که گفتار بی‌علم باد است و دم 
نیامد بهم تا ندادیش نم 
جو در نار نور و چو در مشك شم 
که از نيك شاد است و از بد دژم 
به جان برمکن جز به نیکی رقم 
که در دست توست ای برادر فلم 
چراغی شو اندر سنان علم 
چنان جون شنودی براین خفته رم 
فرومایه دیوان ز بر مایه جم 
برون آرد از دردمندان سقم 


دیوان ناصر خسرو 


الم چون رسانی به من خیره خیر 
اگر اآرزوت است کازادگان 
به جز فعل نیکو و گفتار خوب 
بهداد و دهش جوی‌حشمت که‌مرد 
از آغاز بودش به داد آورید 
اگر 6 4 است س تا ابد 
اگر داد و بیداد دارو شوند 
ندانی همی جستن از داد نع 
به مردی و نیروی بازو مناز 
شنودی که با زور و بازوی بیل 
به دین جوی حرمت که مرد خرد 
به‌دین کرد فخر آنکه تا روز حشر 
خسیس است و بی‌قدر بی‌دین‌اگر 
ز بی‌دین مکن خیره دانش طمع 
دهن خشك ماند هگا نظر 
پیشت آید چو دین یافتی 
گر ۲ دین و دانش جرا بایدت 
سوی نرجمان کتاب خدای 
نکرد از بزرگان عالم جز او 
امام تمام جهان بوتمیم 
برآهخته از بهر دین خدای 
مر او را گزید احکم الحاکمین 
نه جز بر زبانش «نعم» را مکان 
نه جز قول اومر قضا را مد 
کف راد او مر نعم را مقر 
مشهرشده‌است از جهان حضرنش 
ز دانش مرا گوش دل بود کر 


9 


چو از من نخواهی که یابی الم؟ 
تو را پیشکاران بوند و خدم 
نه بگزار دست و نه بگشای دم 
بدین دو تواند شدن محتشم 
خدای این جهان را دید از عدم 
خدای است و ما بندگان, لاجرم 
بود داد ترياك ۲ بیداد سم 
ازیرا حریصی چنین بر ستم 
که‌نازش به علم است‌وفضل و کرم 
رهی بود کاووس را روستم 
به دین شد سوی مردمان محترم 
بدو مفتخر شد عرب بر عجم 
دونش خال است وجمشید عم 
که‌دین شهریار است ودانش حشم 
اگر در دهانش نهی رود زم 
ازیرا که بنده است دین ۳ درم 
سوی معدن دین و دانش بچم 
امام الائام است و فخر الامم 


کسی علم و ملكك سلیمان بهم 


که بیرون شد از دین بدو تاروتم 
به تیغ از سر سرکشان آشتم 
به حکمت میان خلایق حکم 
نه جز در عطاهاش ان نعم 
نه جز ملك او مرحرم را رم 
قآ بر 
چو خورشید و عالم سراسر لم 
زگوشم به علمش برون شد صمم 


(۱ 


4 
۰ 


۳۵ 


۳۵ 


6 


۳۱ 


دل از علم او شد چو درپا مرا 
به جان و دلم در ز فرش کنون 
اگر تهمتم کرد نادان جه جه باك 


چو خوردم ز دربای او يك فخم 
بهشت برین است و باغ ارم 
ازآن‌بس که کوراست و گنگ وأصم؟ 


۱۵۱ 


از آن باکر نیست کس در جهان 


دام است جهان توء ای بسر؛ دام 
در دام به دانه مباش مشغول 
خورخوار شده‌ستی چو مرغ لیکن 
اّد جه داری که کام یابی؟ 
کاستی اگر پایدی. ولیکن 
زين قد چو تیر و الف چه لافی؟ 
جان وام خدای است در نن نو 
گر باز دهی وام. او بخوشی, 
ام 
چون با پدرت چاشت خورد گیتی 
خوش است جهان از ره چشیدن 
لیکن سوی مرد خرد خوشی‌هاش 
کیتی جو دو در خانه است. او را 
زين در چو درآئی بدان برون شو 
بیهوده جه داری طمع در این جای 
بس بی‌خطر و خوار کام یابی 
دل را زجهان. بازکش که گیهان 
ای بس ملکان را که او فرو خورد 
بهرام کجا رفت و اردوان کو؟ 
از بهر چه اندر سرای فانی 


رین دام ندارد حبر دد و دام 


دانه‌ی تو چه چیز است‌جز می‌و جام؟ 


ناچاره پشیمان شوی به‌فرجام 
در دام کسی کام بابد ای خام؟ 
کین‌زود شود چون کمان وچون لام 


يك روز ز تو باز خواهد اين وام 


ور نی بستاند به‌کام و ناکام 
همواره چنین سال و ماه و ایام 
ناجار خورد با تو ای بسر شام 
چون شکر و چون شیر و مغز بادام 
زهر است همه چون فروشد از کام 
آغاز یکی در. دگر در انجام 
در سر چنین گفت نوح با سام 
آرام؟ که این نیست جای آرام 
زین جای بی‌اندام و عمر سوام 
بسیار کشیده است جون نو در دام 
با ملکت و با چاکران و خدام 
گیرم که نوی اردوان )۲ بهرام 
بردی علم ای خام خیره بر بام؟ 


۷۰ 


دیوان ناصر خسرو 


ناتام در این حابت آوریدند 
در خانهٌ استاد علم و دینت 
اسلام دبستان توست؛ بورا؛ 
بنگر که چگونه از اين دبستان 
اینها که همه فتنه بتانند 
۱ 
زی عامه چو تو مال و ملك داری 
این دیو سران ر مدار مردم 
گر رام شدند اين خران بتان را 
دانی که محال است اگر بماند 
دانی که جون‌این جای نیست‌جائی‌است 
يك يك چو برون می‌روند از اين‌جا 
آن‌گاه بیابند داد هرکس 
آن روز بباید ستمگران را 
غایب نشده است ایچ از اول کار 
هرگز نپسندد از خلق بیداد 
این حکم در اين کار کرد بیداست 
لیکن نکند حکم حاکم عدل 
امروز بد و نيك می‌نویسند 
غره حه شده‌ستی به عمر فانی 
کاین کنبد گردان گرد بذرام 
گر حاکم حکام را مقری 
«ای‌مام» یتیمان‌سوی تو خواراست 
امروز بده داد خوبش کایزد 
وز نو نپذیرند ار تو فردا 


تا روزی ۰ ی بردن شوی ۲ 
بیغمبرت 1 و حوب متا 
بتخانه بر اسپ است و مال و استام 
بگریخته سوی بتان شد اين عام 
از دين چه بکارستشان مگر نام؟ 
هرگر نرود زی نماز ده گام 
خواهی علوی ۳ 7 ۳ حیا 
گر هت بدانی لطف ز‌ دشنام 
باری تو اگر خر نه‌ای مشو رام 
ارواح حنین در سرای اجسام 
روحی که مجرد شده است از اندام 
این کار به آخر رسد سرانجام 
مظلوم بگیرد گلوی لام 
داد ضعنا داد و داد ایتام 
۲ | آخر ِ 1 ۳ ۳ 
پا _ _ آمده 2 و بیغام 
تا وقت نیاید فراز و هنگام 
بی کار نمانده است و یافه اقلام 
مشتاب به کار و ز دیگ ماشام 
شوریده بسی ِ کار پدرام 
درخلق چرائی چو گرگ وضرنام؟ 
لیکن نو بسی کرد خواهی «ای‌مام» 
فر دا" همه بر حق رائد احکام 
گونی که چنین بود فسم فشام 


۳۵ 


۳۵ 


۳0۵ 


۳۱ 


دیران ناصر خسرو 


از حجت بشنو سخن به حجت 
بر حجت حجحت بدل پیارام 


۱0۲ 
به راه دين نبی رفت ازان نمی‌پاريم 
چو روز دزد ره ما گرفت اگر به سفر 
ازین بسان ستاره به روز بنهانیم 
وگربه شخص ز جاهل نهان شدیم به علم 
به حکمت است وخرد بر فرود مردان را 
یکی ز ما چو گل است و یکی چو خار به طبع 
سخن به علم بگوئیم تا ز یك‌دیگر 
سخن پدید کند کز من‌وتو مردم کیست 
جهان, خدای جهان را مثلچوبتانیاست 
بیای تا من‌و نو هردو. ای درخت خدا, 
هه ماغاز تشن کرنم 
اگر تو ای بخرد ناصبی مسلمانی 
محمد و علی از خلق بهترند چه بود 
خرینه‌دار خدایندو» سرهای خدای 
به غار سنگین در نه, به غار دین اندر 
ز علم بهرة ما گندم است و بهر تو کاه 
به خمردین جو توخره مست گشته‌ای شاید 
ز بهر تو که فمی خویشتن هلاگ کنی 
وز آن قبل که تو حکمت شنود نتوانی 
تورا که‌مار گزیده‌است حیله تریاق‌است 
تو گرد چون‌وچرا گرهمی نیاری گشت 
خرد زبهر جه دادندمان. که ما به خرد 


که راه پا خطر و ما ۳ 
بجز به شب نرویم. ای بسر, سز 
ز چشم‌خلق و به شب رهبریم وپیداریم 
جو افتاب سوی عافلان بدیداریم 
وگرنه ما همه از روی شخص همواریم 
اگرچه یکسره جمله بسان گلزاریم 
جدا شویم که ما هردو اهل گفتاریم 
که بی‌سخن من و تو هردو نقش دیواریم 
که‌ما به جمله بدین‌بوستان دراشچاریم 


۰ 


ز بار,خویش یکی چاشنی فرو باریم . 


که ما ز مشغلهُ تو ز خانه آواریم 
نورا که گفت که ما شیعت‌اهل زثاریم؟ 
گر از فلان وفلان‌شان بزرگتر داریم؟ 
همی به‌ما برسانند کاهل اسراریم 
رسول را, ز دل باك صاحب. الغاریم 
کمان مبر که چو تو ماستور ‏ که خواریم 
که خویشتن بکشیم ازتو ما که‌هشیاريم 
به‌بی 0 ,همگان روزوشب بهتیماریم 
اگرچه سخت بیازاری از تو نازاریم 


ك 


همیشه باتو بهحکمت دهان به مسماریم . 


جرا و جون تورا ما بجان خریداریم 


دیوان ناصر خسرو ۳۹۵ 


«مکن بدی تو ونیکی بکن» چرا فرمود 
چراکه گرگ‌ستمگاره‌نیست‌سوی‌خدای 
چرا به بانگ و خروش و فغان بی‌معنی 
چرا برآهو و نخچیر روزه نیست ونماز؟ 
جه داد یزدان ما را زجملگی حیوان 
اگر به فضل و خرد بر خران خداوندیم 
خرد تواند جستن زکار چون و چرا 
خرد جرا که نجوید که ما به امر خدای 
به خون ناحق ما را جرا نمیراند 
وگر گناه نخواهد ز ما و ما بکنیم 
وگ به خواست وی آید همی گناه از ما 
اگر مر اين گره سخت را تو بشائی 
وگر تو گرد چنین کارهانیاری گشت 
وگر بپرسی از این مشکلات مر ما را 
به دست خاطر روشن بنای مشکل را 
مبارزان سپاه شريعتيم و فرأن 
به نزد مردم بیمار ناخوش است شکر 
یکی ز ما و هزار از شما اگرچه شما 


به فعل خویش گرفتار و, ما گرفتاریم؟ ۳۵ 
کلنگ‌نیست سبکسار و ما سبکساریم؟ 
چرا من و تو بدین کارها گران‌باریم؟ 
بک ک ان وال 
همان به فضل و خرد بندگان جباریم 
که بی حرد به‌مثل ما درحت بی‌باریم ۳۰ 
چراکه يك مه نا شب به روز ناهاریم؟ 
خدای, گرسوی او خونی وستمگاریم؟ 
۳ بنده‌ایم خداوند ر که فهاريم 
ه‌ایم عاصی بل نيك و خوب کرداریم 
حقت بجان و پدل بنده‌وار بگزاریم 
مگرد, وز بر ما دور شو, که ما یاریم 
به پیش حملهٌ نو بای, سخت بفشاریم 


۴ 


۳ 


برآوریم به جر 99:3 رز پنگاریم 
از آنکه شیعت حیدر, سوار کراریم 
شگفت نیست که ما نزد تو ز کفاریم ۲۰ 
چو مارو مورچه بسیار و ما نه بسیاریم 


سپه نباشد بانصد ستور بر يك مرد 
روا بوه که شما را سپاه نشماریم 


۱۵۳ 


بسی رفتم بس آز اندر این پیروزه گون بشکم 
کم آمد عمر و نأمد مایه آز و ارزو را کم 
فرو بارید مروارید کرد این سیه دیبا 

که بر دو عارض من بست دست بی‌وفا عالم 
بهمروارید و دیا شاد باشد هرکسی جز من 


۳ 


دیوان ناصر خسرو 


که دیبای بناگوشم به مروارید شد معلم 

بگریم من براین نرگس که بر عارض پدید آمد 

مراء زیرا که بفزاید چو نرگس رابیاید نم 

درخت مردمی را نیست آسپرغم بجز پیری 

حرد بار درخت اوست شکر طعم و عنبر شم 9 
ز برخمد درخت» آری, ولیکن بر درخت تو 

شکوفه هست و باری نیست. بی بر چون گرفتی خم؟ 

به چشم دل بین بستان یزدان را گشن گشته 

به گوناگون درختانی که بنشانده‌ستشان آدم 

ری ری ره کی نش 

هون و پرش آند 

یکی مانندة گزدم اکن نیش او در در فم 

یکی را سر همی ساید ز فر و فخر بر کیوان 

یکی را سر نشاید جز به زیر سنگ چون ارقم 1 
یکی را بیخ فضل و, برگ علم وء بار او رحمت 

همه گفتار او حکمت همه کردار او محکم 

یکی را روی کفر و. دست جور و بای او تهمت 

همه کردار او فاسد همه گفتار او مبهم 

یکی چون آب زیر که به تول خوش فریبنده 

چو شاخی بار او نشترولیکن برگ او مبرم 

یکی گوید شریفم من عرابی گوهرو نسبت 

یکی گوید عجم را پادشا مر جد من بد جم 

شرف در علم و فضل است ای پسر, عالم شو و فاضل 

تو علم آور نسب, ماور چو بی‌علمان سوی بلعم ۵ 
نه چون موسی بود هرکس که عمرانش پدر باشد 

نه چون عیسی بود هرکس که باشد مادرش مریم 


دیوان ناصر خسرو ۷ 


ز راه شخص ماننده است نادان مرد با دانا 
چنان کز دور جمع سور ماننده است با ماتم 
به یغمبر عرب یکسر مشرف گشت بر مردم 
ز ترك و روم و روس و هند و سند و گیلی و دیلم 
اگر فضل رسول از رکن و زمزم جمله برخیزد 
یکی سنگی بود رکن و یکی شوراب چه زمزم 
اگر دانش بیلفنجی؛ به فضل نو شرف یاید 
پدرت و مادر و فرزند و جد و خویش و خال و عم ۳ 
چو چشم از نو و ماه از خور به دانش گشت دل زیبا 
چو جسم از جان و با غ از نم به دانش گشت جان خرم 
شریعت کان دانش گشت و فرقان جشمه حکمت 
یکی مر زر دين را که یکی مرآب دین را یم 
مکان علم فرقان است و جان جان تو علم است 
از این جان دوم يك دم به جان اولت بر دم 
اگر با سر شبان خلق صحبت کرد خواهی نو 
کناره کرد بایدت ای پسر زین بی کران رم 
سخن با سر شبان جز سخته و پخته مگو از بن 
ولیکن با رم از هرگونهای کاید همی بر چم ۲۵ 
سح وی نار بوری وش ناریا و لطیف آور 
سخن چون تار باید تا برون آنی ز تار و تم 
پدید آرد سخن در خلق عالم بیشی و کمی 
چو فردا این سخن گویان برون آیند از این پیشکم 
تو را بر بام زاری زود خواهد کرد نوحه گر 
توبیچاره همی مستی کنی بر بانگ زیر و بم 
سوی رود و سرود آسان دوی لیکنت مزدوران 
سوی محراب نتوانند جنبانید به بیرم 
سبك باشی به رقص اندر, جو بانگ موذنان آید 


۳۸ دیوان ناصر خسرو 


به زانو در یدید آیدت ناگه علّت بلغم ۳ 
ستمگاری و اندر جان خود تخم ستم کاری 

ولیکن جانت را فردا گزاید تخم بار سم 

تو را فردا ندارد سود آب روی دنیانی 

اگر بر رویت ای نادان برانی آب رود زم 

تورا غم کم نباید تا به دین دنیا همی جوئی 

جو دنیا را به دين دادی همان ساعت شوی کم غم 

تو را دیوی است اندر طبع رستم خو ستم پيشه 

بهبند طاعتش گردن ببند و رستی از رستم 

در این پیروزه گون طارم مجوی آرام و آسایش 

که نارامد به روز و. شب همی ناساید این طارم ۳۵ 
اگر حکمت به دست آری به اسانی روی زین‌جا 

وگر حکمت نیلفنجی برون شد بایدت به‌ستم 

تياید با تو زین طارم برون جز طاعت و حکمت 

بچر وز بهر طاعت جْرء بچم وز بهر حکمت چم 

زبهر آنجه کاید باتو گر غمگین بوی شاید 

ز بهر آنچه کایدر ماند خواهد چون بوی مفتم؟ 

ز بهر چیز بی‌حاصل نرنجی به بود, زیر 

بسی بهتر سوی دا زمرد ژاژ خای ابکم 

گشاده‌ستی به کوشش دست. بر بسته دهان و دل 

دهن برهم نهاده‌ستی مگر بنهی درم برهم ۳ 
باید نرم کردن گردن از بهر درم کس دا 

نبشته است این سخن در پندنامه سام را نیر 

گهر یابد به شعر حجت اندر طبع خواننده 


اگر هرگز به شعر اندر گهر یاید کسی مدغم 


۱۵۳ 
گر مستمند و با دل غمگینم خیره مکن ملامت چندینم 


دیوان ناصر خسرو 


زیرا که تا به صبح شب دوشین 
حیران و دل‌شکسته چنین امروز 
زنهار ظن مبر که چنین مسکین 
يا ز انده و غم الفی سیمین 
نسرین زنخ صنم چه کنم اکنون 
بل روز و شب به‌فولی بوشیده 
آئین اين دو مرغ در اين گنبد 
بس من به زیر پر دو مرغ آندر 
در مسکتی که هیچ نفرساید 
در لشکر زمانه پسی گشتم 
از دیدن دگر دگر آئینش 
بازی گری است این فلاك گردان 
زیرا که دی به جلوه برون آورد 
بر بستر جهالت و آگنده 
و امروز باز باك ز من بربود 
یکچند پیشگاه همی دیدی 
آزرده این و آن به حذر از من 
آهو خجل ز مرکب رهوارم 
واکنون ز گشت دهر دگر گشتم 
زين گونه کرد با من بازی‌ها 
وأکنون که چون شناختمش زین‌پس 
نندیشم از ملوك و سلاطینش 
با زخم دیو دنیا بس باشد 
سلطان بس است بر فلك جافی 
رستنصر از خدای» دهد نصرت 
آرجو که باز بنده شود بیشم 
مجلس به فر دولت او فردا 


بیدار داشت بادك نوشینم 
از رنج وز تفکر دوشینم 
اندر فراق زلفك مشکینم 
ایدون چنین چو نونی زرینم 
کز عارضین چو خوشهُ نسرینم؟ 
پندی همی دهند به هر حینم 
پریدن و شتاب همی بینم 
ظن چون بری که ساکن بنشینم 
فرسوده گشت هیکل مسکینم 
بر گرد ازین شده است ریاحینم 
دیگر شده است یکسره ه آئینم 
امروز کرد تابعه ‏ تلقینم 
آراسته به موز رنگینم 
یکسر به خواب غفلت بالینم 
آن حلهای خوب و نواینم 
در مجلس ماو و سلاطتم 
گفتی ‏ مگر نوادة "نیم 
طاووس زشت پیش نمد زینم 
گونی نه آن سرشت ونه آن طینم 
برکین دل از جفای فلك زینم 
برگردم و ازو بکشم . کینم 
دیگر کنم رسوم و قوانینم 


" برهیز جوشن و زرهم دینم 


فخر تبار طاها و یاسینم 
زین پس بر اولیای شیاطینم 
آن بی‌وفا رمانه بیشینم 
جز در کنار حورا نگزینم 


۳۹ 


۳۰ 


دیوان ناصر خسرو 


خورشید بیشکار و فمر سافی 
منگر بدان که در در یمگان 
مغلوب گشت از اول ازاین دیوان 
فخرم بس آنکه در ره دين حق 
ستعب: ال اخنت سای اک 
کر اهل آفرین نیمی هرگز 
از جان باك رفته به علیین 


شاید اگر ز جسم به زندانم 


لاله سماك و نرگس پروینم 
محبوس _ کرده‌اند ‏ مجانينم 
نوح رسول, من نه ی 
7 ۳ کنند این 
جهال چون کنندی نفرینم؟ 
وز جسم نیره مأنده به سجینم 


ستراط اگر به رجعت باز آید عشری گمان‌بریش ز عشرینم 
بازی است پیش حکمت یونانم ‏ زیرا که ترجمان طواسینم 
گر ناصبی مثل مگسی گردد بخ ار از سر عرنینم 
چون‌من‌سخن‌به شاهین‌برسنجم آقاق و انفی‌اند موازینم 


پسندم ار بگردد و بگراید 


بر ذره‌ای زبان شاهینم 
ایزد غشاوت از دو جهان بینم 


زی جوهری علوی رهبر گشت این جوهر کثیف فرودینم 
زانم به عفل صأفی کاندر دین بر سیرت مبارز صفینم 
نزديك عاقلان عسل النحلم واندر گلوی جاهل غسلینم 
از من چو خر ز شیر مرم چندین ساکن سخن شنو که نه سنگینم 
افسانها به من بر چون بندی ‏ گونی که‌من به چینو به‌ماچینم؟ 
بر من گذر یکی که به یمگان در مشهورتر از آذر بّرزینم 


شهد و طبرزدم ز ره معنی 
گرچه به نام نیم و تبرزینم 


۱۵۵ 
دل ز افتعال اهل زمانه ملا شدم 
تا همچو زید و عمرو مرا کور بود دل 
گاهی ز درد عشق پس خوب چهرگان 


زایشان به فول و فعل آزیرا جدا شدم 
عییم نکرد هیچ‌کسی هرکجا شدم 


۳۵ 


۵ 


دیوان ناصر خسرو 


نه باك داشتم که همی عمر شد به باد 
وقت خزان به بار رزان شد دلم خراب 
وین آسیا دوان و درو من نشسته پست 
بنداشتم که دهر جراگاه من شده اسشت 
گر جور کرد, باز دگرباره سوی او 
يكك جندگاه داشت مرا زیر بند خويش 
وز رنج روزگار چو جانم ستوه گشت 
گفتم مگر که داد بیابم ز دیو دهر 
جز درد و رنج چیز نیامد به‌حاصلم 
وز مال شاه و میر چو نومید شد دلم 
گفتم که راه دین بنمایند مر مرا 
گفتند «شاد باش که رستی زجور دهر 
گفتم چو نامشان علما بود و حال خوب 
تم چو رشودبودو ری مالو زهدشان, 
از شاه زی فقیه چنان بود رفتنم 
مکر است بی‌شمار و ها مر زمانه را 
چون غدر کرد حیله نماندم جز انك ازو 
فریاد يافتم ز جفا و دهای دیو 
دانی که چون شدم چو ز دیوان گریختم؟ 

بر جان من حو بوز مامالزمان بتافت 
«نام‌بزرگ» امام زمان تاسست ۱ ازاین فبل 
دنیا به قهر حاجت من می روا کند 
فرعون روزگار زمن کینه‌جوی گشت 
اعدای اولیای خدایم عدو شدند 


ای امتی زجهل عدوی رسول خویش 


نه شرم داشتم که ضیری خطا م۰ 
وفت بهار شاد به آب و گیانشدم 
ایدون سپید, سباز در این آسیا شدم 
نا خود ستوروار مر او را چرا شدم 
میخواره‌وار از پس هیهایها شدم 
گه خوب‌حال و باز گهی بی‌نوا شدم 


يك چند با ثنا به در پادشا شدم . 


حون بنگریستم ر‌ عیا در بلا شدم 
از بهر يك امید کزو می‌روا شدم 
زان کس که سوی او به‌امید شفا شدم 
زی اهل طیلسان و عمامه و ردا شدم 
تا شاد گشت جانم و اندر دعا شدم 
از عمر جند سال میان‌شان فنا شدم 
«ای کردگار باز به چه مبتلا شدم؟» 


۳ بیم مور در دهن اژدها شدم ۰ 


من زو چنین رمیده به مکر و دها شدم 
فریادخواه سوی نبی مصطفی شدم 
چون در حریم قصر امام الوا شدم 
ناگاه با فریشتگن اش شدم 
یل‌السرار بودم شمس‌السْحی شدم 

من از زمين چو زهره بدو بر سما شدم 
از بهر آنکه حاجت دینی روا شدم 


چون‌من به علم در کف موسی‌عصا سم 


چون اولیاء او را من ز اولیا شدم 


حیران‌من از جهالت و شومی‌ی‌شما شدم .۰ 


۳۱ 


۵ 


ی 
ك 


> 
4 


۳ دیوان ناصر خسرو 
ور گفتم اهل مدح و نا آل مصطفاست چون زی شم سزای جن تب 


تن م هت خر شدم 
من بر زمین کنون به مثال سها شدم ۳۵ 
برجان و مال شیعت فرمان‌روا شدم 


از بهر دین زخانه براندند مر مرا 
معروف و نابدید سها بود بر فلك 
شکر آن خدای راکه به‌یمگان زنضل او 
تا مير مژمنان جهان مرحبام گنت نزديك مومنان ز در مرحبا شدم 
نه پیش جز خدای جهان ایستاده‌ام زان بس, نه هیج نیز کسی را دوتا شدم 
احرار روزگار رضاجوی من شدند . چون من گزیدة علی مرتضی شدم 

احمد لوای خویش علی را سپرده بود 

من زیر این بزرگ و مبارك لوا شدم ۳ 


۱۵۶ 


از بهر چه اين کبود طارم 
زیرا که درو خزان به زر آب 
گشت آب پر از تم و کدر صاف 
و کت مره کلبن زرد 
ور بلبل را شکسته شد زیر 
چون باد خزان بتاخت بر با ع 


پر گرد شده است باز و مفتم؟ 
پر دشت پشت سبز مبرم 
داده استت به شت ورن و شم 
برپست غراب بی مره بم 
زو ربخته کف لاله ر ۳3 


وز درد چو گشت زرد و بر گرد رخسار ترنج و سیب از اين غم 
پوشیده لباس خز ادکن ‏ بر ماتم لاله چرخ اعظم 
آن نار نگر چو حلق سهراب وان آب نگر چو نیغ رستم 
پربود خزان ز باغ رونق ‏ بسند ز جهان جمال بستم 
وز جهل و جنون خویش بنهاد . بر تارك نرگس افسر جم 

اين بود همیشه رسم گینی ادیش غم اس و شش سم 


ٌه خرم زید و. عمرو غمگین 
چونانکه از اين چهار خواهر 


گه غمگین زید و» عمرو خرم 
کاین نظم ازان گرفت عالم 


دو نرم و بلند و بی‌قرارند 
وز خلق یکی بسان میش است 
این درخور عذر و خواندن حمد 

وز قول یکی چو نیش نیز است 
این ناخوش و خوار همچو خون است 
بسیار مگوی هرچه یابی 
ناگفته سخن خیوی مرد است 
بگسل طمم از وفای جاهل 
زیرا که اگر چو ابر بر شد 
مردم مشمار بی‌وفا را 
زرا که زشاخ رستت رطا 
خواراست زفعل زشت خودخار 
کس‌همچو مسیح‌نیست هرچند 
در شرف رسول ۳ بود 
از غدر حدر کن و میازار 
کردار مدار خار و سوزن 
وز عفل ببین به فعل پیداش 
زیراکه جهان از آزمایش 
از جنبش بی‌فرار يك حال 
وین تاختن شب از پس روز 
اواز همی دهد خرد را 
رازی است که می بگفت خواهد 
کان راز کند رمیده آخر 
وان راز کند زمین اعدا 
وان راز برد به جان شیطان 
ای فرد و محیط هردو عالم 


دوپست وخموش وسخت ومعکم :۲ 


۳۲۳ 


بر خیر و یکی بشر ۹ 


وان از در غدر و راندن دم 
در جان و, یکی چو نرم مرهم 
وان خوش و عزیز همچو زمزم 
با خار مدار کل رمارم 
خوش نیست خیو مگر که در هم 
هرچند که بینیش مقدم 
از دود سیه نیایدت نم 
هرچند نسب برد به ادم 
ازیو اند سوه 
خرما زخوشی چو دست مکرم 
مادرش بود به‌نام مریم 
همسایه و یار او چو بن عم 
کس را بنهان ری مار رقم 
گفتار حریر و خز و ملحم 
اندر دل دهر راز مبهم 


ببس نادره ناطقی اشت ابکم 


افتاده براین بلند پشکم 
چون از بس نقره ‏ ادهم 
کاين کار هنوز نیست مبرم 
با نیره بساط سبز طارم 


گرگان رمیده را از اين رم 
از خون دل و دو دیده‌شان یم 
از جان رسول حق ماتم 
آن نور لطیف, این مجسم 


بر قهر عدوی خود برون ار 
مر حجت خویش را از اين خم 


۳۵ 


۳۳ 


۱۵۷ 


دیوان ناصر خسرو 


ای بار خدای و کردگارم 
زیرا که به روزگار بیری 
جز گفتن شعر زهد و طاعت 
توفیق دهم برانکه در دل 
راز دل هرکسی تو دأنی 
دانی که چگونه من به یمگان 
میخواره‌عزیز وشاد وء من‌زانك 
از بیم سپاه 
زیرا که به دوستیی رسولت 


بو حنیشه 


در .دوسی رسول و آلش 
نو داد دهی به روز محشر 
با اين زم ستور مره 
هرچند به خوب و خوش سخن‌ها 
زی عامه جو خار خوارم یراك 
زین يك رمه گرگ و خرس گمره 
ای یار نبید و رود و ساغر 
زیرا که مر اين سه‌یار بد را 
مستی نو و مست مست خواهد 
رو تو به فطار خویش ايراك 
من, گرنو سواری‌ای‌جهان‌جوی, 
من گرچه تو شاه و پیشگاهی 
من گر نو به بلخ شهریاری 
گر من به سلام زی تو آیم 
من بار نخواهم از نو زیراك 
از بهر خور. ای رفیق, چون خر 
گه نرمم و گه درشت. چون نیغ؛ 


من فضل تو را سپاس دارم 
جز شکر تو نیست غمگسارم 
صد شکر تو را که نیست کار ۰ 
جز تخم رضای تو نکارم 
دانی که چگونه دل فگارم 
تنها و ضعیف و خوار و زارم 
می می‌نخورم نزند و خوارم 
بیچاره و مانده در حصارم 
زی لشکر او گناه کارم 
بر محنت پای می‌فشارم 
زين يك رمه گاو بی‌فسارم 
هرگز نروم نه من حمارم 
خرمای عزیز خوش گوارم 
در دید کور عامه خارم 
یارب به تو است زینهارم 
من یار تو بود می‌نیارم 
ای خواجه تو بار و من نه یارم 
با من چه چخی که هوشیارم؟ 
من با تو شتر نه در قطارم 
بر مرکب خوش سخن سوارم 
با قول چو در شاهوارم 
در خانهٌ خویش شهریارم 
زنهار ‏ مده هگرز بارم 
بار تو کشد به زیر بارم 
من پشت به زیر بار نارم 
بیداست هان و آشکارم 


با جاهل و بی‌خرد درشتم 
تا تو بمنش مرا نخواهی 
آنگه که مرا شکر شماری 
۲ ف شوی تو روغنم من 
پا غدر ندارم متام 
کینه نکشم چو عذرخواهی 
بق. آمتا زد عت‌ها زا 
ناید شر و مکر درشمارم 
افی نزدم بدین فضایل 
بل من به نمایش ره خویش 
زیرا که جهان چو این و آن را 
من خفته به جهل و او همی برد 
که وعده به باع مهرگان داد 
رویم به گل و به مشك بنگاشت 
امروز همی ضعیف بینی 
آن روز گرم بدیدیی نو 
وین‌چرخ همی کشید خوش‌خوش 
آن روز قوی و شاد بودم 
بر روی جو زر شده عقیقم 
زان می که بدان زمانه خوردم 
چون سیرت چرخ ر بدیدم 


بیدار 1 زخواب؛ لابل. 


بردودم ژود یگ غفلت 
۳ کرد بی‌فساری 
برکندم جهل و گمرهی زا 


تا رسته شدم ز دهرء با او 


۳۳۵۵ 


ْ ۳ و 4 ما 


قشت آزان بت فرح 
ور سرکه شوی منت شخارم 
بل هردو یکی است پود و نارم 
بل جرم به 0 درگذارم 
همچون ز حرامها ازارم 
نه دوع دروغ در تغارم 
زیر که به فضل خود مشارم 
حق فضلا همی گزارم 
يك چند گرفته بد شکارم 
با ناز گرفته در کنارم 
گه باز به دشت نوبهارم 
جون دید که فتنة نگارم 
این قامت چفت نزارم 
پنداشتیی که من چنارم 
چون اشتر سوی چر مهارم 
دامروز ضعیف و سوکوارم 
بر فرق چو شیر گشت قارم 
امروز همی کند خمارم 
کو کرد نژند و خنگ سارم 
کرد کردگاره 
از چشم و ز مغز بر بخارم 
از عارض و روی و از عذارم 


بیدارم 


از بیخ ز باغ و جویبارم 


بسیاری بود 
چون طاعت و دین شد اختیارم 


کارزارم 


۳ 


۳۵ 


۳۳۹ 


دیوان ناصر خسرو 


اکنون چو ز مشکلی بپرسی 
گوشم شنوا شده است ازیرا 
چشمم بینا شده است ازیرا 
زين پس نکند شکار هرگز 
آنگه به‌تبار بود. ورا. 
وامروز به من کند همی فخر 
آنگه به‌مئل سفال بودم 


برخیز و بیازمای ار ایدونك 


سر لاجرم و زنخ نخارم 
علم است همیشه گوشوارم 
از حق و یقین بر انتظارم 
نه باز و نه یوز روزگارم 
یکسر همه ناز و افتخارم 
هم اهل زمین و هم تبارم 
واکنون ‏ به‌یقین زر عیارم 
به فول نداری استوارم 


وین شعر ز پیش ازمایش 
بر خوان و بدار یادگارم 


۱۵۸ 


ای شسته سر و روی باب زمزم 
افزون زجهل سال جهد کردی 
بسیار بدین و بدان به حیلت 
۳ باك شد اکنون ز تو گناهان 
افسوس نیاید تو را از اين کار 
زین سود نبینم تو را ولیکن 
از درد جراحت رهد ۳۹ کو 
کم بيشك بیمانه و ترازوی 
بر خویشتن ار تو بپوشی آن را 
از باد فراز امد و به دم شد 
زين کار که کردی برون زده‌ستی 
بیدارشو از خواب جهل و برخوان 
بفریفت تو را دیو تا گلیمی 
گوئی که به سور اندرم. ولیکن 
در شور ستانت جنان گمان است 


حج کرده چومردان و گشته بی‌غم 
دادی کم و خود هیچ نستدی کم 
کرباس بدادی به برح مبرم 
مندیش به‌دانگی کنون ز عالم 
بر خویشتن این رازها مفرخم 
يمن نه‌ای ای خر ز بیم بیرم 
از سرکه نهد وز شخار مرهم؟ 
هرگز نشود پا زآب زمزم 
آن نیست بسوی خدای مبهم 
آن مال حرامی چه باد و چه دم 
بر خویشتن, ای خر ستون پشکم 
یاسین آوبه جان و به تن فرو دم 
بفروختت» ای خر, به نرخ ملحم 
از دور بماند به‌سور ماتم 


کان میوه‌ستان است و باع خرم 


۵ 


دیوان ناصر خسرو 


از سیم طراری مشو به مکه 
بر راه بو اندرون برد راست 
گر زآدمی, ای بور. توبه باید 
گر رنجه‌ای از آفتاب عصیان 
گر رحمت و نعمت چرید خواهی 
مر تخم عمل را به نم نه از علم 
اس ار سا هفتم 
آن را نتوانی نو دید هرگز 
شو دست بدو در زن و جدا شو 
علم است مجّم. ندید هرگز 
ايد به دلم کز خدا امین است 
مهمان و جراخوار قصر اویند 
در حشر مکرم بود کسی کو 
بر خلق مقام شد او به حکمت 
این دهر همه بشت و ملك او روی 
زو بافت جهان قدرو فیمت ایراگ 
او داد مرا بر رمه شبانی 
ای نشنه تو را من رهی نمودم؛ 


۳۲۷ 


مامیز چنین زهر و شهد برهم ‏ 


زین خم چهجهی بیهده بدان‌خم؟ 
کردن زگناهانت همجو آدم 
از توبه درون شو به زير طارم 
از علم چر آمروز و بر عمل چم 
زبرا که نرویدت تخم بی‌نم 
اینجا رسنی هست سخت محکم 
با خاطر تاريك و چشم یرتم 
زین گم ره کاروان و بی‌شبان رم 
کس علمبه الم جز از مجتم 
بر حکمت لقمان و ملکت جم 
با فیصر و خافان امیر دیلم 
که ات0 اکرام او مکرم 
با حکمت نیکو بود مقدّم 
این خلق ضفر جمله واو محرم 
او شهره نگین است و دهر خانم 
زین می نروم با رمه رمارم 
گر مست نه‌ای سخت» زی لب یم 


و بپدیری زمن نصیحت 
از چاه برآئی به چرخ اعظم 


۱0۹ 


ای عجب ار دشمن من خود منم 
دشمن من این تن بدیهر مَشت 
وایم از این دشمن بدخو که هیچ 
جامه بدزند از اعدا و انك 


دشمن‌من چاهی وتیره است ومن 


زو 


کرده گره دامن بر دأمنم 
نشود خالی پیراهنم 
جامه‌ش بدرید ز خود. خود منم 
برتر از این نیزرو روشنم 


۳۵ 


۵ 


۳۳۸ 


دیوان ناصر خسرو 


این فلکی جان مرا شصت‌سال 
گر نشدم عاشق و بی‌دل چرا 
جونکه دراین جاه جو نادان به‌باد 
نیست ج زآن‌روی که دل‌زین خسیس 
در طلب دانش و دین جندگاه 
کرد کسی ِ کز + ند جهل 
تا تن من گنت به با 
بیش رو خلق سس از مصطفی 
بوالحسن آن معدن احسان کزو 
گرت‌به‌سیم وزر دین حاجت است 
عالم ر‌ اولاك نیرزد همی 
اتشم ار آهن و روئی وگر 
مرد توٍی گر نه چنین یابیم 
شاد شدی چون بشنیدی که پار 
شادیت انده شود امسال اگر 
چرخ مرا بنده بود چون آزو 
شاد من از دین هدی گشته‌ام 
گر تنم از جامه برهنه شود 
گرچه زمان عهدم بشکست من 
روی خدا و دل عالم مَعد 
آنکه بگذارم نامش به دل 


داشت در این زندان جاهی تلم 
مانده به جاه اندر حون بیزئم؟ 
داده تبر در طلب سوزنم 
خوش خوش بی‌رنج و جفا برکنم 
دامن مردان به کمر در زنم 
طاعتش آزاد کند گردنم 
از تعب آنش جهل ایمنم 
دیو نگشته است به پیرامنم 
هرمنم 
کز بس او فخر بود آرفتنم 
دل به سخن گشته است آبستنم 


طاعت من دار ۰1 


بر سر هردو من ازو خازنم 
بی‌سخن او به یکی ارزنم 
آب شوی آب تورا آهنم 
برکنم و حکمت پراگنم 
پیش 1۷ به‌بای افگنم 
ور اه چنینم که بگفتم زنم 
بیران شد گوشه‌ای از مسکنم 
برگذری بر درو بر برزنم 
کار کند پر زره و جوشنم 
ايزد دادار بود 


عهد خداوند زمان _ نشکنم 
کز شروش حکمت ر معدنم 


رخ نوروز . شود بهمنم 


خلق به‌رنج است و من از فر او 
خلق مر گنت نیارد که حیز 
میوءٌ معقول به دست خرد 
سوزن سوزانم در چشم جهل 
گوئی کز خلق جداجون شدی؟» 
روغن و کنجاره بهم خوب نیست 
از فلك ریمن باکیم بیست 
گر تنم از گلشن دورست من 
دهر بفرسود و بفرسودمان 
شصت و دو سال‌است که بکوبدهمی 
چشم همی دارم همواره تا 


۳۲۹ 


هم به دل و هم به جسد ساکنم 0 
جز به که «قدفامت» ونم ۱ 


از شجر حکمت او می‌جنم 
لیکن در 4 خرد سوسنم 
زشت نشایّدت بدین گفتم 
ویشان کنجاره و من روغنم 
رام بسی بود همین ریمم 
از دل پر حکمت در گلشنم 
بر فلك جافی آزین خشمنم 
روز و شبان در فلکی هاونم 
کی بود از کوفتنش رستنم 


صضل ازین 


2 
باازده سال برآمد که به یمگانم 
به دو بندم من ازیرا که مراین جان را 
جه عجب گر ندهد دیو مرا گردن؟ 
مر مرا آنها دادند که سلمان را 
همچو خورشید منوّر سخنم پیداست 
نور گیرد دلت از حکمت من جون ماه 
کان علم‌و خرد و حکمت‌یمگان است 
گردگر گشت تنم نیست عجب زیراك 
از ره دین که به جان است نگشته ستم 
مر مرا گوئی: چون هیچ برون نائی؟ 
چونکه با گاو و خرم صحبت فرمانی 
با گروهی که بخندند و بخندانند 


است فرو سودنم 


چون و از بهر چه؟ زیرا که به زندانم 
عقل بسته است و به تن بستهٌ دیوانم 
سرورییش چه کنم؟ من نه سلیمانم 
نیستم همچو سلیمان که چو سلمانم 
گر به فرسوده تن از چشم تو پنهانم 
که دلت را من خورشید درفشانم 
تا من مر خردمند به یمگانم 
از تن پیر در اين گنبد گردانم 
زانکه در زیر فلك نیست جو تن جانم 


چه نکوهيم گر از دیو گریزانم؟ . 


گر تو دانی که نه گوبان و نه خربانم؟ 
جه ون تربع ماع 


۳۵ 


4 


.۳۳ دیوان ناصر خسرو 


ور براين قوم بخندم چو بیازارم 
از غم آنکه دی از بهر چه خندیدم 
خنده از بی خردان خیزد, چون خندم 
نروم نیز به‌کام تن بی‌دانش 
تازه رویم به‌مئل لاله نعمان بود 
گر به باد نو کنم خرمن خود را باد 
چون نیندیشم کز بهر چرا بسته است 
دی‌به دشت آندر چون گوی‌همی گشتم 
گر من آنم که چو دیباجی نو بودم 
زين بسم باز کجا برد همی خواهد 
اندر این خانه ستم کردم و خوش خوردم 
چون نترسم که چو جائی بروم دیگر 
چون هم امروز نگویم که چو درمانم 
گر به دندان ز جهان خیره درآویزم 
خیزم اکنون که از اين راز شدم آگه 
بیشتر زانکه از اين ,خانه بخوانندم 
هرچه دانم که برهنه شود آن فردا 
بد من یکی گردد چو کنم توبه 
بکنم هرچه بدانم که درو خیر است 
حق هرکس به کم آزاری بگزارم 
نروم جز سپس پیش‌روٍ رحمان 

حق نشناسم هرگر دو مخالف را 
کی کر خی ار ای ره یت 
هرکهم او از بس تقلید همی خواند 
چند برسی که «چگوئی توبه یاراندر ؟» 
گر مسلمانان یاران نبی بودند 
گر چونو شیعت ایشان‌نبوم من نیست 


س براین خنده جز آزار نخندانم 
خود من امروز بدل خسته و گریانم 
جون‌خرد سخت گرفته‌است گریبانم؟ 
چون روم نیز چو از رفته پشیمانم؟ 
کاٍ پوسیده شد آن لاله نعمانم 
نبود فردا جز باد در انبانم 
اندر اين کالبد ساخته یزدانم؟ 


وز جفای فلك امروز چو چوگانم . 


چونکه امروز جو خفسانة خلقانم؟ 
ی رازه ۱ 
چون ستوران که نو گفتی که نه انسانم 
به بد خويش بیاویزم و در مانم؟ 
به چنان جا که کند دارو و درمانم؟ 
نهلندم. ببرند از ن دندانم 
گرد کردار بد از جامه بیفشانم 
نام خویش هم آمروز فرو خوانم 
خیره بر خویشتن آمروز چه پوشانم؟ 


که چنین کرد ایزد وعده به فرقانم . 


نکنم آنچه بدانم که نمی‌دانم 
که مسلمانی اين است و مسلمانم 
گر درست است که من بندهٌ رحمانم 
این قدر دانم ایرا که نه حیرانم 
چشم دارم که نخوانی سوی مستانم 
نتوانم سپسش رفتن, _ نتوانم 
چون نپرسی زهمه امّت یکسانم؟ 
من مسلمانم. من نیز ز یارانم 
بس شگفتی که نه من امّت ایشانم 


۳. 


4 
4 


۳۵ 


دیوآن ناصر خسرو 


گر بباید گرویدن به کسی دیگر 
خشم ی‌سو فگن اينكك تو و اينك من 
پیش من سرکه منه تا نکنی در دل 
چون به حرب آئی با دشنه نرم آهن؟ 
کُر تورا بشت به‌سلطان خراسان‌است 
صد گواه است مرا عدل که من ز ایزد 
از در سلطان شک آشت :هرا ریا 
نه بجز پیش خدای از بنه بربایم 
حجتم‌روشن از آن است که‌من بر خلق 
بیش دنا نکنم دست همی تا او 
نختةٌ کشتی نوحم به خراسان در 
غرفه‌اند اهل خراسان و نی‌آگاهند 
ای سر مایٌ هر نصرت, مستنصره 
عدل‌واحسان تو طوق‌است‌دراین گردن 
کس به‌میزان خرد نیست مرا پاسنگ 
من به بستان بهشت اندرم از فضلت 
نو نبیره و پسر موسی و هارونی 
همچو پر نور دل تو, زعوار وعیب. 


کر سواری پس پیش آی به میدانم 
که پخری بدل سرکه سپندانم 
مکن, ای غافل, بندیش ز سوهانم 
هیچ غم نیست ز سلطان خراسانم 
بر نو و بر سر ن تو سلطانم 
من به نیکو سخنان بر سر سرطانم 
نه جز او را چو نو منحوس بفرمانم 
حجت ایب یغمبر سبحانم 
نکشد در قفص خویش به دستانم 


لاجرم هیچ خطر نیست ز طوفانم . 


سر به زانو بر من مانده چنین زانم 
غرقة عدل تو و بندة احسانم 
چون گُران است به احسان نو میزانم 
حکمت توست درو میوه و ریحانم 
زين قبل من عدو لشکر هامانم 
من بیچاره زعصیان تو عریانم 


دفترم پر ز مدیح نو و جد نوست 
که من از عدل و زاحسانت چو حشانم 


2 
این چه خلق و چه‌جهان است.ای کریم؟ 
راست کردند اين خران سوکند نو 
وا تین نا فاغری: آسیمان 
زانك ازینها خود تهی ماند بهشت 
بر شب بی‌طاعتی فتنه است خلق 


کز تو کس را می نبینم شرم و بیم 


برکنی زینها کنون بی‌شك جحیم 


نیست آن از بهر اینها ای رحیم 
ور به تنگی نیست نیم از چشم میم 
کس نمی‌جوید ز صبح دین نسیم 


۳۳6۱ 


مد نان ار وم ۲ 


6 


۵۵ 


۵ 


۳۳۲ 


کس نمی‌خرّد رحیق و سلسبیل 
از در مهلت نیند اینها وليك 
ای رحیم از توست فوّت برحذر 
من نحویم تو قدیم و محدئی 
زاده و زاینده چون گوید کسیت؟ 
در حریم خانه بیغمبرت 
تو سزائی گر بداری بنده را 
مر مرا غربت ز بهر دین توست 
هم غریبم مُرد باید, بی گمان 
در غریبی نان دستاسین و دوغ 
هرکه را محنت نه جاویدی بود 
گر ندارم اسپ, خر بس مرکیم 
دام دیو است, ای کبل, بر بای و سر 
من ز بهر دین شدم چون زز زرد 
از دروغ نوست در جانم دریغ 
جند جونی انجه ندهندت همی؟ 
در مقام بی‌بقا ماندن مجوی 
در ره عمری شتابان روز و شب 
می‌روی هموار و گوئی کایدرم 
جشم داری ماه را تا نو شود 
مرگ ر می‌جونی و آگه نه‌ای 
سال سی خفتی کنون بیدار شو 
بر تنت وام است جانت. گرچه دیر 
وان رز يتیم خود مکن 
زان مقام اندیش کانجا همبرند 


دیوان ناصر خسرو 


روی زی غسلین نهادند و حمیم 
نوم خدایا, هم کریمی هم حلیم 
مر مرا از مکر شیطان رجیم 
کافریده‌ی توست محدث یا قدیم 


هردو بنده‌ی توست زاینده و عقیم . 


مر مرا از توست دو جهانی نعیم 
اندر اين بی‌رنج و پرنعمت حریم 
وین‌سوی‌من بس عظیم است ای‌عظیم 
بی‌رفیق و خویش و بی‌بار و ندیم 
به چو در دوزح زفوم و خون و ریم 
محنت او محنتی باشد سلیم 
ور نایم خز درپوشم گلیم 
مر تو را دستار خیش و کفش ادیم 
نو ز دین ماندی چو سیم از بهر سیم 


وز ستم نوست ریشم بر ستیم ۰ 


چیز ناموجود کی جوید حکیم؟ 
تا نمانی در عذاب ایدون مقیم 
ای برادر گر درستی یا سقیم 
مار می‌گیری که اين ماهی است شیم 
تا بیابی از سپنجی سیم تیم 
من جنین نادان ندیدم, ای کریم 
گر نخفتی خواب اصحاب الرّفیم 
باز باید داد وام, ای بد غریم 
ای ستم‌گر بر زن بیوه و ینیم 


با رعیّت هم امیر و هم زعیم ۲۰ 


از که دادت ی این ند تمام؟ 


ص 
0 


۱۶۲ 


دیوان ناصر خسرو 
از من برمید غمگسارم جون دید ضعیف وخنگ‌سارم 
گرد در من همی نیارد گشتن نه رفیقم و نه یارم 
زين عارض همچو پر شاهین شاید که حدر کند شکارم 


نشناخت مرا رفیق بارین 
چون جنبر چفته دید ازیرا 
وز طلعت من زمان به زر آب 
گر گویمش‌این‌همان‌نگاراست 
با جور زمانه هیچ حیلت 
سا دیو چو جاهلان نترسم 
پزدانش نداد هیچ دسنی 
کرد آجه توانش بود و طافت 
این نن صدف است و من بدو در 
حون دز تمام گردم؛ آنگه 
جز علم و عمل همی نورزم 
تیمار ندارم از زمانه 
نا روی به سوی من نیارد 
در دست امیر ر‌ شاه ندهم 
زین باك اه انیت وبی‌خیانت 
هرگز سوم به کام دشمن 
به منت هیچ ناسزائی 
بر اسپ معانی و معالی 
چون‌حمله برمبه جمله خصمان 


زیرا که چنین ندید پارم 
این قد چو سرو جویبارم 
شسته همه صورت و نگارم 
برسم که ندارد استوارم 
جز صبر ندارم و. ندارم 
زیرا که نیاید او به کارم 
جز بر تن و پیکر نزارم 
با اين تن پیر پر عوارم 
اين عنبر نر بر اين عدارم 
اين تیره صدف بدو سپارم 
آسانش همی فرو گذارم 
من روی به سوی او نیارم 
بر ارزوی مهی مهارم 
هم دامن و دست و هم ازارم 
تا بر تن خویش کامگارم 
در دشت مناظره سوارم 


. گمراه ‏ شوند در غبارم 
در چند و چرا و چون بخارم 


همواره چنین دلیل و خوارم 


۳۳ 


۳۳ 


۱۶۳ 


دیوان ناصر خسرو 


ای جاهل ناصبی, چه کوشی 
نو چاکر مرد بادوالی 
ها ۰ کات 
واکنون که شدی ز حالم آگاه 
از دور نگه کنی سوی من 
شادان‌شده‌ای که من به‌یمگان 
در کوه بود قرار گوهر 
جونان که به غار شد یمبر 
هرجند که بی‌رفیق و یارم 
من شکر خدای را به طاعت 
باری نه چو نو ز خمر دنیا 
شاید که ز شهر خویش دورم 
زیرا که بس‌است‌علم و حکمت 
گر کنده شده است خان و مانم 
شاید که نداندم نفایه 
گر تو به تبار فخر داری 
اشعار به پارسی و نازی 
ای آنکه چهار يار گونی 
شش بود رسول نیز مرسل 
از پنج چو بهتر است ششم 
ای بار خدای خلق یکسر 


من شیعت حیدرم عفو کن 


چندین به جفا و کارزارم؟ 
من شیعت مرد دوالفقارم 
آن بود که من چو نو حمارم 
يك‌سو چه کشی سراز فسارم؟ 
گوئی که یکی گزنده مارم 
درمانده و خوار و بی‌زوارم 
زین است به کوه در قرارم 
من نیز همان کنون به غارم 
درماند خلق روزگار ۰ 
با طائت تن همی گزارم 
سر پر ز پخار و بر خمارم 
تا نیست سوی امیر بارم 
امروز ندیم و غم‌گسارم 
حکمت رسته است در کنارم 
چون سوی خیاره نامدارم 
من مفخر گوهر و تبارم 
برخوان و بدار یادگارم 
من با تو بدین خلاف ارم 
بندیش نکو در اعتدارم 
بهتر ز سه باشد این چهارم 
با توست به روز حق شمارم 
این يك گنه بزرگوارم 


من رانده ز خان و مان بدینم 


زين استت عدو دو صد هزارم 


من چو نادانان بر درد جوانی ننوم 


که در این درد نه من باز بسینم نه نوم 

بیری, ای خواجه, یکی خن تنگ است که من 
در او را نه همی یابم هرسو که شوم 

بل یکی چادر شوم است که تا بافتمش 

نه همی دوست پدیرد ز منش نه عدوم 

گر برارندم از این چاه چه باك است که من 
شست و دو سال برآمد که در این ژرف گوم 
بر سرم گیتی جو کشت و برآورد حوید 
بی‌گمان بدرود اکنونش که شد زرد جوم ۲ 
جو همی بدرود اين سفله جهان کشتهٌ خویش 
بی‌گمان هرچه که من نیز بکارم دروم 
دشمنانند مرا خوی بد و از و هوا 

از هوا خیزم بگریزم وز آزو خر ۱ 

این سه دشمن چو همی پیش من ایند به حرب 
نیست‌شان خنجر برزنده مگر آرزوم 

من همی دانم اگر چند تو را نیست خبر 

که همی هرسه ببزند به دنبهگلوم 

ای بسر, نيك حدردار از این هرسه عدو 

يك دویار ینت بگفته ستم وین‌بار سوم 
سپس من نتوانند که آیند هگرز 

چو خرد باشد تدییر کن و پیش روم 

جو به جان و دل کرده است وطن دشمن من 
من چپ و راست چو دیوانه زبهر چه دوم 

ای غزل گوی و لهو جوی, ز من دور که من 
نه ز اهل غزل و رود و فسوس و لهوم 

جو تو از دنیا گوئی و من از دین خدای 

تو نه‌ای آن من و نیز نه من آن توم 


۳۳۹ 


دیوان ناصر خسرو 


تا همی رود و سرود است رفیق و کفوت 
بی‌گمان شو که نباشی تو رفیق وکفوم ۵ 
طبع من با تو نیارامد و با سیرت نو 

اگر از جهل و جفای تو برآید سروم 
چو من از خوی سور تو یاد کنم 

از غم و درد ببندد به گلو در خیوم 

ای امید همه امیّدوران روز شمار 

بس بزرگ است به فضل تو امید عفوم 
چو یقینم که نگیردت همی خواب و غنو 
من بی‌طافت در طاعت تو چون غنوم 
وز بس آنکه منادیت شنودم ز ولیت 
گُرنه بیبهوشم بانگ عدوت چون شنوم؟ * .۲ 
دست‌ها در رسن آل رسولت زده‌ام 

جز بدیشان و بدو و به تومن کی گروم؟ 
چو مرا دست بدان شاخ مبارك برسید 
بر کشیدند به‌بالا چو درخت کدوم 

به جوانی چو نشد باز مرا چشم خرد 
شاید ار هرگز بر روز جوانی ننوم 

گر دلم نیز سوی حرص و هوا میل کند 
در خور لعنت و نفرین و سزای تفوم 
جامهٌ دين مرا تار نماندی و نه بود 


گر نکردی به زمین دست الهی رفوم ۵ 


چو به خار و خو من بر نم رحمت بچکید 
بارور شد به نم از رحمت آو خار و خوم 
جز پرستند یزدان و ناگوی رسول 
تا بوم هرگز يك روز نخواهم که بوم 


دیوان ناصر خسرو 


۱۶۴ 
اگر بر تن خويش سالار و میرم 
چه قدرت رود برتن منت آزان س؟ 
اسیرم نکرد اين ستمگاره گینی 
چو من پادشاه تن خويش گشتم 
به تاج و سریرند شاهان مشهر 
چو مر جاهلان را, سوی خود نخواند 
جه کار است پیش امیرم چو دانم 
به چشمم ندارد خطر سفله 7 
ازان پس که اين سفله را آزمودم 
فش ات ای رش اس ری 
به نزديك من نیست جز ریگ و شوره 
به گاه درشتی درشتم جو سوهان 
چون من دست خویش از طمع پاك نستم 
زمن تا کسی پنج و شش برنگیرد 
به جان خردمند خویش است فخرم 
هم از روی فضل و هم از روی نسبت 
به باريك و تاری ره مشکل آندر 
نظام سخن را خداوند در جهان 
زکردون چو بر نامه من بتاید 
تن با فرزند آزادگانم 
ندانم جزین عیب مر خویشتن را 
بدانست فخرم که جهال امّت 
وا کت یره دل مرد نادان 
زمن سیر گشتند و نشگفت ازیرا 
ازیرا نظیرم همی کس نیابد 
کنون رهبری کرد خواهند کوران 


ملامت همی چون کنی خیر خیرم؟ 
ه من همچو نو بندة چرخ پیرم 
چو این آرزو جوی نن گشت اسیرم 
ار چند لشکر ندارم امیرم 
مرا علم و دین است تاج و سریرم 
نه بوی نبید و نه آوای زبرم 
که گر میر پیشم نخواند نمیرم؟ 
به چشم خردمند ازیرا خطیرم 
به جرش درون وفتم گر بصیرم 


امپری که من بر دل او حفیرم ۰ 


اگر نزد او من نه مشکین عبیرم 
به هنگام ترمی به نرمی‌ی حریرم 
فزونی ازین و ازان چون پدیرم؟ 
ازو من دو يا سه مثل برنگیرم 
شناسند مردان صغیر و کبیرم 
زهر عیب پاکیزه چون نازه شیرم 
چو خورشید روشن به خاطر منیرم 
دل عنصری داد و طبع جریرم 
نا خواند از چرخ تیر دبیرم 


نگفتم که شابور بن اردشیرم ۰ 


که بر عهد معروف روز غدیرم 
بدانند دشمن قلیل و کثیرم 
کزوی است روشن به‌جان در ضمیرم 
سک از شیر سیر است و من نرّه شیرم 
که بر -راه آن رهبر_ بی‌نظیرم 
مراء زین قبل با فغان و نفیرم 


۳۳۷ 


ظ‌ 


۳۵ 


۳۳۸ دیوان ناصر خسرو 


چگونه به پیش من آید ضعبفی 
وز آمروز او هست بهتر پربرم 
نه‌ای که ای مانده در جاه تاری 
نه بس فخرم آنك از امام زمانه 
چو من بر بیان دست خاطر گشادم 


که از 4 او ننگ دارد خمیرم؟ 
وگر او سموم است من زمهریرم 
هیر اشمان ات در دین مسیرم؟ 
سوی عاقلان خراسان سفیرم؟ ۲۰ 
خردمند گردن دهد ناگزیرم 


چو تیر سخن را نهم بز حجت 
نشانه شود ناصبی پیش یرم 


۱۶۵ 
گر توی ای چرخ گردان مادرم 
ای خردمندان, که باشد در جهان 
چونکه من بیرم جهان تازه جوان 
مشکلی پیش آمده‌ستم بس عجب 
یا همی "برمن زمانه بگذرد 
گرگ مردم‌خوار گشته‌است‌این جهان 
چون‌جهان می‌خورد خواهد مرمرا 
ای برادر. گر ببینی مر مرا 
چون دگرگون شد همه احوال من 
حسن وبوی ورنگ بود اعراض من 
شیر غران بودم اکنون روبهم 
لاله‌ای بودم به بستان خوب رنگ 
آن سیه مغفر که بر سر داشتم 
گر شدم غره به دنیا لاجرم 
گر تو را دنیا همی خواند به‌زرق 
آن کند با نو که با من کرد راست 
فعل‌های او زمن بر خوان که من 
ای مسلمانان, به دنیا مگروید 


چون نه‌ای تو دیگر و من دیگرم؟ 
پا چنین بدمهر مادر داورم؟ 
گر نه زين مادر بسی من مهترم؟ 
ره نمی‌داند بدو در خاطرم 
يا همی من بر زمانه بگذرم ۵ 
بنگر اينك گر نداری باورم 
من غم او بیهده نا کی خورم؟ 
باورت ناید که من آن اصرم 
گر نشد دیگر به گوهر عنصرم؟ 
پاك بفگند اين عرضها جوهرم ‏ ۱۰ 
سرو بستان بودم آکنون چنبرم 
تازه, واکنون چون بر نیلوفرم 
دستِ شستم سال بربود از سرم 
هر جفائی را که دیدم درخورم 
من درو و زرق او را منکرم . ۱۵ 
پیش من بنشین و نیکو بنگرم 
مر تو را زین چرخ جأفی محضرم 
من شما را زو گواه حاضرم 


دیوان ناصر خسرو 


با شما گر عهد بست ابلیس ازو 
این‌جهان بود.ای پسر, عمری‌دراز 
رفتهام با او به تاریکی بسی 
زیربای خویش بسپرد او مرا 
گر جهان با من کنون خنجر کشد 
نیز از اين عالم نباشم برحدر 
افسر عالم امام روزگار 
فر او پر نور کرد اشعار من 
ای خردمندی که نامم بشنوی 
وز محال عام نادان همدو روز 
هیچ با بویکر و با عمر لجاج 
کار عامه است این جنین نرفندها 
آن هن کون که سلمان بود امام 
ات که تفت با هه ات 
گر بخزم هیچ‌کس را بر گزاف 
مر مرا بر راه پیغمبر شناس 
چند پرسی «بر طریق کیستی؟» 
چون سوی معروف معروفم چه باك 
گر به حّت پیشم آید آفتاب 
ظاهری را حجّت ظاهر دهم 
بیش دانا باستین دست دین 
نیست برمن بادشاهی از :زا 
گر تو را گردن نهم از بهر مال 
ای برادر. کوه دارم در جگر 
برتر از گردون گردانم. به قدر 
شخص جان من بسان منظری است 
مر مرا زين منظر خوب. ای پسر. 


گر وفا یابید ازر من کافرم 
هر سوئی یار و رفیق بهترم 
تا تو گفتی دیگری اسکندرم 
من ره او نیز هرگز نسپرم 
علم توحید است با وی خنجرم 
زانکه من مولای آل حیدرم 
کز جلالش بر فلك سود آفسرم 
گرت باید بنگر اينك دفترم 
زين خران گر هوشیاری مشمرم 
پاك دان هم‌بستر و هم چادرم 
نیست آمروز و نه روز محشرم 
نازموده خیره خیره مشکرم 
وین همی گوید که من با عمرم 
وانت گوید شافعی را چاکرم 
همچو ايشان لامحاله من خرم 
شاعرم فشناشن اگرچه شاعرم 
بر طریق و ملت پیغمبرم 
گر سوی جهال زشت و منکرم! 
بی گمان گردیٍ کزو روشن‌ترم 
بیش دانا حجت عفلی برم 
روی حق از گرد باطل بسترم 
میر خویشم. نیست مثلی همبرم 
بس خطا کرده است بر من مادرم 
چون شوی غره به شخص لاغرم 
گرچه یک چندیبدین شخص اندرم 
تا از اين منظر به گردون بر پرم 
رفته گر و مانده اینجا منظرم 


۳۹ 


۳۵ 


۵ 


۳:۰ 


دیوان ناصر خسرو 


نب جان است شخصم گوش‌دار 
پند گیر اکنون که من بر منبرم 


۱۶۶ 


اگر با خرد جفت و اندر خوریم 
سزد کز خری دور باشیم ازانك 
اگر خر همی کشت حالی چرد 
چه‌فضل آوریم. ای‌بسر: بر ستور 
فرو سو نخواهيم شد ما همی 
گر از علم و طاعت براریم پر 
به چرخ برین بر پرد جان ما 
نایم ایدری ما به جان و خرد 
به زنجیر عنصر ببستندمان 
بلی بندو زندان ما عنصر است 
به بند سنوری درون بسته‌ایم 
به زندان پیشین درون نیستیم 
نبینی که از بی‌نمیزی سنور 
چو عرعر نگونسار مانده نایم 
جرا بنده شدمان درخت و ستور؟ 
سزد گُرچو این هردو مشغول‌خور 
سر از چرخ نیلوفری برکشیم 
به دانش رگ مکر و زنگار جهل 
به پیداد و بیداد گر نگرویم 
اگر داد خواهیم در نيك و بد 
جو خود بد کنیم ا که خواهیم داد؟ 
جرا بس که ندهیم خود داد خود 
به دست من و نوست نيك اختری 


غم‌خور چو خر چندو تأکی خوریم؟ 
خداوند و سالار کاو و خریم 
چرا ما نه از کشت بافی چریم؟ 
اگر همچو ایشان خوریم و ریم 
که ما سر سوی گنبد اخضریم 
از اين‌جا به چرخ برین بر پریم 
گر او را به خورهای دین پروریم 
وگر چند يك چندگاه ایدریم 
چو دیوانگان زان به‌بند اندریم 
وگر چند ما فتنه بر عنصریم 
وگر چند بسته بدان گوهریم 
نبینی که بر صورت دیگریم؟ 
چو بی‌بر چنار است و ما بروریم؟ 
اگر چند با قامت عرعریم 
بیا تا به‌کار اندرون بنگریم 
باشیم ازیرا که ما بهتریم 
به دانش که داننده نیلوفريم 
ز بن بگسليم و زدل بستریم 
که ما ند داور اکبریم 
به دادیم معذور و اندر خوریم 
مگر خویشتن را به داور بریم! 
ازان یس که خودخصم و خود داوریم؟ 
اگر بد نجوئیم نيك اختریم 


دیوان ناصر خسرو 


او دوست داریم نام نکو 
همی سرو باید که خوانندمان 
نخواهیم اگر چند لاغر بویم 
بیا تا به‌دانش به ی‌سو شویم 


بای .با لصعرم از ,را 


سر دفتریم» آی پسر 
به ریگ هبیر آندرون نشنه‌اند 
توء ای ناصبی» گر زحد بگذری 
پیمیز سر دین حق است و ما 
اگر تو مر اين قول را منکری 
اگر تو براین تن سری آوری 
ز بیغمبر ما وصی حیدر است 
ز فرزند او خلق را رهبری است 
سر و افسر دین حق است و ما 
اگر تو به آل نبی کافری 
ملامت مکن‌مان اگر ما جو تو 
سپاس است برما خداوند را 
به غوغای نادان چه غره شوی؟ 
ز یأجوج و مأجوج‌مان باك نیست 
اگر سگ به محرایی اندر شود 
چه‌باكاست ار نیست‌مان فرش‌وقصر 
عزيزيم بر چشم دأنا چو زر 
علی‌مان اساس است و جعفر امام 
از اهل خراسان چه گویندمان 


چرا پس نه نام نکو گستریم؟ 
اگر چند خمیده چون چنبریم 
که فربه بداند که ما لاغریم 
زلشکر وگر چند از اين لشکریم 
به خرسندی از گرد خود بشکریم 
مزا کیان زا کین بر 
به دنیا و دین بر سر دفتریم 
که ما شیعت اهل بیغمبريم 
همه خلق و ما برلب کوثریم 
به بیهوده گفتار. ما نگذریم 
از اين نامور تن مطیع سریم 
چنان دان که ما مر تو را منکریم 
دگر سر بیاور که ما ناوریم 
جنین زین فبل شیعت حیدريم 
که ما بر پی و راه آن رهبریم 
چنین فخر امّت بدان افسریم 
به طاغوت تو نیز ما کافریم 
بخیره ره جاهلی نسپریم 
که نه چون تو نادان و بد محضریم 
جه لافی که «ما بر سر منبریم»؟ 


۳۱ 


مرآن را بزرگی سگ شمریم 
چو دز دین توانگرتر از قیصریم؟ 
به چشم نو در خاك و خاکستریم 
نه چون تو ز دشت علی جعفریم 
که گویند «ما کاتب و شاعریم»؟ 


اگر وانست. کرت کویتت. تما 


همه راوی و ناسخ ناصریم» 


۳۵ 


۳۵ 


۳:۲ دیوان ناصر خسرو 

۱۶۷ 
من دگرم يا دگر شده است جهانم هست جهانم همان و من نه همانم 
تاش‌همی جستم او به طبع همی‌جست ‏ از من و من زو کنون به طبع جهانم 
پس‌نه‌همانم من‌وجهان نه‌همان‌است_. زانکهجهانچون‌من‌است‌من‌چوجهانم 


عالم کان بود و مَنش زو کنون من 
ای عجبی خلق را جه بود که ایدون 
آب کسی ربخته نشد زبی من 
هیج جوان را به فهر بر نکردم 
خطبه نجستم به کاشغر نه به بغداد 
گر طمعی نیستم به خون و به مردار 
گ بو بخوانی مرا آمیر ندانمت 
نامه ازادی امده است سوری من 
بند ز من برگرفته آمد. ازین است 
تا به من این منت از خدای نهیوست 
رنج و عنای جهان کشیدم و اکنون 
تو که ندانیش هم برو سپس او 
سفله نگردد مطیغ تاش نرانی 
سفله جهان را به سفلگان بسپردم 
ای طلبیده جهان مرا مطلب هیج 
نو به‌شتاب از پس زمانه دوانی 
نه چو من از غم به دم تو باد خزانی 
وانکه دهان و خوش بدو شود وتر 
روز ندامت ز بد بس است ندیمم 


ای همه‌ساله دنان بگرد دنان در 
من که زخون حسین برغم و دردم 


از تو بدین کارها بماندم شاید 


زر سخن را به نفس ناطته کانم 
سخت بترسند می ز نام و نشانم؟ 
نان به‌ستم من همی زکس نستانم 
بس په چه دشمن شدند بیر و جوانم؟ 
بد به چه گوید همی خلیفت و خانم؟ 
چونکه چنین دشمنان شدند سگانم؟ 


نیز به مهمان و ان خويش مخوانم ۰ 


وت بخوانم مدیح. مرد مدائم 
پنهان در دل زخالق دل و جانم 
کایج نجنبد همی به بیش میانم 
بنده همی داشتی فلان و فلانم 
نیز نتابد سوی عناش عنانم 
من که بدانستمش چگونه ندانم؟ 
سفله جهان را ازين همیشه برانم 
کو به‌سرایش چنانکه زو به فغانم 
شده انگار از میان و کرانم 


من به‌ستور از در زمانه رمانم . 


نه چو تو من مد ح گوی حسن خزانم 
خشك کند باد او ز بیم دهانم 
شب به عبادت قرین بس است قرانم 
من نه بکردٍ دنانم و نه ذنانم 
شاد حگونه کنند خون رزانم؟ 
گرچه نشاید همی که از تو بمانم 


فك 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 


من ز تو دورم چو هرچه کرد ز افعال 
نفس لطیفم رها شده است اگر چند 
سوی حکیمان فريشته است روائم 
هیکل من دان غلم فریشتگان را 
ملك سلیمان اگر ببرد یکی دیو 
بر رم چلم‌خوار در شب دنیی 
هیج شبان بی‌عصا و کاسه نباشد 
نان شریعت خوری چو پیش من آنی 
ای بسوی‌خویش کرده‌صورت من زشت 
ینام من, اگر نو زشتی زشتم 
علم بیاموز نام عالِم یابی 
در سخنم نخم مردمی بسرشته است 
زير درخت من آی اكرّت مراد است 
کشت خرد را به باغ دين حق آندر 
ور بنشیند برو غبار شیاطین 
دی هگرز آب روی من نبرد زانك 
تیر مرا جز سخن نباشد پیکان 


دست و زیانت» نکرد دست و زبانم 
زین این کنو کرام 
ورجه به چشم تو ۳ است عیانم 


ورچه به یمگان ز شرّ دیو نهانم . 


با سپهی دیو, من چه کرد توانم؟ 
از فبل موسی زمانه شبانم 
نرم بیاغشته زیر شیر بیانم 
من نه چنانم که می‌برند گمانم 
ور نو نکوئی نکوست صورت و سانم 
نیم گهردار شو که منت فسانم 
دست خدای جهان امام زمانم 
کهت زیر شاخ مردمی بنشانم 


‌ 


تازه کنم کز سخن چو آب روانم . 


گرد به بندی چو در ازو بفشانم 
روی بدو دارد آن داده سنانم 


گرعدوی من‌به‌مشرق است ز مغرب 
یر خود اسان بدو روان برسانم 


۱۶۸ 
از صحبت خلق دل گستم 
در اب نمیدی آن ردا را 
جون سایه جهان س من آمد 
جوینده جُسته گشت. از من 
وان دیو که بیش من همی رفت 
برگردن من نشسته بودی 


آنديشه ندیم دل بسستم 
کش طنْم طراز بود شستم 
چون دید که من ازو بحخستم 
می‌جُست چو من همیش جُستم 
بر پای بماند و من نشستم 
واکنونش به زیر بای ۳ 


۳ 


۳ 


۳44 


دیوان ناصر خسرو 


لیکن نرهم همی ز قومش 
يك چند میان جمع دیوان 
لیکن ببرید دیوم از من 
من دست هوا به حبل حکمت 
وس نج رسید بانگ و نامم 
خواهند همی که همچو ایشان 
والله که همی نخورد خواهم 
در من نرسند ازانکه بیش است 
چون‌من نبود کسی که بیش است 
پیوسته شدم نسب به یمگان 
نیغ حجت به روز روشن 
مردیم چنانکه و بخواهی. 
دل در شکمتن به بیر برهان 
بیمار و شکنتهدل سد ۵ ستنل 
هرسال یکی کتاب دعوت 


جون شسته شد از هواش دستم 
هرچند زمکر او بجستم 
| کور بدم چو دیو زستم 
تا بود جو کاهشان سپستم 
چون دید که من چنو نه مستم 
بستم به‌سزا و سخت بستم 
منگر به حدیث رم و پستم 
اوبخته حلقشان به شستم 
من جز که خدای را برستم 
با شکر پت‌پرست ستتم 
از ششصدشان به فضل شستم 
از قامت او بسی بدستم 
چون مویه گران همی گرستم 
کز نسل تبادیان گسستم 
در سنگ برغم نو بژستم 
در حلق امام تو شکستم 
ای دیو, بهرکجا که هستم 
هرچند نخواستی نو خستم 
از فوّت حخت درستم 


هاطراف جهان همی فرستم 


تا داند خصم من که حون نو 
در دین نه ضعیف و خوار و سستم 


۱۶۹ 
دوش تا هنگام صبح از وقت شام برکف دستم زفکرت بود جام 
آمد از مشرق سپاه شاه زنگ ‏ چون شه رومی فرو شد سوی شام 
همچو دو فرزند نوح‌اند ای عجبن روزهمچون سام وتیره شب چوحام 


قت دهاران در نز ین کفیا 
کس عروسی در جهان هرگز ندید 
جز که بد کردار کس بیدار نه 
روی اين انوار عالم سوی ما 
گفتیی هريك رسول است از خدای 
این زبان‌های خدای‌اند. ای سر 
نشنود ‏ گفتارهاشان جز کسی 
فول بی‌آواز را چون بشنوی؟ 
گر همی عاصی نگوید عاصیم 
بر کف جاهل همی گوید نبید 
فول چون خرما و همچون خار فعل 
من که نپسندم همی افعال زشت 
گر به دین مشغول گشتم لاجرم 
دست من گیر ای له لملمن 
داور عدلی میان خلقی خویش 
آنکه باطل گوید" از ما برنگن 
در تعجب مانده بودم زين قبل 
چون سپیدهدم بههحکمت برکشید 
چون ضمیر عاقلان شد روی خاك 
همچنین گفتم که روزی برکشد 
دین جد خویش را تازه کند 
بار شاخ عدل یزدان بوتمیم 
چز به راه نردبان علم او 
بی‌بیانش عقل نپذیرد گزاف 
خلق را اندر بیان دین حق 
جوهر محض آلهی نفس اوست 
سر برآر اين دام گنبد را ببین, 


سرخ و زرد و بی‌نظام و با نظام 
گیسوش پرنور و رویش پر ظلام 
کس جنین حالی ندید ای وای مام 
بر مثال چنمهای بی‌منام 
سوی ما و نورهاشان چون پیام 
بودنی‌ها زين زبان‌ها چون کلام 
که‌ش خرد بگشاد گوش دل تمام 
چون ندیدی رفتن بی‌بای و گام 
بر زان علش همی گرید مدا 
در بر فاسق همی گوید غلام 
این نه‌دین است‌این نفاق است, ای کرام 
جز به یمگان کرد چون یارم مقام؟ 
رافضی گشتم و گمراه نام 
زين پر آفت جای و چاه تار پام 
بی‌نیازی از کجا و از کدام 
روز محشر بر سرش ز اتش لگام 
تا بگاه صبح بام از گاه شام 
از نیام نیلگون زژین حسام 
وز جهان برخاست آن چون قبر دام 
فاطمی شمشیر حق را از نیام 
آن ‏ امام این‌الامم ‏ ابنالامام 


آن به حلم و علم و حکم و عدل تام 


. نیستت راهی براین پرنور بام 


زانکه جز پانش نشاید خورد خام 
او گزارد از پدر وز جد پیام 
زين جهان یکسر برآن جوهر ورام 
ای برادر. گرد گردان بر دوام 


9۵ 


۳:۱ 


وین‌زمان رین که چون همچون نهنگ 
وین سپاه بی کران در یکدگر 
۵ بپیند نه بچوید چون ستور 
جهل و بی‌باکی شده فاش و حلال 
یکت کر عم تیه 
کرت خوش آمد طریق اين گروه 
سر ی سر و جرا 
چون برآهختی زتن شرم. ای پسر, 
دهر: کردن کی دنت نو دهاز 
ور سلامت را نمی‌داد او عليك 
ور بریدستی چو من زیشان طمع 
در تنوری خفته با عقل شریف 


دیوان ناصر خسرو 


بر هلاك خلق بگشاده ات کام 
دِ چون سکان اندر عظام 

چشم دل‌شان جزلباس و جز طعام 
7 و آزادگی گشته حرام 
پس به بی‌شرمی بنه رخ چون رخام 
وانگهی گستاخ‌وار اندر خرام 
یافتی دیبا و اسپ و اوستام 
چون نو او را چاکری کردی مدام؟ 
همچو من بنشین و بگسل زین لثام 
به که با جاهلی خسیس اندر خیام 


۳۵ 


ند ححت را به دانش دار بند 


تا تو را روشن شود ایام و نام 


ای دل و هوش و خرد داده به شیطان رجیم 

روی برتافته از رحمت رحمان رحیم 

دل چون بحر نو در معصیت و نرم چو موم 

نی ارات ها رت و ننگ چو میم 

نتوانی که کنی بر سخنِ حق نو مقام 

زانکه فتنه شده‌ای بر غزل و هزل مقیم 

به خرد باید و دانش که شود مرد تمام 

نو به حیلت چه بری نسبت خود سوی نمیم؟ 

نه ز حکمت بلك از کاهلی تسبیح و نماز 

همه گفتار و حدیئت ز حدیث است و قدیم ۵ 


حکمت آموز و هنرجوی, نه تعطیل, که مرد 


دیوان ناصر خسرو ۷ 


نه به نامیست تهی بلکه به معنی است حکیم 
سوی فرزند کسی شو که به فرمان خدای 
مادر وحی و رسالت بدو گشت عقیم 

حکمت از حضرت فرزند نبی باید جست 

پاك و باکیزه ز تعطیل و ز تشبیه چو سیم 

ور همی آیمنیات آرزو آید ز.عذاب 

همچو من هیج مدار از قبل دنیا بیم 

تا هم امروز ببینی به عیان حور و بهشت 
همچنان نیز ببینی به‌عیان نار و جحیم 1 
وگرت بست به بندی قوی این دیو بزرگ 
خامش و, طبل مزن بیهده در زیر گلیم 

«زر و بز هردو نباشد ». مثل عام است این 
يك رهت سوی جحیم است و د گرسوی نعیم 
دین و دنیا نه گراف است. نیابد ز خدای 

جز که فرزند براهیم کس این ملک عظیم 
بگزین زین دو یکی را و مکن قصّه دراز 
نتوانست کسی کرد دل خود به دونیم 

جز که در طاعت و در علم نبوده است نجات 
رستن از بند خداوند ه کاری است سلیم 0۵ 
نشود رسته هرآن کس که ربوده است دلش 
زلف جون نون و قد چون الف و جعد چو جیم 
جز ندامت به فیامت نبوّد رهبر تو 

تأت میخواره رفیق است و ریاخواره ندیم 

چون به گوش آیدت از بربطی آن راهكک نو 
روی بژمردهت چو گل شود و طبع کریم 

باز برجین شودت روی و بخندی به فسوس 


ی 
2 ۶ 


جون بخوانم ز فران فصة اصحاب رفیم 


۳:۸ 


دیوان ناصر خسرو 


ای ستمگار و بخیره زده بر بای تبر 

آنگه آگاه شوی چون بخوری درد ستیم ۳ 
سپس دیو به بی‌راه چنین چند روی؟ 

جز که بی‌راه ندانی نرود دیو رجیم؟ 

جز که بیمار و به تن رنجه نباشی چو همی 

رهبر از گمره جوئی و پزشکی ز سقیم 

جه بکار است جو عریان است از دانش جانت؟ 

تن مردار نپوشند به دیبای طمیم 

جز که نو زنده به مرده زجهان کس نفروخت 

مار افعی بخریدی بدل ماهی شیم 

وقت آن است که از خواب جهالت سر خویشی 

برکنی تا به سرت پر وزد از علم نسیم ۵ 
که همی دهر بیوباردمان خرد و بزرگ 

و آهن تافته از گوشت نداند چو ظلیم 

چون نیندیشی از آن روز که دستت نگرد 

نه رفیق و نه ندیم و نه صدیق و نه حمیم؟ 

خویشتن را ز توانائی خود بهره بده 

گر بدانی که بذیرنده حکیم است و علیم 

به سخاوت سمری از بس که وقف رباط 

به فسوسی بدهی غٌگرمبه و تیم 

وگر از بهر ضعیفی دو درم باید داد 

ندهی تا نشود حاضر مفتی و زعیم ۳۰ 
جز بدان وقت که بستانی ازو مال به غصب 

نتوآنی که ببینی به‌مثل روی بتیم 

گر به‌صورت بشری پیشه مکن سیرت گرگ 

نام محمود ه خوب آید با فعل ذمیم 

دیو دنیای جفاپيشه تو را سخره گرفت 


۱۳ 


دیوان ناصر خسرو 


چو بهایم چه دوی از بس این دیو بهیم؟ 
حرم آل رسول است تو را جای که هیچ 
دیو را راه نبوذه است در اين شهره حریم 
سخن حجت بر وجه ملامت مشنو 

تا نمانی به قیامت خزی و خوار و ملیم 


از دهر جفا بيشه زی که نالم؟ 
با شست و دو سالم خصومت‌افتاد 
مالی نشناسم ز عمر برتر 
يك چند جمالم فزون همی شد 
در خواب ندیدی مگز خیالم 
چون دید زمانه که غره گشتم 
بربود شب و روز رنگ و بویم 


زين دیو دزاگه چو گشتم آکه 


گاه از دز میر. اعلیل. گوبلا 


گر سوی من آنی عزیز گردی 
که یاد دهد آن زمان که بودی 
آنها که نبودی مگر بدیشان 
گوید «به چه معنی حرام کردی 
چهت بود نگشنی هنوز پیری 
ای دهر جز از من بجوی صیدی 
من نیستم آن گل کز آب زرفت 
حق است وحقیقت به پیش رویم 
چون طمُم بریدم ز مال شاهان 
من جز که به مد ح رسول و آلش 
گر میل کند سوی هزل گوشم 


گویم ز که کرده است نال نالم؟ 
ازشست ودو گشته‌است زار حالم 
شاید که بنالم ز بهر مالم 
ان سرو سهی قد مشك خالم 
بشکست به دست جفا نهالم 
برکند مه و سال پر و بالم 
زين بس نکند صید به‌احتیالم 
«بنگر به فر و نعمت و جلالم 
بیوسته بُوّد با نو فیل و قالم» 
پیشم شده جمله تبار و آلم 
مسعود مرا بخت و نيك فالم 
برجان و تن خویشتن حلالم؟ 
که ت رخت نمانده است درجوالم؟» 


نه مرد چنین مکر و افتعالم 


تازه شودم شاخ و بال و یالم 
زانی نو فکنده س تالم 
از گفتن اشعار کنگ ‌ لالم 
به‌انگشت خرد گوش خود بمالم 


۳۵۰ 


۱۷ 


دیون ناصر خسرو 


جز راست نگویم میان خصمان 
هنگام عدالت به خار خارد 


چون من زحقایق سخن گنای . 


ای فخرکننده بدانکه گوئی 
امروز تگینم بخواند و فردا 
زان که‌ش تو خداوند می‌بسندی 
وان جیز که او را همی بجوئی 
بحر است مرا در ضمیر روشن 
بر دشت فصاحت مطیر میعم 
وانجا که بیاید تموز جاهل 
رفتم پس دنیا بسی ولیکن 
گر نیز غرور جهان بخرم 
ایزد مکنادم دعا احابت 
صد شکر خداوند را که آزم 
در حبٌ رسول خدا و آلش 
وز مدحت ایشان نگر که ایدون 
مأموز خداوند قصر و عصرم 
مستنصریم ور ازین بگردم 
زو گشت به حاصل کمال عالم 
بی‌او قدحی آب‌شور بودم 
فولم همه هزل و محال بودی 
بی‌مغز سفالیم دیده بودی 
من گوهر دین رسول حقم 


با باد نگردم که من نه الم 
مر دیده بدخواه ر خیالم 
سقراط و قلاطون سزد عیالم 
«بر درگه سلطان من از رال 
داده است نوید عطا ینالم» 
ننگ است مرا گر بو همالم 
حقا که گرفته است ازو ملالم 
در باغ بلاغت بزان شمالم 
من خفته و آسوده در ظلالم 
افلاك برأن داد گوشمالم 
بس همچو تو گم بوده در ضلالم 
گر جز که زفضلش بود سوالم 
کم‌شد چو فزون شد شمارسالم 
معروف جو خورشیدٍ بر زوالم 
گشته است,:مطرز ُر مقالم 
چون دشمن بی‌دینش بد فعألم 
ی تفه ان عالم کمالم 
و امروز بدو جشمهةٌ زلالم 
امروز همه مفز بی‌سفالم 


منکوهم اگر مانده در حبالم 


تاجم سر پر مغز را ولیکن 
مر پای نهی مفز را عقالم 


شاید که حال و کار دگر سان کنم 


هرچ آن به است فصد سوی آن کنم 


۳۵ 


وان نام ختنه ۱ ۳۵۱ 


عالم به ماه نیسان خرم شده است 
در باغ و راع دفتر دیوان خویش 
میوه و گل از معانی سازم همه 
جون ابر روی صحرا بستان کند 
در مجلس مناظره بر ععاقلان 
گر بر گلیش گرد خطا بگذرد 
فصری کنم فصیده خود را. درو 
جائی درو چو منظره عالی کنم 
بر درگهش ز نادره بحر عروض 
مفعول ‏ فاعلات مفاعيل فع 
وانگه مر اهل فضل اقالیم را 
تا اندرو نیاید نادان. که من 
خوانی نهم که مرد خردمند را 
اندر تن سخن به مثال خرد 
گر نو ندیده‌ای زسخن مردمی 
او را ز وصف خوب و حکایات خوش 
معنیش روی خوب کنم وانگهی 
چون‌روی خویش زی‌سخن آرم.به قهر 
ور خاطرم به‌جائی کندی کند 
جان را جو زنگ جهل یدید آورد 
دشوار این زمانهٌ بد فعل را 
5 از طمع بشویم باك آنگهی 
گر در لباس جهل دلم ۳ بود 


وین جسم بی‌فلاحت آسوده ر 


ور عیب من ز خویشتن آمد همه . 


خیزم به فضل و رحمت یزدان حق 
اندر میان نيك و بد خویشتن 


من خاطر از تفکر نیسان کلم" 
از نثر و نظم سنبل و ریجان کم 
وز لنظ‌های خوب درختان کنم 
من نیز روی دفتر بستان کنم ۵ 
از نکته‌های خوب گل‌افشان کنم 
آنجا ز شرح روشن باران کنم 
از بیتهاش گلشن و ایوان کنم 
جائی فراخ و پهن چو میدان کنم 
یکی امین دانا دربان کنم ۱۰ 
بنیاد این مبارك بنیان کنم 
در قصر خویش یکسره مهمان کنم 
خانه همی نه از در نادان کنم 
از خوردنیش عاجز و حیران کنم 
معنی خوب و نادره را جان کنم ۵ 
من بر 3 صورت انسان کنم 
زلف خمیده و لب خندان کنم 
اندر نقاب لفظش پنهان کنم 
پشتش به پیش خویش چوچوگان کنم 
او را به دست فکرت سوهان کنم ۲۰ 
چون آینه ز خواندن فرقان کنم 
آسان به زهد و طاعت یزدان کنم 
از خفته دست بر سر کیوان کنم 
اکنون از آن لباسش عریان کنم 
خیزم به تیغ طاعت قربان کنم ۲۵ 
از خویشتن به بیش که افغان کنم؟ 
دشوار دهر بر دلم آسان کنم 
مانندژ زبانة میزان کنم 


۳۵۲ 


هر ساعتی به خیر درون باره‌ای 
ون ورس ۱ 
گر دیو از آنچه کرد پشیمان نشد 
گر نیست طافتم که تن خویش را 
آن دیو را که در تن و جان من است 
از قول و فعل زین و لکامش نهم 
گر تو نشاط درگه جیلان کنی 
سوی دلیل حق بنهم روی خویش 
زی اهل بیت احمد مرسل شوم 
تا نام خویش را به جلال امام 
زان آفتاب علم دل خویش را 
وز برکت مبارگ دریای او 
ای آنکه گوئیم به نصیحت همی 
تا سخت زود من چو فلان مر تو را 
اندر سرت بخار جهالت قوی است 
کی ریزم آب‌روی چو نو بی‌خرد 
ترکان رهی و بندهٌ من بوده‌اند 
ای بد نصیحتٍ که تو کردی مرا 
گیتیت گربه‌ای است که بکه خورد 
از من خسیس‌تر که بود در جهان 
دين و کمال و علم کجا انگنم 
از فضل تا چو غول بمانم تهی 
این فخر بس مرا که به هردو زیان 
جان را ز بهر مدحت آل رسول 
دفتر ز بس نگار و ز نقش سخن 
واندر کتاب بر سحن منطقی 
بر مثکلات عقلی محسوس را 


بفزایم و ز شرّش نقصان کنم 
در دست و پای و گردن شیطان کنم ۲۰ 
من نفس را ز کرده پشیمان کنم 
بر کاروان دیو سلیمان کنم 
باری به نیم عقل مسلمان کنم 
افسار او ز حکمت لقمان کنم 
من قصد سوی درگه رحمان کنم ۲۵ 
تا خویشتن به سیرت سلمان کنم 
تن را رهی و بندة ايشان کنم 
بر نام معالی عنوان کنم 
روشن بسان ماه به سرطان کنم 
دل را چو درج گوهر و مرجان کنم ۲۰ 
کاین پیرهن بیفگن و فرمان کنم 
در مجلس امیر خراسان کنم» 
من درد جهل را به چه درمان کنم؟ 
بر .طنع آنکه تویره پر نان کنم؟ 
من تن" چگونه بندٌ ترکان کنم؟ "۵؟ 
تاچون فلان خسیس و چوبهمان کنم 
من گرد او ز بهر چه دوران کنم 
گر نن به نان چو گربه گروگان کنم؟ 
تا خویشتن چو غول بیابان کنم؟ 
بس من چگونه خدمت دیوان کنم؟ 1 
حکمت همی مرنب و دیوان کنم 
گه رودکی و گاهی حشان کنم 
برتر ز چین و روم و سپاهان کنم 
چون آفتاب روشن برهان کنم 


بکمارم و شبان و نگهبان کنم ۵۵ 


دیران ناصر خسرو . «ِ 


زادالمسافر است یکی گنج من . نثر آنچنان و نظم از این‌سایه کنم. 
زندان مّمن است جهان, من چنین زیرا همی قرار به یمگان کنم 
تا روز حشر آتش سوزنده را 
بر شیعت معاویه زندان کنم 


۱۷۳ 
عقل چه آورد ز گردون پیاه خاصه سری خاص نهانی ز عام؟ 
گفت: جو خود نیست فلك را قرار نیست درو یز شما را مقام 


واء جهان است نو را عمر تو 
دم بکشی بازدهی زانکه دهر 
بازدهی بازیسین دم زدن 
گر نکنی هیچ براین وام سود 
وام ۳7 نوست و برو سود نیست 
بازده این وام و بر سود ازانك 
خوب سخن چیست تور سودعمر 
بربکش و باز مده دم تهی 
بر نفس خویش به شکر خدای 
جام می از دست بیفگن که نیست 
خفته ازانی که نبینی ز جهل. 
حفته بود هر که همی تشنود 
خفته به جانی تو ز چون و چرا 
بر ره و بر مذهب تن نیست جانت 
حکمت و علم و خبر و بند به 
از پس_ دنا نرود مرد دین 
دنیا در دام نو آید به دین 
دام تو گشته است جهان وه چنه 


اسپ کشنده‌است‌جهان جز به‌دین 


وام جهان بر تو نماند دوام 
بازستاند ز نو می عمر وام 
بی‌شك آن روز به‌ناکام و کام 
چون نو نباشد به جهان نیز خام 
چونش دهی باز همی جز کلام 
سود حلالستت و مایه حرام 
خوب سخن کرد تو را خوب نام 
باد مپیمای چنین بر دوام 
سود همی_ گر به رسم کرام 
حاصل آن جام مگ وای مام 
در دل تاريك همی جر ظلام 
بر دهن عقل ز گردون پیام 
نه به نن از خورد شراب و طعام 
جات به‌روزه‌است و تنت سیر شام 
ز اسپ و لام و کمر و اوستام 
جز که به دانش نبود شاد کام 
بی‌دین دنیاً نبود جز که دام 
اسپ و ستام است و ضیا ع و لام 
کرد نداندش کسی جرد و رام 


گر تو لامش نکشی سوی 
اسپ جهان را تو نگیری به نگ 

شام کنی طمع چو گیری عراق 
ناگه ررزیت به جر افگند 
ورچه رهی وارت گردن دهد 
خوار برون راندت آخر ز در 
زود فرود افگندت سرنگون 
آنچه همی جست سکندر, هگرز 
سامه کجا یافت ز دستان او 
کش تفه ات تسد فت ار 
آنچه به چشم تو ازو شک است 
در در خاص آی به دین و مرو 
طاعت یزدان به نظام آورد 
خستهٌ دنیا و شکسته‌ی جهان 
بر من ازین پیش روا کرده بود 
از پس خویشم چو شتر می کید 
منش ندیدم نه برستم ازو 
آنکه به‌نور بدر و ظ او 
آنکه‌چو گوئیش «اماماست حق» 
سدره و فردوس مزخرف شود 
خام نگون بخت برآید به تخت 
چیست بزرگی؟ همه دنیا و دین 
رایت اوی است همای و, ملوك 
بیست بدین وصف زمردم مگر 
تا پذیزدت, زنو زی خدای 
دامن او گیر زو جوی راه 


او ز تو خورد زود ستأند لگام 
خیره مرو از بس او خام‌خام 
مصرت پیش است چورفتی به شام 
گر بروی بر پی او گام‌گام 
بر نو یکی برکشد آخر حسام 
گرچه بخواند به نوید و خرام 
جونت برآورد به حیلت به بام 
کی شد يك روز مرو را تمام؟ 
رستم دستان و نه دستان سام 
کار کج تا به فیامت فوام 
حنظل و زهر است به دندان و کام 
از بس دنیا چو خسان و لثام 
هرچه که دنیا کندش بی‌نظام 
جز که به طاعت نپذیرد لحام 
همحو براین فافله دنیا دلام 


چم بکوبین و گرفته زمام 


هر وه وی و جلال امام 
نور گرفته است جهان نفام 
هیچ اجان «کدام؟» 
جون بزنندش به صحاری خیام 
گر برود در سخنش نام خام 
جز که مرو را نشد این هردو تام 
زیر همایش و 7 لجام 
مستنصر ‏ بالله علیه السلام 
نیست بدیرفته صَلات و صیام 
تا برهی زین همه یوس و زحام 


بورا. گر بند پذیری همی 


۳۵4 


۳۵ 


6۵ 


۳۵۵ 


۱۷۴ 
ای تن نیره اگر شریفی اگر دون 
: که هرگز 
آنکه شریف است‌همجو دون نه به تر کیب 
گر تو شریفی و بهتری تو ز خویشان 
بلکه به جان است, نه به تن, شرف مرد 


نیست به نسبت بس افتخار 


نن صدف‌است‌ای سر, به‌دین و به دانش 
اهزون از عفر سمر به جهان در 
نيك و بد و دیوی و فریشتگی را 
مادر دیوان یکی فريشته بوده است 
راه نو زی خیر و شر هردو گشاده است 
دیو و فرشته به خاك و آب درون شد 
داد .کن ار نام نی نيك خواهی ازیراك 
هزل ز کس مشنو و مگوی ازبراك 
چند بنالی که بد شده است زمانه؟ 
هرگز کی گفت این زمانه که «بد کن»؟ 
تو شده‌ای نگ این زمانه همان است: 
دل به یقین ای بر خزینهةٌ دین است 
گوهر دین چون دراین خزینه نهادی 
رورن و برهون جو اتف وت ان 
منگر سوی حرام و جز حق مشنو 
توبه کن از هر بدی به تربیت دین 
زنده به آبند زندگان که چنین گفت 
هرکه مر ۱ 
زنده نباشد حقیقت آنکه بمیرد 
زنده ز ما ای بسر نه‌اين تن خاکی‌است 
بلکه ز ما زنده و شریف و سخن‌گوی 


بسةٌ گردونی و نبیر گردون 
نبسةٌ گردون دون نبود مگر دون 
ازرگ وموی‌است واستخوان و بی‌وخون؟ 
چونکه‌بری سوی‌خویش خیش شبیخون؟ 
یست جسدها همه مگر گل مسنون 
جانت بپرور درو چو لول مکنون 
گر نو بیاموزی» ای بسر. تژی آهرون 
سوی خردمند هست مایه و فانون 


فعل بدش کرد زشت و فاسق و ملعون 


خواهی ایدون گرای و خواهی ایدون . 


دیو مفیلان شد و فريشته زیتون 
نامور از داد کشت شهره فریدون 
علٍ نو را دشمن است هزل, چو هپیون 
عیب تنت بر زمانه برفگنی چون؟ 
مفتون چونی به فول عامةٌ مفتون؟ 
کی شود ای بی‌خرد زمانه دگرگون؟ 
جشم نو چون روزن است و گوش چو پرهون 
روزن و پرهون رو تو سخت کن آکنون 
راه ‏ نیابد گوهر ‏ مخزون 


5 برد دیو دزد سوی نو آهون . 


جانت‌چو پیراهن‌است ونوبه چوصابون 
ایزد سبحان بی‌چگونه و بی‌چون 
نشنه حو هاروت ماند غرقه جو ذوالنون 
کرچه به‌خاك اندرون نباشد مدفون 
سوی پیامبر. نه نیز سوی فلاطون 
نیست مگر جان برخجسته و میمون 


۳۵۵ 


ن‌ 


۳۵ 


۳۵۱ 


زنده به آب خدای خواهی کشتن 
هرکه. بدین آب مرده زنده شد. او را 
مردم اه له سای 
آب خدای آنکه مرده زنده بدو کرد 
در دهن باك وی داشت مر انز 
اصل سخنها دم است سوی خردمند 
گر به فسون زنده کرد مرده مسیحا 
بنگر نیکو تو, از پی سخن, ادریس 
گر توبیاموزی ای پسر سخن خوب 
من تب 
گفت دانا جو ماه نو به فزون است 
فضل طبرخون نیافت سنجد هرگز 
سل سخن کی شناسد انکه نداند 
طبع تو ای حجت خراسان در زهد 


به تو به جیحون مرده و ه به سیحون 
زنده نخواند مگر که جاهل و مجنون 
خلق .نمردی هگرز برلب جیحون 


ان پسر بی‌بدر برادر شمعون ۰ 


وز دهنش جز به دم نیأمد بیرون 
معنی, باشد سخن به دم شده معجون 
جزسخن خوب‌نیست سوی من,آفسون 
چون به مکان‌العلی رسید ز هامون 
خوار شود پیش تو خرانهُ فارون 
چون سخنت خوب و خوش‌نیأمد وموزون 
گفتة نادان چنان کهن شده عرجون 
گرچه زدیدن چو سنجد است طبرخون 
فضل اساس و امام و حجت و مأذین؟ 


[۲ 
در همی درکشد به رشته همیدون ۰ 


چون دلت از بخ شد به نان خرسند 


بس چه فریدون به سوی نو چه فریغون 


۱۷۵ 
ای ستمگر فلك ای خواهر هرمن 
نرم کرده‌ستيم و زرد چو زردآلو 
اینکه شد زرد و کهن بیرهن جان است 
عاریت داشتم اين از تو تا يك چند 
من ر حرب چو نو آهزمن کی ترسم 
من دل از نعمت و عز تو چو برکندم 
زن جادوست جهان, من نخرم زرفش 
زبق آن زن را با بیژن نشنودی 
همچو بیرن به سیه چاه درون مانی 


چون نگوئی که چه افتاد تو را با من؟ 
نصد کردی که بخواهیم همی خوردن 
ببرهن باشد جان را و خرد را تن 
پیش نو بفگنم اين داشته پیراهن 
که مرا طاعت نیغ است و خرد جوشن 
نو دل از طاعت و از خدمت من برکن 
زن بود آنکه مرو را بفریبد زن 
که چه اورد به اخر به سر بیژن؟ 
ای پسر. گر تو به دنیا بنهی گردن 


۳۵ 


۰ 


دیوان ناصر خسرو 


چون همی بر ره بیژن روی ای نادان 
صحبت این زن بدگوهر بدخو را 
صحبت او مخر و عمر مده, زیرا 
طنم جائت کند گرچه بدو کابین 
مر مرا بر رس از اين زن, که مرا با او 
خوی او این است ای مرد. که دانا را 
کودن‌وخوار وخسیس است جهان وخس 
خاصه امروز نبینی که همی ایدون 
به خراسان در تا فرش بکستر ده استت 
خلق را چرخ فرو بیخت» نمی‌بینی 
زین‌خسان خیر چه‌جوی چوهمی دأنی 
خویشتن دار چو احوال همی بینی 
این خسان باد عدابند. جو نادانان 
چون طمع داری افروختن آتش 
دل بخیره چه کنی ننگ چو آگاهی 
این جهان‌معدن رنج و غم و تاریکی‌است 
معدن نور براین گنبد بیروزه است 
گر به شب بنگری اندر فلك و عالم 
نو مر اين گلخن بی‌رونق تاری را 
مسکن شخص توست این فلك ای‌سکین 
اندر این جای سپنجی جه نهادی دل؟ 
که‌ت بگفته است که اندیشه‌مداراز جان 
دشمن نوست تن بدکنش ای غافل 
همه شادیی و طرب جوید و مهمانی 
گوید «ازعمر وزشادی چه برد خوشتر؟ 
لیکن اين نیست روا گر نو همی خواهی 
ی هو 


شن ده کرتی که نت هن کف : 


گر بورزی نو نیرزی به یکی ارزن 
جز که نادان نخرد کس به تبّر سوزن 
گنج قارون بدهی یا سپه قارن 
شستابانیشن طذشته استا دی وهی 
نفروشد همه جز مکر و درون و فن 
زان نسازد همه جز با خس و با کودن 
بر سر خلق خدانی کند آهرمن؟ 
گرد کرده است ازو عهد و وفا دامن 
خسٌ مانده است همه بر سر پرویزن؟ 


که به ترب آندر هرگز نبود روغن ۰ 


خیره بی‌رشته و هنجار مکش هنجن 
باد ایشان مخر و باد مکن خرمن 
به شب اندر زان پر" وانگك روشن 
که جهان سای ابر است و شب آبستن؟ 
نور و شادی و بهی نیست در اين معدن 
که چو بای است پر ازلاله و پر سوسن 
بر سرت گلشن بینی و نو در گلخن 
جز که از جهل نینگاشته‌ای گلشن 
جانت را بهتر ازین هست یکی مسکن 


آب کوبی همی. ای بیهده در هاون . 


هرچه یابی همه بر تنت همی برتن؟ 
به شب و روز مباش ایمن از این دشمن 
که بیارندش از این برزن و زان برزن 
مکن اند بشه ز‌ فردا؛ بخور و بشکن» 
ای تن کاهل بی‌حاصل هیکل‌انگن 


خوش نباشد نان بی‌زیره و اویشن 


لثی 


۱ 


۳ 
‌ 


۳۵ 


۳۵ 


۳۵۸ دیوان ناصر خسرو 


مرد بی‌دین چو خراست.ار تو نه ای مردم 


خری آموختت آن کس که بفرمودت 


نيك بندیش که از بهر چه آوردت 
چشم و گوش وسخن وعقل وزبان‌دادت 
آن کن از طاعت و نیکی که نداری شرم 
بیش ازان که‌ت بشود شخص براگنده 
بس که‌بگذشت جهان برتو وجز عصیان 
از بد کرده پشیمان شو و طاعت کن 
سخن حجت بشنو که همی بافد 


۳۵۸ 


جو خرن بی‌دین شو, روز و شبان می‌دن 
که «هميشه شکم و معده همی آگن» 
آنکدیت آورد در این کنبد بی‌روزن 
بر مکافانش دامن به کمر در زن ۰ 
چون ببینیش در آن معدن پاداشن 
نخم و بیخ بد و به برکن و بهراگن 
سوی تو نامد و نگذشت به پیرامن 
خبره بر عمر گذشته چه کنی شیون؟ 
نرم و با قیمت و نیکو چو خز ادکن ۲۵ 


سخن حکمتی و خوب چنین باید 
صعب و بایسته و دربافته چون آهن 


۱۷۴ 
مر جان مرا روان مسکین 
گفتا چو ستور چند خسبی 
بنگر که چه کرده‌ای به‌حاصل 
بسیار شمرد بر تو گردون 
ننک کهجو شبلیت. کته است 
وأن عارض جون حربر جینی 
شاهین رمانه فصد نو کرد 
ی جهان دهان گناده است 
جان و تن تو دو گوهر آمد 
بر گوهر خانگی مبخشای 
رفتند به‌جمله یارکانت 
زیرا که پل است خر بسین را 
نو گشته کهن شود علی حال 
آن کودك همحو انگبین شد 


‌ 


دانی که چه کرد دوش تلقین؟ 
بندیش یکی ز روز بیشین 
زین خوردن‌شور و تلخ وشیرین؟ 
آذارو دی و نموز و نشرین 
آن لاله آب‌دار رنگین 
گشته است به‌فام زرد و برچین 
بربایدت این نفایه شاهین 
پرهیز کن از دهان تنین 
یکی زبرین دگر فرودین 
بخشای برآن غریب مسکین 
بپسیج تو راه را. هلا هین! 
در راه سفر خر نخستین 
ور.نیست مگر که کوه شروین 
آمد پیری نرش چو ژخبین 


این سر از هوس تهی کن 
آئین نت همه دگر شد 
زین صورب خوب خویش بندیش 
چشم و دهن و دو گوش و بینی 
این صورت خوب را نگه‌دار 
غافل مین( دیو و برخوان 
زی حرب نو آمده است دیوی 
آن این نن توست, ازو حذر کن 
رن 9 نکال ار ستوهی 
از عهد و وفا زه و کمان ساز 
باری ندهد نو را براین د 

گرد دل خود ز دوستی‌شان 
در با شریعت یمبر 
زين با غ نداد جز خس و برگ 
زیرا که خرند و خر نداند 
بشتاب و بجوی راه اين با ع 
تین و زیتون ببین در اين با ع 
ای جان تو را به باغ دهقان 
در باغ شو و کنار پرکن 
برگ‌وخس و خار پیش خرکن 
بر «حدئنا, مباش فننه 
فرعون . لعين ‏ بی‌خرد ‏ را 
مشك تبتی به‌يشكك مفروش 
بالینت اگرچه خوب و نرم است 
گونی که فلان فقیه گفته است 
کاین خلق خدای را ببینند 
وان کو نه براین طریق باشد 


بر بستر دین بهوش بنشیق:: ۰ 


تو نیز به‌جان دگر کن آئین 
با هفت نجوم همچو پروین 
وی ناتخرد میم 

تا نفگنیش به قعر سجین 
بر صورت خویش سورةالتین 
بدفعل تر از همه شیاطین 
وز مکر و فریب این به‌نفرین 
بر مرکب دینت برفگن زین 
از فکرت و هوش تير و ژوبین 
جز طاعت و حبّ آل یاسین 
بر دیو حصار ساز و برچین 
کس نیست جز آل او دهاقین 
دهقان هرگز بدین مجانین 
مر عنبر و عود را ز سرگین 
گر نیست مگر به چین و ماچین 
وان شهر امین و طور سینین 
از علم و عمل جمال و تزیین 
از دانه و میوه و ریاحین 
شمشاد و سمن تو را و نسرین 
بر سَخته ستان سخن به‌شاهین 
بر موسی دور خویش مگزین 
مستان بدل شکر تبرزین 
سر خیره منه به زیر بالین 
آن فخر و امام بلخ و بامين 
بر عرش به روز حشر 

او کافر و رافضی است و بی‌دین 


۹ 


۳۵ 


۳۵ 


۳ دیوان ناصر خسرو 
بر خیره شده عصای بالین 
جیزی که فزایدت ز من کین 
کاشتر بکشم به تیغ چوبین 
ای حخت بقعت خراسان با دیو مکن جدال چندین 
در دولت فاطمی بیان دیوانت به شعر حجخت آگین 
تا نور براورد ز مفرب 
او ار اهب 


ای تکیه زده براین در از جهل 
من بیش‌رو نو را نگویم 
لیکن زرد اين مرا همان 


۱۷۷ 


ای شده مشفول به‌کار جهان 
پیگ جهانی تو بیندیش نبك 
از بس خویشت بدواند همی 
گر تونه دیوی‌به همه عمرخویش 
پیش تو در می‌رود او کینه‌ور 
هیچ نترسی که تو را این نهنگ 
گت به‌مغز اندررهوش است ورای 
ارت هرروز به فردا دهد 
بیر شدت بر غم و سختی و رنج 
بر نو به امد بهی» روز روز 
دشمن توست ای بسر این روزگار 
کردم دارد بسی از بهر تو 
ای شده غره به جهان. زینهار 
تو به در او شده زنهار خواه 
جون تو ۳ رده‌است‌ایناژدها 
نامه شاهان .عجم پیش خواه 
کوت فریدون و کجا کیقباد؟ 
سام نریمان کو و رستم کجاست 


غره چرائی به جهان جهان؟ 
سخره گرفته است نو را این جهان 
گه سوی نوروز و گهی زی خزان 
از پس این دیو چرائی دوان؟ 
تو زس او چه دوی شادمان؟ 


.ناگه يك روز کشد در دهان؟ 


روی بگردان ز دروع زمان 
وعدهٌ جیزی که نباشد جنان 
بر طمع راحت شخص جوان 
چرخ و زمان می‌شمرد سالیان 
نیست به‌تو در طمعش جز به‌جان 
کرده نهان زیر خز و پرنیان 
کایمن بنشینی از اين بد نشان 
دشنه همی مالدت او بر فسان 
هان په حدرباش زدندانش, هان! 
يك ره و برخود به‌تأئل بخوان 
کوت خجسته عم کاویان؟ 
لشکر مازندران؟ 


بیشرو 


دیوان ناصر خسرو 


بابك ساسان کو و کو اردشیر؟ 
این همه با خیل و حشم رفته‌اند 
رهگذر است اين نه سرای قرار 
ایزد زی خویش همی خواندت 
چند چپ و راست بتابی ز راه 
چند ربودی و ربائی هنوز 
باك نداری که در اين ره به زرق 
فردا زين خواب چو آگه شوی 
جونکه نیندیشی از آن روز جمع 
آنجا آن روز نگیردت دست 
زیر گناهان گران و وبال 
خیره‌جه کُوئی تو که «بادی است‌این 
نیست مرا وقت ضعیفی هنوز 
روی نخواهی که به قبله کنی 
جز به گه بازسین دم زدن 
چونکه به برهیز و به توبه. سبكك 
تا نو یکی خانهٌ نو ساختی 
در سپه جهل بسی ناختی 
دیو فرین نو چرا گنت اگر 
گر به گمانی ز فران کریم 
سود ندازدت شیمان شدن 
جان تو از بهر عبادت شده است 
کان تو است ای تن و طاعت گهر 


6 ۵ 


خوو: هنن ارروق نن. مرو 
۳ دریا و تنت کشتی است 


۳۹ 


4 ۲ 


کوست؟ نه بهرام نه نوشموالل:: ‏ 


نه رمه مانده است کنون نه شبان 
دل منه اینجا و مرنجان روان 
ای شده فتنه به زمين و زمان 
جون نروی راست در این کاروان؟ 
توشه در این ره ز فلان و فلان؟ 
که بفروشی یّدل زعفران 
سود ندازدت خروش و ففان 
کانجا باشند کهان و مهان؟ 
نه پسر و نه پدر مهربان 
سست شدت گردن و بشت ومیان 
در شکم و بشت و میانم روان؟ 
بشکند اين را شکر و بادیان» 
تات نخوابند جو تخته ستان 
از تو نجنبد به شهادت زبان 
نفگنی از گردن بار گران؟ 
یکسره همسایه‌ت شمان وان 
اکنون يكك چند گران کن عنان 


دل به گمان نیست تو را در فران 


خود ببری کیفر از اين بدگمان 
خود شود آن روز گمانت عیان 
هه ون آوه امش انتخوان 
گوهر بیرون کن از اين تيره کان 
جز به سوی خیر و صلاحش مرأن 
جون خروٍ بد سپس ماکیان 
عمر تو باد. است و تو بازارگان 
مایه به باد از چه دهی رایگان 


۳۵ 


۲۵ 


۳۹ 


ای پسر خسرو حکمت بگو 
ای به خراسان دز سیمر غوار 
در سپه علم حئیفت نو را 
روز و شب از بحر سخن همچنین 
نا زنو میراث بماند سخن 


دیوان ناصز خسرو 


تات بود طاقت و توش و توان 
نام تو بیدا ر نن نو نهان 
ر کلام است و ات کمن 
در همی جوی و همی برفشان 
جون بروی زی سفر جاودان 


خیز به فرمان امام جهان 
برکش ۳ سجن بادبان 


۱۷۸ 
سوار سخن را ضمیر است میدان 
خر را عنان‌ساز و آندیشه را زين 
به میدان خویش آندر اسپ سخن را 
به میدان تنگ اندرون اسپ کره 
سواراخ نيك بنگر 
رب بر ره شعر دارد 
ره هندوان سوی نبرنگ و افسون 
مسخر نگار است مر جبا را 
یکی باز جوید نهفته ز بیدا 
طلب کردن جای و تدبیر مسکن 
در اين هر طریقی که بر نو شعردم 
که دانست از اول, جه گونی. که ایدون 
که دانست کز نور خورشید گیرد 
که دانست کاندر هوا بی‌ستونی 


تازنده را 


سواری 


که دانست جندین زمین را مساحت 
که کرد اول اهکی عون تاتوایت 
که دانست کاین تلخ و ناخوش هلیله 
که فر مود از اول که درد شکم ر 


سوارش چه‌چیز است؟ جان سخن‌دان 
اندر این بهن میدان 
ار خوب و چابك سواری بگردان 
نگر نا ننازی به بیش سواران 
در اين بهن میدان زنازی و دهفان 
پزشکی گزیدند مردان ‏ یونان 
ره رومیان زی حساب است و الحان 
ای با اما واه 
یکی باز داند گران را ز ارزان 
طرازیدن آب و تقدیر 
سواران جلدند و مردان فراوان 
زمان را بپیمود شاید به ینگان؟ 
همی 7 5 و برجیس و کیوان؟ 
ستاده است دریا و کوه و بیابان؟ 
صد و شصت‌چند این: تابان؟ 
از اول نه اثبر نه خايسك و سندان 
حرارت براند ز رکیب انسان؟ 


براسب زبان 


رز باید از چین و از روم والان؟ 


پنیان . 


۳ 


۴ 


۳۳ 


که بود آنکه او ساخت شنگرف رومی 
که دانست کافزون شود روشنانی 
که بود آنکه برسیم فضل او نهاده است 
که بود: ابکه کم ,له کار ار شا 
اير اون کان غزید تین انا 
همی خویشتن را نبینیم نفعی 
در اینها به جشم دلت زرف بنگر 
به درمان چشم سر آندر بماندی 
ز چشم سرت گر نهان است چیزی 
نهان نیست چیزی زچشم سر و دل 
خرد هدیهٌُ اوست ما را که در ما 
خرد گوهر است ودلو جانش کان است 
خرد کیمیای صلاح است و نعمت 
به فرمان کسی را شود نیك‌بختی 
نگهبان تن جان باك است لیکن 
به زندان دنیا درون است جانت 
خرد سوی هرکس رسولی_ نهفته 
همی گوید اندر نهان هرکسی را 
از آغاز چون بود ترکیب عالم 
اگر گرد اين چرخ گردان نو گونی 
جه گوئی در آن جای گردنده گردون 
خدای جهان آنکه نابوده داند 
چرا آفرید این جهان را چو دانست 


خرد کو رسول خدای است زی تو : 


از اين در به برهان سخن گوی بامن 
کر اين علمها را بدانند قومی 
ان ار هت اش [رزنت :مایا 


دیوان ناصر خسرو 


‌ کوگرد خنك و زسیمات: لرژان؟ ۱ 


تیش 


به‌چشم اندر از سنگ کوه سپاهان؟ . 


مراین زر کان را چنین گرد گیهان؟ 
عفیق یمانی ‌ لعل بدخشان؟ 
که بسیار نفع است ما را ز حیوان- 
له در سیم و زژ و نه در در و مرجان 
که اين را به چشم سرت دید نتوان 
بکن چشم دل را یکی نیز درمان 
نماند ز چشم دل آن‌چیز پنهان 
مگ کرد گار جهان فرد و سبحان 


به فرمان او شد خرد جفت با جان 


مه 


بلی. مر خرد را دل‌وجان سزد کان . 


خرد معدن خبر و عدل است و احسان 
به دو جُهان که باشد خرد را به فرمان 
دلت را خرد کرد بر جان نگهبان 
خرد خواهدش کرد بیرون ز زندان 
که در دل نشسته به فرمان یزدان 
کاهون آن شتین اشت واین یت خوبان 
چه‌چیز است بیرون آزاین چرخ گردان؟ 
بهی جایگاهی است بی‌حد سامان 
ژوان اشت با انستاده اسب اریخ ان ! 


ت 


خداوند اين عالم آباد و ويران ۰ 


که کم بود خواهد ز کافر مسلمان؟ 
چه خوانده‌است برتو آزاین باب؟ برخوان 
نخواهم که گوئی,فلان گفت و بهمان 
که دشوار از آموختن گر دد آسان 


۵ 


۳۹ 


بیاموز از آن که‌ش بیاموخت ایزد 
بیاموز نا همچو سلمان بباشی 
ز برهان و حخت سپر ساز و جوشن 
به میدان حکمت بر اسب فصاحت 
مدد یابی از نفس کلی به حجت 
تاکز وت روز 
تو را نفس کلی, چو بشناسی او ره 
برآن سان که رنگین گل و یاسمین را 
گل از نفس کل یافته است آن عنایت 
زر و سیم و گوهر شد ارکان عالم 
اگر جان نبودی به سیم و زر اندر 
وگ جان نبودی به سیم و زر آندر 
به نرمی ظفر جوی بر خصم جاهل 
سخن چون حکیمان نکوگوی و کونه 
بینی که بدزید صد من زره را 
خرد را به ایمان و حکمت بپرور 
چو جانت قوی شد به ایمان و حکمت 
بگویند با تو همان مور و مرغان 
در این فبه گوهر نامرکب 
نو را بر دگر زندگان زمینی 
حکیما,. ز بهر تو شد در طبایع 
زبهر تو شد مشك و کافور و عنبر 
تو را بر جهانی جزین, این عجایب 
جهانی است آن باك و پر نور و راحت 
اثرهای آن عالم است اين کزوئی 
اوه شتت: آن جهان. خاك یره 
به اميّد آن عالم است. ای برادر 


۱ دیوان ناصر خسرو 


سر از. گرد غفلت به دانش بیفشان 
که سلمان از آموختن کشت سلمان 
به میدان مردان برون مای عریان 
مکن جز به تنزیل و تاویل جولان 


چو جوئی به دل نصرت اهل ایمان . 


جو صنعت بدیرد ز ره سوهان؟ 
نگه دارد از جهل و عصیان و نسیان 
شانده است دهقانش بر طرف بستان 
که تو خوش منش گشته‌ای زان وشادان 
چو پپوسته شد نفس کلی به ارکان 
به صد من درم کس ندادی یکی نان 
بدو جان نو چون شدی شاد و خندان؟ 
که که را به نرمی کند پست باران 
که سحبان به کوته سخن گشت سحبان 


بدان کوتهی بك در منگ بیکان؟ . 


که فرزند خود را چنین گفت لقمان 
بیاموزی آنگه زیان‌های مرغان 
که گفتند ازین پیشتر با سلیمان 
زین احها کرقه است یردان مهمان؟ 
جه گوئی. زبهر جه داده است سلطان؟ 
جواهر. نه از بهر ایشان, پریشان 
سیه خاك در زیر زنگاري ایوان 
که بیداست اینجاء دلیل است و برهان 
تمام و مهیّا و بی‌عیب و نقصان 


در این تنگ زندان نو شادان و خندان . 


شکر کی شدی هرگز و عنبرو بان؟ 
شب و روز بی‌خواب و با روزه رهبان 


‌ 


۵ 


۶۵ 


دیوان ناصر خسرو 


مکان نعیم است و جای سلامت 
گر آن را نبینی همی. همچو عامه 
نگر نات نفریبد این دیو دنی 
از این دیو تعویذ کن خویشتن را 
چنین چند گردی در این گوی گردان؟ 
به چنگال و دندان جهان را گرفتی 
کنون زانکه کردی و خوردی, به توبه 


چنین گفت یزدان, فروخوان ز فرقان 
سزای فسار و نواری و پالان 
حدردار از اين دیوء. هان ای بسر هان 
سخن‌های صاحب جزیره‌ی خراسان 
کز این گوی گردان شدت پشت چوگان 
ولیکن شدت کند چنگال و دندان 
همی کن ستغفار و می‌خور بشیمان 


از اين چاه برشو به سولان دانش 
به يك‌سو شو از جوی واز جر عصیان 


۱۷۳۹ 
برجستن مراد دل ای مسکین 
بسیار ناختی به مراد. اکنون 
یاد امد آنجه منت بگفتم دی 
از صحبت زمانة بی‌حاصل 
دنیا و دین شدند ز تو زیرا 
زببا به دین شده است جنین دنا 
دین بوی عنبر است و جهان عنبر 
دنیا. . عروس‌وار بیاراید 
از خر به دین شده است جدا مردم 
سرخ است قند چون رخبین لیکن 
دین است جان جان توء تا جان را 
برجین شود ز درد رح بی‌دین 
دلسوز چند بود همی خواهی 
زندان جان توست تن ای نادان 


تنیّن نوست ننت حدر کن زو 


چوگانت گشت پشت و رخان پرچین 
زين مرکب مراد فرو نه زین 
دامن یکی زناز و گشی برچین 
کاین دهر کین کشد زتو نادان, کین 
حاصل کنون بیار. چه داری؟ هین 
دنیا نیافتی و نمستی دین 
آن را بجوی ارت بباید این 
بی‌بوی خوش چه عنبر و چه سرگین 
بیشت جو یافت از نو به دين کابین 


شین را سه نقطه کرد جدا از سین . 


شیربنیش جدا کند از ژخبین 
جان نوی ز دین ندهی منشین 
چون برد خود کنی تو ز دین برچین 
خبره براین خسیس تن ای مسکین؟ 
تیمار کار او چه خوری چندین؟ 
زیرا بخورد خواهدت این تنین 


۳۸۵ 


۷۵ 


هك 


۱۵ 


۳۹ 


دیوان ناصر خسرو 
تو بر مراد او به چه می‌تازی گاهی به چين و گاه به فسطنطین؟ 


بنج که ختت اه در این ردان 
نیکو مین که روی کجا داری 
بگزین طریق حکمت و مر تن را 
نیکو نگر درین که نکو. ناید 
گر نیست مست مغزت بشناسی 
جستی بسی زبهر تن جاهل 
دل در نشاط بسته و تن داده 
گفتی مگر که دور نباید شد 
آخر وفا نکرد جهان با تو 
این بود خوی پیشین عالم را 
واکنون ز خوی او چو شدی آگه 
دس علاج جان سخن‌دان بر 
کندی مکن, بکن چو خردمندان 
زان دیو بی‌وفا چو شدی نومید 


با نور ماه شب نبود تاری 
مستان سخن مگر که همه سخته 
مستان سخن گرافه و جون مستان 
گر گوهر سخنت همی باید 
آنگه بقین بدان که برون آید 
گر در شود خرد به دل سندان 
ای خوانده کتب و کرده روشن دل 
اشعار بند و زهد بسی گفته است 
آن خوانده‌ای بخوان سخن حجت 
گر در نماز شعرش برخوانی 


زنده و روان به جیست جنین این طین 
ل‌سو فکن ز چشم خرد کویین 


و ای وین ان و رد امکر ین 


از کوه قاف جفدی را بالین 
زز مجرد از درم روئین 
سقمونبا و ترید و افسنتین 
گاهی به مهر و گاه به فروردین 
زين تلخ و شور و چرب وخوش وشیرین 
برانگیینت ریخت چنین غسلین 
کو یار برقد آو از تخوی شین 
بر دم به جان خویش یکی یاسین 
سوی نعیم تاب ره از سچّین 


صفرای جهل را به خرد تسکین . 


اکنون بگیر دامن حورالعین 
وز بند گوشوار کنش زین 
ایدون همی کند خردم تلفین 
با علم حقق دل نبود غمگین 
زیرا سخن زر است و خرد شاهین 
۳1 خر نه‌ای مکن کیر الین 
از دین چراغ کن زخرد مینین 
از کوه من بجای گهر بروین 
شمشاد ازو برون دمد اندر حين 


بسته زعلم و حکمت و بند آذین . 


2 


این تیره چشم شاعر روشن‌بین 
رنگین به رنگ معنی و بند اگین 


۳۹۱ 


۳۵ 


۳ 


حت به شعر زهد و منافب جز 


۱/۸۰ 
ز من معزول شد سلطان شیطان 
ی 
همی دانم که گر فربه شود سگ 
نگوید کس که ناکس جز به‌جاه است 
به مهمانیش نایم زانکه ناکس 
گر او از دز ر مرجان گنج دارد 
ور او را کان و زر بی‌کران است 
وگرایوانش ونخت از سیم وزرٌ است 
به آب روی اگر بی‌نان بمانم 
به نانش چون من اب خویش بدهم 
خطا گفته‌است زی‌من‌هرکه گفته‌است 
که بنده‌ی دانش‌اند این هردو زیراك 
ز دنیا روی زی دین کردم ايراك 
برون کرده است از ایران دیو دین را 
مراء بوراء ز دين ملکی است در دل 
جهان‌خواری نورد است ای خردمند 
جهان, چون من دزم کردم برو روی؛ 
به دل در صبر کشتم تا به من بر 


طعام ذلٌّ و خواری خورد باید . 


به روی نیز شمشیر طمع بر 
رسن در گردن یوزان طمع کرد 

کسی را کز طمع جنبید علّت 
طمم بلان و بار منت آمد 


ندارم نیز شیطان را به‌سلطان 
اگر بر برد شیظان سر به سرطان؟ 
نه خامم خورد شاید زو نه بریان 
اگرچه برشود ناکس به کیوان 
بختاند به منت پشت مهمان 
مرا در جان سخن درست و مرحان 
مرا نیکو سخن زر است و دل کان 
مرا از علم و دین تخت است و ایوان 
بسی زان به که خواهم نان ز نادان 


چو آبم شد من آنگه چو خورم تان؟ ۰ 


ک «مردم بندهٌ مال است و احسان» 
ر بهر دانش آباد است کیهان 
مر بی‌دین جهان خه بود و زندان 
ز بی‌دینی چنین ویران شد ایران 
که آن هرگز نخواهد گشت ویران 
نگه کن تا پدید آیدت برهان 
سوی من کرد روی خویش خندان 
جو بر ایّوب زر بارید باران 


کسی را کز طمع رسته است دندان 


ر حرسندیت باد ساخت سوهان : 


طمع بسته است پای باز بران 


کردنش ‏ سقراط دربان 
تو ماندی زیر بار و زشت بالان 


نداند 


۳۹۷ 


۳۹۸ 


اگر سهل است و آسان برتوء بر من 
من آن دارم طمع کاین دل طمع را 
چو با من دل وفا کرد اين طمع را 
کنم نیکی چو نیکی کرد با من 
همی تا در تنم ارکان و جان است 
جرا خوانم چو فرقان کردم اژ بر 
جرا گویم, جو حق و صدق دانم, 
چو ره زی شهر دین آموختندم 
ز دیوان زرق و دستان‌شان نخرم 
در آسانی و سود خود نجویم 
بدان را از بدی‌ها باز دارم 
نگویم زشت‌و بد را خوب و نیکوست 
به نیکی کوشم و هرگز نباشم 
لواطت یا زنا کار ستور است 
ندزدم چیز کس کان کار موش است 
یکی مبزان گزیدم بس شگفتی 
نگویم آنچه نتوانم شنودن 
سلمانم چنین بی‌رنج ازنم 
نو ای غافل یکی بنگر در اين خلق 
گر ایزد عدل فرموده است جون است 
به دانا گر نکوتر بنگری نیست 
زهی ابلیتن. کدی راست, شو گنز 
تو شاگردان بسی داری در این دور 
نهال شومی و تخم دروغت 
تو را این جای ملعون غلتگاه است 


زمن وز اهل دین فلا خالی است 


به ده دینار طنبوری بخرند 


دیوان ناصر خسرو 


کشیدن بار و بالان نیست آسان 
ندارد در دو عالم جز به یزدان 
گرفتم ‏ نیك‌بختی را گریبان 
خداوند جهان دادار سبحان 
به یکی کوشد از من جان و ارکان 
به جای ختم فرآن مدح دهقان؟ 


گرم هوش است, خیره ژور و بهتان؟ . 


نتابم راه سوی دشت عصیان 
جو زد بر دست من دستش سلیمان 
زیان با فلان و رنج بهمان 
وگرنی خود بنابم راه ازیشان 
گران نفروشم آنج آن باشد ارزان 
بچز بر نيك ناکردن پشیمان 
نگه‌بان تنم هم زین و هم زان 
زیان کردن مسلمان را ز پنهان 
کزان به نیست میزانی به حران 


سر اسلام حق این است ۲ ایمان ۰ 


چنان دانم چنین باشد مسلمان 
که می ناخوزده. کنتهستند: مان 
چو بید از باره خلق از عدل عریان؟ 
به دستش بند بل بند است و دستان 
براین گاوان و. برتو نیست تاوان 
به فدر از خویشتن برتر فراوان 
نروید جز که در خاك جراسان 
بغلت آسان درو و گرد بفشان 
بیفگن گوی و بس بگزار چوگان 


به دانگی کی نخرّد جمع فرقان . 


4 
ی 


٩ 


‌ 


۳ 


‌ 


خراسان زال سامان چون تهی شد 
ز بس دنیا زیردستان بماندند 
به صورت‌های نیکو مردمانند 
به یمگان من غریب و خوار و تنها 
گریزان روزگار و من به طاعت 
به طاعت بست شاید روز و شب را 
به طاعت برد باید این جهان را 
به فرمان‌های یزدان تا نکوشی 
به جسم از بهر نان‌و خان‌ومان کوش 
حدیث کوشش سلمان شنودی 
بجای انچه من دیده‌ستم امروز 
به یمگان لاجرم در دین و دنیا 
مرا گر قوم بی‌رحمان براندند 
به دنیا در نه درویشم نه جاکر 
خداوند زمان و فبلةٌ خلق 
پ تخود ول از کناه: کته است 
مرا حسّان او خوانند ایراك 
مرامرغی سیه سار است گل خوار 
مرا دیوان جو دج در زان ات 
که ایات فران و شعر حجت 


۱/۱ 
حکمتی بشنو به فضل ای مستعین 
جون بهشتت کی شود برنور دل 
دل به حورالعین حکمت کی رسد 


همه دیگر شدش احوال و سامان 
به زیردست فومی زیردستان 
به سیرت‌های بد گرگ بیابان 
ازینم مانده بر زانو زنخدان 
همی بیچم درو افتان و خیزان 
به طاعت بندمش ساران و بایان 
که گوید کاين جهان را برد نتوان؟ 
نیابد مر نو را کیتی به فرمان 
به روح از بهر خلد و رَوُح و ریحان 


۵ 


توی سلمان اگر کوشی تو چندان . 


سلیم‌است آنجه دی‌دیده است‌سلمان 
مکانت یافته ستم نش .از امن 
به جود و رحمت و اقبال و رحمان 
به دین آندر نه گمراهم نه حیران 
مرا پشت است و حصن از شرّ شیطان 
به بد کرداری از من دست دوران 
من از احسان او گشتم چو حسان 
کهربار و سخن‌دان در قلم‌دان 
بخوان دیوان من بر جمع دیوان 


"‌ 


دل دیوان بسنبد همجو بیکان . 
جو شعر من بخوأنی دوست و دشمن 


باك چون ماء مَعين از بومُعین 
نا درو ناید. ز حکمت حور عین؟ 
تا نگردد خالی از دیو لعین؟ 


۳۹ 


۶ 


۳۷۰ 


دل خزینه‌ی علم دين آمد. تو را 
مکر دیوان و هوس‌ها را منه 
جان تو بر عالم علوی رسد 
دین‌ودنیا هردوان مر راست‌راست 
اسپ دنیا دست ندهد مر نو را 
گرم وخشاه‌و سرد و ترچون راست‌شد 
راستی با علم چون همبر شدند 
دین جه باشد جز که عدل‌وراستی؟ 
علم را فرمودمان جستن رسول 
«قیمت هرکس به‌قدر علم اوست» 
خوب گفتن پيشه کن با هرکسی 
مر سخن را گندمین و چرب کن 
خوب گفتار. ای بسر. بیرون برد 
با عمل مر فول خود را راست‌دار 
مر مرا شکر چرا وعده کنی 
مر مرا آن ده که بستانی همان 
دادخواهی ور بخواهند از تو داد 
از فرین بد حذر بایدت کرد 
زر ندیده‌ستی که بی‌قیمت شود 
گاو نيك و بد هگرز ايمن مباش 
آسبائی زود گرد است این و تیز 
جز که محدث‌نیست جیزی جز خدای 
گر مسلمائی به دین اندر برو 
بر ره آن رو به دین کوت آفرید 
مافرین دینی به نادانی کزان 
از محمّد عیب ار نامد تو را 


نیست برتر گوهری از علم دین 
در خزین‌ی علم رب‌العالمین 
چون کنی مر علم را باجان عجین 
تشر زرا اد دیور رس 
تا زعلم و راستی ننهیش زین 
راستیشان کرد شیر و انگبین 


اين ازان بیدا نباشد آن ازین . 


چیز باشد جز که خاك و أبّ طین؟ 
جست بایدت ار نباشد جز به چین 
همچنین گفته است امیرالمژمنین 
کاین-برون آهنجد از دل بیخ کین 
گر نداری نان چرب و گندمین 
از میان ابروی دشمنت چین 
این چنان باید که باشد آن چنین 
گوت‌سنگ است,ای‌بسر, در آستین؟ 
گاه بو نی ور و گاهی دور بین؟ 


کز قرین بد بیالاید قرین 
چون بیندانیش بر چیزی مسین 
بر رمانه‌ی بی‌فرار ناامین 
زو نه شاید بود شاد و نه حزین 
نه زمان و نه مکان 3 مکین 
بر طریق و راه خیر المرسلین 
خود برای خویش دینی مأفرین 
بر تنت نفرین کند جان آفرین 
جون کنی هزمان امامی ب کزین؟ 


زير دامن در بلا دارد دفین . 


هی 


۳0۵ 


دیوان ناصر خسرو 


بر پشیمانی خوری از تخم خشم 
اشایم زا کارری یتخت 
گر نخواهی که‌ت بیازارد کسی 
خوی یکو را حصار خویش گیر 
علم جوی و طاعت‌آور تا به جان 
نازنین جان را کن, ای نادان, به علم 
چون از اینجا جان تو فربی رود 
خامشی ب جون ندانی گفت نيك 
خود زبان از هردوان کوتاه کن 
حکمت از هرکس که گوید گوش دار 
یاسمین را خوش ببوید هرکسی 


۳۷ 
خود مکاراین تخم و زواین بر مچین 


شخص‌دین را این شمال‌است آن‌یمین 
بر - سور گنج کم آزاری نشین 
وز قناعت بر درش زن زوفرین 
زين نن لاغر برون آئی سمین 
تن چه باشد گر نباشد نازنین؟ 
تن چه فربی چه نزار اندر زمین 
نانهاده به بخوان نان ارزنین 
چون همی نفرین ندانی ز افرین 


گر مثل طوغانش گوید یا نگین . 


گرچه از سرگین برآید یاسمین 


بند خوب و شعر حجّت را بدار 


یادگار از بومعین ای مستعین 


۱۸ 


که برسد زین غریب خوار محزون 


همیدونی چو من دیدم به نوروز؟ 
درختانت همی وشند مبرم 
نقاب رومی و چینی به نیسان 
نثار آرد عروسان را به بستان 
همی سازند تاج فرق نرگس 
گر ایدونی و ایدون است حالت 
مرا باری دگرگون است احوال 
مرا بر سر عمامه‌ی خز آدکن 
مرا رنگ طبرخون دهر جافی 
زجور دهر ألف چون نون شده‌ستم 
مرا دونان زخان و مان براندند 


خراسان را که بی‌من حال نو جون؟ 
خبر بفرست اکر هستی همیدون 
همی بندند دستار طبرخون؟ 
همی بندد صباً بر روی هامون؟ 
ز گوهرهای الوان ماه کانون؟ 
به زز حمّه و لولوی مکنون؟ 
شبت خوش باد و روزت‌نيك ومیمون 
اگر تو نیستی بی‌من دگرگون 
بزد دست‌زمان خوش خوش به صابون 


بشست از روی بندم باب زریون ۰ 


زجور دهر الف چون نون شود, نون 
کروهی. از نماز "خویش ساهون 


۳۵ 


۰ 


۳۷ 


خراسان جای دونان گشت, گنجد 
نداند حال و کار من جز آن کس 
همانا خشم ايزد بر خراسان 
که اوباشی همی بی‌خان و بی‌مان 
خشم ایزد 
بلا روید بات اندر زمینی 
نبات بر بلا رت ر‌ نفچاق 
شبیخون خدای است این بر ایشان 
نه او را مکر او را کس ببیند 
به مکر و غدر میرد هرکه دل را 
همین خواتد: بر مور ازا, مستی 
فضا آن یابد از میر خراسان 


بران تربت که بارد 


چو باز از در درآید. عدل. چون مر غ 
کند مبطل محفی را به‌قولی 
جه حال‌است این که مدهوشند یکسر ؟ 
ازیرا ‏ دشمنیی ‏ هارون ‏ امّت 
سزد گر ز ابر از این شومی برایشان 
به دنیا دین فروشانند ایشان 
گزیده‌ی مار را افسون بدید است 
مرا بر دوستی آل بیمبر 
چو بر خوانند اشعارم. تن 
کسی کانده برد از نور خورشيد 
تو ای جاهل .برو با آل هامان 
بهشت کافر و زندان مژمن 
ازیرا تو به بلخ حون بهشتی 
تو از جهلی به ملك اندر جو فرعون 
ز تصنیفات من زادالمسافر 


دیوان ناصر خسرو 


به يكث خانه درون آزاده پا دون؟ 
که دونانش کنند از خانه بیرون 
براین دونان بباریده است گردون 
درو امروز خان کشتند / خاتون 
بلا روید نبات از خاك مُسنون 
که اهلش قوم هامان‌اند و قارون 
که رسته‌ستند بر اطراف جیحون 


جنین شاید, بلی, ز ایزد شبیخون ۰ 


چه بیند مکر او را مست و مجنون؟ 
به مکر و غدر دارد کرده معحون 
خطیبان افرین بر دیو ملعون 
که خانون زو فزون‌تر یابد اکنون 


.همان تافت پرون برد ز نرهون 


که نداری که خورده‌ستند هپیون 
سرشته ابست اندر ایشان دیو وارون 
به جای قطر باران خون چکد, خون 


به دوزخ در همی برند آهون ۰ 


گرید‌ی جهل را که شاد اون 
نياید کم حسود و دشمن اکنون 
به معنی‌ها. جو سقلاطون مدهون 
بود معبون به عمر حویش و محزون 
مرا بگذار با اولاد هارون 
جهان است. ای به دنب گشته مفتون 
وزینم من به یمگان مانده مسجون 
من از علمم به سجن اندر چو ذوالئون 
که معقولات را اصل است و قانون 


حص 
ی 


۳۵ 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو ۳۲۳ 


نا خواند مرا خاك فلاطون .۲ 

وگر دیدی مرا عاجز نگشتی در آقلیدس به پنجم شکل مأمون 

مزا لك مامون نیست شاید که افزونم تیوقت ارو 
به آل مصطفی بر عالم نطق 


فریدونم فریدونم فریدون 


۱۸۳ 


بشنو که چه گوید همیت دوران 
زين فبّةْ بر چشمهای بیدار 
این سبز بیابان که چون شب آید 
وین بحر بی‌آرامش نگون‌سار 


زین کل نیلی کزو نمایند رخشنده رخان دختران ریّان ۵ 
بیغام فلك بر زبان دوران آن است به‌سوی نبات و حیوان 
کای نو شدگانی که می‌فزائید. يك روز بکاهید هم براين سان 
جونان که همی بامداد روشن ااريك شود وقت شام گاهان 
نابوده که بوده شود نباید زین است جهان در زوال و سیلان 
له هه نله ببردعانت. . بهانت ی ات های کهان. ۱۳ 
اولاد جهان چون همی ایند باینده نباشد همان بدرشان 
تو عالم خردی ضعیف و دانا وین عالم مردی بزرگ و نادان 
عمر تو چو تو خرد و, عمر عالم مانند کلان شخص او فراوان 
آن غمر که آخر فنا بدیرد بیوسته بود به ابتداش بایان 
فرسودن اشخاص بودشی را یام بسنده است یز سوهان ‏ ۱۵ 
هرچ آن به زمان باقی است بودش ‏ سوهان زمانش بساید آسان 
بس عالم گر بی‌زمانه بوده است. . نابود شود بی‌زمان به فرمان 
آباد که کرده است این جهان را؟؛ ناجار همان کس کندش ویران 
از بهر که کرد آنکه کرد. گونی. ‏ این پر ز نعیم و فراخ بستان؟ 
از بهر چه کرد آنکه کرد ینهان .. در خاك سیه زر و سیم در"کان؟ . ۲۰ 


یغام ازاين چرخ گرد کردان 
رین طارم بر شمع‌های رخشان 
بر لاله شود همجو باع نیسان 
آراسته قعرش به در و مرجان 


۳۷ 


دیوان ناصر خسرو . 


زندان تواست این ارت با غاست 
بر خویشتن اين بندهای بسته 
بنگر که بدین‌بند بسته درچیست 
در بند بود 1 بندی 
بندی که شنوده است مانده هموار 
اين قفل که داند گشادن از خلق؟ 
چون باز نجوئی که اندر اين باب 
یا از طلب این چنین معانی 
وان را که همی جوید این جنین‌ها 
گویدت فلان کددز چنین سخن‌ها 
منگر به سخن‌های او ازیرا 
نه مير خراسان سندد او را 
گر مذهب او حّ و راست بودی 
ها وا اک ان 
ای کرده نو را فتنه اهل باطل 
گر جهل نو را درد کردی, از تو 
مفز است نو را ریم گرچه شوئی 
طعنه چه زنی مر مرا بدان کهم 
زیرا که براندند مصطفی را 
بر توح همی سرزنش نیامد 
من بستهُ آداب و فضل خویشم 
از لحن فراوان و خوش بماند 
وز بهر هنر گوز را به خردی 
چون من به بیان بر زبان گشادم 
خورشید به آواز ۱ خاطرم ر 
دردین به خراسان که شست جز من 
پیفام فلك مر نو را نمایم 


بستان نشناسی همی ز زندان؟ 
بنگر به رسن‌های سخت و الوان 
در بند جرا هه ات نهان؟ 
نو شاد جرائی به بند و خندان؟ 
بر هرکه رها شد ز بند گریان؟ 
آن کیست که بکشاد قفل یزدان؟ 
تازیت‌چه گفت و چه گفت دهقان؟ 
مشغول شده‌ستی به فرج و دندان؟ 
می چیز نبخشند ترکمانان 
مانده است به زندان فلان به یمگان 
ترکانش براندند از خراسان 
نه شاه کرکان نه میر جیلان 
در بلخ بدی بهاتفاتی اعیان 
در کار نیائدت هیچ نقصان» 
بر خدثنا عن فلان و بهمان 
بر گنبد کیوان رسیدی افغان 
دستار به صابون و تن به اشنان 
از خانه براندند اهل عصیان؟ 
ریت شیطان از اهل و اوطان 
کو رفت به کوه از میان طوفان 
در تنگ زمینی زجور دیوان 
ی نفس‌ها هزاردستان 
بیرون فگنند از میان اغصان 
لرزان شود آفاق و لولو ارزان 
گوید که فگندی مرا ز سرطان 
رخسارة دعوی به آب برهان 
بر خاك نبشته به خط رحمان 


۳۵ 


۳۵ 


چشمیت گشایم کزو ببینی 
لیکن ننمایمت راه هارون 
دیوان برمیدند چون بدیدند 
زين است که ایدون خران دین را 


من سم ‌ 


بنوشته به خط خدای فرقان 
تا باز نگردی ز راه هامان 
در دست من انگشتری‌یْ سلیمان 
از من بفشرده است سخت بالان 


اولاد مصطفی ام 


در دین نروم حر ره راه ایشان 


۱۸۳ 


چرخ بنداری بخواهد شیفتن 
شاخ ر بنگر جو شب دل شده 
اپر اشفته بر آمد ور دمن 
زیر میغ تبره فرص آفتاب 
باد مهر مهرگان چون برفگند 
آفتاب از اوج زی دریا شتافت 
شاه رومی جون هزیمت شد ز ما 
زين قبل می‌کرد باید هر شبی 
دوش نامد چشمم از فکرت فراز 
شب سیاه و چرخ تیره من چو مور 
چون زشب نیمی بشد گفتم مگر 
زهر تابنده ز چرخ یره جرم 
نور راه کهکشان تابان درو 
وان ترا چون ز دست جبرئیل 
جیش چرخ از ور پوشیده سلاح 
ای سپاهی کز سر خاور بود 
از نهیب نیرتان هرشب زمین 
لرز لرزنده غضنفر در عرین 
از چه‌می ترسد به‌شب هر جانور؟ 


زان همی بوشد لباس بر درن 
برگ را بنگر جو روی ممنحن 
بوستان برگشت از اطلال و دمن 
چون نشسته گرد بر زژین لگن 
چرخ را از ابر تیره پیرهن 
تا بشوید گرد و خاك از خویشتن 
شاه زنگی کینه خواهد آختن 
دختران آسمان را انجمن 
تا چه می‌خواهد ز من جافی زمن 
گرد گردان اندر اين بر قیر دن 
باز شد مر دهر داهی را دهن 
همچو خالی از يقین بر روی ظن 
چون به سوده لاجورد آندر لبن 
مانده نوری بر تفای اهرمن 
فوج خاك از قیر پوشیده کفن 
هر شبی تا باخترتان تاختن 
زابر تیره پیش روی آرد مجن 
ترس ترسنده عقاب اندروکن 
از بد این دهر پر مکر و محن 


۳۷۹ ان ناف خر 


ای به غفلت خفته زیر دام دهر 
دام و دد را دام می‌سازی و باز 
روز و شب رادهر خبلی‌ساخته است 
خویشتن‌دار. ای‌جوان» از بر دهر 
من ندیدم کنده بیری همخین 
نیستش کار ای برادر» روز و شب 
گر ندانی کوچه خواهد با نو کرد 
پر سرم يك دسته مرزنگوش بود 
تن بدو دادم چنین تا گوشتم 
دل بگُردان زو و گرد او مگرد 
لشکر آزو نیاز و حرص را 
بت برست از بت پرست و تو همی 


خویشتن بشناس و برخود باز کن. 


ایمنی چون یافتی زین مفتتن؟ 
دام توست اين گنبد بسیار فن 
کشت خواهدمان بدین پیسه رسن 
تات نفریبد به غدر این برزن 
مرگ ریس و شر باف و مکر تن 
جز که خالی کردن از شویان وطن 
نيك بنگر تا چه کرد از بد به من 
کرد مرزنگوش را سحرش سمن 
تا شدم بریان به مهرش جأن و تن 
خورد و اکنون می‌بسوزد باب زن 
سریکش زین بدنشان و دل بکن 
از نمیدی چترکی بر سر فگن 
خواردار و بشکر و برهم شکن 
جانهاشان‌چون شمن‌شد, بت‌بدن 
رست نتوانی از اين ملعون ون 
تو همی لعنت کنی بر برهمن 
چشم دل وز سرت بیرون کن وسن 


ور به دین آندر بخواهی داد داد 


عهد بوالقاسم بگیر از بوالحسن 


۱۸۵ 
دیر بماندم در این سرای کهن من 
خسته ازانم که شست سال فزون است 
ای به‌شبان خفته ظن مبر که بیاسود 
خویشنن خویش را رونده گمان بر 
گشتن چرخ و زمانه جانوران را 
وان کت وا 


تا کهنم کرد صحبت دی و بهمن 
نا به شبانروزها همی بروم من 
گر نو بیاسودی اين زمانه ز گشتن 
هیچ نشسته نه نیز خفته مبر ظن 
جمله کشنده‌است‌روز و شب سوی‌گشتن ‏ ۵ 
کو بستاند ز نو کلند به سوزن 


۳۵ 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 


جسسم من صحبتش ولیکن از اين کار 
گر تو نخواهی که زیربای بسایّدت 
نو شده‌ای, نو شده کهن شود آخر 
ها وش نوت دشن وان 
کن دتتوانن: ار* دوشتی !نخان ژشش 
وای برآن کو زخویشتن نه برآید 
دوستی این جهان مت دلهاست 
مسکن تو عالمی است روشن و باقی 
شمع خرد بر فروز در دل و بشتاب 
حون به دل آندر چراع خواهی افروخت 
در ره عقبی به‌بای رفت نباید 
خفته مرو نیز بیش آزین و چو مردان 
توشة تو علم و طاعت است در این راه 
آن خوری انجا که باتو باشد از ایدر 
گر نتوانی چو گاو خورد خس و خار 
بار کان بینمت» به نوبه و طاعت 
کرده است ِ یقت به فران در 
جمله رفبقانت رفته ان و تو نادان 
گونی بهمان زمن بهست و نمرده است 
تا تو بدین برزنی نگاه کن؛ ای بیر 
گر به قیاس من و تو بودی, مطرب 
راست نياید قیاس خلق در این باب 
علم اجلها به هیچ خلق نداده است 
خلق همه یکسره نهال خدای‌اند 
دست خداوند باع و خلق دراز است 
حون بناحق نهال کندن ن اوی انیت 
گر نپسندی هم که خوت بریزند 


سود سس ازانکه .سود شدم نی ۱ 
دست نبایذت با مان .سودن 
همان که قاری شرآ 
دشمن نودوست 
بنگر کر خویشتن توانی رستن! 
سوخته بادش به هردو عالم خرمن 
از دل خود بفگن این سپاه نهنبن 
یست نو را عالم فرودین مسکن 
با دل روشن به سوی عالم روشن 
علم و عمل بایدت فتیله و روغن 
بلکه به جان و په عقل باید رفتن 
دامن با آستینت برکش و برزن 
سفرة دل را بدین دو توشه بیاگن 


جای سنم نیست آن و گر بزی و فن . 


تخم خس و خار در زمین مبراگن 
بار بیفگن امل دراز میفگن 
عدر بیفتاد از آنکه کرد زلیفن 
بست نشسته‌ستی و کنار پر آرزن 
آب همی کوبی ای رفیق به هاون 
جند جوانان پرون شدند ز برزن 
زنده بماندی به گیتی از بس موّذن 
زخم فلك را نه مففر است و نه جوشن 
داد گستر ذوالمن 


ایرد دانای 


هیچ نه برکن تو زين نهال و نه بشکن ۰ 


بر خسك و خار همجو بر گل و سوسن 
دل ز نهال خدای کندن برکن 


خون دگر کس چرا کنی تو به گردن؟" 


۳۷۷ 


ست است دوست نودشمن 5 


سح 
4 


۳۷۸ دیوان ناصر خسرو 


گرت تب آید یکی ز بیم حرارت 
شد گل روبت چو کاه و تو به حریصی 
راست چگونه شوّدت کار. چو گردون 
روی مکن سوی مزگّت ایچ و همی رو 
دمنه به کار اندر اسست و کاو یه آگاه 
کو نبود آنکه دن پرسند هرگز 
گلشن عقل است مغز تو مکن, ای بور. 
معدن علم است دل جرا بنشاندی 
حون نبود دلت نرم سود ندارد 
جهلت را دور کن زعقلت ازیراك 
پررس نیکو به شعر حکمت حجت 


جستن گیری گلاب و شکر و چندن 
زاتش دوزخ که نیستش در. و روزن ۲۵ 
راست همی کن نگار خانه و گلشن 
راست نهاده است برتو سنگ فلاخن 
زآن‌سو وزین‌سو گیاهمی خور ومی‌دن 
روزی ده ره نان دنان به سوی دن 
جز که نو را این مثل نشاید گفتن .۲ 
دن که پرسند مگر که جاهل و کودن؟ 
گلشن او را به دود خمر چو گلخن 
جور و جفا را در اين مبارك معدن؟ 
با دل چون سنگ پیرهن خز ادکن 
سور نباشد نکو به برزن شیون ۲۵ 
زانکه بلند و قوی است چون که قارن 


خوب سخنهاش را به سوزن فکرت 
بر دل و جان لطیف خویش بیاژن 


۱۸۶ 
امهات و نبات با حیوان 
بار مانند تخم خویش بود 
چون سخن‌گوی بود آخر کار 
تخم ما بی‌گمان سخن بوده است 
نه سخن کمتر از یکی باشد 
يلك سخن‌باد وحرف خویش چنانكك 
اين جهان هم بدان سخن ماند 
وان سخن را مثل به مردم زن 
آن سخن خودنهچیز و حرفش چیز 
وانجه او از سخن بدید اید 


بیخ و شاخند و بارشان انسان 
سر بیابی چو یافتی پایان 
جز سخن چون روا بود ساران؟ 
خوبتر زین کسی نداد نشان 
نه بگوید کم از دو حرف زبان ‏ ۵ 
خرد و جان ز وحدتٍ یزدان 
حرف او ساکن است يا جنیان 
حرفها را نبات با حیوان 
چیزها را حروف او بنیان 
به سخن باشدش بقا و توان ۱۰ 


به سخن مردم آمده است دید 
سخن ال آن شریف خرد 
سخنت اوّل و سخنت آخر 
این جهان کثیف چون تن توست 
سم این بخور به صورت جسم 
تنت را مادر اين زمین و. فلك 
جائت را مادر و پدر گشتند 
این فرودین بدین دو باز رسید 
تن نو چون بیافت صورت این 
جانت ار یابد از خرد صورت 
صورت جان تو شناختن است 
آنکه معقول هست چون بهمان 
جفت‌ها را ز طاق بشناسی 
جفت را جفت وطاق‌دان زنخست 
حد و محدود جفت یکدگرند 
عقل و معقول هردوان جفتند 
طاق با جفت هر دوان مقهور 
باز جفت است فاهر و متهور 
حون بدانی حدود جفتی‌ها 
ام اور فا اعوسات 
تو به پایهش یکان یکان برشو 
سر آن نردبان به معقول است 
آن همه نور و راحت و نعمت 
اهر کات رهت هت یات 
مرگ جهل است و زندگی دانش 
جهل مانندنیست و علم چوهست 
هست ماند به علم دانا مرد 


به سخن جان او رسد چنان 
سخنی خوب شو در این دومیان 
جان اين تن از آن لطیف جهان 


‌‌ 


نعمت آن ببر به سیرت جان 
بدر او و هر دوان حیران 
نفس و عقل شریف جاویدان 
آن برین را بدان دو باز رسان 
نعمت این همه بیافت بدان 
هم جنان یافتی و هم ریحان 
مر فلان را حقیقت از بهمان 
وین که محسوس نام اوست فلان 
به‌غلط نوفتی درین و دران 
با صفت جفت و بی‌صفت به‌عیان 
نیست با هست چون مکین ومکان 
همگان جفت کرد سبحان 
بر از ایشان دو فاهر ایشان 
زانکه توحید نیست زیر بیان 
برتر آنی ز بای حیوان 
نردبانی است اندر این زندان 
بس پیاسای بر سر سولان 
که سرائی است زنده و ابادان 
وین همه رنج و ظلمت و نیران 
نیست کفرست وهست‌هست‌ایمان 
مرده نادان و زنده دانایان 
جهل جون درد و علم چون درمان 
نیست گردد به جاهلی نادان 


۳۷۹ 


۳۵ 


۳۵ 


۳۸۰ 


وانکه از نیست هست کردندش 
وانکه‌او هست ونیست خواهد شد 
مت 3 هست صنع یزدان کرد 
ای اخی دوزخ و بهشت ببین 
انجه دانا بداندش هست است 
هست و دانش فرین ر جفتانند 
به با هست جفت و بد با نیست 


جهد کن تا ز نیست هست شوی 


بهتر جانور همه مردم 
حیوانی که خوی ما گیرد 
گر بگيريم خوی بهنر خلق 
هترین زمانه ‏ مسننصر 


دل او داد را بهین رهبر 
قه و تشن رنه ابیت 
جوهر عقل زیر گفت اوست 
فتح را نام اوست فتح بزرگ 
سوی او شو اگر ندیده‌ستی 
کمترین چاکرش چو اسکندر 
چرخ بر بدگمانش کرده کمین 
ایمنی در بزرگ مُلکت او 
کب جان خلق پیکر اوست 
گرد او گر طواف خواهی کرد 
گر تو از گوسبند او باشی 
ای رسیده زتو جهان به کمال 
بنده را دستگیر باش به فضل 
تخم دادی مرا که کشت کنم 
چون کشاورز خوگ و خار گرفت 


ملك داوود 


او به راحت رسد همی زهوان 
سوی زندان کشندش از بستان 
هست را نیست صنعت شیطان 
بی‌گمان شو ز مالك و رضوان 
کس ندانست نیست را سامان 
نیست با جهل هردوان زوجان 
به بهی‌ی جان ز نیستی برهان 
برهانی روان ز بار گران 
بهتر از مردمان امام زمان 
قیمتش برتر آید از دگران 
از ثری بر شویم زی کیوان 
که عیال ویند انسی و جان 
امر او خلق را مهین میزان 
دین و دئیا به نور او رخشان 
گر کسی یافت مر خرد را کان 
به مثالش خیال بسته میان 
و حکمت لقمان 
کمترین حاکمش چو نوشروان 
نحس بر دشمنش کشیده کمان 
کستریده فراخ شادروان 
حکمت ایزدی درو مهمان 
جان بشوی از بلیدی عصیان 
بخوری 
ای مراد از طبایع و دوران 
به خراسان مان دیوان 
نفگنم نخم تو به شورستان 


تخم اگر بفگنم بود تاوان 


۵۵ 


دیوان تاصرخسرو... اد را ۳۸۱ 


۱۸۷ 


گوسهندی که خوی خوگ گرفت ۶ 
بت تیش از ضعیتات. سیان... و 9 ۶۵ 


ای دننده همجو دن کرده رخان از خون دن 

خون دن خونت بخواهد ریخت گرد ذن فن 
همچو نخچیران دنیدی, سوی دانش ذن کنون 
نيك دان باید همیت اکنون شدن ای نيك دّن 

راه زد برتو جهان و برد فر و زیب تو 

چند خواهی گفت مطرب را: فلان راهك بزن؟ 
چون سمن شد بردو عارض مشك شم شمشاد تو 
چند بوئی زلف چون شمشاد و روی جون سمن؟ 
بانگ مطرب را فراوان کمتری از ده ستیر 

بانگ موذن را فزونی از صد و بنجاه من ۵ 
نو چرانی گوروار و شیر گیتی در کمین 

شیر گیتی را همی فربه کنی چون گور نن 

گور گیرد شیر دشتی لیکن از بهر تو را 

گور سازد شیر گیتی خویشتن را بی‌دهن 

تن چرای گور خواهد شد, به تن تاکی چری؟ 
جانت عریان است و تو برگرد نن کرباس تن 
چهره و جامه‌ی نکو زیب و جمال مرد نیست 
ننگ آید مرد را ننگ از جمال و زیب زن 

عیب تو جامهت نپوشد, نیغ پوشد با قلم 
9 3 
از قلم برنگذ رد مر هیچ مردم را شرف 

ور کسی را ظن جزین افند خطا افندش ظن . 


تیغ نخت توست و تاج تو فلم, شو هردو دست 


۳۸۲ 


آن درین زن وین دران زن بادشا کن خویشتن 

دست را چون مرکب تیغ و قلم هردو بگیر 

وانگهی اسپت به میدان شرف بیرون فگن 

گر یکی زین دو شرف را بیش ناوردی به‌دست 

نیم مردی, زانکه تو يك‌دسته ماندی سوی من 

عدل و احسان پيشه کن, تا چند گونی بیهده 

نام جد من معذل بود و نام من حسن؟ ۵ 
خوب روی از فعل خوب است. ای برادر. جبرئیل 

زشت سوی مردمان از فعل زشت است آهرمن 

بی‌هنر گر گنج یابد معنحن بایدش بود 

با هنر بی‌چیز اگر ماند نباشد ممتحن 

گر هنر باشد مك نعمت نباشد جز رهی 

ور صنم گردد هنر نعمت نباشد جز شمن 

از هنر مر خویشتن را شو یکی چنبر طلب 

تا بياید صد هزاران بیشت از نعمت رسن 

تخم بخت نيك, پورءنیست چیزی جز هنر 

بار بخت نیکت از شاخ هنر باید چدن 1 
بی‌هنر با مال و با شاهی نباشد نیکبخت 

با هنر هرگز به محنت در نماند مرتهن 

از سر شمشیر و از نوك قلم زاید هنر, 

ای برادر. همچو نور از نار و نار از نارون 

مرد دائا را حو بر دلها سخن خواهد نبشت 

خود قلم باشد زبان اندر میان انجمن 

چون شد آبستن به حکمت‌ها زبان مرد علم 

تیغ باید تا بیارد زادن ابستن سخن 

از زبان بهترین خلق بهتر دین نزاد. 

چون شنیدی, جز بیاری‌ی تیغ تیز بوالحسن ۲۵ 


دیوان ناصر خسرو ۳۸۳ 


از سخن وز تیغ زاد این دین, ازان آمد قوی 

دین طلب, گر می هنر جوئی, رها کن مکر و فن 
بی‌هنردان,نزدبیدین, هم قلم هم نیغر 

چون نباشد دین نباشد کلك و آهن را ئمن 
برهمن در هند بر چندال ناکس فضل داشت 
بند دین و هنر نشگفت اگر شد برهمن 

مادر و مایه‌ی هنر دين است نشگفت ار هثر 

جز به زیر مایه و مادر نمی گیرد وطن 

دین گرامي شد به دانا وء به نادان خوار گشت 
پیش نادان دين چو پیش گاو باشد یاسمن 1 
همچو کرباسی که از يك نیمه زو مرشاه را 

فرطه آید وز دگر نیمه جهودی را کفن. 

مرد بی‌دین گاو باشد تا نداری بانکش 

مر تو راء پورا, همی مردم به دین باید شدن 

آن سخن باشد سخن نزديك من کز دین بود 

آن سخن کز دین برون باشد چه باشد؟ هين و هن 
گر به دل بینا شده‌ستی راه دینی بیش توست 

گه از این‌سو گاه از آن‌سو چونت باید ناختن؟ 
دين یکی جامه است جون داناش بوشد باك و و 
باز چون ندانش پوشد چون گلیمی پر َزن ۳۵ 
چون که بینا شد به بوی جامه بوسف پذرش 

زان سپس که‌ش چشم نابینا ببود از بس محن؟ 
وز چه ماندی توبه هردو چشم نابینا کنون 

کر فزتتاده است شوی نز محما بیرهن؟ 

یا تو را از بیرهن خود نیست, ای جاهل, خبر 
روز و شب زان مانده‌ای با هایهای و مفتتن 

دین زفعل بد نماند باك جز در با دل 


ام دیران ناصر خسرو 


شیر پاکیزه کجاباشد در آلوده لگن؟ 
راست گوی و طاعت آر و پاك باش و علم جوی 


لوج دیوان را بدین معروف لشکرها شکن 


گر دلت بر نيك همسایهژ حسد کینه گرفت 

کینهت از بد فعل جان خویش باید آختن 

ای منافق, با مسلمان باش یا کافر به دل 

چونت باید با خداوند این دوالك باختن؟ 

از دل همسایه گر می کند خواهی کین خویش 

از دل خویش این زمانه کین همسایه بکن 

همچنان باشم تو را من چون نو باشی مر مرا 

گر همی دیبات باید جز که ابریشم متن 

شعر حّت را بخوان, ای هوشیار, و یاد گیر 

شعر او در دل تو را شهد است و اندر لب لبن 0 


۱۸۸ 
در دلم تا به سحرگاه ۱ 
گفت: بنگر که چرا می‌نگرد گردون 
خاك را فرصهٌُ خورشید همی دوزد 
وز گه شام بپوشد به سیه چادر 
روز رخشان سپس تیره شبان, گوئی 
خاك را شوی همین دوست که می‌زابد 
گم ازین شد ره مانی که زيك گوهر 
از دو شو نه زین بجه بجّه برون ناید 
میوه زین است یکی طلخ و در شیرین 
طین اگر شوی نباشدش به روز و شب 
نه جو کافور شود کوه به بهمن ماه 
کس ندیده است چنین طرفه زناشوئی 


هیچ نارامید اين خاطر روشن‌بین 
به دوصد چشم دراین تیره زمین‌چندین 
روز تا شام به زر آب زده ژوبین 
تا به هنگام سحر روی خوداین مسکین 
آفرین است روان براثر نفرین ۵ 
شورو تلخ و خوب‌وزشت‌ونرشوشیرین 
به یکی صانع ناید شکر و رخجین 
این جنین ناید. بورا. و نه آن جنین 
خلق ازاین است‌یکی‌شاد وگ غمگین 
کی پدید آید زیتون و نه نين از طین ۱۰ 
نه شود دشت چو زنگار به فروردین 
نه زنی هرگز زاده است بدین آئین 


دیوأن ناصر خسرو 


وین خردمند و سخن گوی بهشتی جان 
زن جان است تن تیرهت, با زندان 
عمر خودخواب جهان است» چرأخسپی؟ 
بی‌گمان گردی اگُر نيك بیندیشی 
گرکسی غسلین خوردهاست به مستی در 
بلبل و هدهد مرغند, بلی, لیکن 
طبع تشرین به چه ماند به به نیسان؟ 
از نبشته است نه ز اواز و نه از معنی 
تا سحرگه ز بس اندیشه نجست از من 
ای برادر. به چنين راه درون مرکب 
جز براین مرکب و زین زین جه‌زشت‌وزرف 
دهر تنین خورنده است براين مرکب 
ای بسر. جان و تنت هردو زناشوی‌اند 
زين زن و شوی بدین کابین؛ فرزندی 
گر بترسی ز بلا برتن خويش و جان 
کیمیای زر دین است. بدو زر شو 
برهد زآتش نه سیم و نه مس جز زر 
تن بیچارهت از اين شوی همی یابد 
جفت‌جان حورالعین است‌هم آندرجان 
آنك ازو خاك سیه حورالعین گشته است 
جان تو گوهر علم است چنینش ایزد 
مر تو را دین محمّد چو دبستان است 
طلب علمت فرمود رسول حق 
سوی چینِ دین من راه بیاموزم 
آل یاسین مر چین را دومين چین است 
چین نو ظاهر و ماچین به‌ثل باطن 
۱ ها خا است ن حوط تخم گل و لاله 


مان است چنین بسته ورن عمین؟ 
بر سر خواب جهان خواب دگر مگزین 
کهبدل خفته است‌اين خلق همه‌همگین 
تو که هشیاری برخیره مخور غسلین 
کل همی جوید یکی و یکی سرگین 


گرجه در سال بود نیسان با تشرین 


سوی هشیار دلان سیرین جون نسرین ۰ 


سر من جز که سر زانوی من بالین 
فکرنت باید و از عقل بدو بر زین 
جان دانا نشود بر فلكٍ پروین 
بایدت جُست به صد حیلت از اين تنین 
تا ای دقرم تن رو اش 
جه همی باید. دانی, که بزاید؟ دین 
هردو را باید کردنت زدین پرچین 
برهی زاتش دوزخ چو شدی ززین 
اين همه زینت و آرایش و اين تحسین 
زانش برطاعت وعده است به حورالعین 
حور ازو یابد در خلد برین تزیین 
در تو می از قبل علم کند نسکین 
دین کند جان نو را زنده و علم آگین 
گر سفر باید کردن به مثل تا چین 
مر تو را گر نکنی روی چنین پر چین 
تو به چین دومین شو نه بدان پیشین 
نو به و ومانده‌است توراماحین 
خاك را تخم گل و لاله کند رنگین 


۳۸۵ 


۱۵ 


۳۵ 


۳۵ 


۳۸۹ دای تا خن 


چون نمودم که‌تن رجانت زن‌و شوی‌اند 
گر همی آرزو آیذت عروسی نو 
راه ظاهر. بسرا. راه ستوران است 
زآل یاسین خبرش نی و به تقلیدش 
هان و هینش کنم از حکمت ازیر, خر 
اب دریا را خورشید بحوشاند 
هی ول بان سوه ی ات 
جز که بر سخته نگویم سخنی» زیر 
جز به تلقین نرهد بی‌خرد از تقلید 
هر که ر انش تقلید بحوشاند 


عمل و علم بدید آمده زان و زین ۲۰ 
دین عروست بس و دل خانه وعلم آئین 
ناصبی از من ازین است جگر پر کین 
بر سر سوره همی خواند يا و سین 
باز گردد ز ره کدٌ به هان و هین 
تا برآزدش سوی چرخ و شود نوشین ۲۵ 
بر دل سنگین از ند سزد میتین 
/( 
که چراغ است به تقلید درون نلقین 
مرد داناش به ناویا دهد تسکین 


ای بسر. گفت در اين شعر تو را حجت 


انجه دل گفت مر او را به شب دوشین 


۱۸۳۹ 


چه گونی؟ ای شده زین گوی گردان پشت تو چوگان 

به دست سالیان شسته زمان از موی تو قطران 

زقول رفته و مانده چه بر خواندی و چه شنودی؟ 

چه گفتند اين و آن هردو؟ چه‌چیز است اين, چه چیز است آن؟ 
گراين نزديك را گونی و آن مر دور را گونی 

بس این تزديك بیدا باشد و آن دورتر بنهان 

به دشواری توانی یافتن مر دور چیزی را 

ولیکن زود شاید یافتن نزديك را آسان 

چه چیز است این و پیدانی؟ چه چیز است آن و پنهانی؟ 

حه گفته است اندرین تازی؟ جه گفته است اندران دهقان؟ ۵ 
تو را نزديك و اسان است بیدا اين جهان, بورا 

ز تو بنهان و دشوار است و دور است آن دگر گیهان 

تو پنهانی و پیدانی و دشواری و آسانی 


دیوان ناصر خسرو ی ۳۸۷ 


تورا این است پیدا تن, تو را آن است پنهان جان ...7 

مگر کز بهر اندر یافتن دشوار و بنهان را ۳ 

در این بیدا و اسان فضّل دانا نیست بر نادان 

ز دانا نیست بنهان جان چنانك از چشم بینائی 

ز نادان است پنهان جان چنان کز گوش کر الحان 

نابیناست پنهان رنگ و, بانگ از کر پنهان است 

همی بینند کزان رنگ را و بانگ را عمیان ۳ 
زبهر دیدن جانت همی چشمی دگر باید 

که بی لون است» چشم سر نبیند جز همه الوان 

ز بنهان آمد اینجا جان و پیدا شد زنن زان‌سان 

که پنهان بر شود واندر هوا پیدا شود باران 

اگر حکمت بیأموزی تو نخمی چرخ گردان را 

توی ظاهر توی باطن توی ساران توی پایان 

در اين بیدا و نزدیکت ببین آن دور پنهان را 

که بند از بهر اینت کرد یزدان اندر اين زندان 

چوینهان را نمی‌بینی دژو رغبت نمی‌داری 

مرین را زين گرفته‌ستی به ده چنگال و سی دندان ۵ 
تو گریانی جهان خندان, موافق کی شود با تو؟ 

جهان برتو همی خندد چرائی تو برو گریان؟ 

زبهر آنکه بنمایندمان آن جای بنهانی 

دمادم شش تن آمد سوی ما بیغمبر از یزدان 

به دل در چشم شهان بین ازیشان ایدت بیدا 

بدیشان ده دلت را تا به دل بینا شوی زیشان 

از این بنگان برون ور است و نعمت‌های جاویدی 

هه تین و تارنگی است ندز رز این سعان 

تو را خلقان شد این جامه, ز طاعت جامه‌ای نو کن 

که عریان بایدت بودن جو بستانندت اين خلقان .۲ 


۳۸۸ 


دیوان ناصر خسرو 


در این ایوان بسی کشتی و خلقان شد تنت واخر 

بینم با تو چیزی من همی جز باد در انبان 

مثل هست این که: جامه‌ی تن زیان آید مران کس را 
هشال وه نباشد جر یه‌خان این و آن‌مهمان 

تنت کز بهر طاعت بّد به عصیانش بفرسودی 

چه عذر آری اگر فردا بخواهند از تو این تاوان؟ 
ارت بت کی( ند ما شیف ۱ 
بدان‌جا هم فلان بیزار گردد از تو هم بهمان 

جرا مر اهل عصیان را به عصیان هم رهی کردی 
نرفتی يك قدم با اهل ایمان در ره ایمان؟ ۵( 
به راه معصیت در گر ز میرانی و سرهنگان 

به راه طاعت اندر چون ز کورانی و از کران؟ 

اگر چون خر به خور مشغولی و طاعت نمی‌داری 

قبا بفگن که در خور تر نو را از صد قبا بالان 

ز بهر آن کاوری طاعت که چون نو خر نکرده‌ستی 
چرا کرد ایزد از بهر نو چرخ و انجم و ارکان؟ 

اگرچه خر به نیسان شاد و سران و دنان باشد 

زبهر خر نمی گردد به نیسان دشت چون بستان 

اگر همچون منی زنده تو بی‌طاعت مشو غرّه 

که نه گر میزبان بابد همی, نه گربه بابد نان ۳ 
خداوندی نیابد هیچ طاغی در جهان گرچه 

خداوندش همی خواند تگین و ناش یا طوغان 

نو را فرمان چگونه برد خواهد شهر یا برزن 

چو جان تو تورا خود می‌نخواهد برد و تن فرمان؟ 

به فرمان تن تو باز ماند از مجلس و مسجد 

به بهمن مه ز بیم برف, وز گرما به تابستان 

به وقت مجلس علمی به خواب اندر شود چشمت 


دنران نا خی ۳۸ 


جو بیرون آمدی در وقت یاد ادتسا دشتان 

اگر فرمان تن کردی و در اصطخر بنشستی ۱ 

از افل لبنت مین بکسش تاموز سلمان ۳۵ 
گناه کاهلی‌ی خود را همیشه بر فضا بندی 

که «کاری ناید از من تا نخواهد داور سبحان» 

چرا چون گرسنه باشی نخسبی وز فضا جونی 

که پیش آرد طعامت؟ بل بخواهی نان ازین و زان 

شبانگه بس گران باشی بخسبی بی‌نماز آنگه 

چو صعوه مر صبوحی را سبك باشی سحرگاهان 

زکات مال جز قلب و رب ندهی به درویشان 

نثار میر عدلی‌های جون زهره بری رخشان 

زچشمت خواب بگریزد چو گوشت زی زیاب آید 

به خواب اندر شوی آنگه که برخواند کسی فرقان :۳ 
به موژذن بس به‌دشواری دهی هرسال صا ع سر 

به مطرب هر زمان آسان دهی کر موش با خفتان 

به گوشت بانگ گرگ از بانگ موذن خوشتر است ایرا 

که دیوانت نهاده‌ستند در دل‌سیرت گرگان 

به مسجد خواندت موذن چو گرگی زان فرو لیکن 

دوی چون گرگ یونان گر به گرگان خواندت سلطان 

ز نیکی‌ها گریزانی سوی بدها شتابانی 

جرا با صورت مردم گرفتی سیرت دیوان؟ 

ازیرا جاهلی در دأت علّت گشت و محکم شد 

چو محکم گشت نهذیرد به علّت زان سپس درمان ۵( 
آگرچه نرم باشد نم چو بر پولاداژو زنگی 

بدید آید کجا رندد ز پولادش مگر سوهان؟ 

بر از نگ نادانی. طلب کن فخر دانش را 

مگر بك ره برون آی به حیلت زین رمه‌ی حیوان 


۳۹۰ دیرآن ناصر خسرو 


به بند تلخ معنی‌دار به شکر درد جهلت را 

جو درد معده را خوشی و تلخی باید و والان 

به حکمت مر دل ویرانت را خوش خوش عمارت کن 

که ویران را عمارت گر همی خوش‌خوش کند عمران 

به حکمت چون شد آبادان دلت نیکو سخن گشتی 

که جز ویران سخن ناید برون از خاطر ویران ۵ 
سخن را جامه معنی باشد , ای عریان سخن خواجه, 

تو در خزی و در دیبا چرا گونی سخن عریان؟ 

ز دیوان دور شو نا راه یابد سوی تو حکمت 


تخت آنکه شوه بی‌شك سزای دفتر و دیوان 

چوبا دانا سخن گوئی سخن نیکو شود زیر 

که جز در مدح پیغمبر نشد نیکو سخن حسّان 

ز یار زشت نامت زشت شد نام و سزاواری 

چنان کز بخت فرعون لعین بدبخت شد هامان 

ز فعل خویش باید نام نیکو مرد را زیر 

به داد خویشتن شد نز بدر معروف نوشروان ۵۵ 
به حجّت گوی ای حجت سخن با مردم دان 

که مرد جوهری خرّد به قیمت لول و مرجان 


به پیش جاهلان مفگن گزافه پند نیکو را 


که دهقان تخم هرگز ننگند در ریگ و شورستان 
۱۹۰ 
تاکی کنی‌گله که‌نه خوب است کارمن وز تیرماه تیره‌تر آمد بهار من؟ 
چون من ز بهر مال دهم روزگار خویش اآید به مال باز به من روزگار من؟ 


هرگز نیامد و بنیاید گذشته باز 
در من نگر که منت بسم روشن آینه 


برقول من گوا بس بیرار و بار من 
یکسر یکار خویش ببین در نکار من ۵ 


دیوان ناصر خسرو ۳۹۱ 
غرّه مشو به عارض عنبر نبات خویش . واندر نگر به عارض ور بر امن 
مویم چنین سپید ز گرد سپاه شد کامد سپاه دهر سوی کارزار من 
جانمبه جنگ دهر خردچون حصارکرد یبد هگرز دهر ظفر بر حصار من؟ 


اندر حصار من نرسد دست روزثار 
کردم کناره از طرب و بی‌نصیب ماند 
ان عمستان دینه مرا غم‌فزای گشت 
آزاد شد ز بار همه خلق گردنم 
دنا مرا بجست و من او را بخواستم 
راز آشکاره کرد و دل من شکار کرد 
سوی قوی نهان من از چشم دل نگر 
گر زی فلك بر برارد سر ار خاطرم 
تیره است زهره پیش ضمیر منیر من 
از من نثاژ شکر و جواب مفضّل است 
جون من ره زنم به سخن بر کجا نهد 
وان بندها که بست فلاطون پیش بین 
این پایگه مرا ز بهین خلایق است 
بر چرخ ماه رفتم از این چاه ژرف زشت 
خرما بنی بدیدم شاخش در اسمان 
با بیم و ناامید به سختی زی او شدم 
گفتم به راه جهل همی توشه بایدم 
جنبید نرم نرم و ببارید بر دلم 
بی‌بر چنار بودم خرما بنی شدم 
تا بار آن درختٍ مبارك بخورده‌ام 
گر تخم و بار من نبریدی, به‌رغم دیو 


وین طرفه تر که روز وشبان می طلب کنم 
ای‌مردمی به صورت جسم و به‌دل‌ستور 


جشم زمانه خیره شد اندر غبار من 
این صد هزارساله عروس از کنار من . 
وان غم‌فزای هست کنون غمگسار من 
امروز چون ز خلق بیفتاد بار من 
من خواستار او شدم او خواستار من 
تا آشکاره اهل خرد شد شکار من 
غرّه مشو به پشت ضعیف و نزار من 
خورشید نور خویش بسوزد به نار من 
خوار است تير زی قلم تیره‌خوار من 
آن را که او سژال طرازد نثار من 
سقراط دست بر گره استوار من؟ 
رل نع ورستت بش کی تکار من ۱ 
این بایگه نداشت کس اندر تبار من 
هرگر کسی ندید عجب‌تر ز کار من 
بر وی نثار کرده خرد کردگار من 
زو بختیار گشتم و شد بخت يار من 
گفتا تو را بس است یکی شاخسار من 
باری کزو رمیده نشد کاروبار من 
خرماست بار بنده کنون بر چنار من 
کنته است با فرار دل بی‌قرار من 
خرمابنان شده‌ستی یکسر دیار من 
من زهرمار او شدم او زهرمار من ۰ 
من زندگی ایشان و ایثان دمار من 
بر گردن نو یو من است و سپار من 


۳۹۲ دیوان ناصر خسرو 


من مرد دوالفقارم و تو مرد دزه‌ای 
زی دوالفقارم آمد سیصد هزار تو 
عفریت دوستدار تو و دستیار نوست 
تو اسپ بی‌فسار و فسار است عهد تو 
بی زیب و زینتاست‌هران گوش و گردنی 
عهد و بیان‌بس است‌تورا طوق‌و گوشوار 
آبی است نزد من که خمار تو بشکند 
شعرم بخوان و فخر مدان مر مرا به شعر 
ای آنکه کردگار زبهر نو جفت کرد 


زی دزه نامده است یکی از هزار من 
جبریل دستیار من و دوستدار من 
کو نیست زیر طوق من و گوشوار من 
این هردو یافتی چو شدی گوش‌دار من 
بیش آرمت‌جو گوئی «بشکن خمارمن» 


دین‌دان نه شعر فخر من و هم شعار من ۰ 


با جان هوشیارم شخص نزار من 


حون من دوازده است تو را اسپ و بارگیر 
لیکن زخلق نیست جز از نو سوار من 


۱۹۱ 
درد گنه را نیافتند حکیمان 
جیست شیمانی؟ آنکه باز نگردد 
نيست پشیمان دلت اگر تو برانی 
فول فلان و فلان تو را نکند سود 
مت اسلام ضیعتی است مبارك 
برزگری کن دراین زمین و مترس ایج 
گزش بورزی به جای هیزم و گندم 
ور متغافل بوی ز کار ببرند 
چشم خرد باز کن ببین به‌شگفتی 
برزگران / نگر چگونه ز مستی 
هوش از مت به دام و زرق ببردند 
دام هم از ما بساختند چو دیدند 
رخصت سيكي پخته بود یکی دام 


خلقی ازین شد به سوی مدهب مالك 


جز که بشیمانی, ای برادر. درمان 
مرد به کاری کزان شده است بشیمان 
نات چه گوید فلان فقیه و بهمان 
گرت بشخشد قدم ز پای ایمان 
کشت ودرختش ز مژمن است ومسلمان 
از شغب و گفت گوی وغلفل خصمان 
عود فماری بری و لژلژ عمّان 
بیخغ درختان و ساق کشتت کرمان 
خصم فراوان در اين ضیا ع خرامان 


بهر؛ٌ هارون همی دهند به هامان . 


زرق‌فروشان صعب و ساخته دامان 
سوی خوشی‌های جسم میل و هوامان 
دیگر دامی حدیث عشرت غلمان 
فوجی ازان شد به سوی مدهب نعمان 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 


و غلامان خوب و سیکی روشن 
دق یه یات شد از دوادو دیوان 
ام علی بر زبان که یارد راندن 
کس نبرد نام وارئان بیمبر 
تا کی گونی به مکر و حبلتِ دیوان 
ملك‌سلیمان به چشم خویش همی‌بین 
نرم کن آواز و گوش هوش به من دار 
گفت که دیوند جمله عامه اگر دیو 
دیو نهد بر سرش کلاه سفاهت 
هوش بجای آور و به دست سفیهان 
کچ بجر کی ۸۱ ار 
شش ان از گروهی 
ملك و امامت‌سوی کسی است که‌اوراست 
آنکه ملوك زمین به درگه او بر 
چرخ گرفته به ملك او شرف و جاه 
گشته بدو زنده نام احمد و حیدر 


بل ات شدند و دام" یامن 
ام نیابد کس از"شریقت هزمان 
جز که حکیمان به عهدها و به پیمان؟ 
خلق نگوید که بود بوذر و سلمان 


۳۹۳ 


۵ 


در کف دیوان و زان شگفت همی‌مان 


تات بگویم چه گفت سام نریمان 
بد کنشانند و با سفاهت ‌ شومان 
هرکة به فرمانش سر کشید. ز فرفان 
و لوا تخوس تکار 
هردو یکی نیستند سوی حکیمان 
و خردان جهان و ناکس و خامان 
ملك سلیمان و علم و حکمت لقمان 
حاجب وفرمان برند و سایل ومهمان 
1 نا یافته ٍِ_ سامان 
بار خدای جهان تمام تمامان 


دانا داند که کیست گرجه نگفتم 
نایب یردان و آتاب کریمان 


۱۹۲ 
چند کنی جای چنین به گزین؟ 
جند کنی صحبت دنیا طلب؟ 
مهر جنین خیره جه داری برانك 
بچذ خاک و نبیره‌ی نك 
ون و ان 20 


نيك نگه کن که حکیم علیم 


چون نروی سوی سرآئی جز این؟ 
همره و یارانت» هلا برنشین 
صحبت پاری به ازین کن گزین 
بر تو همی دارد همواره کین؟ 
مادر زیرین و پدزت از برین 
و ّ فلکی بر زمین؟ 


جونت ببسته است به بندی متین! 


-‌ 


۳۰, 


دیوان ناصر خسرو 


چند در اي بند به نی چنین 
سوی تو جان ماهی و تنت آبگیر 
ترسان گشتی که چنینی بزار 
جهل نموده است تو را این خیال 
گفت که «تو زنده‌تر آنگه شوی 
بلکه به زندانی جونان‌که گت 
اين فلك زود رو. ای مردمان, 
بر دل و بر وهم جهان چرخ را 
تا نشناسد که پرون زین فلك 
وهم گران را که برون است ازین 
خلق بدان عالم منکر شدی 
جز به چنین صنع نیامد درست 
نا بری ظن که مگ منکر است 
نیست‌درین هیچ خلافی که‌نیست 
نیست‌چنین مرده که این عالم‌است 
جای‌خور وخواب‌نواین است و بس 
ارزوی خویش بیابد درو 
گر تو درو گرسنه و تشنه‌ای 
من نه همی طاعت ازان دارش 
رنجگی تشنه نخواهم نه آب 
کار ستوراست خورو خفت و خیز 
نیستی آگاه نو هیچ از بهنت 
نیستی آگاه بحق خدای 
بر نشوی تو به جهان برین 
گر همی آندر دين رغبت کنی 
روی به دریا نه اگر گوهر است 
گر در دانش به تو بربسته گشت 


دامن دیا بکشی واستین؟ 
صورت بسته است همانا حنین 
گرت برآرند از اين بارگین 
جز که چنین گفت یکی پیش بین؟ 
کت برهانند از اين تیره طین» 
مه ز رسولان خدای اجمعین 
صعب حصاری است بلند وحصین 
زندان کرده است جهان آفرین 
چیست به اندیْه کس آفرین 
راست بدیدی و به عین‌الیقین 
سست شدی بر دلشان بند حين 
وعده بستان بر از حور عین 
نعمت آن عالم را بو معين 
جز که براین گونه جهان مهین 
[ح چنین کردش روح‌الامین 
آن نه چنین ات مان مکین 
هرکسی از خلق مهین و کهین 
مرغ مسمّن خور و ماء معین 
۳ می و شیرم دهد و انگبین 
بی‌سفرم نیست به کار اسپ و زین 
شو توبخور,چون کنی‌آبرو بچین؟ 
خور چه‌کنی گر نه‌خری راستین؟ 
بیهده دانی که نخوردم یمین 
تات همی دیور بود هم‌ شین 
دور کند داس جهان بوستین 
ارزوی جانت و در مین 
من بگشایم ز در آن زوبرین 


دیوان ناصر خسرو 


نا نشناسی تو لطیف از کثیف 
کی رسد این علم به یاران دیو؟ 
هیچ شنیدی که چه گفتت رسول 
گنت «یباید جستن علم را 
خانة اسرار خدای است امام 
تا تو نگیری رسن عهد او 
هرکه سوی حضرت او کرد روی 


مانده‌ای اندر قفس آهنین 
خیره رات نذمد یاسمین 
بار خدای و شرف المزسلین؟ 
روح امین است مرو را قرین 
دست نشوید زو دیو لین 
شیر کجا باشد جز در عرین؟ 
زهره بتابدش و سهیل از جبین 


از رهی و حجت او خوان برو 
هر سحر ؛ ای باد , هزار آفرین 


۱۹۳ 
این کنبد روز بی‌روزن کرتان 


ی ۱ 


من خانه نه‌دیدم نه‌شنیدم بجز اين نیز 
يك نیمه بیابان و دگر نیمه گلستان 


ناگاه گلستانش بد ید آرد کلها 


کی ینار تر ایا 
این گوی سیه را به‌میان خانه که آویخت 


نه بسته طنابی نه ستونی زده زین‌سان؟ 

این گوی گران را بههوا بر که نهاده است؟ 
تا کی به‌شگفتی بوی از تخت سلیمان؟ 
این گوی به کردار یکی خوان عظیم است 
بنهاده در ایوان بر از نعمت الوان 

این خوان در ایوان چو نمودندت بندیش 

تا کیست سزاوار بدین خانه و این خوان 


زین خوان و از اين خانه سوی نو خبری هست؟ 


۳۹۵ 


دیوان ناصر خسرو 


ای گشته براین گوی تو را پشت چو چوگان! 

تا جند دراین گوی بخواهد نگرستن 

این چرخ بدین چشم فروزنده رخشان؟ 

چشم فلك است این که بدو تیره زمین را 

همواره همی بیند این گنبد گردان ۰ 
کانی است در اين گوی بر از گوهر و دانه 

ین چشم زان وه منده اس هرانک 

جوینده این جوهر را دست جهار است 

از تیر و زمستان و ز نیسان و حزیران 

این گوهر از این کان چو به يك پایه برآید 

کانی دگرش سازند آنگاه ز ارکان 

آن کان نخستینت نمودم که زمین است 

وین کان دوم نیست مگر هیکل انسان 

ای گوهر بی‌رنگ, بدین کان دوم در 

رنگی شو و سنگی و ممان عاجز و حبران 0 
حون فیمت باقوت به اب است تو دانی 

کابت سخن است. ای سره یافوت سخن‌دان 

هیکل به‌نو گشته است گرانمایه ازیراك 

هیکل صدف توست و درو جان تو مرجان 

مرجان تو مرجان خدای است ازیراك 

از حکمت و علم آمد مرجان تو را جان 

زنهار که مر جان را بی‌جان نگذاری 

زیرا که به بیجان نرسد رحمت رحمان 

روزی بشکافند مراين تیره صدف را 

هان تا نبوی غافل و خفته نروی هان ۳ 
زنهار چنان کامده‌ای اوّل, از اینجا 

خیره نروی گرسنه و تشنه و عریان 


دیوان ناصر خسرو 


جز سخته و پیموده مخر چیز که نیکوست 
کردن ستد و داد به پیمانه و میزان 

چیزی به گران هیچ خردمند نخرد 

هرگه که بیابد به از آن چیز به‌ارزان 
بستان خدای است. جنان دان که, شریعت 
بر غله و بر کشته درختان فراوان 

بسیار دراین بستان هر گونه درخت است 
هم کته رحمان و هم از کشته شیطان 
ای ره گذری مرد. گرت رغبت باشد 

در نعمت و در میوة این نادره بستان 
دهقانش یکی فاضل و معروف بزرگ است 
در با غ مشو جز که به دستوری دهقان 
گر میومت باید به‌سوی سیو و بهی شو 
منگر سوی بی‌میوه و پرخار مفیلان 

چون نخل بلند است سپیدار ولیکن 
بسیار فزون دارد در بار برین آن 

مرغ است همان طوطی و هم جفد ولیکن 
این از در قصر آمد و آن از در 1 
چون ابر بلند است سیه دود ولیکن 

از دود جدا گشت سیه ابر به باران 
هرچند که در فرطه بود هردو به يك‌جا 
از دامن برتر بود, ای پوره گریبان 
هرکس که بدر نام نهد نوح مر او را 
کشتیش نباشد که رود بر سر طوفان 
چونان که خرد را به میان دو محمّد 

فرق است به بیغمبری و وحی به فرقان 
دهقان و خداونده این خانه رسول است 


۳۹۷ 


۳۹۸ 


سرهنگ بنی آدم و پیغمبر یزدان ۳۵ 
هرچند ستمگاران بسیار شده‌ستند 

فرزند رسول است براین با ب نگهبان 

گرجه بود میوفً خوش بی په و کرم 

دهقان ندهد با غ به بشه نه به کرمان 

هرجند که در خانه تو خانه کند موش 

خانه نسپاری تو همی خیره به موشان 

در خانه تو موش به سوراخ درون است 

او را جه‌بکار آید کاشانه و ایوان؟ 

گر موش ندارد خبر از گنبد و ایوان 

نادان حه خبر دارد از دين و ز ایمان؟ ۴۰ 
هرچند که بر منبر نادان بنشیند 

هرگز نشود همبر با دانا نادان 

گر زاغ سیه با غ ز بلیل بستاند 

دستان نتواند زدن و ناورد الحان 

از مرد بدید آید حکمت نه ز مثبر ‏ * 

خورشید کند عالم پرنور نه سرطان 

میدان خدای است فران, هر که سوار است 

گو خیز و فراز آی و برون آی به میدان 

تا کیست که بر بشته حرف متشابه 

آورد کند اسپش با بویه و جولان ۵ 
دشوار طلب کردن تأویل کتاب است 

کاری است فرو خواندن اين نامه بس اسان 

با کاه مخور دانه چنین گر نه ستوری 

با بوذر گفت این که تو را گفتم سلمان 

آن گوز که با پوست خورندش نبود نفع 

با پوست مخور گوز و تن خویش مرنجان 


دیوان ناصر خسرو ۳۹۹ 


معنی‌ی سخن ایزد یغمبر داند 

بهتان بود ارتو بجز این گونی, بهتان 

بر مشکل این معجزه جز آل نبی را 3 

کس را نبود قوّت و نه قدرت و سلطان ۲ 
چونان که عصا هر کز از آن‌سان که شنودی 

نعبان نشدی جز به کف موسي عمران 

هرچند سخن گوید طوطی نشناسد 

آن را که همی گوید هرگز سر و سامان 
ی 

مانند؛ مرغی که بیاموزد دستان 

همچون سخن مرع است این خواندن ناراست 

بی‌حاصل و بی‌معنی و بی‌حخت و برهان 

از خواندن جیزی که بخوانیش و ندانی 

هرگر نشود حاصل جیزیت جز افغان 7 
تشنت نشود هرگز تا آب نخوردی 

هرچند که آب آب همی گونی هزمان 

چون باز نگردی بسوی موسی و هارون 

يك‌ره نشوی سیر ز فرعون و ز هامان 

گویند که بیغمیر ما امّت و دین را" 

چون رفت ز عالم به فلان داد و به بهمان 

بیغمبری ای بی خردان ملك الهی است 

از ملکت فیصر به و از ملکت خاقان 

هرگز ملکی ملك به بیگانه نداده است 

شو نامة شاهان جهان پاك فروخوان : 
با دختر و داماد و نبیره به جهان در 

میراث به همسایه دهد هیچ مسلمان؟ 

باشوع ها کار کر دهاستا نم 


بر فول خداوند جهان داور سبحان! 

از بهر چه گوئید چنین خام سخن‌ها؟ 
ای مغز شما دود زده زانش عصیان! 
آنگاه شوید آگه از این بیهده گفتار 

کز حسرت و غم سنگ بخائید به دندان 
آن روز بشیمانی و حسرت نکند سود 

آن را که نشد بر بدی امروز پشیمان ۶۵ 
حسرت نکند کودك را سود به بیری 
هرگه که به خردی بگریزد ز دبستان 
هرکس که به تابستان در سایه بخسبد 
خوابش نبرد گرسنه شب‌های زمستان 
سودی نکند حسرت و نیمار جو افتاد 
بیمار به سامره و درمان به بدخشان 

از دزد فرومایه نه سلطان و نه حاکم 

توبه نپدیرند جو افتاد به زندان 

فرزند نبی جای جد خویش گرفته است 
آن است گزیده, که خدایش بگزبند 
بیهوده چه گونی سخن بی‌سر و سامان؟ 
فرزند وی امروز نشسته است به فرمان 

آن را که گزیدی تو خدایش نگزیده است 
در خلق, ندانی نو به از خالق دیّان 

ای بیر. خداوند سگی را نهذیرد 

هرچند که فربیش کنی, از تو به فربان 
فربان تو فرزند رسول است, ره خویش 
از حکمت او جوی سوی روضه رضوان ۷۵ 


دیوان ناصر خسرو 


زی درگه او شو که سلیمان زمان است 
تا باز رهد جان تو از محنت دیوان 
ای‌بار خدای همه درَیّت آدم 

آنی که پدید آمد در با غ شریعت 

از عدل تو آذار و ز احسان تو نیسان 


دین از تو مین شد و دنیا به تو زیبا 


ر 
حکمت به تو تازه شد و بدعت به‌تو خلقان 


چون خطبه به نام تو رسانم په سخن بر 
از برکت و اقبال تو گل روید و ریحان 
جون بنده‌ت «مستنصر بالله» و 

بر مشتری و زهره شود بقعت یمگان 

از نام تو بگدازد بدخواهتو, گونی 

ما است مگر نامت و بدخواه تو کتان 
گر جمله یکی نامه شود عدل و سعادت 
آن نامه نیاید هی ار یت نو غاد 

مر بنده‌ت را دشمن و بدگوی بسی هست 
زان بیش کجا هست به درگاه تو مهمان 
ای حجتِ بنشسته به یمگان و سخنهات 
در جان و دل ناصبیان گشته جو بیکان 
گر خاك خراسانت نپذرفت مخور غم 
خشنودی ایزدت به از خاك خراسان 

بر حکمت و بر مدحت اولاد بیمبر 
اشعار همی گوی به هر وقت چو حسّان 
برد بدین شعر و آن شعر کسانی 
«اين کنبد گردان که بر آورد بدین‌سان؟» 
بر بحر هزج گفتی و نقطیعش کردی 
مفعول مفاعیل مقاعیل فعولان 


۸۵ 


1۰ 


۱۹۴ 
ای شده مفتون به قول‌های فلاطون, 
باره که کرد و به زعفران که فروزد 
گر نه‌هوا خشمناك و نافته گشته‌است 
گرم شود شخص هرکه تافته گردد 
هرجه برآمد زخاك نیره به نوروز 
سیب و بهی را درخت و بارش بنگر 
گونی کز زیر خاك تیره برآمد 
بر سر فارون به باع گوهر و ززست 
هرجه که دارد همی به خلق ببخشد 
خانه دهقان جو گنج خانه پياگند 
رنگ و مزه و بوی و شکل هست در این خال 
خاك به سیب آندرون به عنبر و شکر 
نیست در اين هر چهارطبع ازین هیچ 
معدن‌این جیزها که‌نیست دراین جای 
وین همه بی‌شاف لطایفند که اين خاك 
خاك سیه را بهشاخ سیب و بهی بر 


گوئی کاين فعل در چهار طبایع: 


ویشان را نیز همچو سیب و بهی را 
زرد چوزهره‌است عارض‌بهی وسیب 
چون نشناسی که از نخست به ابداع 
فاعل آن زرد وسرح کیست, چه گونی؟ 
اّل اکنون نهان شد آن و ازان گشت 
گشت طبایع پدید ازان و ازان شد 
در به بات اندرون فریشتگانند 
دانهمرا یشترا به خوشه ها در خانه است 


حال‌جهان باز چون شده است‌د گرگون؟ 
فرط گلبن به با و مفرش هامون؟ 
گرم جرا شد جنین جو نافته کانون؟ 
تافته زی شد هوای تافته ایدون 
مخنقه دارد کنون ز لولوی مکنون 
جفده و بر زز همجو جتر فریدون 
گنج به سر برنهاده صورت فارون 
گوهر و زژی به مشكك و شکر معجون 
نیست چوفارون بخیل وسفله ووارون 


ی 


چون به رز و باغ برد باد شبیخون ۰ 


یا همی اینجا درآورند ز بیرون؟ 
از که سرشته شد و زبهر جه و جون؟ 
ای شده مفتون به قول‌های فلاطون 
جز که ز بیرون اين فلك نبود نون 
مرکب‌ایشان شده است و مایه وفانون 
گرد که کرد وخوش ومعنبر وگلگون؟ 
هست رونده بهطبع از انجم و گردون 
هست بر افلا شکل و رنگ همیدون 
سرخ چو مربخ روی نار و طبرخون 


فك 


فعل نخستین ز کاف رفت سوی نون؟ ۰ 


ای‌شده برفول‌خویش معجب ومفتون! 
نام زد امروز و دی و آنگه و اکنون 
روی زحل‌سرخ وروی زهره چو زریون 
هريك در بیخ و دانه‌ای شده مفتون 
بیخ مرآن را به زیر خاك در آهون 
کاهل و بشکول و هست مایه‌ور و دون 


ئن‌ 


۳ 


هريك بر بیشه‌ای نشسته مقیم است 
سیب کر اندر درختو دانه سیب اسنت 
اینت هپیون گرست و آنت شکرگر 
مایُ هر دوست آب و خاك ولیکن 
گرچه ز پشم‌اند هردوء هرگز بوده است 
سنگ ترازو به‌سیم کس نستاند 
بوشع‌بن نون اگرچه نیز وصی بود 
کارکنان خدای را چو ببینی 
دل ز بدی‌ها به‌دین بشوی ازیرا 
روی چو سوی خدای و دین حق آری 
ای شده غافل زعلم و حجت و برهان, 
کشته شدت شمع دین کنون به جهالت 
جحت و برهان مجوی جز که ز حجت 


هرگز ناید ز عمرو کار غریغون 
ناید بیرون آزو به خواندن: آفسون 
هردو به خاك ۵ اندرون-بزایر: ۳ مفرون 


ملعون . نبود هگرز همین مون۲۰ 


سوی توء ای دوربین؛ پلاس چو پرنون؟ 
گرچه بود همچو سیم سنگ تو موزون 
همبر هارون_ نبود ‏ یوشع‌بن نون 
جفد بدید است از همای همایون 
گر نکنی خویشتن مخبل و مجنون 
دل نکنی زان سپس به فلسفه مرهون 
راه بگردان ز دیو ناکس ملعون 
باك شود دل به دين جو جامه به صابون 
باك دلی باید و و حو جیحون 


زور دل‌افزون وت و ور دل افزون : 


جهل کشیده به گرد جان تو برهون. 
خیره ازان مانده‌ای تو گمره و شمعون 
تا بنمایدت راه موسی و هارون 


نیست قوی زی تو فول و حخت حجخت 
جون عدوی ححْتیّ و داعی و مادون 


۱۹۵ 
بنگر بدین رباط و بدین صعب کاروان 
من مر تو را نمودم اگرچه ندیده بود 
از رفتن رباط نه نیز از شتاب خود 
خفته و نشسته جمله روانند با شتاب 


در راه عمر خفته نیاساید ‏ ای سیر . 


جای‌درنگ نیست مرنجان دراين رباط 


تا جونکه سال و ماه دوانند هردوان 
با کاروان رباط کسی هر دوان دوان 
آگاه نیست بیشتر از خلق کاروان 
هرگز شنود کس به جهان خفته وروان! 
گر بایدت بپرس ز دانای هندوان 
برجستن درنگ به بیهودگی روان 


و3 


۳۵ 


ی 


34 


هرك آمده‌است زود برفته است بی‌درنگ 
بررس کز این محل بچه خواری برون‌شدند 
مفگن چو گوسفند تن خویش را به جر 
ای از غمان نوان شده امروز. بی گمان 
بدخو زمانه با تو به بهلو رود همی 
حرمت مدار چشم ز بدخو جهان ازانك 
بازی است عمر ما به جهان اندر,ای پسر, 
بفریفت مر مرا به جوانی جهان بیر 
بسیار مردمان که جهان کرد بی‌نوا 
عمر مرا بخورد شب و روز و سال و ماه 
ای ناتوان شده به تن و برگزیده زهد. 
وتا تما یوقت 
تا نیکوان هوای تو جستند با نشاط 
آن موی قیر گونت چو روز سپید کشت 
فیرت چو شیر کرد جهان, جادوی است این 
بیری‌عوانی‌است.نگه کن, که آمدهاست 
اندر پدر همی نگر و دل شده مباش 
کیت خبر که جه خواهد همی‌نمود 
اينك بدرت نامه چرخ انتت شون 


دیوان ناصر خسرو 


برخوان ار تخواندهای احبار خنتروان 
اسفند پار و بهمن و شابور ۲ اردوان 
نیمار خویش خود کن ومنگر به اين و آن 


فردا یکی دگر شود از درد نو نوان . 


حرمت نیافت خسرو و ازو و نه بهلوان 
بی‌حرمتی است عادت ناخوب بدخوان 
بر مرگ من مُکن ز غم و درد بازوان 
بیران روان کنند, بلی, مکر بر جوان 
از بانوا شهان و نکوحال بانوان 
پنهان و نرم نرم چو موشان و راسوان 
زاهد شدی کنون که شدی‌سست و ناتوان 
خرسند کی شودسک بیچاره به استخوان؟ 
جُستی همی نو برتن ایشان چو آهوان 


ه‌" 


از بس که روزهات فرو شد به فیروان؟ . 


جادو بود کسی که کند کار جاودان 
ترسم برد خواهدت این بد کنش عوان 
9 زلف عببرین و رخان جو ارغوان 


بدخو جهان نو را زغم و رنج وز هوان 


مر راز چرخ را جز از اين نامه برمخوان 


این بندها که من شنوانیدمت همه 


یارانت راچنانکه شنودی توبشنوان 


۱۹۶ 
بر جانور و نبات و ارکان 
وز خا سیه برون که آورد 
خوانی است زمین بر ز نعمت 
خویشان تو اند جانور باك 


سالار که کردت ای سخن‌دان؟ 
این نعمت بی‌کران و الوان؟ 
نوخاك مخوانش نیز خوان‌خوان 
ژیرا کذاو زنت‌ای هو ازشارن 


۳0۵ 


دیران ناصر خسرو 


پس چونکه ره و بنده گشتند. 
تو در خز و بز به زیر طارم 
ایشان ز تو جمله بی‌نیازند 
تو مهتری و نیازمندی 
گر شیر قوی‌تر است از تو 
ور بیل ز نو به نن فزون است 
بیگار نو چون همی کند آب 
انش به مراد نتوست زنده 
درمان تو را جرا میم است 
درآفن‌زنشی حون تشه انیت 
بیرون نجهد مگر بفرمائت 
جز نو ز هوا همی که سازد 
دهقانی نوست خاك ازیرا 
ارکان همه مر نو را مطیم‌اند 
نیکو بنگر که: کیستی خود 
وین کار که کرد و خود جراکرد 
از جانوران به‌جملگی نیست 
بر جانورت خرد فزون است 
وز ور خرد شده است ما را 
ازاد شود به عةل بنده 
آباد به عفل ت گردون 
معروف به دیدن است حشمت 
کواشت شلوا و ادست یگ فت 
بنگر: به خرد چه کرده‌ای کار 
بی‌کار چراست عل در نو 


حیزیت نداد کان نبایست. 


کار خرد است باز جستن 


ای خویش. توا بجمله خویشان! ۱ 
خویشانت برهنه .و پربیان 


وز بیم نو مانده::در:نجیابان 
نشنود کسی مهی براین سان 
چون است ز بانگ تو گریزان؟ 
بر بیل تو را که داد سلطان؟ 
نا غله دهدت سنگ گردان؟ 
در آهن و ی خاره نهان 
نا بخته خوری بدو و بریان؟ 
این گوهر بی‌قرار عریان؟ 
این گوهر صعب ازاین دو زندان 
چندین سخن چو در و مرجان؟ 
خویشانت نبند چون تو دهقان 
هرجند خدای راست ارکان 
وز بهر چه‌ای رئیس حیوان 
آن کس که بکرد با تو احسان 
جز جان نو را خرد نگه‌بان 
وز نور خرد گرد شرف جان 
این جانور دگر به‌فرمان 
واباد شود به عقل ویران 
وازاد به عقل گشت لقمان 
دندائت موکْل است بر نان 
بینیت بیافت بوی ریحان 
صد سال در این فراخ میدان 
بر کار هميشه تنیز دندان 
روزگار. ‏ یزدان 


از حاصل خلق و چرخ و دوران 


دارنده 


۵ 


1 


1 


کار خرد است دردها را 
از مرگ پتر ندید ن درد 
امه وان ایور ماه 
دانا نکشد سر از مکافات 
يك چند نو خورده‌ای جهان را 
«چون تو بزنی بخورد بایدت» 
بر خوردن جیم هر خورنده 
بنگر که خرد رهی نماید 
۹ 
نن خورد در این جهان و او مرد 
جان را نکند جهان عقوبت 
چون گشت یقین که جان نمیرد 
آسان به خرد شود تو را مرگ 
مشغول ننی که دیو نوست او 
خندانت همی برد سوی جر 
ای بندة تن, تو را چه بوده است 
فتاه بة بخاه دز خه بایدت 
تن جلد و سوار و جان پیاده 
جان را به نکو سخن بپرور 
بنگر که قوی نگشت عقلت 
چون جانش عزیزدار دایم 
ان کن که خرد کند اشارت 
بگزار به شکر حق آن کس 
از باادل, ای پسر, همی گوی 


بنگربه چه فضل وعلم گشته‌است 


آن خوان که مسیح را پیامد 
نو جون به‌شکی که زی محمّد 


آورد پدید روی درمان 
داناش نخواست همجو نادان 
يك چند در اين سرای مهمان 
بد کرده بدی کشد به‌بایان 
اکنون بخورّدت باز گیهان 
این خود مثل است در خراسان 
دندان زمانه مرگ را دان 
ری رستن ازاين عظیم ثعبان 
بر حق مشو بخیره گریان 
بر جان نبود ز مرگ نقصان 
کو را ز تن آمده است عصیان 
آسان برهی ز مرگ آسان 
زین به که کند بیان و برهان؟ 
بل دیو نوی و او سلیمان 
دشمن بتر آن بود که خندان 
با خاطر تیره‌روی رخشان؟ 
بر برده به چرخ طاق و ایوان؟ 
بالینت چو خز و سر چو سندان 


مفروش گران خریده ارزان 
تا برشوی از ثری به کیوان 
کو کرد دل. تو عقل را کان 
«سبحانك با اله سبحان» 
یعقوب جهود و نو مسلمان 
آراسته از رحیم رحمان 
نامد به ازان بسی یکی خوان؟ 


۳۵ 


۵ 


۵ 


خوان بیش توست لیکن از جهل 
از نامه خبر نداری ایراك 
گوئی که «فلان مرا جنین گفت 
کزمدهب‌هاً درست وحق نیست 
هارون زمانه را 
ربحان که دهدت جون همی نو 
آگاه نه‌ای که ی بارید 
گمراه شدی چو برتو بگذشت 
از شیر و ز می خبر نداری 
آگاه شوی چو باز پرسد 
جون خیره شود سرت در آن راه 
چون برف بود بجای سبزه 


ندیدی 


تو گرسنه‌ای برو و عطشان.. 
برخوانده نهای مگر که عنوان", 
و آورد مرا خبر زبهمان 
جز مذهب بوحنیفه نعمان» 
ای غرّه شده به مکر هامان 
ریحان نشناسی از مغیلان؟ 
بر سَرّت به‌جای خرد باران 
در جامة جبرئیل شیطان 
ای سرکه خریده و سپندان 
دانات ز مشکلات فرقان 
رهبر نبوی تو بلکه حیران 
دی ماه بود نه ماه نیسان 


۷ 


۱۹۷ 


ام هت در انیت فیگویت 
گرد از سر ناصبی بیفشان 


غریبی می جه خواهد یارب از من؟ 
غریبی دوستی با من گرفته است 
ز دشمن رست هرکو جست لیکن 
غریبی دشمنی صعب است کز نو 
جو خان و مان بدو دادی بخواهد 
بجز بانو پیارامد چو رفتی 
چو با من دشمن من دوستی جست 
سزد کاین بدکستی را فوست گیرم 
به بیند انداخت گاهم گه به مغرب 
ندیده است آنکه من دیدم ز غربت 
غریبی هاون مردان علم است 


که با من روز و شب بسته است دامن 
مرا از دوستی اه ات دمن 
از این دشمن بجستن نیست رستن 
نخواهد جز زمين و شهر و مسکن 
به خان و مانت چون دشمن نشستن 
کسی‌دشمن کجا دیده‌است‌ازاین‌فن؟ 
مرا ز انده کهن زین گشت نو تن 
چو بیرون زو دگر کس نیست با من 
چنین هرگز ندیده‌ستم فلاخن 


به زیر دسته سرمه‌ی کرده هاون ۰ 


ز مرد علم خود علم است روغن 


۶۵ 


۰ دیون ناصر خسرو 


ازاين روغن در اين هاون طلب کن 
وگر چون ترب بی‌روغن شده‌ستی 
نگردد مرد مردم جز به غربت 
نهال آنگه شود در باغ بَروَ 
نواند تیا هرگز بریدن 
به جام زر بر دست شه اید 
به شهر و برزن خود در چه یابی 
به خانه در زنور فرص خورشید 
اگر مر روز را می‌دید خواهی 
جو حان درتن خرد دردل نهفته است 
اگر خواهی که بوی خوش بیابی 
دل از بیهوده خالی کن خرد را 
زخار و خس چو گلشن کرد خواهی 
چنان باشد سخن در مغز جاهل 
اگر سوسن همی خواهی نشاندن 
چرا با جام می می علم جونی؟ 
نشاید بود که ماهی و گه مار 
اگر- گردن به دانش داد خواهی 
به بیش دن درون دانش چه‌جونی؟ 
جو می‌دانی که‌ت از خم گوز نابد 
چو نتوانی نشاندن گوز و خرما 
بخندد هوشیار از حکمت مست 
به نزد عقل حکمت را نرازوست 
ار نادان خریدار درو غ است 
نشاید کرد مر هشیار دل را 
سوی‌من‌جاهل است.ارچه حکیماست 


نه‌سور است ار جه همجون‌سور ازدور 


که بی‌روغن چراغت نیست روشن 
بخیره ترب در هاون میفگن 
نگیرد قدر باز اندر نشیمن 
که پرداريش از آن بیشینه معبدن 
اگر از سنگ بیرون ناید آهن؟ 
مروق می چو بیرون آید از دن 
جزآن کان اندر آن شهر است وبرزن؟ 
همان بینی که در تاد ر روزن 


سر از روزن برون بایّدت کردن .۰ 


به آمختن زدل برکن نهنبن 
به مش سوده در باید دمیدن 
به دسته‌ی سیر درخوش نیست‌سوسن 
باید رفت بام و بوم گلشن 
جو در ریری به خم گوز ارزن 

نخست از جای سوسن سیر برکن 
چرا باشی چو بوفلمون ملوّن؟ 
گلیم خر به زر رشته میاژن 


زحهل آزاد بابد کرد کُردن 


" 


تو را دن به, به گرد دن همی دن . 


۷ طمْم و حم را خیره مشکن 
نباید بید و سنجد را فگندن 
هوس را خیره حکمت چون بری ظن؟ 
زيك من تا هزاران بار صد من 


تو با نادان مکن همواره هیجن ۵ 
به باد بی‌خرد بر باد خرمن 
به نزد عامه, هندوی برهمن 


از بانی ات آنبوه ات شیوخ 


۳ 


دیوان ناصر خسرو 


نیابد فضل و مزد روزه‌داران 
به پیش نیغ دیا مرد دینی 
به حکمت شایدت مر خویشتن را 
چو در پیدا نهانی را بینی 
چا گوئی»چن پرسی چیست حکمت؟ 
در اين بیدا نهانی را جو دیدی 
چو گلشن را نمی‌بینی نیاری 
نمی‌یاری ز فگندن 
از این دریای بی‌معبر به‌حکمت 


از اين تاريك جه بیرون شدن را 


نادانی 


برهمن, گرچه چون روزهاست لکهن 


هم اینجا دز بهشت: .لین دیدن 
بدان کامد سوی تو فضل دوالمن 


نه مشك است و نه کافور و نه حندن 


برون رفت اشترت از چشم سوزن 
همی بیرون شد از تاريك گلخن 
گلیم خر به وغده‌ی خز ادکن 
بباتدت ای برادر, می ک 
که مانده‌ستی به حاه اندر جو بیزن 


ز مردان مرد باید وز زنان زن 


چو قصد شعر حجت کرد خواهی 


به فکرت دامن دل در کمر زن 


۱۹ 


از کین بت‌برستان در هند و جین و ماجین 
بر درد گشت جانت رخ زرد و روی بر جین 
باید همیت ناگه يك تاختن برایشان 

تا زان سگان به شمشیر از دل برون کنی کین 
هر شب ز درد و کینه تا روز برنیاید 

خشك است بشت کامت تَرٌ است روی بالین 
نفرین کنی بر ایشان از دل وگر کسی نیز 
واگهنه‌ای که نفرین برجان خويش کردی 
ای وای نو که کردی برجان خویش نفرین! 
بنگر بتی تراشد و او را همی پرستد 


زو نیست رنج کس را نه زان خدای سنگین 


1۹ 


۳۵ 


می 


دیوان ناصر خسرو 


تو چون بتی گزیدی کز رنج و شرّ آن بت 
برکنده گشت و کشته یکرویه آل یاسین؟ 
آن کز بت نو آمد بر عترت پیمبر 

از تیغ حیدر آمد بر اهل بدر و صفین 
لعنت کنم برآن بت کز امّت محمّد 

او بود جاهلان را ز اوّل بت نخستین 

لعنت کنم برآن بت کز فاطمه فدك را 

بسد به قهر تا شد رنجور و خوار و نغمگین ۲ 
لعنت کنم برآن بت کو کرد و شیعت او 
حلق حسین تشنه در خون خضاب و رنگین 
پیش تو آند حاضر اهل جفا و لعنت 

لعنت چرا فرستی خبره به چین و.ماچین؟ 
آن به که زیر نفرین باشد همیشه جاهل 
مردار گنده گشته بوشیده به بت کف 
گونی «مکنش لعنت» ته 
شکر نهم طبر زد در موضع تبرزین! 

گر عاقلی چو کردی مجروح پشت دشمن 
مرهم منه بدو بر هرگز مگر که زوپین ۵ 
هرگز ازین عجبتر نشنود کس حدیئی 
بشنو حدیث و بنشان خشم و ز بای بنشین 
باغی نکو بیاراست از بهر خلق یزدان 
خواهیش گوی بستان خواهیش نام کن دین 
بر میوه دار دانا درهای او حکیمان 

دیوار او ز حکمت وز دوالفقار پرچین 
وانگه چهارتن را در با غ خویش بنشاند 
دانا به کار بستان یکسر همه دهافین 
تقوبم صورت ما کردند باغبانان 


تور اکن ندانن. آغار تسوزهالسن 

خوگی بدو درآمد در پوست میش پنهان 
بگريخته ز شیران مانده ذلیل و مسکین 

نا باغبان درو بود از حد خویش نگذشت 
برگ و گیا چریدی بر رسم خویش و آئین 
چون باغبان برون شد آورد خوی خوگان 
برکند بیخ نرگس بشکست شاخ نسرین 

جغد و کلاغ بنشاند آنجا که بود طوطی 

خار و خسك براگند آنجا که بد ریاحین 

چون خار و خس قوی شد زه کرد خوگ ملعون 
در باع و زو برآمد قومی همه ملاعین 

در پوستان دنیا تا خوگ زاد آزان مس 

تلخ است و زشت و گنده خوش بوی و چرب و شیرین 
بنگر به چشم عبرت تا خلق را ببینی 

پرسان جمع مستان افتاده در محانین 


آن سیم می‌نماید وارزیز در راز 

وین زهد می‌فروشد در آستینش تنین 

از علم باك جانش, وز زهد دل, ولیکن 

بر زر نوشته یکسر بر طیلسانش یاسین 

گر مشکلی بپرسی زو گویدت که «اين را 
جز رافضی نگوید کاین رافضی است این هین» 
جون گولیش که «حجت از نبم شب نخسپد 
واندر نماز باشد تا صبح بامدادین» 

گوید «درست کردی کو رافضی است بی‌شك 
ترا که اهل منکن نماز جندین» 

گر گویش که «با او بنشین و علم بشنو 

کو خود سخن نگوید جز با وقار و تمکین» 


۳۵ 


۱ 


گوید «سخن نباید از رافضی شنودن 
کرد این حدیث ما را خواجه امام تلقین» 
نادان اگر نياید بیشم, عجب چه داری؟ 
بروأنه چون برآید هرگز به چرخ پروین! 


۱۹۹ 


مکر و حسد را ز دل آوار کن 
نفس جفاییشهت ماری است بد 
بانش خرسندی یشکش بسوز 
سرکش و تازنده ستوری بُده است 
پای ببندش به رسن‌های بند 
پیئه مدارا کن با هرکسی 
ور چه گران سنگی, با بی‌خرد 
جون به در خانة زنگی شوی 
ور به در ترك شوی زان سپس 
کت نه نيك آمد از آن کار بار 
رت به حرب افند با بار کار 
نيك‌خوئی را به ره عمر در 
وانگه بی‌رنج, از ,بانفت: 
خوب حصاری‌بکش از گرد خویش 
وز خرد و جود و سخا لشکری 
وانگه بر تشکر و بر حصن خویش 
شاخ وفا را به نکو فعل خویش 
سیب خودت را ز هنر بوی ده 
سیرت و کردار گر آزاده‌ای 
هرچه به بازو نتوانیش کرد 
دست فرودار جو آشفت بخت 


وین تن خفته‌ت را بیدار کن 
فصد سوی کشتن این مار کن 
بر در پرهیزش بر دار کن 
زير ادب‌هاش گران‌بار کن 
حکمت را بر سرش افسار کن 
بر قدر دانش او کار کن 
خویشتن خویش سبکسار کن 
روی جو گلنارت جون قار کن 
بر در او قار چو گلنار کن 
بس کن از آن کار نه چون بار کن 
حرب به اندازه و مقدار کن 


" زير خرد مرکب رهوار کن 


دست براین گنبد دزار کن 
خوی نکو را در و دیوار کن 
بر سر دیوار نگهدار کن 
برُ و لطف را سر و سالار کن 
بر ور بی‌خار کم‌آزار کن 
خانهت ازو کلبة عطار کن 
بر سَنن و سیرت احرار کن 
دانش با بازو شو یار کن 
سر ز خمار دنه هشیار کن 


۳۵ 


خویشتن ار جند که غره نه‌ای 
آنکه همی دیش به بیگار خویش 
وانکه به نزديك نو دی خوار بود 
ور نه خوش ایدت همی فول من 
چیست که ببهوش همی بینمت؟ 
کت انتات ار لیرظا 
جائت بیالود به آثار جهل 
دردی طرّار ببردت ر‌ راه 
دیو که باشد مگر آنکو به جهد 
پشك به‌تو فروخت به بازار دین 
کیسه‌ت پربشك و پشیز است‌وروی 
عیبهٌ اسرار نبی ید علی 
کر تشلوده است که گرا کشت 
همبر با دشت مدان کوه ر 
وَرّت همی باید شو کوه را 


۰۱۳ 


غرةٌ اين عالم غدار کن.. 
بردی امروزش بیگار و 
بر درش امروز تنت خوار. کن 


با فلك گردان پیکار کن 
ار جه همی الی؟ افرار کن 
فصد سوی کلب بیطار کن 
بر در او خواهش و زنهار کن 
تصد به برکندن اثار کن 
بریه برآن خائن طزّار کن 
ونژ «شلوار ز دستار کن»؟ 
گنت «هلا مشك به انبار کن» 
کیسه یکی پیش نگونسار کن 
روی سوی عیبةٌ اسرار کن 
روی برأن صاين کرار کن 
فکرت را حاکم و معیار کن 
بشکن و با هامون هموار کن 


منت بر جاهل غذار کن 


۳۰۰ 


ای افسر کوه و چرخ را جوشن 
چون باد سحر تو را برانگیزد 
وانگه که تهی شدی ز فرزندان 
امروز به آب چشم نو حورا 
وز گوهر و زز. مخنقه و یاره 


دشت از نو کشید مفرش وشی 


خود تیره به روی و فعل تو روشن 
دیوی سیهی به لو آبستن 
چون بنبه شوی به کوه بر خرمن 
در باغ بشست سبزه پیراهن 
در کرد 4 دستا2 ست یز کرد 
پرورده به آب چشم آهرمن؟ 
چرخ از تو خزید در خز آدکن 


۳۵ 


۱ 


دیوان اصر خسرو 


با باد جو بیدلان همی گردی 
که همچو یکی پر آتش ازدرها 
يك چند کنون لباس بد مهری 
زیرا که ز دشت باد نوروزی 
فد شد به فر فروردین 
بازی نکند مگر به جناشی 
جون روی منیژه شد گل سوری 
باد سحری به سحر ماهر شد 
مفتی / ففیه / عابد ۲ زاهد 
گر بیدل و مست خلت شد یارب 
من رانده بهم جو بیش که باشد 
از بهر خدای سوی این دیوان 
ده جای به‌زر عمامة مطرب 
حاکم به چراغ در بسی از مستی 
رین بایگه زوال هر روزی 
ور مرغ یبرد از برش گوید 
وز بخل نیوفند به صد حیلت 
بی‌رشوت اگر فرشته‌ای گردی 
چون رشوه به زیر زانوش درشد 
حاکم درخورد شهریان باید 
نشناسم از اين عظیم گو باره 
گویند «چرا چر ما نمی‌باشی 
دیوانه شده است مردم اندر دین 
بی‌بند شایدی یکی زینها 
ای آنکه به امر توست گردنده 


نه خواب قرار ونه خور ومسکن 
گه همچو یکی پر آب پرویزن 
از دأت همی بباید آهختن 
بربود سپید خلعت بهمن 
با چٌندن سوده آب چون سوزن 
1 یل و کرویا و آوشن 
با زلف بنفشه عارض سوسن 
سوسن به‌مئل چو خنجر بیژن 
بربود ز خلق دل به مکر و فن 
کنتند همه دنان به گرد دن 
چون است که مانده‌ام به زندان من 
طنبوری و بای کوب و بربط‌زن 
یکی بنگر به چشم دلت, ای سن 
صد جای دریده موز مژدن 
از ده مزگت افگند روغن 
سر بر نکند ز مستی آن کودن 


بری برکن به پیش من بفگن 


از مشت بر ارزنش یکی ارزن 
گرد در او شایدت و 
صد کاج قوی به تارکش بر زن 
نیکو بو فرشته در گلخن 
جز دشمن خویش به مثل يك نن 

بر آل رسول مصطفی و 
اند دل, کینه جون که قارن 
آن زین‌سو باز وین از آن‌سو رن 
گر چند به نرخ زر شدی آهن 
این گنبد . پر چراغ بی‌روزن 


دیوان ناصر خسرو 


از گرد من اين سپاه دیوان را به قدرت و فضل خویش هراگن ۳۵ 


جز آنکه به پیش تو همی الم 


حاکم به میان خصم و آ من 
بیغمبر توست روز باداشن 


۳۱ 
جرج گردنده و اجرام و چهار ارکان 
کان‌جان‌است که پرجانوراست‌این چرخ 
کرهرن. کاود دم بر ین شنز 
امه‌ای کرد خدا چون به خرد زی نو 
نيك زین عنوان بندیش و مراد او 
در تن خویش ببین عالم را یکسر 
تا بدانی که تو باری و جهان نخم است 
نه عجب کز تو خطر یافت جهان زیرا 
میر بر تخت در ایوانش فرود آرد 
که زان هار ی ور 3 
کیستی؛ بنگر کز بهر تو می‌روید 
کیستی, بنگر کز بهر نو می‌زاید 
مزه اندر شکر و بوی به مشك اندر 
خوش و ناخوش که‌از این خاك همی روید 
یر سرما را خز است نو را جوشن 
تو امبرق و فصیحی و نو را رعیّت 
نیست بوشیده که شاه حیوانی نو 
بنده و کارکنانند تو را ۳ 
دیو ار کارکن بی‌خرد و دین است 
بلکه گر دیو سخن گوید و گم راه اسث 
نو چه گونی, که جهان ازقبل اینهاست 


کان جان‌است, چنین باشد جان را کان 
گرچه خودنیست مراین‌نادره کان‌راجان 
خوب‌وهشیار وسخن گوی ومعانی‌دان 
نامه را نیست مگر صورت تو عنوان 
همه زین عنوان جون روز همی برخوان 
هفت‌نجم وده ودو برج و چهارارکان 
کیست دهقان نو و نخم تو جز بزدان؟ 
خطر تخم به بار است سوی دهقان 
چون خردمند و گرامیش بود مهمان 


۱۵ 


‌ 


چون‌نشانده است‌دراین برز جرا عایوان؟ ۰ 


در صدف مرجان, درخاك کهن‌ریحان؟ 
مه و خورشید زر و سیم و سرب کیوان؟ 
هردو از بهر تو مانده است جنین ینهان 
زين طعام است تو را جمله و زان درمان 
آب دریا را کشتی است تو را بالان 
حیوانند که کنگ‌اند همه ایشان 
که نه عریانی و ايشان همگان عریان 
تو سیلمانی و ایشان همگان دیوان 


‌ 


عامه ۳ دبوند همه تکشان ۰ 


که دریغ آید ان همی ۹ دان؟ ‏ 


۰۱۰ 


عامه دیوست. اگر دیو خطا کویذ 
ابر چون برزمي شوره فرو بارد 
شو حذردار. حذر. زین یله گو باره 
زین فوی قافلةُ کور و کر. ای خواجه 
شهر بگذار بدیشان و به دشتان شو 
بل به زندان درشو خوش بنشین زیرا 
جز که یمگان نرهانید مرا زینها 
گرجه زندان سلیمان نبی بوده است 
مشواد این بقعه: خود ننود. هرگز 
عیسو بگرفت1 خراسان را 
ای خردمند. مشو غره بدانك ابلیس 
گرچه نیکو و بلند است و قوی خانه 
دست اندر رسن ال بیمبر زن 
نخم‌هرمعصیت, أی‌بور بدر.جهل است 
نخم بد را چه بود بار مگر هم بد؟ 
هرا از خلت تغل رازه یم 
مردمی کن به طلب دین که بدان داده‌است 
گر ستوری کنی و علم نیاموزی 
گرتورا هت برخواب و خور افتادهاست 
سوی هشیار و خردمند ستوری تو 
ای به نان کرده بدل عمر گرامی را 
طمعت کرد جهان خیره همی تازد 
مرد غزاص به دریای بزرگ اندر 
جهد آن کن که ازاین کان‌جهان جان‌را 
چه روی از پس این دیو گریزنده 
مر مرا تازه جوانی زس او شد, 


جز خطا باشد هرگز سخن حیران؟ 


گرچه روشن باشد تبره شود پایان 


بل نه گوباره کز اين قافلُ شیطان 
نتواند که رهد هیچ حکیم آسان 
7 
صحبت نادان صد ره بتر از زندان 
عدل باراد براين شهره زمین رحمان 
نیست زندان بل باغی است مرا یمگان 
تا قیامت بحق آل نبی ویران 
جز به یمگان در نگرفت قرار ایمان 
باد کرده است به خلق اندر شادروان 
بست یابیش چو بر برف بود بنیان 
نا ز دیوان نرود برتن نو دستان 
نارد اين تخم بری جز که همه عصیان 
مکر فرعزن که بدرفت مگر هامان؟ 
خالٍ تاريك به خورشید شود رخشان 
ایزدت عمر که تا به شوی, ای نادان 
بر تو ناوان بود اين عمر, بلی, تاوان 


گرت گویم که ستوری نبود بهتان . 


گر تو را از دین مشغول کند دندان 
من ندیدم چو نو بی‌حاصل بازرگان 
گوی گشته‌ستی, ای بیر. وطمع چوگان 
جان شیرین بدهد بر طمع مرجان 

برگذاری به خرد زین فلك گردان 
چه زنی پتك براین سرد و قوی سندان 
ای جوان گرخبرت هست. چنین خلقان 


ای جوان, عبرت از اين پیر هم‌اکنون گیر 
از سر سولان بندیش هم از بایان 


- 
كت 


دیوان ناصر خسرو ۱۷ 


۳۰۲ 
چیست آن لشکر فریشتگان 


نع ان مرده‌ای که زنده شود 


که بیایند از آسمازی:نوان: ‏ 
چون بشویندش آن فریشتگان؟ 


جیست آن مرده فريشته خوار 


به بهار و به یر و تایستان؟ 


۳۰۳ 
جوانی شد. او را فراموش کن 
تو را چند گه نن وشی پوش بود 
اگر دیب جان همی بایدت 
ز نادیدنی چشمها کور ساز 
به دل باش بیدار و خفته به چشم 
ز گفتار خیر و به دیدار حق 
ز چهرت‌بخوان آنجه‌یزدان نبشت 
زحکمت خورش‌جوی مرجانت‌را 
ز دین حکمت آموز و بقراط را 
خلالوش جویان دین بی‌هش‌اند 
اگر نوش نو زهر کرد این فلك 


سر اتوانی در آگوش کن 
کنون چند گه جان‌وشی بوش کن 
خرد تار و بود سخن هوش کن 
ز بیهودهها گوش مدهوش کن 
پشو خویشتن ضد خرگوش کن ‏ ۵ 
زبان عسکر و جشمها شوش کن 
بت شیاطین فراموش کن 
دلت معده ساز و دهن گوش کن 
بهاندك سخن گنگ و خاموش کن 
نو بی‌هوش را در خلالوش کن 
به دانش نو زهر فلك نوش کن 


بکوش و ز آمشب یکی دوش کن 


۳۰۴۲ 
ای‌مر تورا گرفته‌بت‌خوش زبان‌زبون, 
اندر حریم می نکند جان نو قرار 
برگیر دل ز بلخ و بنه تن ز بهر دین 
زیرا که عیب و علت کندی کاردار 


دنیا ز من بخست. جو من دین بیافتم 


توخوش بدوسپرده دل مهربان‌ربون 
تا ناوری دل از حرم دلبران برون 
جون‌من غریب‌و زار به‌مازندران درون 
سوهان علاح داند کرد و فسان فسون 
طاعت همیم دارد دندان کنان کنون ۵ 


۱۸ 


گر بر سر برآوری ز گریبان دین حق 
هل خویش گوهر دین نو روشن‌است 
با اهل علم و مرد خردمند کن, مکن 


ناید ز چوب کر ستون, گر تو راستی 


دیران اصر خسرو 


با ناکسان کله زن و با خاسران سرون 
اینجاست‌مانده درکف بیگانگان‌نگون 
با مردمان خس بمثل با سگان سکون 


دین را بجزتو لیست‌سوی‌راستان‌ستون 


هشیارباش وراست‌رو وهرسوی‌متاز ‏ درجویوجر جهل چواین‌ماهیان‌هیون . 
مفزت تهی زعلم و معدهت از طعام پر 
هل تا چو خر کنند پر اين خربطان بطون 
۳۰۵ 
از بهر چه. ای پیر هشیوار هنربین, . بر اسپ هوا کرد دلت بار دگر زین؟ 
دین است نهال شکر حکمت. پورا. . بنشانش و به هروقت ازو بار شکر چین 


مر بند هوا را بجز از حکمت نگشاد 
این‌است تورا منزل وزاد.ای سفری‌مرد 
طین است تو را اصل, بلی, لیکن بنگر 
ای رفته جهل‌سال به تن در ره دنیا. 
راهت بنمایم سوی دین گر تو نگیری 
داز گذراست آینتبه برهی وه طاعت 


حکمت پردازعارض ورخسار چوزرچین 
برگیر. هلا. زاد و همه بار سفر زین 
کان‌چیست کزو گشت چنین بارهنرطین 
کمراه جرا شد دل هشیار تو در دین؟ 
اندر دل ازاين پند پدروار بدر کین 
بشتاب و بپرهیز و رو از دار گذر هين 


بنداز تبرزین, چو طبر زد بشنو پند 
چون من به طبر زد که کند کار تبرزین؟ 


مت 
ریاد به لاله آلا هو 
زین دهر ,چومن, توچون نمی‌ترسی؟ 
زين فبّه که خواهران انباغی 
زین فاحشه گنده‌پیر زاینده 
زین دیژ وفا طمع چه می‌داری؟ 
همواره حذر کن ار خرد داری 


زین بی‌معنی زمان بدخو 
بی‌باك منم, چه ظن بری, يا نوا 
هستند درو چهار هم _زانو 
بنشسته میان نیلگون کندو 
هرگز جوید کس از عدو دارو؟ 
نو همچو من از طبیب باباهو 


۰ 


دیوان ناصر خسرو 


دزن دست: رمان: شید .سل راغت 
جادوی زمانه را یکی بر است 
زین سوي پرش بدان همی گردی 
هرچند مهار خلق بگرفتند 
نومید مشو ز رحمت یزدان 
بر شو ز هنر به عالم علوی 
9 که صدف ز قطرة باران 
از دیو کند فريشته نفسی 
نشنوده‌ستی که خاك زر گردد 
وان خوار و درشت خار بی‌معنی 
نیکی بگزین و بد به نادان ده 
کز خاك دو تخم می بدید آرد 
از مرد کمال جوی و خوی‌خوش 
کابرو و مره عزیزتر باشد 
وز خلق به علم و جاه برنر شو 
کز موی سرت عزیزتر باشد 
سوی ‏ تو_ نویدگر فرستادند 
کی سوی دوزخت همی خواند 
هريك به رهیت می‌کشد لیکن 
ین با خوی نیلف و مت وحکمت 
وان جان تو را همی کند تلقین 
برگیر ره بهشت و کوشش کن 
بتشان رسرت تعمار وود عنگیین 


جز پند حکیم و علم کی راند 


۱۹ 


کس زاغ سپید ِ ج جوا 


وز جرعن ی مازو 
امروز تگین ۲ ايلك و غو 
سحانك لا اله لا هو 
زين عالم پر عوار پر آهو 
در بحر چگونه می‌کند لولو 
کش عقل همی قوی کند بازو 


از ساخته کدخدا و کدبانو؟ 
مثك تبتی همی کندش آ 

روغن به خرد جدا کن از بینو 
این خوش خرما و آن ترش لیمو 
منگر به جمال و صورت نیکو 
هرچند ازو فزون‌تر است کُیسو 
هرجند بوند با تو هم زانو 
هرجند ازو فروتر است ابرو 
بردست زا افرینش دو 
یکی سوی عز و نعمت مینو 
بر شخص بدید ناورد یرو 
اندر ره راست می‌کشد سازو 
با کوشش مور گر بزی‌ی راسو 
کاين نیست رهی محال و نامرجو 
حیران جو به جنگ باز ذر نبهو 
صفرای جهالت از سرت آلو 


بی‌حکمت نیست برتر و بهتر 


ترك از حبشی و تازی از هندو 


۳۰ 


۳۷ 


جون فروماندی ز بدکردار خویش 


بارسا گشتی کنون و نيك‌خو 


من به شعر آرم کنون از بهر نو 


گند بیری گفت که‌ش خوردی بریخت 


«مر مرا نان هی بود آرزو» 


۳۰۸ 


ایا کنته غره به مکر زمانه 
بگنی زمنه شدی تو ولیکن 
بگفتند کاين خانه مر بوفلان را 
تو را گر همی پند خواهی گرفتن 
نخواهد همی ماند با باد مرگی 
بدزت و برادژت و فرزند و مادر 
تو بنجاه سال از بس عمر ایشان 
دراین ره گذر جند خواهی نشستن؟ 
دویدی بسی از پس آرزوها 
کشان دامن اندر ده و کوی و برزن 
جه لافی که من يك جمانه بخوردم؟ 
به شهر نو گرچه گران است آهن 
کنون بارسانی همی کرد خواهی 
حگونه شود بارسا. مرد جاهل؟ 
جو دانش نداری توء در بارسانی 
بس است این که گفتفت. کافزون نخواهد 


ز مکرش به دل کشتی آگاه یا نه 
نشد هیچ‌کس را زمانه یگانه 
نو می در نیابی زبان زمانه 
غربب و سپنجی به خانه‌ی کسانه 
به میراث ماند از فلان و فلائه 
زبان فلان و فلائه است خانه 
نخواهی و ماندن همی جاودانه 
بدین خرمن اندر نه کاه و نه دانه 
شده‌ستند ناجیز و کشته فسانه 
فسانه شنودی و خوردی رسانه 
جرا برنخیزی, جه ماندت بهانه؟ 
به روز جوانی چو گاو جوانه 
زنان دست بر شعرها و زمانه 
جه‌فضل‌است بس مر تورا بر جمانه؟ 
نشائی تو بی‌بند و بی زاولاله 
چو ماندی بسان خری بیر و لاله 
همی خیره گربه کنی تو به شانه 
شا ی لکامی بوی بی‌دهانه 
حو تازی بود ات يك نازیانه 
تو دیوانه‌سر بر نرنگ چفانه 


دیوان ناصر خسرو 


چو خر بی‌خرد زانی اکنون که آنگه 
کنون اجرم جون سجن کفختا نز 
بدانی جو درمانی آنگه ِ آنا 
بیاموز اکُر بارسا بود خواهی 
به دانش گرای و در این روز ببری 
بباشی, اگر دل به دانش نشانی 
+ دلش بیفنج نیکی کز اینجا 
خدای از تو طاعت به دانش پذیرد 
گراز سوختن‌رست خواهی همی‌شو 
کرانه کن از کار دنیا. که دنیا 
گمان کسی را وفا ناید از وی 
جو نيكوبدش نیست بأفی‌جه باشی 
حهان خانه راستان نیست. راهت 
نورا خانه‌دین است و دانش, درون شو 


مکن کاهلی بیشتر زین که ناگه 


۰:۳۱ 


به مزد دیستان خریدی..کانه 
نه بربط رهاند نو را نه ترانه 
مکن دیو را جان خویش آشیانه 
برون افگن از سر خمار شبانه 
به اند زمانی, به دانش نشانه 
بانشت. تیان نف حانه ی فانه 
مبر بیش او طاعت جاهلاله 
به آموختن سر بنه بر ستانه 
یکی ژرف درباست بس بی‌کرانه 
حکیمان بسی کرده‌اند اين گمانه 
به نيكك و بدش غمگن و شادمانه؟ 
و اه اسان 
بدان خانه و سخت کن در به‌فانه 


زمانه برون گیردت زین میانه 


مگردان ترازوی او را زبانه 


۳۰۹ 
گرب امه ابیت رتیت زره 
گرگ, از رمه‌خواران ورمه, در یا چران 
گرگ گیا بره‌است و بره‌گرگ را گیاست 
بنگر در اين مثال تن خویش را ببین 
از بهر آنکه تا بره گیری مگر مرا 


ترسی همی که ار تو نباشی ز لشکرش 
گر تو به آستی نزنی میثره‌ی امبر 


افتاده در رمه, رمه رفته به شب‌حره 
هريك‌به حرص خویش‌همی پرکند دره 
این نکته یاد گیر که نفز است و نادره 
گرگ و بره مباش و بترس از مخاطره 
ای بی‌نمیز» مر دگری را مشو بره 
چونی؟ جواب راست بده بی‌مناظره 
بی‌تو نه قلب و میمنه ماند نه میسره؟ 
ترسم که بر کف ندش هتشر 


۳۵ 


-‌ 


روش 


فخری مکن بدانکه تو میده و برهخوری 
زیرا که هم تو را و هم او را همی بسی 
چون نشنوی همّی و نبینی همی به دل؟ 
وز آرزوی آنکه ببینی شگفتبی 
چیزی‌همی عجب نر زاين تن چه‌بایدت 
این‌جان باك توز چه‌رو مانده است‌اسیر 
گر جای گیر نیست چو جسم این لطیف جان 
دوقوصره‌همی‌به سفر خوأست رفت جانت 
تیک کاهون به کیت در بست‌کرد کار 
گر تو تماخره کنی اندر چنین سفر 
بر منظره به فصر نماشا جه بایدت؟ 
آن راکن آفرین که چنین‌قصرت اوفگند 
بنگر به‌خویشتن و گرت خیره گشت مفز 
جرّی است بررهت که بدرت اندروفتاد 
گیتی زنی است خوب وبد اندیش وشوی‌جوی 
بگریزد او ز و چو نو فتنه شدی برو 
غره‌مشو به‌رشوت و بارش که‌هرجه‌داد 
با بی‌فرار دهر مجو, ای بسر, فرار 
از مکر او تمام نپرداخت آنکه او 
نقدی سره‌است عمر وجهان قلب بد ,مده 
در خنبره بماند دو دستت ز بهر گوز 
من زرق آو خریدم و خوردم به روی او 
اخر به فهر آو خبرم داد. هم‌چنین 
خوابت همی برد من انگشت ازان زدم 
نو خفته‌ای خوش ی بسر و چرخ و روز و شب 
گرتوبه خواب وخور بدهی عمر همچوخر 
برگیر آب علم و بدو روی جان بشوی 


دیرآن ناصر خسرو 


بارت به آب در زده يك نان فخفره 


بی‌شام و چاشت باید خفتن به مقبره ۰ 


گوشت به مطرب است و دو چشمت به مسخره 
بر منظری نشسته و چشمت به پنجره 
بسته به بند سخت در این نیلگون کره؟ 
بنهان دراین حوران ودست و کران بره؟ 
تن را چرا تهی است میانش چو قوصره 
زان برگرفت سفرة درخورد مطهره 
سفره‌ی تو را و مطهره را سر به حنجره 
بر خویشتن کنی نو نه بر من نماخره 
ينك تن تو قصر و سرت گرد منظره 


بی خشت و چوب ورشته و بر گارو مسطره ۱ 


بردای ازو بخار به برهیز و غرغره 
نا نوفتی درو چو پدر نو مکابره 
با دوز فتنه‌ساز و به گفتار ساحره 
برهیزدار از این زن جادوی مدبره 


بستاند از تو باك به فهر و مصادره 


عمرت مده به باد به افسوس و فرفره 
بر کرد صد کتاب و تهی کرد محبره 
نقد سره به قلب. که ناید تو را سره 
بگذار گوز و دست برآور ز خنبره 


زاد عزیز خویش و تهی کرد توبره . 


از مکر او. بزرگ حکیمی به قاهره 
پیش نو برکنار خوش بانگ پاتره 
قنوارة: من که. .ال بنگره 
بر جان تو وبال جو بر خر شود خره 
با زوین ز درز نیانی به ساهره 


كت 


۲ 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 2 رح ۳۳ 


چون دست‌وبای باك نبینمت جان ودل 
بیری کجا برد ز تو گرمابه و گلاب 
چون‌می فروکشد سر سروت فلك به‌چاه 
پپذیر پند اگرچه نیایدت پند خوش 


این هردو پاك نبینم و آن هردو پر کره 
خیره مده گلیم کهن رب ۰ نخندره 
نو بر فك همی چه کشی طرف کنگره؟ 


پر نفع و ناخوش است چومعجون فیقره 


ان تفت خر انتاخ. آبدت اد گان 
اين بر ز بند وحکمت ونیکو موّامره ۴ 


۳۰ 
دور باش ای خواجه زین بی‌مر گله 
هرکه در ره با گله‌ی خوگان رود 
خانه خالی بهتر از پر شیر و گرگ 
همچو بلبل لحن و دستان‌ها زنند 
وز نهیب موّذن و بانگ 
آب تیره است این جهان, کشتیت را 
گر کله زد جاهلی با بخت ید 
چون کله گم کرد نادان مر تو را 
با عمل مر علم دین را راست دار 
کار بی‌دانش مکن چون خر؛ منه 
جون به‌نادانی کند مزدور کار 
جون نشوئی دل به دانش همچنانك 
علم خورد و برد خود گسترده‌اند 
پیش این گاوان که هرگزشان نبود 
نان همی جوید کسی کو می‌زند 
زیمله بر تو نهاده است آن خسیس 
عقل تاویل است و دوشیزه نهان 
علم‌حق آن‌است.ازآن‌سو کش‌عنان 
بای پاکیزه برهنه به بسی 


کت نياید چیز حاصل جز گله 
گرد و درد و رنج یابد زان گله 
دانیال این کرد بر دانا مله 
چون لبالب شد چمانه و بلبله 
اندرون افتد به تن‌شان زلزله ۵ 
بادبان کن دانش و طاعت خله 
مر تو را با او نباید زد کله 
کی تواند دید هرگز با کله؟ 
آن ازین کمتر مکن يك خردله 
در ترازو بارت اندر يك یله ۱۰ 
گرسنه خسهد به شب دست آبله 
موی را شوئی به آب امله؟ 
پیش اين انبوه و گمره قافله 
دل به کاری جز به کار حوصله 
دست بر منبر به بانگ و مشغله ۱۵ 
چون کشی گر خر نگشتی زیمله 


. چون به برگ حنظل اندر حنظله 


عامه را ده جمله علم خربله 
جون به‌با اندر دریده کشکله 


او 


رنه یلآ یت 
ای سپرده دل به دنیا, وقت ‏ بود 
دهر بدگوهر به شر آبستن است 
دست‌ازودرکش جومردان بیش ازانكك 
چون نگیری سلسله داوود وار؟ 


۳۱۱ 


وز مثل دارد به سر بر فوفله 
حیز نزداید بگر کاين مصقله 
نیست جز ترفند تقلیدی یله 
جز بلا هرگز نزاد اين حامله 


در کشندت زیر شر و ولوله 
بیش نوست اویخته ان سلسله 
گر به‌تاریکی همی‌چشمت ندید 


ناید هگرز از اين یله گو باره 
از سنگ خاره رنج بود حاصل 
هرگز کس آن ندید که من دیدم 
تا بر خمار بود سرم یکسر 
واکنون که هشیار شدم, برمن 
زیرا که بر پلاس نه خوب آید 
از عامه خاص هست بسی بثر 
چون نار باره باره شود حاکم 
دزدی است اشکاره که نستاند 
ور ساره دادخواه بدو آید 
در بلخ ایمن‌اند ز هر شری 
ور دوسندار آل رسولی تو 
زیشان برست گبر و بشد يك‌سو 
زست او.بدان رگو و نرستم من 
پس حیلتی ندیدم جز کندن 
چون شور و جنگ را نبود آلت 


جز درد و رنج عافل بیچاره 
بی‌عقل مرد سنگ بود خاره 
زین بی‌شبان رمه بله گوباره 
مشفق بدند برمن و غمخواره 
کشتر مار و کردم جراره 


. بر دوخته ز شوشتری باره 


زين صعبتر چه باشد پتیاره؟ 
گر حکم کرد باید بی‌باره 
جز با م و حایط و رزو کار 
جز خاکسار ازو نرهد ساره 
می‌خوار و دزد ولوطی و زن‌باره 
چون من ز خاندان شوی آواره 
بر دوخته رگو به کتف ساره 
بر سر نهاده هزده گزی شاره 
از خان و مان خویش به‌یکباره 
حیلت گریز باشد ناچاره 


۳۰ 


۳ 


اراد تا وف ون تفر 
بر دوستی عترت ‏ ییغمبر 
هرگز چنین گروه نزاید نیز 
آن روزگار شد که حکیمان را 
نا گاه باد دنیا مر دین را 
گیتی یکی درخت ید و مردم 
رفته است باك‌روغن ازاين زیتون 
امروز کوفتم به بی آنك او دی 
سودی نداردت جو فراشوید 


روزی بسان بر زنی زنگی 


روزی جو تازه دخترکی باشد 
دریاست‌این جهان و درو گردان 


بر دین سپاه جهل کمین دارد 


پیر و جوان و طفل ز کاواره 
گر دندمان . نشانه... :2 بیخاره ۱ 


این کنده بر دهر ماه 
توفیق تاج بود و خرد باره 
در حه فگند از سر ترواره 
او را بسان زیتون همواره 
دنهس ای سار 
می‌داشت طاعتم به سر و تاره 
بدخو زمانه, خواهش و نه زاره 
آ تووی خزه هر کا ره 
رخساره گونه داده به غنجاره 
این خلق همچو زيزب و طیّاره 
با تیغ و تیر و جوشن آن کاره 


از جنگ جهل چونکه‌نمی ترسی 
وز عقل گرد خود نکشی باره؟ 


ای زود گرد گنبد بر رفته 
بر من چرا گماشته‌ای خیره 
این دشته برکشیده همی تازد 
اینم کند به خطبه درون نفرین 
من خیره مانده زیرا با مستان 
گفته سخن جوسفته گهر باشد 
بیدار کرد ما را بیداری 
خرگوش‌وار دیدم مردم را 
يك خیل خوگ‌وار درافتاده 
يك جوق بر مثال خردمندان 


خانای وها به دشت تعفا فد 
چندین هزار مست بر آشفته؟ 
وان با کمان و یر برو خفته 
وانم به نامه فریه کند سفته 
هردو یکی است گفته و ناگفته 
ناگنته همحو گوهر ناسفته 
بنهان ز بیم مستأن بنهفته 
خفته دو چشم باز و خرد رفته 
با یکدگر چو دیوان کالفته 
با مرکب و عمامهٌ زربفته 


۳۵ 


۳0۵ 


۳۱ 


بر سام بارده ز شر منبر 
مستان و بیهشان چو بدیدندم 
زود از میان خویش برآندندم 
آن جانور که سرگین گرداند 
بیدار چون شست بر خفنه 


زرا که سخت زود سوی بیدار 


دیوان ناصر خسرو 


گویان به طُع روز و شبان لفته 
شمع خرد فروخته بگرفته 
بر درد جان و ز انده دل کفته 
زهر است سوی او کل بشکفته 
خفته ز عیب خویش شود نفته 


بیدا شود فضیحتی از خفته 


این درها ره رشته در آوردم 


روز چهارم از سومین هفته 


۳۳ 


کشت جهان کودکی دوازده ساله 
آمد نازان ز هند مرغ بهاری 
بی‌سلب و مفرش برندی و رومی 
تا گل در که چون عروس نهان شد 
برگس جمّاش چون به لاله نگه کرد 
اس تا رت 
گرنه چویوسف شده‌است گل, چوزلیخا 
چون بوزد خوش نسیم شاخكك بادام 
باز قوی شد به باغ دخترکش را 
روی به دنیا نه. ای نهاده برو دل, 
نیستی آگه مگر که چون تو هزاران 
هرکه مرو را طلاق داد بجویندش 
فتنه کند خلق را چو روی بپوشد 
گر تو همی صحبت زمانه نجوئی 
بیر جهان بدسگال توست سوی او 
جز به جفا وعده‌هاش باك درو غاست 
يك نگه کن به آفرینش خود در 


از سمنش روی وز بنفشه کلاله 
روی نهاده به ما جناله جناه 
دشت نماند و جبال و نه بساله 
ابر مشاطه شده است و باد دلله 
یبد برآهخت سوی لاله کناله 
آنشش آب و عقیق و مشك دباله 
باع جرا باز شد دوازده ساله؟ 
سیم فارت. کل ذزشت :0 شعاد 
دست شده‌سست و بای گشته کماله 
داد بخواه از گل و بنفشه و لاله 
خورده‌استاین گنبد ببرزشت نکاله؟ 
دوست ندارد هگرز شوی حلاله 
همجو عروسان به زیر سبز غلاله 
آمدت اينك زمان صحبت و حاله 
منگر و مستان ز بد سگاله نواله 
ور بدهد مر تو را هزار قباله 
تا به که بیریت ز حال سلاله 


دیوان ناصر خسرو 


تات یکی وعده کرد هرگز کان را 
معده‌ت چاهی است‌ای رفیق که آن چاه 
رنج مبر تو که خود به خاك یکی‌روز 
هم به تو مالد فلك تو را که ندارد 
تالیش او را شیر مادر و فرزند 
نسخت مکرش تمام ناید ار من ۰ 
آمدن لاله 4 , آو کرد 
نز 
دهر به برویزن زمانه فرو بیخت 
هرجه درو مغز و ارد بود فرو شد 


دانا داند کز آب جهل نروید 


باز به روز دگر نکرد. 0 


بر تو کنندش لانحال و محال 
جز که زعمر تو چرخ برشده ماله 
شربت او را چشید عمّه و خاله 
محبره سازم یکی چو چاه زباله 
ال رخسار من چو زرد بلاله 
حبر سیاه و قلم نبید و پیاله 
و را جه خیاره و جه رذاله 


زانکه همی ز ابر جهل بارد ژاله 
جز که همه دیو کشتمند و نهاله 


حکمت حمٌت‌بخوان که حکمت‌حجت 
بهتر و خوشتر بسی ز مال و ز کاله 


۳۴ 


بدخو جهان تو را ندهد دسته 
ار خواهی 
دیواز نودست خویش کجا شوید 
۳ بود خلاف بو پا دائا 
ای خوی بد چو بنده بد رگ را 
جز خوی بد فراخ جهاني را 
۳ دل سخن دانا 
تا کی روی چو کر بدگوهر 


بسته‌ی هوا مباش 


جون از فساد بارکستن تت 


آن باد ساری از سر بیرون کن 


نا تو ز دست او نشوی رسته 
تا دیو مر تو را نگرد بسته 
نا تو دل از طمع نکنی شسته؟ 
او خسته مر نو را و نو زو جسته 
صد ره تو را به زیر لد خوسته 
بر تو که کرد تنگ 
تا کی بوی به جهل کبا مسته؟ 
جلْ و عنان دریده و بگسسته؟ 
آنگه دهد صلاح تو را دسته 


يك حند داده پود تو را مسته 


۰۱۷ 


2۳۸ دیران ناصر خسرو 


وان چون چنار قد چو چنبر شد 
آن را که او سبر کند از طاعت 
گرد از دل سیاه فرو شوید 
هرگه که جست‌وجوی کنی دین‌را 
جای خلاف هاست‌جهان, دروی 
بگذر ز شرّ اگر نبود خیری 
نشنودی آن مثل که زند عامه 
اندر رهند خلق جهان یکسر 
بایسته چون بوّد به‌سرا دنیا 
بر رفتتیم اگرچه در اين گنبد 
روزان‌شبان بکوش و چوببهوشان 
هرچیز باز اصل همی کرد 
دانست باید اين و جز این زیرا 


پر شوخ گشت دست چو پیلسته 
تیر هوای دل نکند خسته 
مسح و نماز و روز پیوسته 
دنیا "به بیشت اید ناجسته 
شایسته هست و هست نشایسته . 
نازسته به بوّد چو به بد رسته 
«مرده به از به کام عدو زسته» 
همجون رونده خفته و بنشسته 
جون نیست او نشسته و بایسته 
بیجاره‌ايم و بسته و بیخسته 
مگذار کار بیهده بر سته 
نيك و بد و نفایه و بایسته 


دانسته به بود ز ندانسته 


بر. خوان زازخای منه هرگز 
این خوب فول بخته و خایسته 


۵ .- 
بسی کردم که و بیگه نظاره 
نیابد چشم سر هرچند کوشی 
همی خوانند و می‌رانند ما ر 
گر از اين خانه بیرون رفت باید 
مگر کایشان همی بیرون کشندت 
به خواننده نه راننده بینم 
همانا سنگ مغناطیس گشته است 
فلك روغن گری گشته است بر ما 
تورا این خانه تق خانه‌ی سپنج است 


ندیدم کار دنیا را کناره 
همی زین نیلگون جادر گذاره 
نیابد کس همی زین کار چاره 
ندارد سودشان خواهش نه زاره 
از این هموار و بی‌در سخت‌باره 
همی بینم ستاره جون نظاره 
ز بهر جان ما هر يك ستاره 
به کار خویش در جلد و خیاره 
چو روغن گر گرفت از ما عصاره 
مزور هم مغربل چون کپاره 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 0۲۹ 


باید رفتن. آخر چند باشی 
در این خانه جهارستت مخالف 
کهن کُشتی و نو بودی و بی‌شك 
به جان نوشو که‌چون نوگشت‌پرّت 
قارو توایت ارت زاین 
بدین ۳ جان زشتت 
1 درویش را 3 
به کشت بی‌گهی مانی که در تو 
نیامد جز که فضل وعلم وحکمت 
چو شد پرنور جانت از علم شاید 
سخن جوید, نجوید عافل از تو 
سخن‌باید که پیش آری خوش یراك 
سخن چون راست باشد گرجه تلخ است 
به از نیکو سخن جیزی نیابی 
سخن حکت زارد نغز و زیبا 


چو متواری در این خانه‌ی زار ۱ 
کنیده ‏ هریکی َو" کناره 
کهن کردد تاش ی ات سار 
نه باك است ار کهن باشد غراره 
یکی شاد و دگر نیمار خواره 
چو ریماب است در زژین غضاره 
نداری شرم از اين رفتن سواره 
ز دانش طوق ساز از هوش یاره 
نبینم دانه جر کاه و سپاره 
تما را اراس وتا 
اگر قدت نباشد جون مناره 
نه کنش دیم و نه دستار شاره 
سخن خوشتر بسی از بیش باره 
بود پر نقع و بر کردار یاره 
که زی دانا بری بر رسم باره 
که لفط انشت مطی زا وار 


هزاران فول خوب وراست باريك 


ازو یابند حون 


۳۴ 
ای خورده خوش و کرده فراوان فره 
ای بر حهنده کره ر ز چنگال مرگ 
از مرگ کون بخست هبیچارگی 
حلقه‌ی کمند کفت زه هت 
تو برم‌شو چو کتت ریز درسشت 
بر نه به‌خرت بار که وقت آمده است 
خواهی که نیر دهر نیابد تو را 


تار هراره 


اکنون که رفت‌عمر چه گوئی که چه؟ 
شو گر به حیله جُست توانی بجه 
بی‌هوده‌ای نبرد اکن ره به ده 
چون کرد بر تو چرخ کمان را به زه 
دل در سرای و جای سپنجی منه 
جوشن ز علم جوی و ز طاعت زره 


(۳.۰ 


بنگر چگونه بست تو را آنکه بست 
بیدارشو زخواب کز این سخت‌بند 
زاری نکرد سود کسی را که کرد 
عمرت چو برف و بخ بگدازد همی 
زر است علم. عمر بدین زر بده 
کار سفر بساز اگرچه تو را 
دیوی است صعب در تن تو آرزو 
هر گه که بیش روبت سر برکند 
همجون‌شکر به‌هدیه ز حت کنون 
فرزند توست نفس, تو مالش دهش 
هرگز نگشت نيك و مهذب نشد 
ناکشته تخم هرگز نورد بر 


اندر جهان به رشته به چندین گره 
هرگز کسی نرست مگر منبه 
زارق و آب چشم کنارش زره 
او را به هرجه کان نگدازد بده 
در گرم سیر برف به زر داده به 
همسایه هست از تو بسی سال مه 
جویای آز و ناز و محال و فره 
چون علافلان به چوب نمیدیش ده 
راز رز کیت ی در 
بی‌راه ر یکی به‌ره آرد به ره 
فرزند ابکار به احسنت و زه 


ای در کمال فضل تو را یار نه 


از مردمان به‌جمله جز از روی علم 
یه را به به مدار ونه که را به که 


۳۷ 


به فرش و اسپ و استام و خزینه 
به خوی نيك و دانش فخر باید 
شکر چه نهی به‌خوان بر چون‌نداری 
جونیکو گشته باشد.خوت. برخوانت 
اگر نبود دگر حیزی». نباشد 
جو ننوازی و ندهی بت بیدا 
ز خمّی دانگ سنگی چاشنی بس 
زفانه کت یز شال عورده ات 
چو تو سیصد هزاران آزموده است 
نباشد جز فرین رنج و اندوه 
بسی حنجر بریده است او به دنبه 


چه افرازی چنین ای خواجه سینه؟ 
بدین بر کن به سینه آندر خزینه 
به طبع اندر مگر سرکه و ترینه؟ 
چه‌میده است وچه کشکینه ی جوینه 
ز گفتار نکو کمتر هزینه 
که جز بادی نداری در فنینه 
اگر سرکه بود با انگیینه 
بپرهیز. ای برادر. زین لعینه 
اگر نه بیش, باری بر کمینه 
فرینی کش چنین باشد قرینه 
شکسته است آهنینه بابگینه 


دیوان اصر خسرو 


به فردا چه امیدستت؟ که فردا 
نگه کن تا کجا بودیٌ و اینجا 
چه آویزی درین؟ چون می‌ندانی 
یکی‌دریای زرف است این, که‌هر گز 
ز بهر اين زن بدخوی بی‌مهر 
که از دستش نخواهد رست يك تن 


ز دانش نردبانی ساز و برشو 


که آوردت در اين. بی‌در مدینه 
که دینه است این مدینه یا کهینه 
نرسته است از هلاکش یك سفینه 
چه باید بود با یاران به‌کینه؟ 
اگر مردینه باشد یا زنینه 


بر اين پیروزه چرخ پر نگینه 


وز این بدخو ببر از بیش انك او 


۳۱۸ 
مکر جهان را پدید نیست کرانه 
دنه به دام [ندرون مخور که شوی خوار 
طاعت پیش آرو علم جوی ازیراك 
با تو روان است روزگار حذر کن 
سبزه جوانی است مر تو را چه شتابی 
نيك نگه کن که در حصار جوائیت 
دست رست نیست جز به خواب و خور ایراك 
بیری اگر نو درون شوی ز در شهر 
عالم دجال نوست و تو به دروخش 
صَهٌ دجّال بر فریب شنودی 
گر به سخنهاش خلق فتنه شود با 
گوش نوزی بانگ اوست وخواندن اورا 
بس به گرانی روی گهی سوی مسجد 
دیو بخندد ز نو چو نو بنشینی 
از س دیوی دوان چو کودك لیکن 
مومنی و می خوری: بجر نو ندیدم 


دام جهان را زمانه بینم دنه 
جون شا کشت دنه جون خر لائه 
طاعت و علم است بند و فند زمانه 
دراین رهت بروانه 
از پس اين سبزه همچو گاو جوانه؟ 
ی درنده ادن مایت واه 
شهر جوانی بر از زر است و رسانه 
سخت کند برتو در به تنبه و فأنه 
بسته‌ای و مانده‌ای و کشده یگانه 


تا نفریبد 


کوش چه داری چو عامه سوی فسانه؟ . 


بر سر کوی ایستاده‌ای به‌بهانه 
سوی خرابات همچو یر نشانه 


روی به محراب و دل به‌سوی چمان . 


رود و می‌استت زلیبیا و لکانه 
در جسد مزژمنانه جان مغانه 


۰۱۳۱ 


"‌ 


1۳۲ 


فول و عمل چیست جز ترآزوی دینی 
راه نمایدت سوی روضهٌ رضوان 

دام جهان است برتو و خبرت ی 
بیش تو آن راست قدر کو شنواندت 
راه خران است خواب و خوردن و رفتن 
از خور زی خواب‌شو زخواب سوی‌خور 
کنبد گردنده خانه‌ای است سپنجی 
آمدتی انقز. این. سزای" کسانند 
زک ستانه است در سرای سپنجی 
دختر و تادرت از این ستانه برون شد 
ان امه ات ات رفتنت 
در ره نغمری به يك مراغه جه جوئی 


دیون ناصر خسرو 


فول و عمل ورز و راست‌دار زیانه 
گر بروی بر رهی در اين دو میانه 
گاهی مستی و که خمار شبانه 


پیش نرنگ چفانه لحن ترانه . 


خیره مرو با خرد به راه خرانه 
تات برون اوگند زمان به کرانه 
بهر چه بندی براین سپنجی خانه؟ 
خیره برون شو تو زين سرای کسأنه 
بگذری آخر نو زین بلند ستانه 
رفت بد و نيك و شد فلان و فلائه 
سود نداردت کرد گربه به‌شانه 
ای خر دیوانه. در شتاب و دوانه؟ 


اسپ جهان جون همی بخواهدت افگند علم تو را بس بود اسپ عقل دهائه 
گفته حکت به جمله گوهر علم است 
کوهر او را ز خانت سار غزانه 

۳۱۹ 


داری سخنی خوب گوش یا نه؟ 
حکمت نتوانی شنود ازیرا 
میان تو و ان حکمت 
مردم نشده‌ستی چو می ندانی 
این خانه حگونه بکرد و. که‌نهاد 
بنگر که چرا کرد صنمٌ صا 

بغد یش که نابوده بوده گرد 
این نفس خوشی جوی را نبینی 
ای رس بجز از بهر تو نگردد 
دیوار بلند است تا نبیند 


شد برده 


کامروز نه هشیاری از شبانه 
فتنه‌ی غزل نغزی و نرانه 
آن برده که بستند بر جغائه 
جز خفتن‌و خور چون ستور لانه 
اين گوی سیاه اندر اين میانه؟ 
از دام جه غافل شوی به دائه؟ 
نا یش نباشد یکی بهانه 
درمانده بدین بند و شادمانه؟ 
اين. خانهُ رنگین بر رسانه 
کانجاش جه ماند از برون خانه 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 


چون خانهة بیگان‌ش آشنا شد 
آناست گمانش کنون که‌این است 
بل دهر درختی است ونفس مرغی 
ای کرده خرد پر دهان جانت 
دانی که نیاوردت آنکه آورد 
بل تا بنماید نو را براین لوح 
کردند تو را دور از این میانت 
گونی که جوانم. به با غ‌ها در 
چون دید خردمند روی کاری 
بیدار و هشیوار مرد نهد 
بشنو سخن اين کبود گنبد 
برهرچه برون زین‌نشان دهندت 
شخص‌تو یکی دفتر است‌روشن 
این‌عالم سنگ است ون دگرزر 
چون راست بود سنگ با ترازو 
آن کس که زبانش به ما رسانید 
او بود زبانه‌ی ترازری عقل 
بر عالم دین عالی آسمان شد 
در خانهٌ دین جونکه می نیائی؟ 
هاروت همانا که بُست راهت 
در خانه شدم بی‌تو من ازیرا 
زين است براو فال و فیل قولت 
زین به نبود مذهبی که گیری 
گوئی که حلال است پخته مسکر 
ای ساخته مکر و کتاب حیلت 
بر شوم تن خویش سخت کردی 


خو کرد در این بند و وله 
او را وطن و جای جاودانه 
وین کالبد او را جو آشیانه 
از آهن حکمت یکی دهانه 
موه آن آزش ان ان 
آیات و علامات بی‌کرانه 
گه چشم و گهی حلق و که مانه 
بسیار شود خشك و تر جوانه 
خیره نکند گربه را بشانه 
دل بر وطن و خانه کسانه 
فتنه چه شوی خیره بر فسانه؟ 
بکمانه ازین یابی و کمانه 
بنوشته برو سیرت زمانه 
عفل است ترازوی راستائه 
جز راست نگوید سخن زبانه 
پیغام جهان داور یگانه 
کشته به همه راستی نشانه 
بر خانٌ حق محکم آستانه 
استاده چه ماندی بر استانه؟ 
زی خانه بدان بند جادوانه 
هاروت تو را هست و مر مرا نه 
وز خمر خم است پر و چمانه 
از بیم عنانیش و تازیانه 
با سنبل و با بیخ رازیانه 
کاین گفت فلائی ز بو فلائه 
از حهل در هاویه به فانه 


آن کس که تو را داد صدر آتش 
خود رفت بدان جای جاکرانه 


۱۳۳۰ 


۳۵ 


۳ 


۳۳۰ 


۳۳ 


۳۳ 


بکسل رسن از بی‌فسار عامه 
نو خود قلم کردگار حقی 
قول تو خط نوست, مر خرد را 
نیوش‌مگر پند خوب وحکمت 


مشغول جه باشی به بارنامه؟ 
احسنت و زهی هوشیار خامه 
سامه کن و بیرون مشو ز سامه 
برگوش همه خلق خاص و عامه 


جهان‌دامگاهی است نا 
بباید گرستن بر آن مرعغ‌زار 
سیه کرد بر من چهان جٌهان 
نیابم همی جای خواب و قرار 
هزاران سپاه است با او همه 
به یمگان به زندان ازینم چنین 
نوء ای‌عاقل, ار دینت باید همی 
از اين دام بی‌رنج بیرون شوی 
به‌دون قوت بس کن زدنیای‌دون 


از ابر جهان گر نبازدت سیل 


طبع در چنه‌ی او مدار از بثه 
شب و روز او میسره میمنه 
ز نیکی نهی و به دل پر گنه 
که او با سپاه است و من یکتنه 
پپرهیز از اين لشکر بوزنه 
اگر نوفتادت طمم در جنه 
که دانا نجوید ز دنیا دنه 
جو مردان رضا ده به اندك شنه 


بباید همی رفت بپسیچ کار 
چنین چند گردی تو بر باشنه؟ 


تا کی خوری دریغ ز بَرنانی؟ 
دانست پایدت جو بیفزودی 
بنگر که عثر تو به رهی ماند 


هر روز منزلی بروی زین ره 


زین چاه آرزو ز چه برنانی؟ 
کاخر, اگرچه دیر, بفرسائی 
کوناه. اگر تو اهل هش و رائی 
هرچند کارمیده و بر جائی 


دیوان ناصر خسرو 


زیر .کبود ‏ چرخ بی‌آسایش 
بر مرکب زمانه نشسته‌ستی 
پیری نهاد خنجر بر نایت 
ناخن ز دست حرص به خرسندی 
جان را به آتش خرد و طاعت 
پنجاه سال براثر 
بر معصیت گماشته روز و شب 
يك روز چونکه نیکی بلفنجی 
پند قبای چاکری سلطان 
فرمان کردگار یله کرده 
مودن چو خواندت زبی مسجد 
ور شاه خواندت به‌سوی گلشن 
تا مذهب نو اين بُّد و سیرت 
در کار خويش غافل چون باشی؟ 
چون سوی علم وطاعت نشتابی؟ 
بی علم دین همی چه طمع داری؟ 
عاصی سزای رحمت کی باشد؟ 
رحمت‌نه خانه‌ای‌است بلند وخوش 


دیوان 


دین است وعلم رحمت, خود دانی 
رحمت به سوی جان تو نگراید 
بخشایش ازکه چشم همی‌داری؟ 
يك چند اگر زراه بیفتادی 
شاید که صورت گنهانت ر 
ول خطا ز آدم و حوا بُد 
بشتاب سوی طاعت و زی دانش 
آن کن ز کارها که چو دیگر کس 


در کارهای دینی و دنیائی 


هر سقهان تفر کف اسان 
زو هیچ رو نه‌ای که فرود آی 
تا کی خوری دریغ ز برنانی؟ 
چون نشکنی و بست نبیرانی؟ 
از معصیت جرا که پالائی؟ 
رفتی به بی‌فساری و رسوانی 
جان و دل و دو گوش و دو بینائی 
کمتر بود ز رشتة یکتائی 
چون از میان ریخته نگشائی 
شه را لطف کنی که «جه‌فرمانی؟» 
تو اوفتاده ژاژ همی خائی 
ره را به چشم و روی بپیمائی 
جز مرجحیم را تو کجا شانی؟ 
بر خویشتن مگر به معادائی! 
ای رفتنی شده چه همی بانی؟ 
در هاون آن خیره جرا سائی؟ 
خورشید را همی به گل اندائی! 
نه جامه‌ای است رنگی و بهنانی! 
او را اگر تو ز اهل تولائی 
تا تو به‌سوی رحمت نگرائی 
برخویشتن خوداز چه نبخثانی؟ 
زی راه باز شو که نه شیدائی 
اکنون به دست و بیارائی 
تو هم ز نسل آدم و حوائی 
غره مشو به مهلت دنیانی 
آن را کند بر آنش تو بستائی 
جز همچنان مباش که بنمائی 


۳۹ دیوان ناصر خسرو 


زنهار که به‌سیرت طراران 
با فزدم نفایه مکن صحبت 
جون روزگار برتو بیاشوید 
زیرا که گونه گونه همی گرد 
بر صحبت نفایه و بی‌دانش 
بر خوی نيك و عدل و کم آزاری 
زستنی تهی نوی هرگز 
زیرا ز بهر نعمت بافی تو 
بیدات دیگر اسشت و نهان دیگر 
امروز هرچه‌مان بدهی, فردا 
داند خرد همی که براین عادت 
جان گوهر است و تن صدف گوهر 
بل مردم است میوه تو را و» تو 
معبوب نیستی تو ولیکن ما 
ای حجّت زمین خراسان تو 
بنهان شدی وليك به حکمت‌ها 
از شخص تیره گرچه به یمگانی 


ارزن . نموده ریگ پیمائی 
زبرا که از نفایه بیالائی 
يك جند بیشه. کن تو شکیبائی 
جافی جهان, چو مردم سودانی 
بگزین به طبع وحشت تنهائی 

بفزای تا کمال بیفزانی 

هرچند بی‌وفانی. در بانی 
هرچند روز روز همی زائی 
سرمایةٌ. توانگری مائی 
باطن چو خار و ظاهر خرمانی 
از ما مکابره همه بربائی 

کاری بزرگ را شده بربائی 
در شخص مردمی و نو دریائی 

یکی درخت خوب مهیّائی 
برتو نهیم عیب از رعنانی 
هرچند فهر کرد غوغائی 
خورشیدوار شهره و پیدائی 
از فول خوب بر سر جوزائی 


۳۵ 


از هرچه گفتهام نه همی جویم 
جز نیکی, ای خدای تو دانائی 


۳۳۳ 
چو رسم جهان جٌهان پیش‌بینی حذر کن ز بدهاش اگر پیش‌بینی 
به تاریکی اندر گراف از بس او مدو کت براید به دیوار بینی 
اور تست لا ان . ار ییاسران ورتم 
جو استر سزاوار بالان و قیدی ار از بی اسنر و زین خزینی 
جهان مادری گنده ییر است, بر وی مشو فتنه, گر در خور حور عینی 


دیران ناصر خسرو 


به مادر مکن دست. ازیرا که برتو 
یکی گوهر آسمانی است مردم 
به شخص گُلین چونکه مسب شدهستی؟ 
هدر خورد در است گل, پس توزین‌تن 
وطن مر تو را در جهان برین است 
جهان مهین را به جان زیب و فرّی 
جهان برین و فرودین توی خود 
سزای همه نعمت این و انی 
به جان خانةٌ حکمت و علم و فضلی 
اگر می‌شناسی جهان‌آفرین را 
وگر بدسگالی و نشناسی او را 
جهانا من از تو هراسان ازانم 
خسیسی که جز با خسیسان نسازی 
بر آزاد ان کش داری ولیکن 
یکی بی‌خرد را به گة بر نشانی 
هم آن را که خود خوانده باشی‌برانی 
اگر مردمی بودیثی گفتمی مر 
ونیکن تو اين کارساز اختران را 
بخاصه تو ای نحس خاك خراسان 
برآشفته‌اند از نو ترکان, نگونی 
امیرانت اصل فسادند و غازت 
کت ر دیا یی 


فساد و جفا و بلا و عنا را 


نو ای دشمن خاندان پیمبر 
تو را چم درد است و من آفتابم 
سخن تا نگوئی به دینار مانی 
جو تیره گمانی تو و من بقینم 


هرامش ایو کر دای وش 
که ايزد به بندی ببستش زمینی 
در اين کل بیندیش تا چون عجینی 
ات کر در من 
نو هرچند امروز در تیره طینی 
اگرجه بدین تن جهان کهینی 
به تن زین فرودین به جان زان برینی 
ز حکمت ازیرا هم آنی هم اینی 
به تن غایت صنم جان آفرینی 
سزاوار . هر نعمت و آفرینی 
مکافات بد جز بدی خود نبینی 
که پبس بد نشانی و بد همنشینی 
فرینت یم من که نو بد قرینی 
یبال و نگین را بنال و تگینی 
یکی بی‌گنه را به سر برنشینی 
هم آن ۲ ۱۶ 


تو را من که دیوانه‌ای راستینی 


به فرمان یزدان حصاری حصینی 
بر از مار و کردم یکی پارگینی 
میان سگان در یکی ارزینی 


ز بهر جه همواره با من به کینی؟ 
ازیرا زمن رخ زرا رن و یی 
نو خوه زین که من گُفتمت بر یقینی 


۳۷ 


۳۵ 


۳۸ 


دیران ناصر خسرو 


ت مر زژق را چون همی فقه خوانی ‏ چه مرد سخن‌های جزل و متینی؟ 
خراسان چو بازار چین کرده‌ام من به تصنیف‌های چو دیبای چینی 
چو یکسر معین تو گشتند دیوان وز ابلیس نحس لعين مستعینی . ۲۵ 
کمینه معینند دیوانت یکسر که نو خر نه هم گوشه بو مُعینی 
به میدان تو من همی اسپ تازم ."نو خوش خفته چون گربه در پوستینی 
تو ای حجخت مژمنان خراسان ‏ امام زمان را امین و یمینی 
برانندت آن‌گه که ایزدت خواند به عالم درون آیةالعالمینی 
دل موّمنان را ز وسواس امانی سر ناصبی را به حجت گدینی ِ 
جز از بهر مالش نجوید تو را کس همانا که تو روغن یاسمینی 
بها گیر و رخشانی ای شعر ناصر ‏ مگر خود نه شعری, بدخشی نگینی 


۳۳۲ 


بر اعدای دین زهری وموّمنان را 


غذانی, مگر روغن و انگبینی؟ 


گر نخواهی ای بسر تا خویشبتن مجنون کنی 
پشت پیش این و آن پس چون همی چون نون کنی؟ 
دلت خانه‌ی آرزو گشتست و زهر است آرزو 
زهر قاتل را جرا با دل همی معجون کنی؟ 
حم ز ز نون پشت تو هم در زمان بیرون شود 
گر تو خ آرزو را از شکم بیرون کنی 
ز آرزوی آنکه روزی زنت کدبانو شود 
آر افش وا ها کر 
ده تن از تو زرد روی و بی‌نوا خسید همی 
تا به گُلگون می همی نو روی خود گلگون کنی ۵ 
گر تو مجنونی از این بی‌دانشی پس خویشتن 
چون به می خوردن دگرباره همی مجنون کنی؟ 
زر همی خواهی که پاشی می خوری با حوریان 


دیوان ناصر خسرو .۰ .۳۹ 


سر ز رعنائی گهی ایدون و گاه ایدون کنی 

گر نه دیوانه شده‌ستی چون سر هشیار خویش 

از بخار گند می طبلی پر از هبیون کنی؟ 

خوش بخندی بر سرود مطرب و آواز رود 

ور توانی دامنش پر لژلژ مکنون کنی 

ور به درویشی زکاتت داد باید يك درم 

طبع را از ناخوشی چون مار و مازریون کنی ۳ 
گاه بی‌شادی بخندی خیره چون دیوانگان 

گاه بی‌انده بخیره خویشتن محزون کنی 

آن کنی از بی‌هشی کز شرم آن گر بررسی 

وقت هشیاری از انده روی چون طاعون کنی 

درد نادانی برنجاند تو را ترسم همی 

درد نادانیت را چون نه به علم آفسون کنی؟ 

خانه‌ای کرده‌ستی اندر دل ز جهل و هر زمان 

آن همی خواهی که در وی نقش گوناگون کنی 

خانُ هوش تو سر بر گنبد گردون کشد 

گر نو خانه‌ی بی‌هشی را بر زمین هامون کنی ۵ 
دل خزینه‌ی نوست شاید کاندرو از بهر دین 

بام و بوم از علم سازی وز خرد برهون کنی 

موش و مار آندر خزینیی خویش مفگن خبر خبر 

گر نداری دّ و گوهر کاندرو مخزون کنی 

دست بر پرهیزدار و خوب گوی و علم جوی 

تا به اندگ روزگاری خویشتن قارون کنی 

گرد دانا گرد و گردن قول او را نرم‌دار 

گر همی خواهی که جای خویش بر گردون کنی 

گر شرف یابد ز دانش جانت بر گردون شود 

لیکن اندر چاه ماند دون گر او را دون کنی ۳ 


۰ 


دیوان ناصر خسرو 


خویشتن را چون به راه داد و عدل و دین روی 
گرچه افریدون نه‌ای برگاه افریدون کنی 

گر همی دانی که خانه است این گل مسنون تو را 
چون همه کوشش ز بهر این ل مسنون کنی؟ 
جان به صابون خرد بایدت شستن, کین جسد 
نیرهماند گر مرو را جمله در صابون کنی 

آرزو داری که در با غ پدر نو خانه‌ای 

برفرازی وانگهی آن را به زر مدهون کنی 

دز ز عود و, فرش و رومی و بوقلمون کنی 

من گرفتم کین مراد اید به حاصل مر تو را 

ور بخواهی صد چنین و نیز آزین آفزون کنی 

گر بماند بات این خانه من آن خواهم که نو 

تا به فردا نفگنی این کار بل اکنون کنی 

ور نخواهد ماند با تو با غ وخانه, خیر خیر 
خویشتن: را رنجه جون داری و جون شمعون کنی؟ 
کر کت کوید هش تست از نییآ 
شادمان گردی و رخ همرنگ آذربون کنی 
جونت گوید «دیر زی!» س دير باید زبستن 
گر همی کار ای هنرپيشه براین قانون کنی 
زندگی و شادی اندر علم دين است؛ ای بسر 
خویشتن را. گرنه مستی, مست و مجنون چون کنی؟ 
روز خويش آمروز و فردا فرخ و میمون کنی 
روز نو هرگز به ایمان سعد و میمون کی شود 
چون و بر ابلیس ملعون خویشتن مفتون کنی؟ 
دست هامان ستمگار از نو کوته کی شود 


۳۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 


چون تو اندر شهر ایمان خطبه بر هارون کنی؟ 
بید بی‌باری ز نادانی, ولیکن زین سپس 

گر به دانش رنج بینی بید را زیتون کنی 
بخت تو گرچه ز نادانی قرین ماهی است 
جون بیاموزیش با ماه سماً مقرون کنی 

شعر حجت را بخوان و سوی دانش راه جوی 
گر همی خواهی که جان و دل به دین مرهون کنی 
چون گشایش‌های دینی تو ز لفظش بشنوی 
سخره زان بس بر گشایش‌های افلاطون کنی 
ور ز نور آفتابش بهره گیرد خاطرت 

پیش روشن خاطرت مر ماه را عرجون کنی 

از تو خواهند آب ازان بس کاروان تشنگان 
خوار و تشنه گر ازینان روی زی جیحون کنی 
فخر جوید بر حکیمان جان سقراط بزرگ 

گر توای حجت مرو را پیش خود مأذون کنی 


ای کرده سرت خو به بی‌فساری 
در دشت خطا خیره جند نازی؟ 
کر سر ز خطا باز خط ناری 
خاری‌است خطا زهربار. تا کی 
عقل است به سوی صواب رهبر 
جون‌با خردای‌پی خرد. نسازی 
گونی که «چرا روزگار جافی 
ین بندنبینی که بر نو بستند؟ 
خواهی که تماشا کنی به نزهت 
جز کانده وغم ندروی و حسرت 


تاکی بود اين‌جهل و بادساری؟ 
جون سر زخطا باز خط ناری؟ 
دانم به حقیقت کز اهل ناری 
تو بشت دراین زهریار خاری؟ 
با رابرت چون به خار خاری؟ 
جز رنج نبینی و سوکواری 
با من نکند هیچ بردباری؟» 
در بند همی چون کنی سواری؟ 
به خیره در این چاه نگ و تاری 
هرگاه که تم مُحال کاری 


1 


دیوان ناصر خسرو 


آنگه گنه از روزگار بینی 
ناید ز جهان هیچ کار و بازی 
هش‌دار که‌عالم سرای کاراست 
بنگر که پس از نیستی چگونه 
دانی که تو را کردگار عالم 
گر تو ندهی داد او به طاعت 
بیداد کنی با بزرگ داور 
کر کار فلك گرد گشتن آمد 
چون کار به‌مقدار خويش کردی 
گر گینی نیمار تو ندارد 
زیرا که همی هرچگونه باشد 
زی لابه و زاربت ننگرد چرخ 
دیویاست ستمگاره نفس‌حسّی 
باری ز خرد خواه. وز قناعت 
بس کس که بر اميّد پیشگاهی 
بی‌نام بسی گشنت ازو و بی‌نان 
زنهار بدین زینهار خواره 
زیر قدمت بسپرد به خواری 
ماری است گزنده طمع که ماران 
گر در دلت این مار جای گیرد 
بی‌باکی اکر مار را به دل در 
با عقل مکن یار مر طمع را 
نیک مثلاست آن که «جای‌خالی 
هرچند که غمگین برد نخواهد 
آن کوش که دسبت از طمع بشوئی 
وز روزی و از مال و تن‌درستی 
مر نعمت یزدان بی‌فرین را 


رز جهل معادای روزگاری 
لا که به تقدیر و امر باری 
مشغول چه باشی به نابکاری؟ 
با جاه شدستی و کامگاری 
داده است به حق داد کر دگاری 
در خورد عذابی و دل و خواری 
زنهار مکن زینهار خواری 
دین کار تو است و مرد کاری 
رفتی به ره عز و بختیاری 
آن به که تو تیمار او نداری 
هم بگذرد این ام 
هرچند که لابه کنی و زاری 
کو مایٌ جهل است و بی‌فساری 
برکشتن این دیو کارزاری 
زو ماند به خواری و پیشکاری 
اندر طلب نان و امداری 
ندهی خرد و جان زینهاری 
هرگه که تو دل را بدو سپاری 
زین مار برند ای رفیق ماری 
چون تو نبود کس به دل فنگاری 
با با خرد جای داد یاری 
شاید که نخواهی ز مار یاری 
بهتر جو بر از گرگ مرغزاری» 
از بشه خردمند غمگساری 
وین سفله جهان را بدو گذاری 
وز فکرت و از علم و هوشیاری 
يك يك به تن خویش برشماری 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 


وانديشه کنی‌سخت کاندر این‌بند 
وانگاه که داده‌ستت اندراین بند 
ایشان همه چون‌سرنگون وخوارند 
جستند درین, هرکسی طریقی 
رازیت جز آن گفت کان جغانی 
کشتی متحیّر که اندر اين ره 
گونی به ضرورت که این چنین‌است 
رازی است بزرگ این و صعب, او را 


اهل تو مر اين راز را اگر تو 


از بهر جرا گشته‌ای حصاری 
بر جانوران جمله شهریاری 
ایدون و تو چون سرو جویباری 
اين رفت به ایوان و آن بخاری 
بلخیت نه آن گفت کان بخاری 
گامی نتوانی که درگزاری 
لیکنت همی ناید استواری 
تنگ است به دلها درون مجاری 
در بند خداوند دوالفقاری 


ور گردن نو طوق او ندارد 
بر خشك بخیره مران سماری 


۳۳۴ 


ای آنکه ندیم باده و جامی 
جون دشت حریر سبز در بوشد 
که رفته به دشت با تماشائی 
بگذشت تموز سی چهل برتو 
خوش است تورا سحرگهان رفتن 
لیکن فلکت همی بفرجامد 
دایم به‌شکار در همی تازی 
جز خاك ز دهر نیست بهر تو 
فردا به عصا همیت باید رفت 


قد الفیت لام شد. بنگره 


آزحرص به وقت چاشت چون کرگس 
چون داد بخواهم از تو بس تندی 
ایدون شب و روز بر ستم کردن 
در دنیا سخت سختی و در دین 


عمر مگر برین پفرجامی 
وید به نشاط حسّی از نامی 
که خفته به زیر شاخ بادامی 
از بهر حه مانده‌ای بدین خامی؟ 
از جامه بجام اگر بننجامی 
فرجام نگر. چه فتنه بر جامی؟ 
وآگاه نه‌ای که مانده در دامی 
هرچند که بر فلك چو بهرامی 
امروزچنین چوکبگ چٌه‌خرامی؟ 


منگر چندین به زلفك لامی . 


در چاچ و, به وقت شام در شامی 
لیکن چو ستم کنی خوش و رامی 
استاده زر بهر اسب ۲ استامی 
بس سست و میانه‌کار و هنگامی 


۳۰ ۰ 


۰ 


114 


هر روز به مذهب دگر باشی 
تا بی‌ادبی همی توانی کرد 
لیکن چو کسیت میهمانی کرد 
گر ناصبیت برد عمر باشی 
وانگه که شدی ضعیف بنشینی 
با عامهٌ خلق گولی از خاصم 
ای حجت از این چنین بی آزرمان 
از خوگ به باغ در چه افزاید 
ابلیس عدو است مر تو را زیر 
مشتاب به خون جام ازیرا تو 
از روحم شریف همچو ارواحی 
ای معدن فتح و نصر مستنصر 
من بنده توانگرم به علم نو 


هر : کاری را بود سرانجامی 


یا نو نه سزا و اهل پیفامی 
گه در چه ژرف و گاه بر بامی 
خون علما به دم پیاشامی 
از بر خوردن همی_ نیارامی 
ور شیعی خواندت علی نامی 


با زهد چو بو یزید بسطامی . 


لیکن سوی خاص کمتر از عامی 
نا چند کشی محال و ناکامی؟ 
جز زشتی و خامی و بی‌اندامی؟ 
تو آدم اهل و اهل احکامی 
مر نوح زمان خویش را سامی 
گرچه به‌تن از جهان اجسامی 
شاهان همه روبه و نو ضرغامی 
زیر تو توانگر از جهان نامی 
و کی 


تو صاحب دوالفقار و صمصامی 


۳۳۷ 
ای آنکه به تن ز ارزوی مال چو نالی 
در آرزوی خویش بمالید تو را مال 
بدخواه تو مال است که مالیده اوئی 
دام است تو را قال مقال از قبل مال 
ای زهد فروشنده. تو از قال و مقالی 
گر زهد همی جولی: چندین به در میر 
از و تهنی ابت همان که یرد 
در مزرعهٌ معصیت و شرّ چو ابليس 


ازمن چو ستم خود کنی از بهرچه نالی؟ 
چون گوش دل‌ای‌سوختنی سخت نمالی؟ 
تما ات یار 
زان است که همواره تو با قال مقالی 
بامرکب و با ضیعت و با سندس وقالی 
چون‌می دوی‌ای‌بیهد«چون اسپ‌دوالی؟ 
از گرسنگی خود ز حرامی و حلالی 
تخم بزه و. بار بدو. برگ وبالی 


۱۵ 


"۰ 


دیون ناصر خسرو ۵ 


از عدل خداوند بیابی جو بیائی 
ای کرده تورا گردون‌دون همّت‌وبی‌دین 
پنگر که کجا می‌روی و بیهده منگر 
با لشکر و مالی قوی امروز. ولیکن 
کوه از غم بی‌باکی و طفیان تو نالد 
خرسند جرا شد دلت اندر بن اين حاه 
ای میر اجل, چون اجل آیذت بمیری 
زیبا به خرد باید بودنت و به حکمت 
بار خرد و حکمت و برگ هنر و فضل 
ای خوب نهال ار ز خرد بار نگیری 
ای‌سفله تورا جام بلورین به چه کار است 
باکی نبود زانکه تنت سفله سفالی است 
درباست‌جهان وان نو کشتی وعمرت 
اين باد همی هیچ شب و روز نهالد 
اندر خرد امروز بوال اي پسر ایراك 
امسال بیفزود تو را دامن پیشین 
ای‌سرو بن, از گشتن این برشده‌دولاب 
دانی که همی برتو جهان درد سگالد 
درمان تو آن است که تا با تو زمانه 
مکر وحسد وکبر و خرافات وطمع را 
خواری مکش و کبر مکن بر ره دین رو 


برخلق جهان فضل‌به دین جوی‌ازیراك. 


دین‌مفخر نوست‌و؛ ادب‌وخط ودبیری 
شعروادب ونحو خس‌وسنگ وسفالند 
معنی رن روشن و رخشان جونجوم است 
بر ظاهر امثال مرو. کهت نفزاید 
راهی‌است به‌دین اندر مر شیعت حق‌را 


با بار بزه روز فضا مزد حمالی 
زایل شده دین از تو به دنیای زوالی ۱۰ 
سوی خدم و بنده و آزاد و موالی 
فردا نروی جز تهی و مفلس و خالی 
ببهوده نو جون در غم طوغان و بنالی؟ 
با جاه پلند و حشم و همّت عالی؟ 
هرچند که با عز و جلالی و جمالی ۱۵ 
زیبا و به‌تختی و به صدری و نهالی 
کیره که تو این همه را تخم و پهالی 
با بید و سپیدار همانند و همالی 
گر تو به تن خویش فرومایه سفالی 
گر تو به دل پاک چو باك آب ژلالی :۷ 
بادی است صبائی و جنوبی و شمالی 
شاید که تو ز اندوه سفر هیچ نهالی 
سی‌سال برآمد که همی هیچ نوالی 
ر اف وتف و اسان وناز 
خنیده و بی‌تاب چو فرسوده دوالی ۲۵ 
او درد سگالید. تو درمان نسگالی؟ 
شیری بسگالد نسکالی تو شکالی 
مپذیر و مده ره به در خویش و حوالی 
مژمن نه مقضر بود ای بیر نه غالی 
دین است سر سروری و اصل معالی ۳ 
پیشه‌است چو حلاجیو درز و کلالی 
وایات فران زژو عقیق است ر لالی 
امثال برو تیره و تاری چو لیالی 
نزد عقلا جز همه خواری و نکالی 
جز راه خروری و کرامی و کیالی ۲۵ 


۰:۱ دپوان ناصر خسرو 


زين راه مشو يك‌سو گر مرد کمالی 
با باد مچم زین‌سو و زان‌سو که نه نالی 
روشن چو شباهنگ سحرگاه مجالی 
بی‌شك تو خریدار خرافات و محالی 
وز «اخبرنا» سیری و با رنج و ملالی ۲۰ 
از رنج محالات شنودن به چه حالی 


راهی که درو رهبر زی شهر کمال اسشت 
برراه حقیقت‌روو منگر به چپوراست 
از حجّت مستتصر بشنو سخن حق 
حق است سخنهاش. گر زی تومحال‌است 
ای آنکه همی جوئی ره سوی حقیقت 
من‌دی چوتو بوده‌ستم.دانم که نوأمروز 

از حجّت حق‌جوی جواب سخن ایراك 


مفلس کندت بی‌شك اگر گنج سژالی 
۳۳۸ 
گشتن ‏ این گنبد یلوفری ‏ گر نه همی خواهد گشت اسپری 


هیچ عجب نیست ازیرا که هست 
هست شگفت آنکه همی ناصبی 
نیست عجب کافری از ناصبی 


گشتن او عنصری و جوهری 
سیر نخواهد شدن از کافری 


زانکه نباشد عجب از خر خری 


ناصبی, ای خر, سوی نار سقر چند روی براثر سامری؟ ۵ 
در سپه سامری از بهر چیست . بر تن نو جوشن پیفمبری؟ 
جوشن بیغمبری اسلام نوست زنده بدین جوشن و این مغفری 
فایده زین جوشن و مغفر تو را نیست مگر خواب و خور ایدری 
مففر پیغمبری ادر سقر ای خر بدبخت. چگونه. بری؟ 
نام مسلمانی بس کرده‌ای ‏ نیستی آگه که به جاه اندری ‏ ۱۰ 
نحس همی بارد بر تو زحل . نام چه سود است تو را مشتری؟ 
راهبر نو چو یکی گمره است از تو نخواهد دگری رهبری 
چونکه‌نشوی سلب چرب‌خویش گرتو چنین سخت و سره‌گازری؟ 
من پس نو سنبال خوش چون چرم ‏ گر تو همی گوز فگنده چری؟ 
دین نو به نقلید بدیرفته‌ای دین به تقلید بود سرسری ۵ا 


لاجرم از بیم که رسوا شوی 


چون سوی صرّآف شوی با پشیز 


هیچ نیاری که به من بگذری 
مانده شوی و خجلی برسری 


خمر مثل‌های کتاب خدای 
خمر حرام است, بسوزد خدای 
گرت بپرسد کسی از مشکلی 
بانگ کنی کاین سخن رافضی است 
حجّت پیش آور و برهان مرا 
من به‌مثل در سپه دین حق 
تا ندهی بیضهٌ عنبر مرا 
خیز بینداز به‌يك‌سو بشیز 
تا تو ز دینار ندانی شیز, 
هیج نیاری که ز بیم بشیز 
چند زنی طعن باطل که نو 
با تو من ار چند به يك دین درم 
لاجرم آن روز به پیش خدای 
فاطمیم فاطمیم فاطمی 
فاطمه را عايشه مارندر است 
شیعت مارندری ای بدنشان 
من نبرم نام تو, نامم مبر 
گرچه مرا اصل خراسانی است 
دوستی عنرت و خانه‌ی رسول 
مر عقلا را به خراسان منم 
حکمت دینی به سخن‌های من 


نگرد اندر سخن هزسی" 


گرجه به یمگان شده متواريم 
گرچه نهان شد پری از چشم ما 
خوب سخن جوی جه‌جولی ز مرد 
نیست جمال و شرف شوشتر 


جون شکر عسکری آور سخن 


گت بجای است خرد ,چون‌خوری؟ 
آن دل و جان را که بدو پرروی 
داوری و مشغله پیش آوری 
جهل بپوشی به زان آوری 
جنگ چه پیش آری و مستکبری 
حیدرم. ارتو به‌متل عنتری 
خیره نگویم که تو پوالعنبری 
تا بُدلت زر بدهم جعفری 
نه بشناسی غل از انگشتری, 
سوی ‏ زر جعفريم بنگری 
مرتبت ‏ یاران را منکری 
نو ز ره من به رهی دیگری 
تو عمری باشی و من حیدری 
تا تو بدزی ز غم ای ظاهری 
بس_ تو مرا شیعت مارندری 
شاید اگر دشمن دختندری 
من بریم از نو. تو از من بری 
از بس بیری و مهی و سری 
کرد مرا یمگی و مازندری 
بر سنها حجّت ۰ مستنصری 
شد چو به قطر سحری گل طری 
هرکه ببیند سخن اصری 
زین بفزوده است مرا برتری 
زين نکند عیب کسی بر پری 
نیکوی و فربهی و لاغری؟ 
جز به بهاگیر و نکو ششتری 
شاید اگر تو نبوی عسکری 


3 


۳۵ 


۳۵ 


1۸ دیوان ناصر خسرو 


فخر چه داری به غزل‌های نغز 
اين نبود فضل و, نیابی بدین 
دخر بدان است بدانی که حیست 
واب درو وآتش و خاك و هوا 
هرکه از اين راز خبر یافته است 
مدح و دبیری و غزل را نگر 


دفتر بنگن که سوی مرد علم 


در صفت روی بت سعتری؟ 
جز که فرومایگی و چاکری 
علّت ‏ این گنبد ‏ نیلوفری 
از جه فتادند در اين داوری 
گوی ربوده است به نيك اختری 
علم نخوانی و هنر نشمری 
بی‌خطر است آن سخن دفتری 


با نو ورا نیست بدین داوری 


۳۳۹ 
ای عورت کفر و عیب نادانی 
نرسم که نه‌مردمی به جان‌هرچند 
چندین مفشان ردا, چرا جان را 
نا گرد به جامه بر همی بینی 
این جامه و جامه بیش خاك آمد 
بارانی تن گر گلیم ار2 
این‌چیست که‌زنده کرد مر تن‌را 
ای زنده شده به تو تن مردم 
ترسا بسر خدای گفت او را 
زیرا که خبر نبود ترسا را 
چون گوهر خویش را ندانستی 
اين خانهُ ینج در بدین خوبی 
من خانه ندیده‌ام جز این هرگز 
تا با تو چو بندگان همی گردد 
هرچند نورا خوش آمد این خانه 
بیرون کندت خدای ازو گرچه 


بوشیده _ به جامهٌ مسلمانی 
از شخص همی به مردمان مانی 
بلبار ز گرد جهل نفشانی؟ 
آگاه نه‌ای ز گرد نفسانی 
نو خاك نه‌ای که یزدانی 
مر جان تو را تن است بارانی 
نزديك خرد؟ تو بی‌گمان آنی 
مانا که تو بور دخت عمرانی 
از بی‌خردی خویش و نادانی 
از قدر بلند نقس انسانی 
مر خالق خوبش را کجا دانی؟ 
بنگر که, که داشته‌ستت ارزانی 
گردنده و پیشکار و فرمانی, 
هرگونه که تو هميش گردانی 
بافی نشوی نو اندر اين فانی 
بیرون نشوی نو زو به آسانی 


۵ 


آباد به توست خانه. چون رفتی 
در خانه مرده, دل جرا بستی؟ 
قیمت به‌تو بافت این صدف‌زیرا 
هرکار که بر مراد او کردی 
امروز به کار در نکو بنگر 
گفنا که: به زیر نردبان بنشین 
بردست مگیر چون سبکساران 
در مسجد جای سجده را بنگر 
آن‌دانبه پقین که‌هرچه کرده‌ستی 
زان روز بترس کاندرو بیدا 
زان روز که جز خدای سبحان‌را 
زان روز که هول او بریزاند 
وز چرخ ستارگان فرو ریزند 
وز هول دراید از بیابان‌ها 
عریان همه خلق وز بسی سختی 
چون بشم زده شده که وه مردم 
آنگه ز میان خلق برخیزد 
پوشیده نماند آن زمان کاری 
آن روز به عذر گفت نتوانی 
وانجا نرود تو را چنین کاری 
بربائی ازان بدین براندازی 
زید از تو لباچه‌ای نمی‌یابد 
گرگی نو نه مير مر خراسان را 
دیو است سپاه نو یکی لیکن 
امروز همی به‌مطربان بخشی 
وز دست چو سنگ تو نمی‌یابد 
فردا بروی نهی_ و بگذاری 


او روی نهاد سوی ویرانی 
کو خاك گران و تو سبك جانی 
ای جان, تو درو لطیف مرجانی 
بسیار خوری اژو پشیمانی 
بشنو که جه گنت مرد یونانی 
بندیش ز پایهای سارانی 
کاری که برش برد نتوانی 
تا بر ننهی به خار پیشانی 
امروزه به محشر آن فرو خوانی 
اید. همه کارهای نهانی 
برکس نرود ز خلق, سلطانی 
نور از مه و زافتاب رخشانی 
چون برگ‌رزان به باٍ آبانی 
نخچیر ند بیابانی 
کس را نبود خبر ز عریانی 
همچون ملخان ز بس بریشانی 
خویشی و برادری و خسرانی 
کان را تو همی کنون بپوشانی 
«می‌خورد فلان و من سپندانی» 
کامروز در این جهان همی رانی 


تا ظن نبری که تو سلیمانی 
شرب شطوی و شعر گرگانی 
مزذن به‌تئل یکی گریبانی 
اینجا همه مال و ملك و دهقانی 


1۹ 


۳۵ 


0۰ 


ای گشته تورا دل و جعر پزبان 
لعنت جه کنی بخیره پر دیوان؟ 
در فصد و نیت همه بدی داری 
نان از دگری چگونه بربائی 
از بدنیتی و نانوانانی 
وز حیلت و مکر زی خردمندان 
با تو نکند کون کسن. اخشان 
لیکن فردا به خوردن غسلین 
درمان تو آن بود که برگردی 
حجت به نصیحت مسلمانی 
دلتنگ مشو بدانکه در بمگان 


دیوان ناصر خسرو 


بر آتش آرزو چو بورانی 
کز فعل نو نیز همچو ایشانی 
لیکن چه کنی که سخت خلقانی؟ 
گر نو به مثل به نان گروگانی؟ 
پر مشغله و تهی چو پنگانی 
مر زویعه را دلیل و برهانی 
زیرا که نه اهل بر و احسانی 
مر مالك را بزرگ مهمانی 
زين راه وگرنه سخت درمانی 
گفنت سخنی درست و تابانی 
بگزار به لفظ خوب حسانی 
ماندی تنها و گشته زندانی 


۳۳۰ 


امروز بدین زمین تو سلمانی 


کارو کردار تو ای گنبد زنگاری 
بستری پاك و پراگنده کنی فردا 
تو همانا که نه هشیار سری, ور نی 
گر نه مستی, پس بی‌آنکه بیازردیم 
بچهُ توست همه خلق و نو چون گربه 
مادری هرگز من چون نو ندیده‌ستم 
گر نبائیمت از بهر چه زائی‌مان 
گرد می گردی بر جای چو خون خواره 
زن بدخو را مانی که مرا با تو 
نیستی اهل و سراواژ ستایش را 


بل یکی مطبخ خوب است ز بهر ما 


نه همی بینم جز مکرو ستم‌گاری 
هرچه امروز فراز آری و بنگاری 
چونکه فعل بد را زشت نینگاری 
ما تو را ما را از بهر حه ازاری؟ 
روز و شب با بچة خویش به پیکاری 
نیست‌مان‌باتو و.نه‌بی تو, مگر خواری 
ور بزائی‌مان جون باز بیوباری؟ 
گر ندانی و تحت که خونخواری 
سازگاری نه‌صواب است و نه بیزاری 


نه نکوهش راء زیرا که نه مختاری ۰ 


این جهان و, تو یکی مطبخ سالاری 


0۵ 


‌ 


که‌مر اين خاك ترش‌را تو چوطبّاخان 
کردگارت را من در نو همی بینم 
نو به پرگار خرد پیش روانم در 
مرمرأسوی خرد برتو بسی‌فضل‌است 
دقن شمع خدای است. حه جیزی و 
شمع نو راه بیابان بردو دریا 
مر و را لاجرم ایزد نه همی خواند 
ما خداوند نو را خانُ گفتاریم 
زینهار, ای پسر, اين گنبد گردان را 
بر من و تو که بخسییم نگهبانی است 
مور و ماهی را بر خاك و به دریا در 
کر تورا بندة خود خواند سزاواراست 
گر همی نعمت دایم طلبی, او را 
مردوار. ای‌بسر, از عامه به يك‌سو شو 
ینز بر 
نو همی بینی کهت پای همی بندد 
شست سال است که من در رسن آویم 
مر تو را ناید یاری ز کسی فردا 
چونکه بر خویشتن آمروز نبخشائی؟ 
خفته‌ای خفته و گونی که من آگاهم 
گر نه‌ای خفته ز بهر چه کنی چندین 
بامدادانت دهد وعده به شامی خوش 
چون نگوئیش که: تا چند کنی برمن 
آن یکی جادو مکار زیون گیر است 
چون طلافی ندهی این زن رعنا را 


این تنوری است یکی گرم و بیوبارد. 


۳ زبهر حورو خوابستت تت این کوشش 


می به‌بوی و مره و رنگ: پیاچاری 
به ره چشم دل, اي گنید: بزنگاری 
بی‌خطرتر از یکی نقطه پرگاری 
به سخن گفتن و تدبیر و به هشیاری 
چو پر از شمع فروزنده یکی خاری؟ 
شمع من راه نمای است سوی باری 
بلکه مر ما را خوانده است به همواری 
گر تو او راء فلکا. خانةُ کرداری 


جز یکی کار کن و بنده نپنداری ۰ 


که نگردد هرگز رنجه ز بیداری 
نیست بنهان شدن از وی به شب تاری 
وگرش طاعت داری تو سزاواری 
بندگی کن به درستی و به‌بیماری 
چه‌بری روز به خواب وخور خرواری؟ 
خپه خواهدت همی کرد. خبر داری! 
پس چرا خامنی و خبره؟ نه کفتاری 
گر بمیرم تو نگر تا نکنی زاری 


جون نیامد زنو امروز مرا باری 


رگ اوداج به نشتر ز چه می‌خاری؟ 


کی شود بیرون لنگیت به رهواری؟ 
زرق دنیا را از طبع خریداری؟ 
شام گاهانت دهد وعده به ناهاری 
نو ۷ زرق ستمگاری و غداری؟ 
چند گردی سپس او به سبکساری؟ 
چونکه چون‌مردان کاری نکنی کاری؟ 
به هر آنچه‌ش ز تر و خشك بینباری 
بس به دست گُلوی خویش گرفتاری 


ا 


۱۵ 


‌ 


۲ 


۳۵ 


خردت داد خداوند جهان نا نو 
نوجه خر فتنه خور جون‌شدی.ای‌نادان؟ 
ناهمی دست رست هست به کاری‌بد 
جون فروماندی از معصیت و نحسی 
گرچه طزاری و عیار جهان, از نو 
سیرت زشت به آندر خور احرار است 
گرجه بسیار بود زشت‌همان زشت‌است 
به خوی خوبٍ چو دیبا و چو عنبر شو 
سوی شهر خرد و خکمت ره یابی 


برهی يك ره از این معدن دشواری 
اینت نادانی و نحسیٌ و نگونساری! ۲۰ 
نکنی روی به محراب ز جپّاری 
آنگه قرار بیاری به گنه‌کاری 
عالم الغیب کجا ‏ خرد طزاری؟ 
سیرت خوبت کو گر تو ز احراری؟ 
زشت هرگز نشود خوب به بسیاری ۲۵ 
گرچه در شهر نه بزاز و نه عطاری 
گر خر از بادیُ بیهده باز آری 


سخن حکمت از حخت بهذیری 
گر تو از طایفٌ حبدر کزاری 


۳۳۱ 
سفله جهانا چو گرد گرد بنانی 
شهره سرالی و استوار ولیکن 
جود خدای است علت نو و ما را 
گرجه تورا نیست علم و .نیز بقانیست 
آنکه بداند چگونگیت بداند 
نکه نید طریق سوی چراثیت 
دور فنانی .و سوی عالم بافی 
راست رجائی و نغز کار ولیکن 
صحبت تو نیستم به کار ازیراك 
دنیا,بورا؛ تور عطای خدای‌است 
چون بروی نو عطاش با تو نیاید 
گرنه همی ساید اين عطای‌مبارك 


هم بشر آنی اگرچه دیر ببائی 
تو نه سرانی چو بی گمان بشر آنی 
چون بسر آنی همی نه شهره سرائی 
سوی حکیمان تو از خدای عطائی 
سوی من الننج گاه علم و بقانی 
شهره سرایا که نو ز بهر چرائی 
از تو خرا جوبد آن ستور جرائی 
سسن و الفنج‌گاه توش مائی 
راست بخواهی بر از فریب و رجانی 
صحبت آن‌را که تاو شناخت‌نشائی 
گرچه تو ما را به‌بیسه‌خوار نشائی 
گر نو خریدار مذهب حکمائی 
بس تو چه‌بردی ازاین عطای خدائی؟ 
تو که عطا یافتی زبهر چه سائی؟ 


دیوان ناصر خسرو 


آنکه عطا و عطایذیر مر او راست 
سر چه‌کشی درگلیم. خیز نگه کن 
دهر تورا می به یشک مرگ‌بخاید 
چاره ندانم تورا جز آنکه به‌طاعت 
جه‌ت یکباره زاده‌اند نیابی 
هیچ میندیش اگر ز کالبد تو 
بند تو است اين جسد. چرا خوری اندوه 
جز که جسد را همی ندانی ترسم 
مادر تو خاك و اسمان بدر توست 
نيك بیندیش تاهمی که کنذ جفت 
جفت جرا کردشان به حکمت وصنعت 
آرکه تو ر زیده کرد حون پمراند ؟ 
کریتوانتت زندهداشت جرا کشت؟ 
ور نتوانست زیده داشت جرا کرد؟ 
رای تو را راه نیست در سخن من 
جز که برا و لجاج نیست تو را علم 
بند خدایاست مشکلات وتو زین بند 
دست خداوند خوبش را جو ندانی 
اینکه فران‌است گنج‌علم خدای‌است 
هرجه جز از خازن خدای ستانی 
هرکه سوی جوی و حشمه راه نداند 
گر نو سوی گنج‌بانش راه ندانی 
زیر لوای خدای جای بیابی 
اهل عبا یکسره لوای خدایند 
حیدرزی‌ما عصای‌موسی دوراست 
انجه علی داد در رکوع فزون بود 


معدن فضل است و اصل‌پازخائی 
ناکه نو چون‌این عطا تواسث: کرانی 
تا که همی خود کجا روی و کجائی 
چارة جان‌ساز, خبره ژاز چه خانی؟ 
خویشتن از مرگ و يشك او بربائی 
عالم دیگر اگر دوباره نزائی 
خاك به خاکی شود هوا به هوائی 
گرّت بباید ز تنگ و بند رهائی؟ 
زنگ جهالت ز جانت چون بزدانی؟ 
در تن خاکی نهفته جان سمائی 
با سبلك باقی اين گران فنائی 
خور اه بیان وکند نع است دای ؟ 
زانکه هم یه هن سای ؟ 
گر نه ازین بارنامه مچجست و روائی 
عقل جه دارد دراین حدیث گوائی؟ 
گر تو به راه قیاس و مذهب رائی 
شرم نداری ازين بری و برائی؟ 
روز و شب آندر بلا و رنج و عنائی 
سرا توس چگرنهگشنی 
چونکه سوی گنج‌بان او نگرائی؟ 
جمله سوال است وخواری است وگدانی 
ببهده باشدش کرد فصد سقائی 
من بکنم سوی اوت راه‌نمانی 
گر بنمائی مرا کز اهل لوائی 
سوی توء گر دوستدار اهل عبائی 
موسی ما را جزاو که کرد عصائی؟ 
زادکه به عمری بداد حاتم طائی 


1۳ 


۳6۵ 


۳۵ 


1۵ دیران ناصر خسرو 


وله وله که بر طریق خطائی 
اید هرگز ز جفد شوم همائی 


گر تو جز او را به‌جای او بنشاندی 
جفدك را چون همای نام نهادی 


اجر‌ار گمرهی‌دلیل تو گشته‌است ‏ روزوشب از گمرهی به‌رنج و بلائی 
آل رسول خدای خبل خدایند چونش گرفتی زجاه جهل برآنی 


چون تو ز دل زنگ جهل را بمحانی 
تا تو ز دانش همی درو نفزائی 
جونکه تو بیمار ازاين مکان شفائی؟ 


بر دل و جان نو ور عقل بتابد 
نور هگرز اندر آینه نفزاید 


زانکه نجوئی همی نه علم ونه دین‌بل در طلب اسب و طیلسان و ردانی 
مرد به حکمت بها و قیمت گیرد ‏ . زیب زنان است ششتری و بهائی 
ور تو حکیمی ببار حجت و معقول  .‏ زرد مکن سوی من رخان لکائی 


ند ده ای حجت زمین خراسان مر عقلا را که فبلهٌ عقلائی 
قبلةٌ علمی و در زمین خراسان زهد بجای است و علم تا تو بجائی 
۳ تو بدل بنده امام زمانی 
بندة اشعار توست شعر کسائی 


۳۳۲ 


ای گشت زمان زمن چه می خواهی؟ 
از من. چو شناختم تو راء بگذر 
من بر ره اين چهان همی رفتم 
نازان و دثان به راه چون دونان 
همراه شدی تو با من و, یکسر 
از من بردی نو دزد بی‌رحمت 
ای کرده نهنگ دهر قصد تو 
زین چاه همی برآمدت باید 
چاه این جسد گران تاريك است 
اکنونت دراز کرد می‌باید 
دونات شده است بشت. یکتا کن 


نیزم مفروش زرق و روباهی 
آنگه به‌فریب هرکه را خواهی 
از مکر و فریب و غدر نو ساهی 
با فامت سرو و روی دیباهی 
شادی و نشاط و روز برناهی 
دزدان نکنند رحم بر راهی 
روزیت_. فروخورد . بناگاهی 
تا چند بوی نو بی‌گنه چاهی؟ 
اين انگندت به گرم گمراهی 
طاعت. که گرفت قد کوناهی 
اين بشت دونا به قول یکتاهی 


از حرص بکاه و طاعت افزون کن 
جان‌دانةٌ مردماست وتن کاه‌است 
جولاهه گرفت تن نو را ترسم 
تو ماهیکی ضعیفی و بحر است 
بی‌بای برون مشو از این دریا 
زبرا که جو دور ماند از دریا 
ای شاه نصیب خویش بیرون کن 
بنگر به ضعیف حال درویشان 
زیرا که اگر به چّه فرو تابد 
کاین چرخ بسی ربود شاهان را 


زان پس که فزودی و نیش 
ای فتن تن تو فتنه بر گاهی 
نو غرّه شدی بدو به جولاهی 
این دهر تک بدخوی داهی 
اينك به تت دادم آگاهی 
بس رنجه شود به خشك بر ماهی 
زین جاه بلند و نعمت و شاهی 
بگزار سپاس آنکه برگاهی 
مه را نشود جلالت ماهی 
ناگاه ز که جو ترك خرگاهی 


حکمت بشنو ز حت ابراك او 
هرگر ندهد پیام درگاهی 


۳۳ 


ای غره شده به بادشائی 
آن کس که به پند بسته باشد 
نو سوی خرد ز بندگانی 
گر بنده نه‌ای جرا نه از تنت 
زین بند گران که این تن‌نوست 
بس شاه چگونه‌ای نو با بند 
گر شاه نوی ببخش و مستان 
زیرا که زخلق خواستن چیز 
یا باز شه است یا نو بازی 
وان‌را که به مال و جان کنی قصد 
کیتی؛ بسرا,دو درسرائی است 
بیرونت برند از در مرگ 


بهتر بنگر که خود کجائی 
هرگز که دهدش بادشائی؟ 
زبرا که به زير بندهائی 
این چند گره نه برگشائی؟ 
چون هیج نیایدت رهائی؟ 
جون بنده خویش و مبتلائی؟ 
چیزی تو ز شهر و روستائی 
شاهی نبود بود گدانی 
زرا که چو باز می‌ربانی 
خود باز نه‌ای که ازدهانی 
تو بسته در این دو در سرائی 
چون از ذر بودش اندرآئی 
می‌رای نیایدت جدائی 


1۵۵ 


۵0 


دیوان ناصر خسرو 


گر رای بقا کنی در این جای 
وین‌چرخ که ش‌ایجخودبقانیست 
گرمی‌به‌خرد درست‌مانده‌است 
هرکو به خرد بقا نیابد 
گر تو بخرد بدی نگشتی 
ای کاو! چرای شیر مرگی 
تو جز که ز بهر این فوی شیر 
از کاهش و نیستی بیندیش 
دندان جهان همیت خاید 
آنجا که شوی همی بهایّدت 
بر طرف دو ره چو مرد گمره 
خوردی و زدی‌و تاخت يك چند 
يك جند چو گاو مانده از کار 
آی‌بوده بسی چوآسپ نو زین؛ 
جاهل نرسد به پارسانی 
آن بس نبود که روی و زانو 
گر سوی تو پارسائی است این 
زيرا که نخست علم باید 
هرگز نبرد کسی به بازار 
ُرخاك و خسی تو ای نگونسار 
هرچند به شخص همچو دنا 
چون يك سخن خطا بگوئی 
ای گشته کهن به کار دیوی 
اکنون مردم شوی گر از دل 
شوراب ز قعر تیره دریا 
ائینه عزیز شد سوی ما 
با علم گر آشنا شوی نو 


بیهوده درای و سست رائی 
تو بر طمع بغا چرائی؟ 
اين برشده چرخ اسیانی 
ببهوده چرائی ای چرائی 
یکتا قد نو چنین دوتائی 
بندیش که پیش او نیائی 
از مادر خویش می‌نزانی 
امروز که هستی و فزائی 
ای بیهده» زاز چند خانی؟ 
وینجای هميشه می نهائی 
اکنون حیران و هایهانی 
واکنون که نماندت آن روائی 
شو زهدفروش و بارسانی 
امزوز یکی کهن حنائی 
بیهوده خله جرا درائی؟ 
بر خاك بمالی و بسائی؟ 
ال که تو دیو بر خطائی 
تا بیش خدای را بشائی 
نابیخته . گندم ‏ بهائی 
از بی‌خردی و از مرائی 
با چاکر و اسپ و با ردانی 
بهر جهل تو آن دهد گوائی 
واکنون بنوی شده خدائی 
دیوی به خرد فرو زدائی 
حون باك شود شود سمائی 
چون نور گرفت و روشنانی 
با زهد بیابی اشنائی 


۳۵ 


دیران ناصر خسرو 


با جهل مجوی زهد ازیرا 
ای جاهل چون‌شوی به مسجد ؟ 
گرجهد کنی, به علم ازاین‌چاه 
در خورد ثنا شوی به دانش 
خورشید شوی قوی به دانش 
يك روز چنان شوی به کوشش 
دانش ثمر درخت دین است 
۷ میوة_جانفای یابی 
جیزی عجبی شانت دادم 
زان میوه شوی فوی و بافی 
هرچند که بی‌بها گلیمی 
از حعّت گیر بند و حکمت 


بلك روز به مشتری برآئی 
هرچند که در خور هجائی 
هرچند ضعیف چون سهائی 
کامروز چنان همی نمائی 
برشو به درخت مصطفائی 
در سابهً برگ مرتضائی 
زیرا که تو آشنای مائی 
گر بر ره جستن بقائی 
دیبای نکو شوی بهائی 
گر حکمت و پند را سزائی 


۲۳ 


جهان را نیست جز مردم شکاری 
یکی مر گاو بر پروار را کس 
کسی کو زاد و خورد و مُرد چون خر 
چه دزدی زی خردمندان چه موشی 
خلنده‌تر ز جاهل بر نروید 
زجاهل بید به زیراك اگر بید 
حدر دار از درخت جاهل ایراك 
چه یابد هرکه او سرگین بشولد 
جو خلق‌این‌است وحال‌این» تونیابی 
به از تنهائیت یاری نباید 
خرد را اختیار این است و زی من 


نه جز خور هست .کس را نیز کاری 
جز از فصاب ناید خواستاری 
ازين بدنزش باشد نیز عاری؟ 
ت بدگوئی سوی دانا جه ماری 
هگرز. ای بور. زآب و خاك خاری 
نیارد بار نازازدت باری 
نیارد برتو زو جز خار باری 
مگر رنج تن و ناخوش بخاری؟ 
زتنهانی به, ای خواجه. حصاری 
که ننهائی به از بد مهر باری 
ازین به کس نکرده است اختیاری 


۱۷ 


۱۵ 


0۸ 


پیاده به بسی از بسته برخر 
مرا باری است چون تنها نشینم 
همی گوید که «هرکو نشنود خود 
یکی بشتستش و صد روی هستش 
به پشتش بر زنم دستی چو دأنم 
سخن گوئی بی آوازی رلیکن 
بینی نشنوی تو فول او را 
به هر وقت از سخن‌های حکیمان 
نگوید تا به رویش ننگرم من 
به تاریکی سخن هرگز نگوید 
به صحبت با چنین یاری به یمگان 
به زندان سلیمانم ز دیوان 
سلیمان‌وار دیوانم 
به دریا باری افتاد او بدان وقت 


بر 


پچ برهیز او داشزبر ننمن 
مرا نا بر سر از دین امد افسر 
بش مان . رای :را 
گرفته‌ستند اکنون از من آزار 
زیهر ال ییغمبر بخوردم 
بار و آل من شد خوار زی من 
به فر ال یغمبر ببارید 
به هر فضلی پیاده و کند بودم 
به فز ال يیغمبر شود مرد 
به فر .علم آلش روژه‌دار است 
به جان بی‌قرار اندر. بدیشان 
ستمگاری بجز کز علم ایشان 


۰ ی 


دبوان ناصر خسرو 


تهی غاری به از بر گرگ غاری 
سخن‌گونی ‏ امینی رازداری 
ندارد غم ولیکن غم‌گساری» 
به خوبی هریکی همچون بهاری 
که بنشسته است بر رویش غباری 
نگوید نا نیابد هوشیاری 
نبیند کس چنین هرگز عیاری 
به رویش بر ببینم یادگاری 
نه چون هر زازخانی بادساری 
جو با حشمت مشهر شهریاری 
به‌سر بردم به پیری روزگاری 
نمی‌بينم نه یاری نه زواری 
سلیمانم. سلیمانم من آری 
زدست" دیو و من بر کوهساری 
نیابد کس نه عیبی نه عواری 
رهی و بنده بد هر بی‌فساری 
پرهیزد حماری از حماری 
چو از برهیز بر بستم ازاری 
چنین بر جان مسکین زینهاری 
ز بهر بهترین آل و تباری 
مرا بر دل ز علم دین نثاری 
به فرٌ آل او گشتم سواری 
اگر بدبخت باشد بختیاری 
همان بی‌طاعتی بسیار خواری 
بدید اید زعلم دین قراری 
در اين عالم کجا شد حق‌گزاری؟ 


ز بیماری دل هر دل‌فگاری 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 


بحله‌ی دین حق در بود تنزیل 
نبیند جز به ایشان چشم دانا 
نگارنده نهانی آشکار است 
بدین دار اندرون بات دیدن 
لطیفاست آن وخوش,مشمر خبینش 
چو شورستان نباشد بوستانی 
گر آگاهی که آندر ره گذاری 
شکار خویش کردت چرخ و نامد 


154 


بایان یافت از تأویل-.تازی 
نهانی را به زی. آشنگاری 
جز از تعلیم حری نامداری 
سوی دانا به زیر هر نگاری 
که بیرون زین و به زين هست داری 
زخاك و خارو خس چون مرغزاری 
سوی دانای دین» وین سوکواری 
چو کاشانه نباشد ره‌گذاری 
چه افتادی جنین در کاروباری؟ 
چه افشانی همی بی‌بر چناری 
به دسنت جز بشیمانی شکاری 


بسی‌خفتی, کنون‌برکن سر ازخواب خری خیره مده مستان خیاری 
که روزی زین شمرده روزگارت بباید داد ناجاره شماری 
بغراه اهاز ععت را که زره 


به‌از شعرش خرد جان راشعاری 


۳۳۵ 
ایا دیده تا روز شب‌های تاری 
بیندیش نیکو که چون بی‌گناهی 
نو ر شتبت ماد من بند بینم 
نو اندر حصار بلندی و بی‌در 
بدین بی‌فراری حصاری ندیدم 
در اين بند و زندان به کار و به‌دانش 
در اين بند و زندان سلیمان بدین دو 
ز بی‌دانشی صعبتر نیست عاری 
جرا برنبندی ز دانش ازاری؟ 


بیاموز تا دین بیابی ازیرا 


براین تخت سخت این مدر عماری 
به بند گران بسته اندر حصاری 
ولیکن نه‌ای که از باد ساری 
نه بندی شنیدم بدین استواری 
بیلفغد باید همی نامداری 
بت بهم کرد با شهریاری 
نو چون کاهلی سر به‌سر یز عاری 


۳۵ 


موی 


ز بی‌علمی آید هم بی‌فساری 


۱۰ 


ژل دیوان ناصر خسرو 


تو را جان دانا و اين کار کن تن 
زبهر جه؟ تا تن به دنیا و دین در 
خرد یافتی نا مرین هردوان را 
ز جهل تو اکنون همی جان دانا 
ازین است جانت ز دانش اده 
به دانش مر اين پیشکار تنت را 
عجب نیست گر جانت خوار است و حیران 
جز از بهر علمت نبستند لیکن 
تو را بند کردند تا دیو بر نو 
جه سود است ازاین بند چون دیو رائو 
به تعویذ بازو چه مشغول گشتی؟ 
من از دیو ملعون گذشتن نیارم 
گذاره شدت عمر و تو چون ستوران 
بهاران به امیّد میوه‌ی خزانی 
جهانا دو روئی اگر راست خواهی 
چو می‌خورد خواهی بخیره چه زانی؟ 
ربودی اژین و بدادی مرآن را 
به فرزند شادی ز بیری بر انده 
درختی بدیمی ولیکن مرین را 
یکی را به گردون همی برفرازی 
مانی مگر گلبنی را. ‏ زیر 
جو دندان مار است خارت. برارد 
اگر جاهل اندر تو بدبخت شد, من 
تو بی‌عّت عمر جاویدی از چه 
گه‌کار را سوی آتش دلیلی 
به دانش حق جانت بگزار. پورا 
ز مار و ز طاوون و ابلیس فَمّه 


عطا داد یزدان دادار باری 
دهد جان و دل را رهی‌وار یاری 
به علم و عمل در به ایدر بداری 
کند پیشکار تو را پیشکاری 
وزین تو به تن جلد و چابك سواری 
رها کن از اين پیشکاری و خواری 
چو تن مست خفته است از بیش خواری 
نو از نابکاریت مشغول کاری 
نیابد مگر قدرت و کامگاری 


به جان و تن خویش می برگماری؟ . 


که دیویاست‌بازوت خود سخت کاری 
نو از طاعت او گذشتن نیاری 
جهان را بر امیّدها می‌گذاری 
زمستان بر امیّد سبزه‌ی بهاری 
که فرزند ان و فرزند خواری 


وگر می فرود اوری چون براری؟ 


چو بازی شکاری و آز شکاری 
تو را هم غم الفنج و هم نغمگساری 


درخت ترنج و مرآن را چناری 


یکی را به چاهی فرو می‌فشاری ۰ 


گهی‌نزو خوش کل گهی خشاه‌خاری 
دمار از کسی که‌ش به خارت بخاری 
بدین از نو الفغده‌ام بختیاری 
همی خواهی از خلق عمر شماری؟ 
کم آزار را سوی جنت مهاری 
چنان چون حق تن به خور می‌گزاری 
ز بلخی شنودی و نیز از بخاری 


حت 
هت 


- 
مت 


۳۵ 


دیون ناصر خسرو ی ۱۱۰ 


تو ماری و طاووس و ابلیس هرسه 
چو طاووس خوبی ار دین بیابی 
نو را عقل طاووس و. مار است جهلت 
غففت خی از سخن‌های علمی 
به چشمت همی مار ماهی نماید 
چو از شیر و از انگبین و خورش‌ها 
امیدت به باع بهشت است ازیرا 
تال از انعر که از تفونی شیر 
بدان رقص و الحان همی برتو خندد 
چرا نسپری راه علم حفیقت؟ 
به راه ستوران روی می به دین در 


. سزد کاین سخن را به جان بزنگاری 


: گر تنت پفره یبد آننوشیت ماری 


تن ابلیس, بندیش اگر هوشیاری . 


فسانه چو دیوانه چون گوش داری؟ 
ازیرا تو از جهل سر بر خماری 
سخن بشنوی خوش بگریی به‌زاری 
که در آرزوی ضیاع و عقاری 
همی پای کوبد بر الحان قاری 
تو از رقص آن خر چرا سوکواری؟ 
به ببهوده‌ها جان و دل جون سپاری؟ 
به چاه اندر افتادی از بس عیاری 


سخن بشنو از حجّت و باز ره‌شو 
۳ اگر حند ازو دل فگاری 


۳۳۴۲ 
نماند کار دنیا جز به‌بازی 
تو کبگ کوه و روز و شب عقابان 
سر و سامان این میدان نیابد 
وزین خیمه‌ی معلق برنپرد 
براین میدان در اين خیمه همیشه 
جهان جای خلاف ورنج و شرّاست 
به دیده‌ی وهم وعقل اندر نیاید 
حقیقت چیست؟ عمر و علم مردم 
بجسم اندژت ضدان جفت گشتند 
رهی کان از شدن باشد نشیبی 


بقائی نیستش هر چون طرازی 
نه غازی و نه جامی و نه رازی 
اگر بازی تو از اندیشه‌سازی 
همی تازی نهانی وانفازی 
سوی خواری نیازد جز نیازی 
توای دانا؛ برو جندین جه تازی؟ 
جرا هرگز نیاز؟ از بی‌نیازی 
مده حفت بدین حیز مجازی 
تفکر کن که کاری نیست بازی 
چو باز آنی همو باشد فرازی 
بدو بیدا شده است از باز بازی 


ئن‌ 


۲ 


۵ ی 


نبینی خوب را زشتی مقابل؟ 
نهفته‌ستند رازی بس شگفتی 
بجوی آن راز را اندر نن خویش 
پردازی به راز ایزدی تو 
یکی نامه است بس روشن تن تو 
تو را نامه همی برخواند باید 
چو این نامه هم اندر نامه خویش 
به رنگ باز شد زاغت په‌سر بر 
چنین بر بوی دنیا چند پوئی؟ 
یکی دزنده گرگی میش دین را 
جرا نامه‌ی الهی برنخوانی؟ 
همی دشوارت آید کرد طاعت 
ره مکه همی خواهی بریدن 
مگر کاندر بهشت آْی به حیلت 
گر این فاسد گمانت راست بودی 
همی جان بایدت فربه ولیکن 
اگر بالففدن دانش بکوشی 
نو از جان سخن گوی لطیفت 
فلم‌ساز از زبان خویش بنویس 
ولیکن چون فرو خوانیش فردا 
نوای حجّت به‌شعر زهد وحکمت 
به دين بر چرخ دانش افتابی 


دل کمراه ر زی راه دین ۳ 


نبینی عرّ را خواری موازی؟ 
بجوی آن راز را گر اهل رازی 
نگر تا بیهده هرسو نتازی 
که زیر بند جهل و بار آزی 
بدین خوبی و بهنی و درازی 
نو در نامه چو آهو چون گرازی؟ 
شان دادت بسی آن مرد تازی 
تو ببهوده همی شطرنج بازی 
بسوی آز چندین چند یازی؟ 
به کشت خیر در خشمی گرازی 
کار ری 
که بس خوش خوارهو باکبرونازی 
که با زادی و با مال و جهازی 
بدین آندوه تن را چون گدازی؟ 
بهشتی کس نبودی جز حجازی 


تنت گشته است چون مرغ‌جوازی 


برائی زین چه هفناد بازی 
یکی نامه‌ی سپید بهن بازی 
براین نامه مناقب يا مخازی 
بدید آید که سوسن یا پیازی 
سوی جنت سخن‌دان را جوازی 
به دانش حله دین ر طرازی 
به از تو کرد نتواند نهازی 


به حکمت طبع را بنواز در زهد 
چنین دانم که ببس خوش می‌نوازی 


۳۳۷ 


۳۵ 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 


اندراین تنگی بی‌راحت بنشسته 
برده این چرخ‌جفاپیشه به‌بیدادی 
دل براندوه‌تر از نار بر از دائه 
داده آن صورت و آن هیکل آبادان 
گشته چون برگ خزانی ز غم‌غربت 
روی برتافته زو خویش چو بیگانه 
بی‌گناهی شده همواره برو دشمن 
بهنه جویان و جزین هیچ بهانه نه 
چه سخن گویم من با سپه دیوان؟ 
پیش نایند همی هیچ مگر کز دور 
ازچنین خصم یکی دشت‌نیندیشم 
لیکن ازعقل روا نیست که از دیوان 
مرد هشیار سخندان چه سخن گوید 
که بود حجت بیهوده سوی جاهل 
نکند با سفها مرد سخن ضایع 
آن همی گوید امروز مرا بد دین 
ای نهاده بر سر اندر که ه دعوی 

به که باید گرویدن زس ازاحمد؟ 
نو جه دانی که بود آنکه خر لنگت 
چون توبد بخت فضولی نه چو گمراهان 
سخت‌بی پشت بوند و ضعفأقومی 
چو نکوشی کهپوشی شم رت 
گر کسی دیبا پوشد تو چرا نازی 
بر تن خویش نو را قرط کرباسی 
فضل پاران نکند سود نو را فردا 
هیج ازآن ن فضل ندادند تورا بهری 
پیش من‌چون‌بنجندت زبان‌هرگز؟ 


خالی از : بعمت وز یت وهی 


۰ 


از داش راحت وز تن تن آسانی 
تن گدازنده‌تر از نال زمستانی 
روی زی زشتی و آشفتن و ویرانی 
آن رخ روشن چون لا نعمانی 
دستگیریش نه جز رحمت یزدانی 
ترك و تازی و عرافی و خراسانی 
که نو بد مدهبی و دشمن یارانی 
نه مرا داد خداوند سلیمانی 
بانگ‌دارندهمی چون‌سگ کهدانی 

کت پارب تو همی دانی 
خویشتن را نکند مرد نگه‌بانی 
با گروهی همه چون غول بیابانی؟ 
پیش گوساله نشاید که قرا‌خوانی 
نان جو را که دهد زير کرمانی؟ 
که بجز نام نداند ز مسلمانی 
عانت بنهان شده در قرطهٌ نادانی 
چیست‌نزد تو برین حجّت‌برهانی؟ 
نو همی براثر استر او رانی 
انده جهل خوری و غم حیرانی 
که تو پشت و سپه و فوّت ایشانی 
دیگران راچه دهی خیره گریبانی؟ 
چو خود اندرسلب ژنده وخلقانی؟ 
به چو بر خالت دیبای سپاهانی 
چو پدید آید آن فقوت پنهانی 
با سراوار ندیدندت و ارزانی 
خیره پیش ضعفاً ريش همی لائی 


رط 


۳۵ 


اط 


خرداومند سخن‌دان به‌تو برخندد 
گر تو را یاران زهاد و بزرگان‌اند 
سیرت رازنان داری لیکن تو 
روز با روزه و با ناله و نسبیحی 
بادءٌ بخته حلال است به نزد نو 
کنب حیلت چون آب ز بر داری 
برکسی چون‌زقضا سخت‌شود بندی 
اچنین حکم مخالف که همینی 
تا به گفتاری بربار یکی نخلی 
من از استاد نو دیو و ز تو بیزارم 
روی زی حضرت آل بی آوردم 
اگر او خانه و از اهل جدا ماندم 
بیش‌داعی من‌امروز جوافسانه‌است 
دام مستنصر بالله نهاده‌ستم 
آن‌خداوند که صدشکر کند فیصر 
فضل دارد چو فلك‌بر زمی از فخرش 
میرزاد»است و ملك زاده به درگاهش 
که‌بدان حضرت جدان ونیا کان‌شان 
این جنین احسان برخلق کراباشد 
ای به‌تر کیپ شریف توشده حاصل 
نوراز اقبال و زسلطان تومی‌جوید 
آنکه عاصی شد ب تو آدم را 
گر بدو بنگری امروز یکی لحظت 
گیتی امید به اقبال نو می‌دارد 
چو بدو بنگری آنگاه به صلح آید 
جو به بغداد فروانی بیش ارد 
سنگ‌یمگان‌درهزی‌من‌رهی‌طاعت 


چو مرآن بی‌خردان را تو بگریانی 
چون نوبرسیرت وبرسنت دیوأنی؟ 
جزکه بستان وزر وضیعت نستانی 
شب با مطرب و با باد ربحانی 
که نو بر مذهب بو یوسف ونعمانی 
مفتي بلخ و نشابور و هری زانی 
تو مرآن را ب‌یکی نکته بگردانی 
نو فرومایه بدرزادةٌ شیطانی 
چو به فعل آنی پرخار مفیلانی 
گفتم اينك سخن کونه و پایانی 
تا بدادند مرا نعمت دوجهانی 
حکمت ابت بن فرَ حرّانی 
ار وی و بر پهنة پیشانی 
گر به باب‌الذهب آزدش به دربانی 
سنگ درگاهش بر لعل بدخشانی 
بسی از رازی وز خانی و سامانی 
پیش ازین آمده بودند به مهمانی 
جرکسی راکه ندارد زجهان انی؟ 
غرض ایزدی از عالم جسمانی 
چون‌بتابد ز شرف کوکب سرطانی 
چون تورادید بسی‌خورد پشیمانی 
طاعتی گردد و بیچاره و فرمانی 
که ازو گرد به شمشیر بیوشانی 
این خلاف از همه افاق و بریشانی 
دیو عبّاسی فرزند به قربانی 


فسضلها دارد بر لولوی عمّانی 


۳۵ 


0۵ 


۳۳۸ 


دیون ناصر خسرو 


نعمت عالم باقی چو مرا دادی 
چه براندیشم ازاین بی‌مزة فانی؟ 


طر خردارا تشر فشیار خویشن افتتر کت 
سخت زود از چرخ گردان, ای پسر, سر بر کنی 
دیگرت گشته است حال تن ز گشت روزگار 
همچو حال تن سزد گر حال جان دیگر کنی 
بیش ازان تا این مزور منظرت وبران شود 
جهد کن تا بر فلك زین به یکی منظر کنی 
علم را بنیاد او کن مر عمل را بام او 

از بر و پرهیز شاید گر مرو را در کنی 

در چو این منظر چو بگزاری فریضه‌تی کردگار 
بهتر آن باشد که مدح آل پیغمبر کنی 
ننگ داری زانکه همچون جاهلان نوك قلم 

بر مدیح شاه یا میری قلم را تر کنی 

گر به سر بر خاك خواهی کرد ناجار. ای بسر. 
آن به آید کان زخاکی هرچه نیکوتر کنی 

بر سرت بویا جو مشك وعنبر سارا شود 

گر تو خاکستر به نام آل او بر سر کنی ۱ 
هم مقضّر باشی ای دل گر به مدح مصطفی 
معنی از گوهر طرازی لفظش از شکر کنی 

جز به مد ح آل پیغمبر سخن مگشای هیچ 
گر همی خواهی که گوش ناصبی را کر کنی 
ای پسرء پیغمبری را تاج کی باشد شگفت 
گر تو بر سر روز محشر ماه را افسر کنی؟ 

گر تو با اقبال و مدحش بنگری اندر جحیم 


۹۵ 


1 


دیوان ناصر خسرو 


پر سلاسل قعر او را باعغ پر عرعر کنی 

در جهان دين میان خلق تا محشر همی 

کار اين اجرام و فعل گنبد اخضر کنی 

گر به راه این جهان خورشیدمان رهبر شده است 

سوی یزدان‌مان همی مر عقل را رهبر کنی 

نیست نيك‌اختر کسی که‌ش چرخ نيك‌اختر کند 

بلکه نيك اختر شود هرکه‌ش تو نيك اختر کنی ۵ 
هرکه او فضل تو را و آل تو را منکر شود 

خوبی و معروف او را زشتی و منکر کنی 

گر به روی تازه سوی روی آتش بنگری 

روی آتش را همی تو تازهنیلوفر کنی 

فضل و جود و عدل ایزد خدمت کوثر کند 

چون تو روز حشر مجلس بر لب کوثر کنی 

آرز مسکین که ابراهیم ازو بیزار شد 

گر نو بپذیریش با پیغمبران همبر کنی 

بی‌شك این جهال امّت را همی بینی؛ بحق 

دشمنانند اين نه امّت گر سخن باور کنی .۲ 
دشمنی با اهل و آل تو همی بی‌مر کنند 

همچنان کاحسان تو با ایشان همی بی‌مر کنی 

ای عدوی آل پیغمبر, مکن کز جهل خویش 

کوه آنش را به گردن در همی چنبر کنی 

گر تو را خطاب اشتربان خال و عم نبود 

چون همی با من تو چندین داوری‌ی عفر کنی؟ 

ورنه در دل کفر داری چون شود رویت سیاه 

چون حدیث از حیدر و از شیعهٌ حیدر کنی؟ 

کیستی نو بی‌خرد کز روبه مرده کمی 

تا همی از جهل قصد جنگ شیر نر کنی؟ ۵ 


دپوان ناصر خسرو . 4۱۷ 


دشمنیی این شیر هرگز کی شودت از دل برون 
نا همی تو خویشتن را ات آن خر کنی؟ 

رو نو با آن خر, مرا بگذار با این شیر نر 

خر تو را و شیر ما را, چونکه چندین شر کنی 
جز که رسوأنی نبینی خویشتن را تا به جهد 
خاك را خواهی همی تا همبر عنبر کنی 

شرم ناید مر تو نادان را که پیش ذو الفقار 

ژاف را شمشیرسازی وز کدو مففر کنی؟ 

چون بیمبر را برادر بود حیدر سوی خلق 

گر بنازم من بدو چون روی خویش اصفر کنی؟ سّ 
مردم همسایه هرگز چون برادر کی بود؟ 

لنگ خر را خیره با شبدیز چون همبر کنی؟ 

بت نباشد جز مزور مردمی, خود دیده‌ای, 

زین سبب لعنت همی همواره بر بت گر کنی 

ای ساختی مار زور همین 

پس توی بت گر اگر مر عقل را داور کنی . 

آل پیغمبر بسی کشته‌ی بت منحوس توست 

تو همی او را به حیلت بر سر منبر کنی 

خشم یزدان برتو باد و بر تراشیده‌ی تو باد 

آزر بت‌گر توی, لعنت چه بر آزر کنی؟ ۳۵ 
نیست این ممکن که تو بدبخت همچون خویشتن 

مر مرا بنده‌ی یکی نادان بدمحضر کنی 

من همی نازش به آل حیدر و زهرا کنم 

نو همی نازش به سند و هند بدگوهر کنی 

گر ببیند چشم نو فرزند زهرا را به مصر 

آفرین از جانت بر فرزند و بر مادر کنی 

دل زمهر چهر او چون جنت مأوی کنی 


۰۸ 


۳۳۹ 


دیون ناصر خسرو: 


جشم خویش از نور او بر زهرة ازهر کنی 

ای خداوند زمان و فخر آل مصطفی 

خنجر گلگونت را کی سر سوی خاور کنی؟ ۳۰ 
چین تو را بنده شود گر تو بُرو بر چین کنی 

فیصرت سجده کند گر روی زی فیصر کنی 

جان اسکندر ز شادی سر به گردون بر برد 

گر نو نعل اسپ خویش از تاج اسکندر کنی 

وقت آن آمد که روز کین جو خاك کربلا 

آب را در دجله از خون عدو احمر کنی 

ای نبیره‌ی آنك ازو شد در جهان خیبر خبر 

دیر برناید که تو بغداد را خیبر کنی 

منظر اعدای دین را بر زمین هامون کنی 

منظر خویش از فراز برج دو پیکر کنی 0 
دشمنان را در خور کردارشان بدهی به عدل 

عدل باشد جون جزای خاك خاکستر کنی 

بنده‌ای را هند بخشی پیش کاری را طراز 

کهتری را بر زمین خاوران مهتر کنی 

آب دریا را کلاب ناب گردانی به عدل 

خاك صحرا را به بوی عنبر اذفر کنی 

خود ناد زان سپس آشکر ترا بر خلق دهر 

شید از نجوم اسان لنکر کش 

هردو گیتی ملك توست از عدل فردا جا سریر 

آنچه امروز از نکونی‌ها همی ایدر کنی 0 
زین چنین بُر زر و گوهر مدحت. ای حجت, رواست 

گر تو جان دوریین خویش را زیور کنی 


ای شده مشفول به ناکردنی. گرد جهان ببهده تا کی دنی؟ 


دیوان ناصر خسرو 


اقق او ناناشن تور 
جونکه نشولی به خرد روی جهل 
آنچه نه‌خوش است ونه نیکوبرش 
عمرت شاخی است بر از بارو خار 
مردم‌اگر جان‌و تن‌است ازجه روی 
جائت برهنه است وتو اين تار و بود 
جوشن روشن حرد نوست تن 
جان تو چون بفگند این جوشنت 
تنت به‌جان, ای پسر. ابستن است 
مادر تن را پسر این جان توست 
در شکم مادر خود بخت نيك 
بر طلب طاعت و یکی و زهد 
مریم عمران تشد از فانتین 
طاعت و نیکی و صلاح است بخت 
جهد کن ار عهد تو را بشکنند 
از نگردد ایدا گرد آنك 
چون نوکه باشد چو تورا بخت نيك 
مراد است کز این زرف جاه 
زین رمه يكك‌سو شو و از دل بشوی 
نو به‌مئل بی‌خرد و علم و زهد 
روز تو کی نيك شود تا چنین 
دیو دل از صحبت تو برکند 
هافر ات خانه. تاربلق نمی 
چرخ همی خرد تترآهرت کوفت 
چون توبسی خوردهاست‌این گندهپیر 
دی شد و امروز نپاید همی 
گاه گریزانی از باد سرد 


سلسله بایدت ازوهذزرتنی 
برنکشی از سرت آهرمنی؟ 
تخمش خواهیم که نپراگنی 
جون نو همه خار همی برجنی؟ 
فتنه نو بر جانت نه‌ای بر تنی؟ 
بر تن تاريك همی بر نی 
تو نه همه این نن جون جوشنی 
باز دهد جوشنت این روشنی 
باز رهد روزی از ابستنی 
مادز باق و بسر رفتنی 
چونکه نکوشی که به حاصل کنی؟ 
جونکه نه دامن به کمر در زلی؟ 
جز که به پرهیز برو برزنی 
خوردنیئی بیست نه بوشیدنی 
نا تو مگر عهد کسی نشکنی 
در شکم مادر گُردد غنی 
مادرزادی بود و معدنی؟ 
خویشتن, ای پیر. برون انگنی 
ریم فرومایگی و ریمنی 
راست جو کنجارة بی‌روغنی 
این خانه بی‌روزنی؟ 
چون نو دل از مهر جهان برکنی 
شاد جرانی؟ که نه در گلشنی! 
خردتر از سرمه‌گر از آهنی 
از چه نشستی نو بدین آیمنی؟ 
ذی شد و نو منتظر بهمنی 
گاه بر امیّد کل و سوستی 


۰۰ 
شنبه 


٩٩ 


1۷۰ 


روی به دانش کن و رنجه مکن 
دشمن دانا شدی از فضل او 
موذن ما را مزن و بدمگوی 
جای حکیمان مطلب بی‌هنر 
مرد خردمند به حکمت شود 
بار خدائی به سرشت اندر است 
جای تو ایوان و گه و گلشن است 


دیوان ناصر خسرو 


دل به غم این نن فرسودنی 
فخر نشاید که کنی. نه منی 
فضل طلب کن چه کنی دشمنی؟ 
لحن خوش آموز و تو کن مذنی 
زانکه نیاید ز کدو هاونی 
تو چه خردمند به بیراهنی؟ 
کر را گر بکند کردنی 
کاهلیت کرد چنین گلخنی 


ور به‌بسندی به ستوری حنین 
تا به ابد یار غم و شیونی 


۳۳۰ 
ای مانده به کورق و تنگ حالی 
دانی که تو چون‌خوار و من عزیزم؟ 
از جهل که آن مللا توست. جانم 
نالیدنت از جهل خویش باید 
فضل و خرد و مال گرد ناید 
هرچند که من چون درخت خرما 
هرچند که بشم است اصل هردو 
گر تو به قفا با درفش کوشی 
آن به که جو حیز محال جوید 
برتر مشو از حدٌ و نه فرونر 
بر پایگه خویش اگر نباشی 
بنده حور خداوند حود نباشد 


بر حن ز جه همواره پد سگالی 
هرچند تو بدبخت و تنگ حالی 
زیرا که منم زر و تو سفالی 
چون جان نست از علوم خالی 
از حجت بیجاره چند نالی؟ 
جون دشمن من تو ز بهر مالی؟ 
با زرق و خرافات و بدفعالی 
پر بارم و تو چون شکسته نالی 
او بار خدای است و ما موالی 
بسپار به است از بلاس قالی 
دانی که علی‌حال بر محالی 
اندیشة تو گوش او بمالی 
هش‌دار و مقر مباش و غالی 
جز رنج نبینی و جز نکالی 
بر چیز زالی جو لایزالی 


۳۵ 


۵ 


دیوان ناصر خسرو 


فرچید. کل پجوران برم :۳ 
ی و 
روز به از مهرگان اگرچه 
ی گنته به درگاه میر چاکر 
دنیا چو رهی پیش من عیال است 
رن ندهد جز مر اهل دين را 
تا بیدا 
چون خویشتنی را رهی شده‌ستی 
همواره دوان در قفای شاهی 
مر باز جهان را یه تن نروی 
یی ی 
هی : کشاکش دری و گاهی 
بر مذهب و بر رای میزبانی 
۳۳9 می و بیقراری 
| باه جنوبی سوی , جنوبی 
در دیگ خرافات کفجلیزی 
در مجلس با رود ساز و ساقی 
بر منبر شبگیر و بامدادان 
در سجد دل‌تتگی و موی 
در فحش و خرافات عندلیبی 
ی هه ی بای 
گونی 9 مسلمانم و ندیدی 
نو روی محتد چگونه بینی 
قيل ی این ات و و 
ای شاخ درخت زقوم دوزخ 
جز سر به‌نگون سوی فعر دوزخ 


اکنون کن از آتش حذر که اکنون 


پر سر نهد هیچکنن: هل 


از مر ون مار 
هردو ‏ دو ‏ زمانند اعندالی 
دعوی چه کنی خیره در معالی؟ 
نو پیش یکی چون رهی عیالی 
اي زل فرییندة ‏ زولی 
ند ک و دیخت بر خی 
ازبی خردی‌ی خویش وبی کمالی 
گونی که مگر شاه را قذالی 
مر یوز طمع را به دل غزالی 
وز بر طععی نرم چون دوالی 
بی کار که گونی ۳ جوالی 
بر خویشتن از اکسی وی 
مر تبرگ و مر نك را ستالی 
! باه شمالی سوی شمالی 
اکسی خبلی 
تا وقت سحر مانده در جدالی 
با اخبرنانی و ال فالی 
در مجلس خوشطع و بی‌لای 
در حجت و آیات گنگ و لالی 
زیرا که عدوی رسول و آلی 
هرفن ۰۵۵ (هرلی 
جون دشمن آلی تا 
| دشمن آل نبی همالی 
که والی 2 نوالی 
حون و نگون و بدنهالی 


هجوت ری 


۳ 
در اینه 


آن دان 


۳۵ 


روی به آل بیمبر آری 
فارون شوی ار چند در سوالی 


از چاه برآنی به چرخ عالی 
خورشید شوی گرچه نو هلالی 
وان روز بنالی ز بی‌سژالی 


آزاد شوی چون الف اگر چند 


آمروز به زیر طمم چو دالی 


۳۳۱ 


نمییز و هوش و فکرت و بیداری 
تا کار بندی این همه آلت را 
تا همچو مور بی‌خور و بی‌پوشش 
از خال و عم به ناحق بستانی 
تعطیل باشد اين و نیندارم 
من خویش را ازین سه گوا دارم 
حیران جرا شدی به‌نگار اندر ؟ 
چیزی نگر که با تو برون آید 
دارا برفت ملس و رین عالم 
پینه‌ی زمانه مکر و فریب آمد 
عمر تو را همی ز تو برباید 
جز علم نیست بهر تو زين عالم 
از بهر علم داد نو را ایزد 
اینها ز بهر علم بکار آیند 
اینها به ما عطای خدا آمد 
وایزد بدین شریف عطاهامان 
وانها که زین عطا نه همی یابند 
خواهی بدار و خواهی بفروشش 
دانی که نیست آن خر مسکین را 


حون داد خیره خیره نو را باری؟ 
در غدر ومکر و حبلت وطزاری؟ 
کوشش کنی و مال فراز آری! 
وانگه به زید و خالد بسپاری! 
من خیر ازین همی که تو آن داری 
بیداری و نماز و شب تاری 
زين پس نگر که چیز بننگاری 
زين گرد گرد گنبد زنگاری 
با او نرفت ملك و جهانداری 
با او مکوش جز که به مکاری 
گر همرهی کنی تو نه هشیاری 
زنهار کار خوار نینگاری 
تمییز و هوش و فکرت و بیداری 
نز بهر بیهشی و سبکساری 
در مکر و در تخت مار 
بوشیده از ستور بهمواری 
بگزید بر ستور به سالاری 
بینی که مانده‌اند بدان خواری 
خواهیش کاربند بدشخواری 
جز جهل هیچ جرم و گنه کاری 


۱۵ 


گر خر تو را خری نکند.روزی 
تو مردمی به طاعت یزدان کن 
زیراك اگر خر از در جوب آمد 
تو با خرد. خرق و ستوری را 
بار درخت مردمی علم امد 
گر در تو این گمان به غلط بردم 
از بند و حق و خوب سخن سیری 
با روی چون نگاری و دانش نه 
از جان یکی شکسته پشیزی تو 
نیکو و ناخوشی و. چنین باشد 
مردم ز راه علم بود مردم 
تا خامشی میان خردمندان 
لک که تست اند ایا 
خاموش بهتری نو مگر باری 
گوئی که از نژاد بزرگانم 
بی‌فضل کمتری تو ز گنجشکی 
بیجاره زنده‌ای بود. ای خواجه. 
ننگ‌است برتو. جونکه‌نداری‌خره 
چه سود چون همی ز تو گند آید 
فضل پدر نو را ندهد نقعی 
کش مکن به جامه که مردان را 
خاك است کالبد, به 3 آرائی 
مُرده است هیکلت نشود زنده 
پولاد نرم کی شود و شیرین 
هرچیز باز اصل شود باخر 
چون باز خاك تیره شود خاکی 
وازاد گردد آنگه از این زندان 


۱ 


1۷۳ 


بر جانش تازانه .فرو. باری" 


با اه اه ان 
بس چون تو بی‌خرد ز در داری؟ 
چون خر چرا هميشه خریداری؟ 
ای بی‌خرد نو جونکه سپیداری؟ 
بس چونکه هیج بار همی ناری؟ 
وز هزل و زا و باطل ناهاری 
گونی مگر که صورت دیواری 
وز تن یکی مجرّد دیناری 
بالودة مزور بازاری 
نه زین تن مصور دیداری 
مردی تمام صورنی و کاری 
از جان و دل ضعیفی و بیماری 
لنگی برون شودت به‌رهواری 
گفتاری آمدی تو نه کرداری 
گرجه ز پشت جعفر طیاری 
آنك او ز مردگان طلبد یاری 
اسپ ددرت و اشتر عمّاری 
ط تو به نام احمد عطاری؟ 
نو چونکه گر خویش نمی‌خاری؟ 
ننگ است و عار گشی و عیاری 
او را. چرا که خوارش نگذاری؟ 
گر سر به‌سر به رزش بنگاری 
گرجه در 0 بیاغاری؟ 
گفتار سود کی کند و زاری؟ 
ناچاره باز نار شود ناری 


این گوهر منوّر زنهاری 


۳۵ 


۳۵ 


۴۵ 


خایت اسنات هساک 
زین جاهلان به دانش يك‌سو شو 
بیزار شو ز دیو که از شرّش 
زین کور و کر لشکر بیزاری 
سوی من» ای برادر. معذوری 
ای حجت خراسان در یمگان 


چندین" برو مشو به‌نگونساری 
خیره مباش غره به بسیاری 
دانا نرست جز که به بیزاری 
۳ بر طریق حیدر کراری 
گر سر برهنه کرد نمی‌باری 
گرچه به بند سخت گرفتاری 


چون دیو بر تو دست نمی‌یابد 


باید که شکر ایزد بگزاری 


۳۳۲ 


این چه خیمه است این که گوئی پر گهر دریاستی 
یا هزاران شمع در پنگان از میناستی 

با غ اگر بر چرخ بودی لاله بودی مشتری 

چرخ اگر در با غ بودی گلبنش جوزاستن 

از گل سوری ندانستی کسی عیّوق را 

این اگر رخشنده بودی یا گر آن بویاستی 

۵ را بنگر بس بروین روان گونی مگر 

از بس سیمین تدروی بُسّدین عنقاستی 

روی مشرق را بباراید به بوقلمون سحر 

تا بدان ماند که گوئی مسند داراسنی 


جرم گردون تیره و روشن درو آیات صبح 

گوئی اندر جان نادان خاطر داناستی 

مه نو چون زورق زژین نگشتی هر مهی 

گر نه این گردنده چرخ نیلگون دریاستی 

نیست این دریا بل این برده‌ی بهشت خرّم است 
ورنه این برده بهشنستی نه پر حوراستی 

بلکه مصنوعی تمام است این به قول منطقی 


دیوان ناصر خسرو 


گر تمام آن است کو را نیست هرگز کاستی 


اسیانی راست است این کابش از بیرون اوست 1 


زان همی گردد. شنودم این حدیث از راستی 
آسیابان را ببینی چون اژو بیرون شوی 
واندر اینجا دیدیی چشمت اگر بیناستی 
چیست, بنگر, زاسیا مر آسیابان را غله؟ 

کر تبانشهن عله اما تاراشت, 

عقل اشارت نفس دانا را همی ایدون کند 
کاين همانا ساخته کرده ز بهر ماستی 
روزگار و چرخ و انجم سر بسر پازیستی 
گرنه این روز دراز دهر را فرداستی 

نفس ما بر آسیا کی پادشا گشتی به عقل 
گر نه نفس مردمی از کل خویش اجزاسنی 
چرخ می گوید به گشتن‌ها که من می‌بگذرم 
جز همین چیزی نگفتی گر چو ما گوباستی 
فول او را بشنود دانا زراه گشتنش 

گشتنش آواستی گر همچو ماش آواستی 
و ۲3۳ 
سر فرو کردی اگر شخصی بر این بالاستی 
نیست چیزی دیدنی زینجاً برون و زين قبل 
می‌گمان آید کز این گنید برون صحراستی 
دهر خود می بگذرد یا حال او می بگذرد 
حال گُشتن نیستی گر دهر بی مبداستی 
هرکسی چیزی همی گوبد زتیره رای خویش 
تا گمان آیدت کو فسطای بن لوفاستی 

این همی گوید که گرمان نیستی دو کرد گار 
نیستی واجب که هرگز خار با خرماستی 


۷۵ 


۷۹ 


ِ بوان نا صر خسرو 


نور و خیر و باك و خوب اندر طبایع کی چنین 

ظلمت و شرّ و بلید و زشت را اعداستی؟ 

وانت گوید گر جهان را صانعی عادل بدی 

بر جهان و خلق یکسر داد او پیداستی 

ریگ و شورستان و سنگ و دشت و غار و آب‌شور 

کشت و میوه‌ستان و راغ ر‌ با جون دیباستی ۵ 
این جرا بنده‌ی ضعیف و چاکر و ساسیستی 

وان چرا تاه و فویق و مهتر و والاستی 

ور جهان را یکسره ایزد مسلمان خواستی 

جز مسلمان نه جهودستی و نه ترساستی 

وانت گوید جمله عدل است این و ما را بندگی است 

خواست او را بود و باشد, نیست ما را خواستی 

من بگفتی راستی گر از زبان این خسان 

عاقلان را گوش کردن قول ما باراستی * 

گر بنایستی که دینی گستربدی هر خسی 

کردگار اندر جهان بیغمبری ننشاستی .۳ 
گر تفاوت نیستی یکسان بدی مردم همه 

هرکسی در دات خود یکتا و بی‌همتاستی 

وین چنین آندر خرد واجب نیاید نیز ازانك 

هرکسی همتای خلقستی و خود یکناستی 

وانجه کز جستن محال آید نشاید بودن آن 

پس نشاید گفتن «ار هستی چنین زیباستی» 

بس محال آورد حال دهر قول آنکه گفت 

«بهترستی گرنه این مولای و آن مولاستی» 

وانکه گوید «خواست ما را نیست» می گوید خرد 

کاين همانا فول مردی مست یا شیداستی ۵ 
این چنین بی‌هوش در محراب و منبر کی شدی 


۳۳۳ 


دیوان ناصر خسرو 1۷۷ 


گر به چشم دل نه جمله عامه نبیناستی؟ ۳ 
هوشیاران ر همی ماند به خاموشی وليك ی 

چون سخن گوید نو گونی سَرّش پر سوداستی 

روی زی محراب کی کردی ار نه در بهشت 

بر امید نان و دیگ قلیه و حلواستی؟ 

جای کم‌خواران و ابدالان کجا بودی بهشت 

گر براندازه‌ی شکم و معدة اینهاستی؟ 

کاا تی ات ای سر دش ان 

امر ازو برخاستی عقل ازو برخاستی .۴ 
عقل در ترکیب مردم ز آفرینش حاکم است 

گر نه عقلستی برو نه چون و نه ایراستی 

خلق و امر او راست هردو. کرد و فرمود آنچه خواست 

کی روا باشد که گونی زین سپس «گر خواستی»؟ 

گر شنودی, ای برادر, گفتمت قولی تمام 

با و با قیمت که کوئی عنبر ساراستی 

وانکه می گوید که «حکت گر حکیمستی جرا 

در دره‌ی یمگان نشسته مفلس و تنهاستی؟» 

نیست آگه زانکه گر من همچوبّد حالمی 

بشت من چون بشت او پیش شهان دوتاستی ۵ 
من نخواهم کانجه دارد شاه ملکستی مرا 

وانچه من دانم ز هر فن علمها اوراستی 

من به یمگان خوار و زار و بی‌نوا کی ماندمی 

گرنه کار دین چنین در شور و در غوغاستی؟ 

کی شده‌ستی نفس من بر بشت حکمت‌ها سوار 

گرنه بشت من سوار دلدل شهباستی؟ 


۷۸ 


دیوان ناصر خسرو 


همان‌شخ که‌ش حریرین بود قرطه 
به ابر اندر حصاری گشت کهسار 
همی فرش برندین برنوردد 
خزان از مهرگان دارد بیامی 
ون نش ۱ مر وگ با 
چو ابدالان همیشه در رکوع است 
ز هر شاخی یکی میوه در آوبخت 
جو مستوفی‌شد اکنون, زان بخواهد 
ز چندین بر زر و زیور عروسان 
نماند با عروسی روی بندی 
بر حمله شمال اکنون بریزد 
بلی زار است کار گل ولیکن 
به خون اندر همی غلند که دهقان 
بهی برشاخ آزاین اندوه مانده‌است 
جهان چون شاد خواری بود لیکن 
به بیری و به‌خواری باز گردد 
جهان با هیچ کس صحبت نجوید 
خر بدخوست این بر بار محنت 
نیابی از خردمندان کسی را 
نگه کن تابراین خر کس نشسته است 
او پرهیز کن چون گُشنی آگاه 
منش بسیار دیدم وآزمودم 
جز از غدر و جفا هرچند گشتم 
کجا نوری بدید آید هم‌آنجا 
تو را چون غمگساری داد گینی 
نه‌ای آگه که گر غّی نبودی 


همی از خر بر بندد ازاری 
شنوده‌ستی حصاری در حصاری 
شمال اکنون زهر کوهی و غاری 
سوی هر با ع و دشت و مرغزاری 
گران نر زو ندیدم پادساری 
به باغ اندر ز بر هر میوه‌داری 
جو از ستان مادر شیرخواری 
شمال از هر درخت اکنون شماری 
کنون تا نه فراوان روزگاری 
نه طوق و یاره‌ای یا گوشواری 
گنه ناکرده خون لاله‌زاری 
به زاری نیست همچون لاله‌زاری 
ببیند خون او را خواستاری 
نژند و زرد همچون سوکواری 
بماند آن‌شادخوار اکنون جوخواری 


.به آخر هر جوان و شاد خواری 


کزو بر ناورد روزی دماری 
رهی و بنده بیش بیشکاری 
حرونی بر عواری بی‌فساری 
که او را اندر این خر نیست باری 
که این بدخر نکرده‌ستش فگاری 
که جز فعل بد او را نیست کاری 
چه گویم؟ گویم این ماری‌است. ماری 
ندیدم کار او را بود و تاری 
ز بد فعلی برانگیزد غباری 
دلت شاد است و داری کار وباری 
نبایستیت ‏ هرگز غمگساری 


باید نا نباشد جرم عذری 
جهان جای خلاف و بر فرودست 
نو معدوری که نشناسیش ازیرا 
توبااو.ای‌پسر؛روگرخوش آمذت 
گرفتم در کنارش روزگاری 
اگر من به‌اختیارم برتن خویش 
خلاف است اهل دین را اهل دنیا 
نکرد این اختیار از خلق عالم 
مرا دین است یار و جفت هرگز 
اگر با من نسازند اهل دنیا 
خرد ما را بکار آید اگر چند 
خرد بار درخت مردم آمد 
خرد بر دلت بنگاری ازیرا 
سواری گر خرد برتو سوار است 
مرا شهری‌است‌این‌دل‌بر زحکمت 
بگوش دل نگر زی من که چشمت 
ببین در لفظ و معنی‌ها و رمزم 
مرا اين روزگار آموزگار است 
ز بسیاری که بردم بار رنجش 
مجوی ازکس شکاری گر نخواهی 


۷۹ 


رو ۵ انا کارزاري. 


جزین مر مردمان را نت کاری 
نخسته‌ستت هنوز از دهر خاری 
بدر را هیج عدری نیست باری 
کنون شاید کزو گیرم کناری 
نکردم جز که پرهیز اختیاری 
بداند هر حکیمی بی‌مدار ی 
جز ابدالی حکیمی بختیاری 
اگر حق را نباشد حق‌گزاری 
به من برآن نباشد هیچ عاری 
نمی‌دارد ‏ به‌کارش ‏ نابکاری 
بدو باغی جدا گشت از چناری 
ازو به نیست مر دل را نگاری 
که همچون تو نبیند کس سواری 
مرا بین تا بینی شهریاری 
یکی از من نبیند از هزاری 
بهاری در بهاری در بهاری 
کزین به نیست‌مان آموزگاری 
شدم, گرچه نبودم. بردباری 
که جوید دیگری از نو شکاری 


خردمندا. تو را شعرم نثار است 
نثاری کان به است از هر نثاری 


۳۳۳ 
پیئه اين چرخ چیست؟ مفتعلی 


يك هنرستش که عیب او ببرد 


صبر کنم با جهان ازانکه همی 


نایدش از خلق شرم و نه خجلی 
انکه زوالی است فعلش و بدلی 
کار نياید نکو به تنگ دلی 


0۵ 


1۸۰ 


از توجهان رنج خویش چون گسلد 
از بی نان آب روی خویش مبر 
گرچه گلی نو چو آب‌روی بود 
گرت نباید بد و بلا و خلل 
گت مراد است کز عدول بوی 
نعل علی و محمّد ار نکنی 
جلای و مردی همی بدید کنی 
تا جو شبه گیسوان فرو نهلد 
چونکه نه مشغول کارخویش بوی؟ 
غافلی اندر نماز و چشم به در 
بست نشستی و و ز بی‌خردی 
آتش و چیز حرام هردو یکی است 
آنش بی‌شك بجانت در شلد 
از قبل خشك ریش با همگان 
سیم نباشدت اگر برون نکنی 
بی‌عسل و روغناست‌نانت و خوان 
بانگ به ابر اندرون و خانه نهی 


نه ز خداوند توبه جوئی و نه 


جون نو ازو طمُم خود نمی کسلی؟. 


آب بکار آیدت کز آب و گلی 


تو نه گلی بل طری و نازه گلی 


عادت کن بی‌بدی و بی‌خللی 
دست بکش از دروغٌ و مفتعلی 
خیره چه گوئی محقدی و علی؟ 
تنگ دل و غمکنی ر‌ بی‌عملی 
کی‌رهد ای‌خواجه کل زننگ کلی 
باد عمل چون ز سر برون نهلی؟ 
بیش شه از بیم دست در بغلی 
یستی اه که در ره اجلی 
خالد گفت از محمّد النحلی 
چون نو به چیز حرام در نشلی 
روز و شب اندر خصومت و جدلی 
مال یتیم از کف وصی و ولی 
تا نستانی جهود را عسلی 
تو به‌مثل مردمی نه‌ای. دهلی 
هیچ بخواهی ز بندگان بحلی 


وای نو گر وعد؛ خدای حق است: 
ای عصی, و نیست این جهان ازلی 


۳۳۵ 


جهان بازی گری داند مکن با اين جهان بازی 
که در مانی به دام او اگرچه تیز بر بازی 
برآوردم چو کاخی خوب و اکنون می‌فرود رد 
برآورده‌فرود آری نباشد کار جز بازی 

چه باشد بازی آن‌باشد که ناید هیچ حاصل زو 


دیوان ناصر خسرو 


تو بس, پورا؛ به روز و شب بس بازی همی تازی؟ 
به چنگ باز گیتی در چو بازت گشت سر پیسه 
کنونت باز یابد گشت از این بازی و طنازی 

نشیبی بود برنائی سرآفرازان همی رفتی 

فراز بیری آمد پیشت اکنون سر نیفرازی 

جوأنی جون نشیبت بود ازان تازان همی رفتی 

کنون پیری فراز توست ازان خوش خوش همی یازی 


همی لافی که من هنگام برنائی چنین کردم 
چه چیزستت کنون حاصل؟ نبوده چیز چون نازی؟ 
چرا هنگام چیز و ناز بس چیزی نیلففدی 


که بگرفتیت دستی وقت بی‌جیزی و بی‌نازی 
همه احوال دنیانی حنان ماهی است در دربا 

به دریا در تو را ملکی نباشد ماهی, ای غازی 
جو روی دهر زی بازی طرازیدن همی بینی 
سزد گر زو بتابی روی و کار خویش بطرازی 
نپردازد به کار تو تن و جان فریبنده 

اگر مر علم و طاعت را تو جان و تن نپردازی 
همی این چرخ بی‌انجام عمرت را بینحامد 

بس اکنون گر نو کار دین نباغازی کی آغازی؟ 
زنا و مسخره و جور و محال و غیبت و دزدی 
دروغ و مکر و غش و کبر و طراری و غمازی 
ز سیرت‌های دیوان است. اندر نارت اندازد 

اگر زینها برون ناری سر و يك‌سوش نندازی 
تورا دانش به تکلیف است و نادانی طبیعی, زین 
همی با نو بسازد جهل جون با جهل درسازی 
چو دل با جهل یکی شد جدائی‌شان ز یکدیگر 
بدان باشد که دل را باتش برهیز بگدازی 


٩۸۱۰ 


یت 
۰ 


۸۲ 


دیوان ناصر خسرو 


جرا در جستن دانش نگیرد ارت ای نادان, 

اگر در جستن چیزی که آنت نیست با آزی؟ 
همی تازی به مجلس‌ها که من تازی نکو دانم 

ز بهر علم فرقان است عزیز. ای بی‌خرد. تازی 
خزینه‌ی علم فرقان است. اگر نه بر هوائی تو 

که بردت بس هوازی جز هوا زی شعر اهوازی؟ 
خزینه‌ی راز یزدان اينکه فرقان است ازان خوار است 
به سوی نو که تو با دیو حیلت‌ساز در رازی 

گر انبازی به دين اندر ز حیلت گر جدا گردی 
وگرنه مر مرا باتو به دین در نیست انبازی 

تو حیلت ساز کی سازی به دل با من به دين اندر؟ 
که من چون چاه سربازم و تو چون چاه صد بازی 
از اين لافند گان واواز جویان بگسل ای حعت 

که تو مرد حق و زهدی نه مرد لاف و آوازی 

تو را زین جاهلان آن بس که رنجی نایدت زیشان 
سخن کوناه کن زیشان نه از جاچی نه از رازی 
همی کن عره بر دانا که عطاری و بزازی 


۳۴۶ 


ای به خطاها بصیر و جلد و ملی 
هیچ نیابی مرا ز بند و فران 
حاصل ناید به جسم و جان تو در 
شون تیه سل غانت رز هر 
از غزل و می جو نیر و گل نشود 
آنکه برو گفته‌ای سرود و غزل 
او چو فرو هشت زير بای تو را 


نایدت از کار خويش, خود خجلی 
وز غزل و می به‌طبع در بشلی 
از غزل و می مگر که مفتعلی 
با غزل و می به‌طبع چون عسلی؟ 
ست جو چوگان و روی چون‌عسلی 
از نو گسست و نو زو نمی‌گسلی 
چونکه تو او را ز دل برون نهلی؟ 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 


سنگ‌نواز گشت‌چرخ گشت چوگُل 
با کف بیع 
تازه گلی بد رخت وليك فلك 
بر خالی سخت, هیچ خشم مگیر 
ور نه جوان شو که هیچ کل نرهد 
مصحف و تسبیح را سپس چه نهی 
عاجز چونی ز خیر و حق و صواب 
چون به سجود و رکوع خم ندهی 
مجلس می را سبکتر از کدوی 
حله بیریت برفگند جهان 
ستعلا. پیز مستحل ‏ نسزه 
جونکه ندارد همیت باز کنون 
روز شتاب و خطا گذشت, کنون 
پیر بر آهستگن و حلم بود 
استهی افل علم بو خکمته را 
رافضیم سوی نو و نو سوی من 
ناصبیا. نیستت مناظره جز 
علم تو حیله است و بانگ بی‌معنی 
رخصت داده است مر تورا که بخور 
حبل خدانی محمّد است جرا 
رخصت و حیلت مهارهای تو شد 
حیلت و رخصت هبل نهاد نو را 
نیست امامی پس از رسول مرا 


من ز رسول خدای بی‌بدلم: 


لات و عزی و منات اگر ولی‌اند 
ناصبی.ای حکت. ار جه باجدل است 
لشکر دیوند جمله اهل جدل 


کی نگرد سوی نو کنون چگلی؟ 
هیچ نبودش گمان که تو ز گلی 
زو همه بربود نازگی و گلی 
از من اگر گفتمت که بر خللی 
جز که به جعد سیه ز ننگ کلی 
چون سپس بربط و می و غزلی؟ 
ای به خطاها بصیر و جلد و ملی؟ 
پشت شنیعت همی کند دغلی 
مزکب ما را کران‌تر از وحلی 
نیست به از زهد و دين کنونت حلی 
جونکه نخواهی ازین و آن بحلی؟ 
حلیت ری ز جهل و مستحلی 
وقت صواب است و روز محتملی 
تو همه پر مکر و زرق و بر حیلی 
رانضی و فرمطی و معتزلی 
اصبلی نیست جای تنگ دلی 
آنکه ز بویکر به نبود علی 
سوی من, ای ناصبی, تهی دهلی 
شهره امامت نبید ‏ فطرلی 
نو به رسن‌های خلق متصلی؟ 
نو سپس این مهارها جملی 
تو تبع مکر حیه‌گر هبلی 
کوفی نه موصلی و نه ختلی 
با بدل خود تو رو که با یدلی 
هرسه تو راء مز مرا علی است ولی 
بای ندارد به بیش تو جدلی 


تو جدلی را به حلق در اجلی 


۳۳۰ 


خلق همه فتنه ۳ مثل‌اند 
مغز تو داری و بوست اهل مثل 
بی‌امل‌اند اين خران ز دانه نو 
جون ز ستوری به مردمی شوی 
عامه ستور است و فانی است ستور 


باد ندارد خطر به بیش جبل 


نو ز پس مفغز و معنی مثلی 
از همگان تو نفور از اين قبلی 
مردمی از کاه و دائه با ابلی 
ای بسر. و از خری برون نجلی 
ای که خردمند مردم است ازلی 


ایشان بادند و تو مثل جبلی 


میر گر از مال و ملك با تقل است 
تو ز کمال و ز علم با ثقلی 


۳۳۷ 
شادق و جوانی و پیشگاهی 
لیکن به مراد تو نیست گردون 
خواهی که بمانی و هم نمانی 
جونان که فزودی بکاهی ایراك 
چاهیاست‌جهان زرف‌وما بدودر 
در جاه که و شه جگونه باشد؟ 
ای در طلب بادشاهی, از من 
بر وی ستوران اهشور به کهایز 
وی خر یرای دیشر انز 
حون کت ۶ داش تمام آنگه 
دانش نبود آنکه یش شاهان 
اين از بود. ای سر, نه دانش 
درویشی اگر بی‌نمیز و علمی 
آن علم نباشد که بر سپیدی 
علم آن بود, آری, که مردم آن را 
این علم اگر حاضر است بيشت 
ور نیستی آگاه ازین بجویش 


خواهی و ضعیفی‌و غم نخواهی 
زین است به کار اندرون تباهی 
خواهی که نکاهی و هم بکاهی 
بر سبرت و بر عادت گیاهی 


< جوئیم همی تخت و گاه شاهی 


نشنود کسی پادشای چاهی 
بررس که چه چیز است پادشاهی 
بر که چه نشینی چو اهل کاهی؟ 
گردنشن بدادند مور و ماهی 
گردن دهدش چرخ و دهر داهی 
یکتاه فدت را کند دوناهی 
یکباره چنین خر مباش و ساهی 
هرچند که با مال و ملك و جاهی 
اشامت با شام 
یزدان به تو داده است بیشگاهی 
زیرا که کنون بر سر دوراهی 


۳۵ 


برهیز کن از لهو ازانکه هرگز 
مشغول مشو همجو این ستوران 
دین است‌سرواین‌جهان کلاه‌است 
با مال و سپاهی ز دین و دانش 
ور دانش و دین نیستت په جاهی 
ای مانده به کردار خویش غافل 
از جهل قوی‌تر گنه چه باشد؟ 
از علم پناهی بساز محکم 
بندی بده ای حجت خراسان 
هرجند که از دهر با سفاهت 


سرمایه نکرده است هیچ لاهی 
از علم الهی بدین ملاهی 
بی‌سر تو چرا در غم کلاهی 
هرچند که بی‌مال و بی‌سپاهی 
هرچند که با تاج و نخت و گاهی 
از ار الهی و از نواهی 
خیره چه بری ظن که بی گناهی؟ 
تا روز ضرورت بدو بناهی 
روشن که تو بر چرخ فضل ماهی 
با نله و با درد و رنج و آهی 


زیرا که تو در شارسان حکمت 


با نعمت و با مال و دست‌گاهی 

۲۳۸ 

ای آدمی به صورت و بی‌هیج مردمی چونی به فعل دیو چو فرزند آدمی؟ 
گر اسپ‌نیست استرونه‌خر, توهم‌جُن‌او ‏ نه مردمی نه دیوء یکی دیو مردمی 
کم‌دید چشم من چو توزیر که چون کمند هار رز جع ور از تاو برخعی 
جون خم همی خوری و جزیننیستت هنر .. بر خم خمی و بد سیر و بی‌هنر خمی 
بی‌هیج خیر و فضل و همه سر بر از فضول همجون زمین شور بی کشت بر نمی 
آن به که خویشتن برهانی ز رنج‌خویش ‏ کزرنج‌خویش زود شوی» ای‌بسر.غمی 


کردم که رنج و درد دهد مر تو را؛ زتو 
اندر دم است کردم بد را هلاك سرش 
از مردمی به صورت جسمی مکن بسند 
مردم به‌دانشی تو جودانا شوی‌رواست 
نامی نکو گزین که بدان چون بخوانمت 
بوالفضل بلعمی بتوانی شدن به فضل 
حانم‌میان‌ما به سخاوت‌سمر شده‌است 


روزی همان همی بخورد بر ز کردمی 
از فعل بد نو نیز سر خویش را دمی 
مردم نه‌ای بدانکه و خوب و مجسّمی 


گر هندوی به جسم و یا ترك و دیلمی 


در جانت شادی آید و در دلت خرّمی 
گر نیستی به نسبت بوالفضل بلعمی 
حانم توی اگر به سخاوت جو حاتمی 


۸۵ ِ 5 


"‌ 


1۸۱ دیوان ناصر خسرو 

چون خود گزید تیره‌دل وجانت جهل‌را از نام خویش چون خر کره چرا رمی؟ 
فاضل کنند نامت اگر تو به جد و جهد نا فضل را به دست نیاری نیارمی 
چون گشته‌ای بسان پلاس سیه درشت؟ نابسته هیچ‌کس ره تو سوی مبرمی 


واکنون که خوانده‌ای تو و لبیّك گفته‌ای 
تدبیر برشدن به فلك چون نمی‌کنی؟ 
يك‌رش هنوز برنشد ستی نه يك بدست 
کم بیش دهر پیر نخواهد شد اسپری 
درویش‌رفت ومفلس جمشید آزاین‌جهان 
رفتند همرهان و تو بیچاره روز روز 
آگاه نیستی که جگونه کجا شدند 
هرکس رهی دگرّت نمودند نو به نو 
این گفت «اگر به خانةٌ مکه درون شوی 
وان کُفت که «تزفول‌شهادت عفو کنند 
رفتن به سوی خانه مکه است آرزوت 
وز بیم تشنگی قیامت به روز و شب 
گرراست گفتت آنکه تورا این امید کرد 
فردات‌امید سندس و حور و ستبرق است 
رس به‌النیستبه عم استو کار کرد 
جون روی نأوری به سوی اسمان دین 
آن روز هیچ حکم نباشد مگر به عدل 
هرچند جو به‌سوی خران به زگندم‌است 
بد را ز نيك باز ندانی همی ازانك 
دست‌خدای گیرو از اين ژرف جه‌برآی 
داند به عقل ٍ دانا که بر رمین 


بر آسمان چگونه توانی شد از زمی؟ 
بر کار خود چومرد پشیمان‌چرا شمی؟ 


چون کارو بار خویش نگیری‌به محکمی؟ 


اک ییون پع کی . 


درويش رفت خواهی اگر نامور جمی 
در خاك تیره بر طمع نور چون دمی؟ 
ناکام و کام از بس ایشان همی چمی 
بگذشت برتو چرخ و زمانه به مبهمی 
از یکدیگر بتر به سیاهی و مظلمی 
ایمن شوی از آنش اگر چند مجرمی» 
گر تو گناه‌کارترین خلق عالمی» 


زاندینه دراز نشسته به ماتمی 


در آرزوی فطرگکی آب زمزمی . 


درویش تشنه مأندو تو رستی که منعمی 
و امروز خود به زیر حریریق و لحم 
خیره محال و ببهده تا چند برخمی؟ 
کت گفت آن درو غوکه کرد آن‌منجمی؟ 
ایزد سدوم را نسپرده است حاکمی 


گم نیست راه راست‌ولیکن تو خود گمی 


گندم ز جو به است سوی ما به گندمی 
جستی به جهل خویش ز جاهل معلْمی 
گ با هزار جور و جفا و مظالمی 
دست خدای هردو جهان است فاطمی 


۳۵ 


۴۰ 


دیوان ناصر خسرو 


ای دردمند دور مشو خیره از طبیب 
یمن برو به راه, زکس بدرقه مجوی, 
ای حعّت زمین خراسان, به شعر زهد 
گر سوی اهل جهل به دین متهم شوی 


زبرا نشسته بر در عیسی مریمی 
هرچند بد دلی, که نو همراه رستمی 
جز طبع عنصریت نشاید به خادمی 
سوی خدای به ز براهیم ادهمی 


گر جزکه دین نوست ورسول تودر دلم, 
ای کردگار حق, به سرم تو عالمی 


۳۳۹ 


کرت باید که تن خویش به زندان ندهی: 


دیو مهمان دل توست نگر تا به گزاف 
ارو ر و حخسد ر مد ه اندر دل حا 
کرتومر آزوحسد را بسهاری‌دل‌خویش 
ارت تخانت تههیانبلا کشت بکوشن 
وه ایشت پوت زا دیو فریبنده ز راه 
شاه را بیش جز از بُختهٌ ُخته ننهی 
آشکارا دهی آن اندك و بی‌مابه زکات 
هرجه کان راببری توهمی ازحق خدای 
از غم مزد سر ماه که آن يك درم است 
هرچه کان‌را به دل‌خوش ندهی از بی‌مزد 
کر ترا دتوسلیمان ز سلیمان تقرنفت 
پرفضول است سرت‌هیج نخواهی شب وروز 
یشه‌ای‌سخت نکوهیده گزیدی, حه‌بود 


دل درویش مسوز و مستان زو و مده : 


جه بوّد. نيك بیندیش به تدبیر خرد. 
جان پرمایه همی چون بفروشی بنجیز 
دیو بی‌فرمان بنشیند بر گردن نو 
شاخ زنبور به انگور تو انگنده‌ستی 


آن به آید که دل خویش به شیطان‌ندهی 
این گزین خانه بدان بیهده مهمان ندهی 
گر همی خواهی تا خانه به ماران ندهی 
ندهند آنچه توخواهی به‌تو تا جان ندهی 
نا مگر جائت بدین زشت نگهبان ندهی 
جونکه‌ازطاعت ودانش حق یزدان ندهی؟ 
ممنی راکه ضعیف است یکی‌نان ندهی 
رشوت‌حاکم جز در شب‌و بنهان ندهی 
بی گمان جز که به سلطان و تاوان ندهی 


کودك خویش به استاد و دبستان ندهی ۰ 


آن به کار بزه جز کز بن دندان ندهی 
چون‌همی حق‌سلیمان به سلیمان ندهی؟ 
که نو این را بستانی و کهن آن ندهی 
کز فلان زر نستانی و به بهمان ندهی؟ 
گرت باید که تنت باتش سوزان ندهی 
که ز حامد نستانی و به حمدان ندهی؟ 
جیز برمایه همان به که به‌ارزان ندهی 
جه نو گردن به خداوند؛ فرمان ندهی؟ 
جو نیت کردی کانگور به دهقان ندهی 


۱۸۷ 


‌ 


خن 
‌ 


۸۸ 


یت نيك رساند به نو نیکی و صلاح 
نخوری‌از رزو زضیعت‌و ز کشت‌و درود 
چه طمع داری در علّ صد رنگ بهشت 
مر مودن را جو نانی دشوار دهی 
از تو درویشان کرباس نیابند و گلیم 
وام خواهی و نخواهی مگ افزونی وچرب 
وز بی داوری‌و درد سر و جنگ و جلب 
دعوی دوستی یاران داری همه روز 
ای فضولی, توچه‌دانی که کهبودند ایشان 
ازتنت چون ندهی حق شریعت به‌نماز؟ 
نو که نادانی شاید که فسار خر خویش 
گرگ بسیارفتاده است دراین صعب رمه 
سخن حجّت بپذیر و نگر تا بگزاف 
خر نداند خطر سنبل و ریحان, زنهار 


دل هشیار نگر خیره به مستان ندهی 
بر تابستان تاش آب زمستان ندهی 
چون به درويش یکی بارة خلقان‌ندهی؟ 
مر فسوسی را دینار جز اسان ندهی 
مطربان را جز دیبای سپاهان ندهی 
باز اگر باز دهی جز که به نقصان ندهی 
جز همه عاریتی چیز گروگان ندهی 
جونکه‌دانگی‌به کسی از بی‌ایشان ندهی؟ 
جون نو دل درطلب طاعت وایمان‌ندهی؟ 


وز زبان جونکه به خواندن حق فرقان ندهی؟ 


۲۰ 


‌ 


به یکی دیگر بیچاره و نادان ندهی؟ . 


آن به آید که خرخویش به گرگان‌ندهی 
سخنش را به ستوران خراسان ندهی 
که‌مراین خر رمه راسنبل وربحان ندهی 


همه افسار بدادند به نعمان-تو بکوش 
بخرد نا مگر افسار به نعمان ندهی 


۳۵۰ 
چه چیز بهتر و نیکوتر است در دنبی؟ 
سخن شریف تر وبهتراست سوی‌حکیم 
بدین سخن شده‌ای تو رئیس جانوران 
سخن که‌بانگ نوست او جدا نگربه جه‌شد 
نگاه کن که بدین حرف‌ها چگونه خبر 
وزاین حدیث خبرنیست سوی‌جانوران 
سخن زجملهٌ حیوان به‌ما رسید ‏ جنانك 
سخن‌نهان ز ستوران‌به مارسید ,چو وحی 
دو وحی خوب نمودم ضمیر بینا را 


سپاه نی ملکی نی ضیاع نی رمه نی 
ز هرچه هست دراین ره‌گذار بی‌معنی 
بدین فتادند ایشان به زیر بیع و شری 
ز بانگ آن‌دگران جزبه‌حرف‌های هجی 
به جان زید رساند زبان عمرو همی 
خرد گوای من‌است اندراین قوی‌دعوی 
زما بجمله به جان نبی رسید نبی 
نهان رسید ز ما زی نبی به کوه حری 
ببین تو گرچه نبیندش خاطر اعمی 


هی 


حس 
كت 


دیوان ناصر خسرو 1۹ 
ستورومردم و پیفمبر؛این‌سه‌مرتبت‌است . بدین دووحی جدامنده هریت ازد ری 
۱ ر گزیده به وحیاست زی‌خدای‌رسول نوی گزیده و حیوان بهجملگی پژوی 
به دل ببین که نه دیدن همه به چشم بود به دست بیند قضاب لانْن.از: فربی 
هلوح محفوظاندر نگرکه پیش تست درو همی نگرد جبرئیل و بویحیی 
به پیش توست ولیکن خط فریشنگان . همی ندانی خواندن گزافه بیاملی 
مگرکه یا نداری که چشم تونشناخت به خط خویش الف را مگر بجهد از بی 
خط فریشتگان را همی بخواهی خواند چنین به بی‌ادبی کردن و لجاج و مری 
به چشم قول خدای از جهان او بشنو که‌نه سخن‌نشنوده‌است کس‌مگربه‌ندی 
هراه چشم شنو قول‌این جهان که‌حکیم ‏ به راه چشم شنوده است گفتهٌ دنیی 
به راه چشم شنود از درخت قول خدای که «من‌خدای جهانم» به طور برموسی 


سخن نگوید جز با زیان و کام شکر 
به نزد شکر رازی است کز جهان آن را 
وه راشای ار حنای 
شنود قول الهی و کار کرد بران 
ندارد این زمی و آب هیچ کار جز انك 
زحل‌همی چکند؟ آنچه‌هست کارزحل 
هتی گرد ارب که کازشزیش بگن 
اما یا بامه‌ای با مت شکمت 
شریفتر سخنی مردم است. کاین نامه 
سخن که دید سخن گوی و عالم‌وزنده؟ 
رسول‌خود سخنی‌باشد ازخدای به خلق 
تو را سخن نه بدان داده‌اند تا نو زیان 
سخن به منزلت مرکب است جان تو را 
ذر هدی بگشاید مگر کلید سخن 
گهی سخن حسكك و زهر و خنجر است و سنان 
زبان به کام در افعی است مرد نادان را 
سخن سپارد بی‌هوش را به بند و بلا 


نگفت نیز مگر با کفت سخن جنی . 


ی 309 کب 
مگر که سوی یکی بهتر از همه مجری 
جهان به‌جمله ز چرخ بروج تا به ری 
ی را همی دهند اجری 
ات چشم درست است درنگر بای 
نوشته هاش موالید و آسمانش سحی 

ز بهر اين سخنان کرد کردگار انشی 
چنین سزد سخن کردگار خلق, بلی 
چنانکه گفت خداوند خلق در عیسی 
برافگنی به خرافاتِ خندنالٍ جحی 
رو توأنی رفتن به سوی شهر هدی 
همو گشاید درهای أفت و بلوی 
گهی سخن شکر و قند و مرهم است و طلی 
حدرت باید کردن همی از آن افعی 
سخن رساند هشیار را به عهد و لوی 


۳۵ 


1۹۰ دیوان ناصر خسرو 


مباش برسخن خویش فتنه چون طوطی 
ه‌اسپ و جامهٌ نیکو چراشدی مشغول؟ 
سخن مجوی‌فزون زانکه حق توست ازمن 
روا بود که ز بهر سخن به مصر شوی 
که کیمیای‌سعادت دراین جهان سخن‌است 
دی در ز ادن سخن که نیست‌صواب 
زنا بود که سخن را به اهل جهل دهی 
سخن ز دانا بشئو زیون خویش مباش 
رها شد از شکم ماهی و شب و دربا 
ار نخواهی تا خیره و خجل مانی 
برادرند به يك‌جا دروع و رسوانی 
دروغ سوی هنرپیشگان روا نشود 
دروغ‌گوی به آخر نکال و شهره شود 


سخن نخست بیأموز و پس بده فتوی 
سخنت نیکو باید نه طیلسان و ردی 
که آن ربی بود و نیست‌مان حلال ربی 
وگرهمه به مثل جان‌ودل دهی به‌کری ۲۰ 
بزرجمهر چنین گفته بود با کسری 
به پیش خوگ نهادن نه منْ و نه سلوی 
زنامکن که نه خوب است زی خدای‌زنی 
مگیر خیره چو مجنون سخنت را لیلی 
به يك سخن چو شنودیم یونس‌بن متی ۲۵ 
مگوی‌خیره سخن جزکه براساس وبنی 
جدا ندید مرين را ازان هگرز کسی 
و گرجه روی و ریا را همی کند اری 
چنانکه سوی خردمند شهره شد مانی 


بگیر هدیه زحجت به وصف‌های سخن 


بر از معانی شعری به روشنی شعری 8 


۲۵۱ 
شبی تأری چو بی‌ساحل دمان پر فیر دریانی 
فلك چون پر ز نسرین برگ نیل آندوده صحرائی 
نشیب و توده و بالا همه خاموش و بی‌جنبش 
چو قومی هریکی مدهوش و درمانده به سودائی 
زمانه رخ به قطران شسته وز رفتن برآسوده 
که گفتی نافریده‌ستش خدای فرد فردانی 
نه از هامون سودائی تحیّر هیج کمتر شد 
ن نیز از صبح صفرائی بجنبید ایج صفرانی 
نه نور از چشم‌ها پارست رفتن سوی صورت‌ها 
نه سوی هیچ گوشی نیز ره دانست آوائی ۵ 


دیوان ناصر خسرو ۱۱ 


بدل کرده جهان سفله هستی را به ناهستی 

فرو مانده بدین کار اندرون گردون جو شیدانی 
برآسوده ز جنبش‌ها و قال و قیل دهر ایدون 

که گفتی نیست در عالم نه جنبانی نه گویائی 

ندید از صعب ناریکی و نگی زیر این خیمه 

نه چشم باز من شخصی نه جان خفته رویانی 

مرا جون جشم دل زی خلق, جشم سر به سوی شب 
چو اندر لشکری خفته یکی بیدار تنهائی 

کواکب را همی دیدم به چشم سر چو بیداران 

به چشم دل نمی‌بینم یکی بیدار دانائی 3 
ندیدم تا ندیدم دوش چرخ پر کواکب را 

به چشم سر در این عالم یکی پر حور خضرائی 

اگر سرا به ضرّادر ندیده‌ستی بشو بنگر 

ستاره زیر ابر اندر چو سرا زیر ضرائی 

جو خوشه‌ی سترن بروین درفشنده به سبزه بر 

به زز و گوهران آراسته خود را چو دارائی 

نهاده چشم سرخ خویش را عیّوق زی مغرب 

و از کینه معادی چشم بنهد زی معادائی 

جو در تاريك جَهُ یوسف منوّر مشتری در شب 

درو زهره بمانده ززد و حیران چون زلیخانی ۵ 
کنیسه‌ی مریمستی چرخ گفتی پر زگوهرها 

نجوم ایدون چو رهبانان و دبران چون چلیبانی 

مرا بیدار مانده چشم.و گوش و دل که چون یابم 

به چشم از صبح برقی یا به گوش از وحش هرائی 

که نفس ارجه نداند, عقل بر دانش همی داند 

که در عالم نباشد بی‌نهایت هیج مبدائی 

چوزا غ شب به جابلسا رسید از حد جابلقا 


۹ 


دیران ناصر خسرو 


برآمد صبح رخشنده چو از یافوت عنقانی 
گریزان شد شب تیره ز خبل صبح رخشنده 
چنان جون باطل از عفی و نایدا ز بیدانی 
خجل گشتند انجم باك چون پوشیده رویانی 
که مادرشان ببیند روی بکشاده مفاجائی 
همه همواره در خورشيد پیوستند و ناچاره 


به کل خویش بیوندد سرانجامی هر اجزائی 


چنین تا کی کنی حجت نو این وصف نجوم و شب! 


سخن را اندر این معنی فگندی در درازانی 

ز بالای خرد بنگر یکی در کار این عالم 

ازیرا از خرد برتر نیابی هیچ بالائی 

یکی دریاست این عالم بر از لولوی گوینده 
اگر پر لولوی گوبا کسی دیده است دربائی 
زمانه است آب این دربا و این اشخاص کشتی‌ها 
این آب و کشتی را مگر هشیار بینائی 

ز هر بیشی و کمّی به خلق اندر بدید امد 

که نایدا بخواهد شد براین سان صعب غوغانی 
فلان از بهر بهمان تا مرو را صید چون گیرد 
ازو بوشیده هر ساعت همی سازد معمانی 

همی بینی به جشم دل به‌دلها در ز بهر آن 

که بستاند قبای زنده یا فرسوده یکتانی 

محشن را دگر مکری و حسّان را دگر کید 
و جعفر را دگر روئی و صالح را دگر رائی 
رئیسان و سران دين و دنیا را یکی بنگر 

که تا بینی مگر گرگی همی یا بادییمانی 

به چشم سر نگه کن پس به دل بندیش تا یابی 
یکی با شرم پیری یا یکی مستور برنائی 


دیوان ناصر خسرو ۹۳ 


کجا باشد محل آزادگان را در چنین وقتی 

که بر هر گاهی و نختی شه و میر است مولائی 

مدارا کن مده کُردن خسیسان را جو آزادان 

که از تنگی کشیدن به بسی کردن مدارائی 

اگر دانی که نا مردم نداند قیمت مردم 

مبر مر خویشتن را خیره زی مردم همأنانی ۳۵ 
بینی بر که شاهی مگر غدار و بی‌باکی 

نیابی بر سر منبر مگر زرتی و کانائی 

یجوز و لابجوزستش همه فقه از جهان لیکن 

سر استر ز مال وقف گشته‌ستش چو جوزانی 

هی انش از دانتن ازان کس رف‌ارجه 

به منبر بر همی بینیش چون قسطای لوقانی 

حصاری به ز خرسندی ندیدم خویشتن را من 

حصاری جز همین نگرفت ازین بیش ایچ کندانی 

به پیش ناکسی ننهم به خواری تن چو نادانان 

نهد کس نا مشکین به پیش گنده خوشائی! : 
شکیبا گردد آن کس کو زمن طاعت طمع دارد 

ازیرا کارش افتاده است با صعبی شکیبانی 

به طمَع مال دونی مر مرا همتا کجا یابد 

ازان بس کهم گزید از خلق عالم نیست همتائی 

خداوندی که گر بر خاك دست شسته بفشاند 

ز هر قطره به خاك اندر بدید آید ثریائی 

نه بی نور لقای او نجوم سعد را بختی 

ه با پهنای ملك آو فلك را هیچ پهنانی 

محلی داد و علمی مر مرا جودش که پیش من 

نه دانا هست دانائی نه والا هست والانی ۳۵ 
من از دنیا مواسائی همی یابم به دين اندر 


۹ 


که از دنیا و دین کس را جنان نامد مواسائی 
سپاس آن بی‌همال و یار و با قدرت توانا را 

کزو یابد توانائی به عالم هر توانائی 

یکی دیبا طرازیدم نحاریدة بة تعکمت ها 

که هرگز تا ابد ناید چنین از روم دیبانی 

درختی ساختم مانند طوبی خرّم و زیب 

که هر لفظیش دیناری است و هر معنیش خرمائی 


۳۵۲ 
آسايشت ینم ای چرخ آسیانی 
ما را همی فریبد گشت مادم تو 
بس بی‌وفا و مهری کز دوستان یکدل 
هر کو همیت جوید تو زو همی گریزی 
تیار کشت دورت: با مرد بی‌تفکر 
یام بر بر دوقسم است. انته عم مشق 
پس نو به وق حاضر نزديك مرد دا 
بس تو که روزگارت با اّل است و آخر 
وان را که بی‌بصارت یافه همی درآید 
هرگز قدیم باشد جنبند؛ مکانی؟ 
پرگرد باغ و بی‌بر شاخ و خلنده‌خاری 
جر زا ساختن را از بهر راه عقبی 
آن‌راکه دست‌ورویت چون‌دوستان‌ببوسد 
صیّاد بی‌محابا هرگز چو نو ندیدم 
هرکس پس تو آید از مکر وز مرائی 
ای‌داده دل به‌دنیا, از پیش‌وبس نگه کن 
از بس خطاوزت ناخوب‌ها که‌کردی 
گر هوش يار داری اروز بایدت جست 


خود سوده می‌نگردی ما را همی بسائی 
من در تو چون بهایم گر نو همی نهائی؟ 
نورجمال و رونق خوش خوش همی‌ربانی 

این است رسم زشتی و آثار بی‌وفانی 
گوید همی قدیمی بی‌حد و منتهائی 
وان رابه وف حاضرباشد ازین‌جدانی 
زان رفته انتهانی ز اینده ابتدانی 
هرچند دیر مانی میرنده همچو مائی 
بر محدئیت پس باد از گشتنت گوائی 


زین قول می‌بخندد شهری و روستانی ۰ 


تاريك جاهو ناخوش زشت و درشت‌جانی 
هشیار و پش‌بین را هرگز بکار نانی 
چون گرگ روی‌و دستش بشخاریو بخائی 
غذار گنده‌پیری پر مکر و با روائی 
گونی که من تو راام چونان که تو مرائی 
بندیش تا چه کردی بنگر که تا کجائی 
در جنگل عقابی در کام ازدهانی 
ای هوشیار مردم. زین آژدها رهانی 


‌ 


حصف 
4 


دیوان ناصر خسرو 


زین ازدهای بیسه نتواندت رهاندن 
باخویشتن بیندیش, ای‌دوست. تابدانی 
رفتند هم‌رهانت منشین بساز توشه 
جز خواب وخور نبینم کارت مگرستوری؟ 
بس سالها برآمد تا تو همی بپوئی 
مر هرکه را ببینی یا هرکجا نشینی 
کشت خدای بودی اکنون تو زرد گشتی 
۳۹| 

ازبس که برتوبگذشت این آسیای‌گیتی 
اکنون که از تو بنهفت آن بت رخ زدوده 
ترسم به دل فروشد از سَرّت آن سیاهی 
ورنه‌به کار دنیا چون‌جلد و سخت کوشی 
چندین چرا خرامی آراسته بکشی 
تن زیر زیب و زینتجان‌بی جمال و رونق 
طاووس خواستندت می آفرید از اوّل 
از دوستی دنیا بنده‌ی امیر و شاهی 
کی‌بازگشت خواهی‌زی خالق, ای‌برادر 
گر توبه کرد خواهی زان پیش باید اين کار 
چون نیز هیج طاقت بر کردنت نماند 
گر هت تواین‌است.ای‌بی نمیز» بس تو 
ورسوی تو صواب‌است‌این کار سوی‌دانا 
نشگفت اگر نداند جز مک خلق ایرا 
دجال را نبینی بر امّت محمّد 
یارانش تشنه یکسر وز دوستی ی‌ریاست 
بازار زهد کاسد. سوق فسوق رایج 
ترکان‌به بیش مردان‌زین پیش درخراسان 


کزفعل خویش هربد هرزئبت: پا ببزائی . 


مر معدن بقا را زين منزل فنائی 
بر سیرت ستوران گر مردمی چرائی؟ 
زین بوی‌بوی حاصل پررنج و درد بانی 
گاهی ز درد نالی گاهی ز بی‌نوانی 

گاه درودن آمد بیهوده جون درانی؟ 

اندر غُم قبانی نو از در ۳ 
نخون رد اسیایان بر کرد ای 
آن به که مهر او را از دل فرو زدائی 
وز دل به سر برآمد زان بیم روشنائی 
وانگه‌به کاردین‌دربی توش وسست‌رائی 
در جَةْ بهائی گر نیستی بهانی؟ 
با صورت رجالی بر سیرت نسائی 
طاووس مردمی تو ایدون همی نمأئی 
وز آرزوی مرکب خمّیده چون حنائی 
آنگه که نیز خدمت مخلوق را نشائی؟ 
کز تنت باز خواهند این گوهر عطائی 
آنگاه کرد خواهی پرهیز و پارسانی 
با کردگار عالم در مکر و کیمیانی 
والله که بر خطائی حقا که بر خطائی 


با زرق و مکر یابی ناچاره آشنائی . 


چیزی نماند جز نام از دين مصطفانی 
کسترده در خراسان سلطان و بادشائی؟ 
هريك همی به حیلت دعوی کند سقائی 
انگنده خوار دانش, گشته روان مرائی 
بودند خوارو عاجز همچون زنان‌سرانی 


1۹۵ 


> 
ظ‌ 


ظ‌ 


۳ 


۵ 


۹ دیوان ناصر خسرو 


امروز شرم ناید آزاده زادگان را کردنبه پیش ترکان‌پشت‌از طمع‌دوتائی 
آب طمع ببرده‌است از خلق شرم یارب ما را توی نگهبان زین آفت سمائی 
تو شعرهای حجّت بر خویشتن به‌حجت 


برخوان اگر کهن گشت آن گفتٌ کسانی 


۳۵۳ 

این کهن کیتی ببرد از تازه فرزندان وی 
ما کهن گشتیم و او نو ایئت زیبا جادوی! 
مادری دیدی که فرزندش کهن گردد هگرز 
چون کهن مادش رابسیار باز آید نوی؟ 
هرکه را نوگشت مادر او کهن گردد. بلی 
همچنین آید به معکوس از قیاس مستوی 
کی شوی غره بدین رنگین مزر جامه‌هاش 
چون ز فعل زشت این بد گنده پیر آگه شوی؟ 
کدخدانی کرد نتونی بر اين ناکس عروس 
زانکه کس را نامده است از خلق ازو کدبانوی 

. تا نخوانیش او به صد لابه همی خواند تو را 
راست چون رفتی بس او بیشت آرد بدخوی 
اژدهانی بيشه دارد روز و شب با عافلان 
باز با جهّال پیشه‌ش گریگی و راسوی 
حال او چون رنگ بوقلمون نباشد يك نهاد 
گاه یار توست و گه دشمن چو تبغ هندوی 
سایهٌ توست این جهان دایم دوان در پیش تو 
در نیابد سایه را کس, بر پیش تا کی دوی؟ 
بر امید آنکه نرکی مر تو را خدمت کند 
بنده خانی و خاك زبر بای وی 


ای کهن گینی کهن کرده تو را. چون ببهشی 


دیران ناصر خسرو ۲ 


بر زمان تازگی و بر نوی تا کی نوی 

انجه زیر روز و شب باشد نباشد يك نهاد 

اهاز اینجا گم شده است. ای عاقلان, بر مانوی 

جون گمان آید که گشته است او یگانه مر نو را 

آنگهی بایذت ترسیدن که بیش آرد دوی 

گر همی دانی بحق آن را که هرگز نغنود 

گشت واجب بر تو کاندر طاعت او نغنوی 

راه طاعت گیر و گوش هوش سوی علم دار 

چند داری گوش سوی نوش خورد و راهوی؟ ۳ 
ای هنربيشه, به دين آندر هميشه پیشه کن 
نیکوی, تا نیکوی یابی جزای نیکوی 

شاد گردی چون حدیث از داد نوشروان کنند 
داد گر باش و حقيقت کن که نوشروان توی 
گر همی خواهی که نیکوگویباشیگوش دا 
کی توانی گفت نیکو تا نخستین نشنوی؟ 

هر که او بیش خردمندان به زانو نامده است 
بر خردمندان نشاید کردنش هم زانوی 

دل قوی باشد چو دامن پاك باشد مرد را 

اف مامت بافاودا وی 
نید خو گشتی چو کوته کردی از هرکس طمع 
بیش‌رو گشتی جو کردی عاقلان را بس روی 
کشتمند توست عمرو نو به غفلت برزگر 
هرجه کشتی بی گمان, امروز, فردا بدروی 
گندمت باید شدن نا در خور مردم شوی 

کی خورد جز خر نو را تأتو به سردی چون جوی! 
نیست مردم جز که اهل دین حق ایزدی 

تو از اهل دین به نادانی شده‌ستی منزوی 


۹۸ 


۳0۳ 


از بس شیران نیاری رفتن از بس بد دلی 

از بش شیران برو, بگذار خوی آهوی ۵ 
طبع خرما گیر تا مردم به نو رغبت کنند 

کی خورد مردم تو را تا بی‌مزه چون مازوی؟ 

تا نیاموزی, اگر پهلو نخواهی خسته کرد. 

با خردمندان نشاید جستنت هم بهلوی 

زانکه سنگ گرد را هرچند چون لولو بود 

گرش نشناسی تو بشناشدش مرد لولوی 

خویشتن را ز اهل بیت مصطفی گردان به دین 

دل مکن مشغول اگر با دینی, از بی گیسوی 

فص سلمان شنوده‌ستی و قول مصطفی 

کو از اهل‌البیت چون شد با زبان پهلوی ۳ 
گر بیاموزی به گردون بر رسانی فرق خویش 

گرچه با بند گران و اندر این تاری گوی. 

سست کردت جهل و بد دل تا نیارد جانت هیچ 

گرد مردان به نیرو گشتن از بی‌نیروی 

داروت علم است. علم حق به سوی من, وليك 

تو گريزنده و رمنده روز و شب زین داروی 

هرکه بوی داروی من یابد از تو بی گمان 

گویدت تو بر طریق ناصربن خسروی 

شعر حجت بایدت خواندن همی گت آرزو است 

نظم خوب و وزن عذب و لفظ خوش و معنوی ۳۵ 


ای طمع کرده ز نادانی به عمر هرگزی 
با فزونی و کمی مر هرگزی را کی سزی؟ 
در میا آتشی واندر میانت آتش است 


دیوان ناصر خسرو مس ۹۹ 


آب را چندین همی از بیم آتش چون مزی؟ 

گر همی خواهی که جاویدان بمانی, ای پسره 

در میان این‌دو آتش خویشتن را چون پزی؟ 

در میان خز و بز مر خاك را پنهان که کرد 

جز تو؟ از خاکی سرشته و خفته بر خز و بزی 

از کجا اندر خزیده‌ستی بدین بی‌در حصار؟ 

همچنان يك روز از اینجا ناگهان بیرون خزی ۵ 
نيكك بر رس تا برون زین دز چه باید مر تو را 

آن به دست آور کنون کاندر میان این دزی 

همچنین دانم نخواهد ماند برگشت زمان 

موی جعدت عنبری و روی خوبت فرمزی 

بی‌گمان شو زانکه يك روز ابر دهر بی‌وفا 

برف بارد هم برآن شاهسپرغم مرغزی 

هرمز و خسرو تهی رفتند از اینجاء ای پسر, 

پس همان گیرم که تو خود خسروی یا هرمزی 

قدرت و ملك و صناعت خیره دعوی جون کنی 

جون‌خود از ماندن دراین مصنو ع‌خانه عاجزی؟ 3 
آنکه بر حکم و قضای حتم او برخاستند 

زين سیاه و نیره مرکز زندگان مرکزی 

اندر اين ناهر ری از بهر آن آوردمان 

تا بیلفنجیم از اين‌جا مال و ملك هرگزی 
۱[ 

نيك بخت و جلد زادی یا به‌نفرین و خزی 

چون نیلفنجی به طاعت عمر جاویدی همی؟ 

جون همی شادان بباشی کرت گویم «دیر زی»؟ 

تن ز بهر طاعتت دادند, عاصی جون شدی؟ 

گر نه‌ای بدبخت, بر پستان مادر چون گزی؟ 0 


۳۵۵ 


عارضی با مال و ملك و تا رسي بر آب و نان 
کشته‌ای در خاك نادانی درخت گرپزی 

هم سپیداری به بی‌باری و هم بی‌سایگی 

گر برستی بهتر آن باشد که هرگز نفرزی 
گریزی را از تو پیدا گشت معنی زانکه نو 
بی‌شبان درنده گرگی با شبان لاغر بزی 

علم و طاعت ورز تا مردم شوی, آمروز تو 
ویحکاء مانند مردم زیر دیبا و خزی 

پروز جان علم باشد علم جو از بهر آنك 

جامه بی‌مقدار و قیمت گردد از بی‌بروزی 
مال و ملك و زور تن دایم نماند کاین همه 
پیرزبهاند و بس بی‌قدر باشد پیرزی 

عاجزی گرگی است ای غافل که او مردم خورد 
عاجز آئی بی گمان هرچند کاکنون معجزیر 
دیر برناید تو را کاندر پیابان اوفتی 

خانه اکنون کن بر از بر کاندر این بر بروزی 
بند حجّت را بخوان و درس کن زرا که هست 
چون قران از محکمی وز نیکوی وز موجزی 


آمد و پیغام حجّت گوش‌دار ای ناصبی 
پاسخش ده گر نوانی, سر مخار. ای ناصبی؟ 
هرچه گوئی نفز حجّت گوی, لیکن قول نفز 
کی بدید آید ز مغز پربخار, ای ناصبی؟ 

علم ناموزی و لشکرسازی از غوغا همی 
جون چنینی بی‌فسار و بادسار, ای ناصبی 
جند فخر.اری بدین بسیاری جهّال عام 


دیوان ناصر خسرو ۱ 3 


نیستت این فخر, ننگ است این و عار. ای ناصبی با 
همچنان کز صد هزاران خار يك خرما به است 0 
نیز يك دانا به از نادان هزار, ای ناصبی 
چشم دل هرچند کورستت به چشم دل ببین 
بر درختان بیش و کم و برگ و بار, ای ناصبی؟ 
امّتی مر بو حنیفه و شافعی راء از رسول 

شرم ناید مر نو را زین زشت کار, ای ناصبی؟ 
مصطفی بر گردن و اندر کنار, ای ناصبی 
بوحنیفه و شأفعی را بر حسین و بر حسن 
چون گزیدی همچو بر شکر شخار, ای ناصبی؟ 
نور یزدان از محمّد وز علی اولاد اوست 

تو برونی با امامت زین قطار. ای ناصبی 
جون ننازم بهر داماد و وصی و اولاد او 

گر بنازی تو به یار و پیش کار, ای ناصبی؟ 
نیست جز بهر ابوبکر و عمر با من تو را 

نه لجا ج و نه بری نه خار خار, ای ناصبی 

گر مرایشان را تو هريك یار پیغ‌بر نهی 

من نگویم جز که حق و آشکار, ای ناصبی 
همجو او هريك رسول کردگار, ای ناصبی 
گرچه اندر رش دی کشندش کی بود 

سنگ هرگز بار در شاهوار. ای ناصبی؟ 
گرچه بر دیوار و بر در صورت مردم کنند 

بار مردم باشد آن نیکونگان, ای ناصبی؟ 

ور حدیث غمار گوئی نیست این فضل و نه فخر 
حجت آور پیش من چربك میار, ای ناصبی 


رش 


.۰ آنکه بیغمبر به زیر ساق عرش 

از شرف شد نه ز خفتن شد به غار, ای اصبی 

زی تو گر یاران چهارند, از ره دین سوی من 

نیست جز حیدر امامی نه سه‌یار, ای ناصبی 

زانکه ما هرچند دیوار است مزگت را چهار 

فبله يك دیوار داریم از جهار. ای اصبی ۲۰ 
از بس بیغمبر آن باشد خلیفه کو برد 

هم مبارز هم به علم اندر سوار, ای ناصبی 

از علی علم و شجاعت سوی امّت ظاهر است 

روشن و معروف و پیداً چون نهار, ای ناصبی 

زير بار جهل مانده‌ستی ازیرا مر تو را 

در مدینه‌ی علم و حکمت نیست بار, ای ناصبی 

از علی مشکل نماند اندر کتاب حق مرا 

علم بوبکر و عمر پیش من آر, ای ناصبی" 

من ز دین در زير بار و بارور خرماً بنم 

تو به زیر بیدی و بی‌بر چنار, اي ناصبی ت 
راز ایزد با محمّد بود و جر حیدر نبود 

مر محمّد را ز امّت رازدار, ای ناصبی 

گر ز پیغمبر بجز فرزند حیدر کس نماند 

تا قيامت رازدار و یادگار. ای ناصبی 

ای دریغا چونکه نامد سوی بوبکر و عمر 

زاسمان صمصام نیز و دوالفقار, ای ناصبی؟ 

روز خیبر چونکه بوبکر و عمر آن در نکند 

تا علی کند آن فوی در زان حصار, ای ناصبی؟ 

عمرو بن معدی کرب را روز حرب 

بیش یغمبر گریز از کارزار, ای ناصبی ۳ 
از یمبر خیبری را خط آزادی که داد 


دیوان ناصر خسرو ۵۳ 


جز علی کو بد وزیر و هوشیار, ای ناصبی؟ 
فخر بر دیگر جهودان خیبری را خط اوست 
بنگر آنك گر نداری استوار, ای ناصبی 

جون گریزی از لیکو شیر دین از است 
گر ی به دين آندر حمارء ای ناصبی؟ 
چون بدید آمد به حندق برق نیغ ذوالفقار 
گشت روی عمرو و عنتر لاله‌زار, ای ناصبی 
هرکه مرد است از جهان دل با علی دارد. مگر 
نو که با مردان نباشی در شمار, ای ناصبی ۳۵ 
همچنان آنگه برآورد از سر کافر علی 

ش برارم از سرت گرد و دمار, ای ناصبی 

شاد چون گشنی برندندم ب هرز بر دی 
از ضیا ع خویش و از دار و عقار, ای ناصبی؟ 
5 قرار من به یمگان است می‌دانم که نیست 
جز به بمگان علم و حکمت را قرار. ای ناصبی 
زانکه در عالم علم گشته ب ام آنکه اوست 
خازن علم خدای کامگار, ای ناصبی 

آنکه تا او را ندانی می‌خور و می‌چری 

تو بجای . . . : ار. ای اصبی ۳۰ 
چون ز مشکلهات برسم عورتت پیدا شود 
بی‌ازاری» بی‌آزاری» بی‌ازار, ای ناصبی 

طبع خر داری تو, حکمت را کسی بر طبع تو 
بست نتواند به سیصد رش نوار, ای ناصبی 
چون بیانی سوی من با مره خرمانی همی 

چند باشی بی‌مزه همجون خیار, ای ناصبی؟ 
تا قيامت بر مکافات فعال زشت نو 


این فصیده بس نو را از من نثار, ای ناصبی 


۵۰ 


۳۵۳ 


آن جنگی مرد شایگانی 
در گردنش از عقیق تعویذ 
بر روی نکوش چشم رنگین 
بریشت فگنده چون عروسان 
بسیار نکوتر از عروسان 
بی‌زن نخورد طعام هرگز 
تا زنده هميشه چون سواری 
واندریس خویش دوعلامت 
آلوده به خون کلاه و طوقش 
نه لشکری است این مبارز 
از گوشة بام دوش رازی 
کنتا که (به شب جرا نخضسپی؟ 
یا چون نکنی طلب چو یاران 
نوروز ببین که روی بستان 
واراسته شد جو نقش مانی 
بر سر بنهاد بار دیگر 
درويش و ضعیف شاخ بادام 
گینیبهمئل بهشت گشته است 
جون‌شاد نه‌ای جومردمان تو؟ 
آن می‌طلبد همی و آن کل 
چون کار تو کس ندید کاری 
تو زاهدی و سوی گروهی 
بر دین حقی و سوی جاهل 
سودت یکند وف جو دشمن 
سنگ است و سفال بردل او 


زين رنج تو را رها نیارد 


معروف شده به باسبانی 
بر سٌرش کلاه ارغوانی 
چون برگل ززد خون چکانی 
زریفت ردای برنیانی 
مردی است به بیری و جوأنی 
از بس لطف و ز مهربانی 
با بانگ و نشاط و شادمانی 
کرده است بپای, خسروانی 
اين است ز پردلی نشانی 
بل حجرگی است وشایگانی 
با من بگشاد بس نهانی 
وز خواب فرار جون رمانی؟ 
داد خود از این جهان فانی؟ 
شسته است به آب زندگانی 


و شا سانشان 


نو نرگس تاج اردوانی 
کرده است کنار بر شیانی 
هرچند که نیست جاودانی 
یا تو نه ز جنس مردمانی؟ 
چون نو نه چنین ونه چنانی؟ 
آمروز نو نادرالزمانی 
بتر ز جهود و زند خوانی 
بر سیرت و کیش هندوانی 
از تو به جفا برد گمانی 
گر بر سر او شکر فشانی 
جز حکم وفضای اسمانی.» 


دیوآن ناصر خسرو 


گفتم که: به هرسخن که گفنی 
خوابم نبرد همی که زیرا 
بشنودم راز او چو ایزد 
گینی بشنو که می چه گوید 
گوید که «مخسپ‌خوش زیر 
هرکوسخن جهان شنوده‌است 
غره چه‌شوی به‌دانش خویش؟ 
زیرا که دگر کسان بدانند 
واکنون که شنودم از جهان من 
کی غرّه شود دل حزینم 
خوش باد شب کسی که او را 
من دین ندهم ز بهر دنیا 
لفنجم خیر نا توانم 
ای آنکه همی به لعنت من 
از تو بکشم عقاب دنا 
دل‌خوش چه بوی‌بدانکه ناصر 
آگاه نه‌ای کز این تصرف 
من همچو نبی به غارم و تو 
روزی بچشی جزای فعلت 
جانی که خطر ندارد آنجا 
وانجا نرود مگر که طاعت 
پیش آر فران و بررس از من 
بنکوه مرا اگر ندانم 
لیکن تو نه‌ای به علم مشغول 
ای مسکین حجت خراسان 


۱ 2 


زی مرد خرد از رای .-. 
شد راز فلك مرا" عیانی 


برداشت زگوش من گرانی 
با بی‌دهنی و بی‌زبانی 
من منزلم و نو کاروانی» 
خوار است به سوی او اغانی 
وات ط ادا مر نوات 
آن چیز که تو همی بدانی 
آن نکن خوب رایگانی 
زين پس به بهار بوستانی؟ 
کرده است زمانه میزیانی 
فرشم نه بکار و نه اوانی 


زمان _نانوانی 


مانده‌است غریب و مندخانی 
بر سود منم تو بر زیانی 
جون‌دشمن او به خان‌ومانی 
رنجی که همی مرا چشانی 
نه سیم زده نه زر کانی 
نه مهتری و ه با فلانی 
از مشکل و شرحش و معانی 
به زانکه تو بی‌خرد برآنی 
مشغول به طاق و طیلسانی 
بر خوگ رمه مکن شبانی 


کی گیرد بند جاهل از توا 


در شوره نهال چون نشانی؟ 


۵ 


۵ 


۳۵ 


۵۰-۹ 


۳0۷ 


دیوی است جهان بیر و غذاری 
باغی است بر از گل طری لیکن 
ا فران ست دشت 
این بلعجبی است. خوش کجا باشد 
زنهار مشو فتنه برو زیرا 
بنکست هزار بار بمانت 
لیکن چو به دام خویش آوردت 
صد سالت اگر ز مکر او گویم 
روز و شب بیخ ما همی برد 
هر روز یکی لباس نو بوشد 
روزی سقطی شکار او باشد 
فرفی نکند میان. نيك و بد 
ماری‌است کرو کسی نخواهد رست 
زين پیش جز از وفای آزادان 
مر طفرل ترکمان و چفری را 
استاده بدی به بامیان شیری 
بر هر طرفی نشسته هشیاری 
از فعل بد خسان این امّت 
ابلیس لعين بدین زمین اندر 
يك چند به زاهدی بدید آمد 
بکشاد به دین درون در حیلت 
کنتا که «اکر کسی به صد دوران 
جون گنت که لا اله الا الله 
تا هیچ نماند ازو بدین فتوق 
وین خلق همه نبه شد و بر زد 
هر زشت و خطای تو سوی مفتی 


دیوان ناصر خسرو 


که‌ش نیست به مکر و جادوی یاری 
بنهفته به زبر هر گلی خاری 
زين با بسند کن به دیداری 
از بازی او مگر که نظاری 
حوری 2 زدور و خوب گفتاری 
آگه نشدی ز خوی او باری 
کرگی است به فعل و زشت کفتاری 
خوانده نشود خطی ز طروماری 
غمری نرم است و گول طرّاری 
از بهر فریب نو خریداری 
روزی شاهی و نام برداری 
مستی نشناسد او ز هشیاری 
از خلق جهان بجمله دیّاری 
کاریش نبود نه بیاواری 
با تخت نبود و با مهی کاری 
بنشسته به‌عز در پشیر شاری 
گسترده به داد و عدل آثاری 
ناگاه جنین بخاست اواری 
درّیّت خویش دید بسیاری 
بر صورت خوب طیلشان اری 
برساخت به بیش خویش بازاری 
بوده است ستمگری و جّاری 
نایذشش به روی هیچ دشواری» 
در بلخ بدق و نه گنه‌کاری 
هرکس به دلش ز کفر مسماری 


خوب است و روا جو دید دیناری 


ور زاهدی و نداده‌ای رشوت 
وید که «مرا به درد سر دارد 
و آمروز به مهتری برون آمد 
گوید که (رنبود مر خراسان را 
این کی بو که آکون 
باغی بود این که هر درختی زو 
در هر چمنی نشسته دهقانی 
بر طرطی و عندلیب اشجارش 
دیوی ره یافت اندر این بستان 
ننشست ازان سپس در این بستان 
وز شومی ار همی برون اید 
کنتند ره او ز نادانی 
افرار به تک او داده 
قم کته اقتییی ییا زور 
جون دیو ببرد خان‌ومان از من 
مأندهاست جومن در این زمین حیران 
بیحاره شود به دست مستان در 
يك حرف جواب نشنود هرگز 
ای مانده جو من بدین زمین اندر 
هرجند که خوار و رنجه‌ای منگر 
رناوه ‏ اصتکا. : قفتی. سا 
جون کار جهان حنین فرا شوبد 
حون دود بلند شد به هرحالی 
این دیو هزیمتی است اینجا در 
ان یه که وت مارد 


۵۰۷ 


ا ۱ 
۰ 


#4 


هر بی‌خردق و هر سبکساری» 
با درقه و نیغ چون ستمگاری 
زین بیش چو من سری و دستاری» 
هر ناکس و بنده و پبرستاری 
حری بودیی و خوب کرداری 
این جونسی و آن نو کلنارق 
بی هیج بلا و شور و بیکاری 
بد فعلی و ریمنی و غذاری 
بنشاند به جای او سپیداری 
جز کرگس مرده‌خوار. طیّاری 
از شاخ به جای برگ او ماری 
هر بی‌هنرق و هر نگون‌ساری 
بی‌هیج غمُی و هیچ نیماری 
بی‌هیج گنه شده به زنهاری 
به زین به جهان نیافتم غاری 
هر زاهد و عابدی و بنداری 
هشیار اکرجه هست عیّاری 
هرچند که گفت مست خرواری 
بیمار نه و ثل چو بیماری 
زنهار به روی ناسزاواری 
خیره کمری مده به زناری 
سر بر کند از جهان جهانداری 
سر بر زند از میان او ناری 
منگر نو بدانکه ساخت کاجاری 
با از مس کند جو مکاری 
گنجنك بدردی به منقاری 


۳۵ 


۵۸ 


دیوان ناصر خسرو 


۳ باز به دام او درآویزد  .‏ عاری بود آن و سهمگن عاری 
ای باز سپید و خورده کبگان را مردار مخور بسان اهاری ۵۵ 
بنشین بی‌کار ازانکه بی‌کاری به زانکه کنی بخیره بیگاری 


بلسو کش سرّت ازین گشن لشکر . ببهوده مرو پس گشن ساری 


۳0۸ 


این خوب سخن بخیره از حجت 
همواره مده به هر سخن خواری 


اگر زگردش جافی فلك همی ترسی 

جنین بسان ستوران چراهمی خفسی؟ 

وگر حذر نکند سود با سفاهت او 

چنین ز نيك و بد او چرا همی ترسی؟ 

چرا که باز نداری چو مردمان بهوش 
خسیس جان و تئت را ز ناکسی و خسی؟ 
به جهد و کوشش با خویشتن بهای و بایست 


اگربه کوشش با گردش فلكك نه بسی 


به علم بر غرض گردش فلك بر رس 

اگر به کوته قامت برو همی نرسی ۵ 
نه زیرو از برو پیش و پس و به راست و به چپ 
نگاه کن که تو اندر میانة ففسی 

گهی ز سردی نجم زحل همی فسری 

گهی ز شمس و تف صعب او همی تفسی 

اگر به جنس یکی‌اند و آتش‌اند همه 

به فعل چونکه ندارند هیچ هم جنسی 

به سعد زهره و نحس زحل نگر که که داد 
بدان یکی سعدی و بدین دگر نحسی 

اگر کسیت به کار است کاین بیاموزدت 


دیوان ناصر خسرو و 


درست کردی برخویشتن که تو نه کسی ۲ 
وگر به دانش این جیزهات حاجت نیست 

کر این نضیخت کرذشت ان یکی ریت 

تو بر نصیحت آن نیس جاهل پیشین 

شده‌ستی از شرف مردمی سوی نیسی 

هگرز همبر دانا نبود نادانی 

چو احمد قرشی نیست ایلكك نخسی 

به فضل کوش و بدو جوی آب روی ازانك 

به مال نیست به فضل است پیشی و سپسی 

به گرد دانا گرد و رکاب دانا پوس 

رکاب میر نبوسی مر همی ز رسی ۵ 
همی کشد ز بس خویشت این جهان که بجوی 

گهی به زوز عوانی گهی به شب عسسی 

نگاه کن که از اين کار چیست حاصل تو 

کنون که برتو گذشته است نجمی و شمسی 

مکن ز بهر گلو خویشتن هلا و مرو 

به صورت بشری در به‌سیرت مگسی 

بسی بکوشی و حیلت کنی و حرص و ریا 

که تا حگونه دهی سه به مکر و حیله به سی 

ز مکر و حیلت تو خفته نیست ایزد پاك 

بخوان و نيك بیندیش آیةالکرسی ۳ 
ز کار خویش بیندیش پیش از آن روزی 

که جمع باشند آن روز جنیٌ و انسی 

کمان مبر که بماند سوی خدای آن روز 

ز کرده‌هات به مقال دره‌ای مُنسی 

یکی سخنت بپرسم به رمز بیتلبیس 

که آن برون برد از دل خیانت و بیسی 


۱۰ 


ارت خواب نگیرد ز بهر چاشت شبی 
که در تنور نهندت هریسه یا عدسی 
چرا که چشم تو نا روز هیج نگشاید 
اگر ز هول قیامت بدل همی ترسی؟ 

تو کشتمند جهانی زداس مرگ بترس 
کنون که زرد شده‌ستی چو گندم نجسی 
ان بکرش که ک ردنت را گناده کند 
کنون که با حشر و آلت اندر این حبسی 
همی به آتش خواهند بردنت زیرالك 

به زور آتش, زژی جدا شود ز مسی 
اگر زری نکند کار برتو آن آتش 

وگر مسی بعنا تا ابد همی نچسی 


۳0۹ 


آن قرّت جوانی وان صورت بهشتی 
تا صورنت نکو بود افعال زشت کردی 
بشتی ضعیف بودت این روزگار: چون‌دٍی 
کُرجوهریت بودی‌بر رو خوب‌صورت 
واکنون که عاریت بود آن نیکوی ببردند 
بحری‌است ژرف عالم کشتیش هیکل تو 
عظاروار يك چند از کبر و ناز و گشی 
واکنون که‌ربسمان گشت آن‌سنبلت همان 
ای جسته دی ز دستت فردا به دست نو نه 
پنجاه سال رفتی از گاهواره نا گور 
راهی‌است‌این که‌همبر باشد درو به‌رفتن 
لیکن دو راه آید پیش این روندگان را 
در معده‌ت آتش امد مشغول شد بدودل 


ی‌بی خرد تن‌من‌از دست‌چون‌بهشتی؟ 
بس‌فعل‌را نکو کناکنون که‌زشت گشتی 
طاووس‌وار بودی و امروز خاربشتی 
آن نیکوی نگشتی هرگز بدل به زشتی 
ازدل برون کن ای‌تن این‌انده ودرشتی 
عمرت چوباد وگردون‌چون‌بادبان کشتی 
سنبل به عنبر نر بر سر همی سرشتی 
این‌زشت ریسمان‌را بردوك مرگ‌رشتی 
فردا درود باید تخمی که دیش کشتی 


بر ناخوشی بریدی راهی بدین شبشتی ۰ 


درویش با توانگر با مرگتی کنشنی 


کانجا جدا بباشد از دوزخی بهشتی 


تا دین بدین بهانه از پیش برنوشتی 


۳0۵ 


۰ 


دیوآن ناصر خسرو 


فتنه شدیق و بی‌دین برآتش غریزی 
کوشش به حیله آمد با خوردنت برابر 
گونی که من ندانم چیزی و بی‌گناهم 
با یکتنه تن خود چون بس همی یانی 
۳ در بهشت باشد نادان #9 
چون گوروار دایم بر خوردن ایستادی 


آتش‌پرست گشنی چون مر زراهشتی 
بی‌هیچ سود کردی زین شهر برگذشتی 
نیزت گنه چه باید چون خویشتن بکشتی؟ 
اندر مصاف مردان جه‌مرد هفت‌ و هشتی 
بس دربهشت‌باشد نخچیرو گوردشتی 
ای‌زشت دیومردم درخورد نیر وخشتی 


ای حجّت خراسان بانگت رسید هرجا 
گوئی کز آسمان برسنگ اوفتاده طشتی 


۳۶۰ 
جهانا عهد با من جز چنین بستی 
اگر فرزند نو بودم چرا ایدون 
فرود آوردی آنجه‌ش خود برآوردی 
بسی بسته شکستی پیش من؛ بس چون 
بگوئی وانگهی از گفته برگردی 
نگار کودکی ر کهش به من دادی 
چه کردم چون نسازد طبع تو با من؟ 
ز رنج تو نزستم تا یزستم من 
وگر چند از نو سختی بینم و محنت 
بکوشم نا ز راه طاعت یزدان 
به عهد ایزدی چون من وفا کردم 
به‌شستم سال چون ماهی در شستم 
زمانه هرجه دادت باز بستاند 
شکم مادزت زندان اوّل بودت 
گمان بردی که آن جای قرار توست 
جهانی یافتی با راحت و روشن 


ندان ساعت که از تنگی زها کشت 


نیاری یاد از آن پیمان که کرده‌ستی 
جو بد مهران ز من بیوند ی 
گسستی هرچه کان را خود بپیوستی 
نگوی ی شکسته‌ی خویش کی‌بستی؟ 
بدان ماند که گوئی بی‌هش و مستی 
به آب بیری از رویم فرو شستی 
بدان ماند که گوئی نایم و بستی 
جه جیزی تو که نه رستی و نه زستی؟ 
ندارم دست باز از تو بدین سستی 


به بامت بر شوم روزی از اين بستی ۰ 


ندارم با اگر تو عهد بشکستی 
به حلقم در تو. ای شستم؛ فوی شستی 
نو. ای نادان تن من. این ندانستی 


که اینجا روزگاری بست بنشستی 


خو ان تدکینو تاریکن برون شین 
شنوده‌ستی که حون بسیار هت 


۱۵ 


"‌ 


۱ 


ز بیم آنکه جای ۳ افتادی 
جه خانهااست‌این کزو گشت‌اين گشن لشکر 
اگر نه بی‌هش و مستی ز ادانی 
چو شاخ نرّ بررستی و چون نخچه 
هکاه. معضیته دی امس «باشانیه 
کنون زینجا هم از رفتن همی ترسی 
جرا آن را کهت او کرد اپن بلند ایوان 
از این پنجاه و نه بنگر چه بد حاصل 
وزینجا جون توان و دست‌گه داری 
چرا امروز چیزی باز پس ننهی؟ 
که دیو توست این عالم فریبنده 
به دست دیو دادی دل خطا کردی 
بجای خویش بد کردی جو بد کردی 
پر کلسی رام مالقا ون زا رفتی؟ 
عدوی نو تن است ای دل حدر کن زو 
کمر بسته همی تازق و می‌نازی 
تو با ترسا به يك نرخی سوی دانا 
تو را جائی است پس عالی و نورانی 
بیاموزی فیاس عقلی از حجت 


دیوان ناصر خسرو 


ندانستی که‌ت این به زان کزو رستی 


یکی هندو یکی سگزی یکی بُستی 


از اینجا جون نگیرد مر تو را شستی؟ . 


ر برجستی و شست از سالیان زستی 
ت و ابایست مرکس را نپایستی 
نگشتی سیر از اين عمری که اندستی 
به‌طوع و رغبت ای هشیار نپرستی؟ 
نو را اکنون که حاصل بر سر شستی 
چرا زی دشت محشر توشه نفرستی؟ 
جرا نندیشی از بیم نهی‌دستی؟ 
نو در دل دیو ناکس را نپیخستی 
به دست دیو جان خویش را خستی 


کرا شانی چو مر خود را نشایستی؟ . 


کجا داری تو با او طاقت کی 
شاوی با کش از با راز نتاوستی 
کمر بسته چنین درخورد و بایستی 
اه نیکست و او کنر 
چو بیرون جستی از جای بدین گسنی 
اگر مرد فیاس حجتی هستی 


تفکر کن که تو مر بودنی‌ها را 
جو بندیشی ز حال بود فهرستی 


۳۱۶۱ ۱ 
ای گرد گرد گنبد طارونی 
گردان منم به حال و نه گردونم 
گر راه لیست نو بیری ر 
زیرا که روزگار دهد بیری 


یکبارگی بدین عجبی جونی؟ 
گردان نه‌ای به حال و تو گردونی 
مر پیری مرا ز چه فانونی؟ 
وز زير روزگار تو بیرونی 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 


اکنونیان روان و تو برجائی 
دروبش توست خلق به‌عمر ايراك 
درویش دون بود. همه دونانند 
هرکس که دون شمارد قارون را 
فرزند توست خلق و مر ایشان را 
بر راه خلق سوی دگر عالم 
ای پیر. بر گذشته جوانی چون 
دیوی‌است کودکی,نو به‌دیوی بره 
بنجاه و اند سال شدی, اکنون 
کوئی که روزکار دگرگون شد 
سروی بدی به قد و به رخ لاله 
گلگون رخت جوشست بهار ازور 
مال تو عمر بود بخوردی باك 
اکنون ز مفلسی چه نوی چندین 
آن کس که دی همیت فریفون خواند 
وان‌را که نوش و شهد وشکربودی 
بانو فلك به جنگ و شبیخون‌است 
هرشب زخولت چون بخورد لختی 
گر خون تو نخورد به شب گردون 
مشغول تن مباش کزو حاصل 


از حلق حون کذشت شود یکسان: 


جان را به علم و طاعت صابون زن 
خااست مشك‌و عنبرو توخاکی 
کار خر است خواب و خور ای‌نادان 


مردم ز علم و فضل شرف یابد 


زیرا که نیست جسم نو آگلونی 


از عمر بی‌کناره نو قارونی 
اینها و. بر نهاده به تو دونی 
از ناکسیش باشد و مجنونی 
نو مادر مبارك و میمونی 
یکی رباط يا یکی آهونی 
دیوانه‌وار غمگن و محزونی؟ 
گر دیو نیستی, ز چه مفتونی؟ 
بیرون فگن ز سرت سرا کونی 
ای بیر ساده‌دل. تو دگرگونی 
اکنون به رخ زریر و به قد نونی 
بگذشت گل بگشت ز گلگونی 
آن را به بی‌فساری و ملعونی 
بر درد مالی و غم مغبونی؟ 
اکنون به‌سوی او نه فریفونی 
امروز زهر و حنظل و طاعونی 
بس تو چه‌مرد جنگ وشبیخونی؟ 
چیزی نمانی ار همه جیحونی 
بس کوت آن رخان طبرخونی؟ 
نایدت جیز جز همه وارونی 
با نان خشك قليةٌ هارونی 
جامه است مر تو را همه صابونی 
گرچه ز مشك و عنبر معجونی 


" ایمن مباش اگر تو فریدونی 


آن بی مان کمی است نه افزونی 
بس خر توی اگر نو همیدونی 
نز سیم و زر و از خز طارونی 


2۱۳ ۰ 


۳۵ 


۱ 


دیوان ناصر خسرو 


از علم یافت نامور افلاطون 
با جاهلان از ارزری دانش 
از جهل خویشتن چو خود آاهی 
دانا به يك سوال برون ارد 
نو سوی خاص خلق سیه‌سنگی 
علم است کیمیای بزرگی‌ها 
شاگرد اهل علم شوی به زان 


مردم شوی به علم چو مأذون کو 


تا روز حشر 1 فلاطونی 
با فال و فیل و حیلت و آفسونی 
بس سوی خویش فتنه و شمعونی 
جهل نهفته از تو به هامونی 
۳ سوی عام لولوی مکنونی 
شکر کندت اگر همه هپیونی 

کاکنون رهی و چاکر خاتونی 
داعی شود به علم ز مادونی 


دوالنونی از فیاس تو ای حجت 
دریاست علم دین و تو دوالنونی 


۳۶۲ 


ای گشته سوار جلد بر تازی 
نازیت ز بهر علم و دین باید 
گر نازی.و علم را به‌دست آری 
بی‌علم به دست ناید از تازی 
نازت ز طریق علم دین باید 
ای بر ره بازی اوفتاده بس 
از طاعت خفته‌ای و بر بازی 
بازی است زمانه بس راینده 
بازی رسنی نه معتمد باشد 
ای دیو دوان چرا نمی‌بینی 
تازنده زمان جو دیو می‌نازد 
بازی زکجات می فراز آید 
رازی است بزرگ زیر چرخ اندر 
انبازانند ‏ دینت با دئیا 
دنیا یی انز است دینت کو؟ 


خر پیش سوار علم چون تازی؟ 
بی‌علم یکی است رازی و تازی 
شاید که به هردو سر بیفرازی 
جز چاکری و فسوس و طنازی 
نازش چه کنی به شعر اهوازی؟ 
يك ره برهی ازین ره بازی 
چون باز به ابر بر به پروازی 
پا باز زمانه جون کنی بازی 
رگا اه وی یا غااع 
۲ جهل نشیب دهر از افرازی 
نو از پس دیو خیره می‌تازی 
ای مانده به فعر حاهٍ صد بازی؟ 
بی‌دین نو نه اهل آن چنا 
حون با نن نوست 1 به انبازی 
بی‌دین به جهان چرا همی نازی؟ 


نان رازی 


۳۵ 


دیوآن ناصر خسرو 


غرفه شده‌ای به بحر دنیا در 
با آز هگرز دین نیامیزد 
آواز گلوی بخت شوم آزست 
غمز است هرآنچه‌ت آز می‌گوید 
با دهر که با نو حبله‌ها سازد 
بنگر که جهائت می‌بینجامد 
آن را کت ازو همی رسد خواری 
ای بز و زیون نن ز یهر تن 
این جاهل را به بز چون پوشی 
۳ ۳ بود این بنا طرازیدن؟ 


ی ون ون 
نو رانده ز دین به لشکر آزی 
تو فتنه شده برین به اوازی 
مشنو به گزاف از آز غمازی 
ای غره شده جرا همی سازی؟ 
هر روز تو کار نو, چه آغازی؟ 
ای خواری دوست خیره چه وازی 
همواره چرا زیون بزازی 
در طاعت و علم خویش نگدازی 
چون خوابگه قدیم نطرازی؟ 


۳۶۳ 


ای حخت. کاز دل خرد باشد 
همواره تو زين بدل دراین کازی 


بر مرکبی به تندی شیطانی 
انديشه بود اسپ من و. عفلم 
گوئی درشت و تبره همی بینم 
ایوان به گرد گوی درون گردان 
بنگر بدو اگرّت همی باید 
گاهی گمان همی برمش باغی 
آفزون شونده‌ای نه همی بینم 
نوها همی خلق شود و هرگز 
وانج او خق‌شود جه‌بود محدث 
س محُدت است عالم چسمانی 
گونی است‌این‌حدیث و بروهرکس 
رفتم به نزد هر سرو سالاری 
خوردم ز مادران سخن هريك 


گشتم بگرد دهر فراوانی 
او را سوار همچو سلیمانی 
اوبخته ز نادره ایوانی 
وزبس‌چرا نع وشمع‌چوبستانی 
بر مبرم کبود ‏ گلستانی 
گه باز تنگ و ناخوش زندانی 
کو را همی نیابد نفصانی 
نشنید کس که نو شد خلفانی 
هر عاجزی نداند و نادانی 
زين خوبتر چه باید برهانی؟ 
بر ده‌است دست خویش به‌چوگانی 
گشتم به گرد هر درو میدانی 


بری دگر ز دیگر بسا 


۵۱۵ 1 


۱۰ 


دامی نهاده دیدم هريك را 
هر مفلسی نشسته به صرافی 
دعوی همی کنند به بزازی 
بی‌تخم و بی‌ضیاع یکی ورزه 
بی‌هیج علم و هیچ حقومندي 
از علم جز که نام نداند جیز 
چون کاغد سپید که بر بشتش 
ای بانگ برگرفته به دعوی‌ها 
بس‌مان ز بانگ‌دست ۳ 
گر بان بی‌معانی‌مان باید 
هر غیبه‌ای ز جوشن فولت را 
نه مرد بارنامه و تزویرم 
دین‌دیگر است ونان طلبی‌دیگر 
دین گوهریاست خوب که عقلآور 
کانی که با خرند: اين گوهر 
مر گوهر خرد را نهساود 
در باز کرد سوی من اين کان را 
دست‌سخن ببست‌و به‌من‌دادش 
بنده‌بدین شده أست سخن بیشم 
من چون زبان به قول بگردانم 
چون گشت حال خلق‌جهان یارب 
کس ننگرد همی به‌سوی دینت 
متواری است و خوار و فرومانده 
ای کرده خبر خیره تو را حیران 
بندیش تا برآنچه همی گوئی 


غره شدی بدانجه سندیدت 


هرچیز با فرین خود آرامد 


وز بهر صید ساخته دکانی 
وتان نان 
هر ناکسی و عاجز و عریانی 
از خویشتن بساخته دهقانی 
در بیشگه نشسته جو لقمانی 
این حال راکه داند درمانی؟ 
باشد به‌زژق ساخته عنوانی 
چندان که می نباید چندانی 
هاتِ هراردستان دستانی 
نگشت برزنیم به پنگانی 
دارم ۲ علم ساخته بیکانی 
از بای تام مباشی 
بگذار دين و رو سپس نانی 
کان الهی است. عجب کانی 
عهدی عظیم گیرد و پیمانی 
نه هیج مدبری و نه شیطانی 
بگشاد تفل بسته سخن‌دانی 
هرگرچنین نکرد کس‌احسانی 
نارد بدانچه خواهم عصیانی 
اندر سخن بدید شود جانی 
بفرست در جهائت نگهبانی 
وز راستی نداند بهتانی 
هرجا که هست باك مسلمانی 
چون خویشتن معطل و حیرانی 
از عقل هست نزد نو میزانی 
هر کاهل خسیس نن آسانی 
جفدی کرد قرار به وبرانی 


۳۵ 


تاوان این سخن بدهی فردا 


از منزل شریعت رفته‌ستی" 


اعنی که من جدا شوم از عامه 
ای کرده خمر مغز تو را خیره. 
در معز برفساد کجا آید 
ای حجت خراسان, کونه کن 


خر بنده جز به خان شتربانی» 
مانند نیستت_ بجز از مانی 
تاوانی و. چه منکر تاوانی 
واندر نهاده سر به بیابانی 
رایی دگر بگیرم و سامانی 
مستی نو در میانه مستانی 
جز کز خیال فاسد مهمانی؟ 
دست‌از هرابلهیو سر اوشانی 


دین ورز و با خدای حوالت کن 


بد گفتن از فلائی و بهمانی 


۳۶۴ 
بهار دل دوسندار علی هميشه بُر است از نگار علی 
دلم زو نگار است و علم اسپرم چنین واجب آید بهار علی 
بچن‌هین گل,ای‌شیعت‌وخسته‌کن . دل ناصبی را به خار علی 


از اقت سزای بزرگی و فخر 
اف لین امن شله ات 
علی از تبار رسول است و نیست 
به صد سال اگر مدح گوید کسی 
به مردیی و علم و به زهد و سخا 
ازیرا که بشتم ز منت به شکر 
شعار و دتارم ز دين است و علم 
تو ای ناصبی خامشی ایرا که نو 
بحل علی گر بدانی همی 
مکن خویشتن مار برمن که نیست 
به بی‌دانشی هر خسی را همی 


علی شیر نر. بود لیکن نبود 


کسی نیست جز دوستدار علی 
دل شیعت آندر حصار علی 
گر شیعت حق تبار علی 
نگوید یکی از هزار علی 
بنازم بدین هر چهار علی 
گران است در زير بار علی 


هم اين بد شعار و دثار علی 


نه‌ای آکه از بود و تار علی 


بیندیشی از کاروبار علی 
تو را طاقت زهر مار علی 
جرا آری اندر شمار علی؟ 
بگر حربگه مرغزار علی 


(۵ 


۰ 


۱۵ 


0۸ 


دیوان ناصر خسرو 


بودی در اين سهمگن مرغزار 
یکی اژدها بود در جنگ شیر 
سه لشکرشکن بود با دوالفقار 
سران را درافگند سر زیر بای 
نبود از همه خلق جز جبرنئیل 
به روز هزاهز یکی کوه بود 
چو روباه شد شیر جنگی چو دید 
همی رشك برد از زن خویش مرد 
گر از غارت دیو ترسی همی 
به غار علی در نشد کس مگر 
ز علم است غار علی, سنگ‌نیست 
بینی به غار اندرون بکسره 
نبارد مگر ز ابر تأویل فطر 
نبود اختیار علی نیم و زر 
شریعت. کجا یافت نصرت مگر 
ز کار مکه نبود ایج کس 
سر از خس برون کرد نارست‌هیچ 
همیشه ز هر عیب باکیزه بود 
گزین و بهین زنان. جهان 
خسن او رس یادگار رسول 
بيامد به حرب جمل عایشه 
بریده شد ابلیس را دست و بای 
از آتش نیابند زنهار کس 
که ایکند نام از بزرگان حرب 
به بدر و احد هم به خیبر نبود 
پس آنك او به بنگاه می‌بخت‌دیگ 
شتربان و فرزاش با دیگ‌بز 


مگر غفرو و غنتر شکار علی 
به دست علی دوالفقار علی 
مین علی با یسار علی 
سر نیغ جوشن گذار علی 
به حرب خنین نیزه‌دار علی 
شکیبا, دل پردبار علی 
فوی خنجر شیرخوار علی 
ک حمله مردوار علی 
درآمدت باید به غار علی 
به دستوری کاردار علی 
نشاید به سنگ افتخار علی 
سرای و ضیاع و عقار علی 
بر اشجار و بر کشت‌زار علی 
که دینبود و علم اختیارعلی 
ز بازوی خنجر گزار علی؟ 
بیل ناشده سوکوار علی 
کس اندر همه روزگار علی 
زبان و دو دست و آزار علی 
کجا بود جز در کنار علی؟ 
نبودید جر یادگار علی 
بر ابلیس زی کارزار علی 
چو نایند در زینهار علی 
مگر خنجر نامدار علی؟ 
مر جستن حرب کار علی 
به هنگام خور بود یار علی 
نبودند جز پیشکار علی 


۳۵ 


دیوان ناصر خسرو 


سواری که دعوی کند در سخن 
ار ناصبی گوش دارد زمن 
به حجت به خرطومش آندر کشم 
وگر سر بتابد به بی‌دانشی 


نباید به دشت 


بیاء گو. من اينك سوار علی 
نکر حجت خوش‌گوار علی 
علی‌رغم او من مهار علی 
ز علم خوش بی‌کنار علی 
یات مگر 


سیه روی و سر بر غبار علی 


۳۶۵ 
جهانا مرا خیره مهمان چه خوانی؟ 
کس از خوان تو سیر خورده نرفته‌است 
جو سیری نیابد همی کس ز خوانت 
یکی نان دهی خلق را می ولیکن 
نه‌ام من تو را يار و درخور. جهانا 
ازیرا که من مر بقا را سزاام 
مرا بس نه‌ای نو ازیرا حقیری 
ز تو سیر ناگشتن من تو را بس, 
جو این پنج روزم همی بس نباشی 
نومی‌ماند خواهیو من جَست خواهم 
جهانا. زبان نو من نيك دانم 
چوزین بیش زان‌سان که‌بودی‌نماندی 
به مردم شده‌ستی تو با قدر و قیمت 
چه کانی؟ ندانم همی عادت تو 
نو. ای بیر مانده به زندان بیری, 
جوائیت باید همی تا دگر ره 
ز رود و سرود و نپید و فسادت 
گرفتار اين فعل‌هائی تو زیرا 
مخالف شده‌ستی تن و جان و دل را 


که تو میزبانی نه بس نيك خوانی 
ازین گفتمت من که بد میزبانی 
هم آن به که کس را به خوانت نخوانی 
اگرشان تک نان دهی جان ستانی 
همی دانم اين من اگُر تو ندانی 
نباشد سرای بقا یار فانی 
اگرچه به چشمم فراخ و کلائی 
چهانا. برین کت بگفتم نشانی 


نه بس باشیم مدت جاودانی 


جٌهان گر توی پس مرا چون جهانی؟ ۰ 


اگرچه تو زی عامیان بی‌زبانی 
بقینم کزین بس براین سان نمانی 
که زز است مردم تو را و تو کانی 
که از گوهر خویش می‌خون چکانی 


از درد جوانی چنین چون نوانی؟ 


فرومایگی را به غایت رسانی 
زنا و لواطت چو خر کامرانی 
به‌دل مفسدی گر به تن ناتوانی 
قت اه اس ول وتات تزا 


۵۱4 


‌ 


ص‌ 
وس 


۳۰ دیوان ناصر خسرو 


چو بازی شکسته پر و دم بماندی 
به حسرت جوانی به‌نو باز ناید 
اگر با جوانی خرد يار باشد 
دو تن دان همه خلق رآ باك بورا؛ 
جوان گر برین مهر دارد. نکوهش 
و امسر بالست کت تجرنا 
درخت حرد بری یت ای برادر, 


حردمند 


بیا نا ببینم جه جیز است بارت 
چرا بار ناری چو خرما سخن‌ها؟ 
جوانی یکی مرغ بودت گر او را 
اگر سود کردی خرد. نیست باکی 
جوانی یکی کاروان است. بورا. 
نشان جوانی بشد زان مخور غم 
اگر شادمان و قوی بودی از تن 
ازین پیش میلت به نان بود و اکنون 
نهال تنت چون کهن گشت شاید 
نهالی که چون از دلت سر برآرد 
نهالی که باغش دل توست و ز ایزد 
تو را جان جان است دین, ای برادر 
تنت را همی پاسبانی کند جان 
اگر نجانت.را دین شبان است شاید 
وگر بر .ره بی‌شبانان روانی 
زمینیت را چون زمین باز خواهد 
تو اندر دم ازدهانی نگه کن 
کنون کرد باید طلب رستگاری 


جز این نیست خود غایت بدنشانی ۰ 


جرا زازخانی. جرا گربه‌شانی؟ 
که صحبت ندارد خرد با جوانی 
یکی اتفاقی بود آمتمانی 
چو دزی بود کش به زر در نشانی 
یکی اين جهانی یکی آن جهانی 
نباید ز دنا براین مهربانی 
خر لنگ خود را کجا می‌دوانی؟ 
درختش عیان است و بارش نهانی 
که زردی و کوژی چو شاخ خزانی 


4 


همانا که بیدی ز من زان رمانی ۰ 


بدادی بذ زر نيك بازارگانی 
ازانكك از جوانی کنون بر زیانی 
مدار انده از رفتن کاروانی 
جوان از ره دانش اکنون به جانی 
به ات آمد آن قوّت و شادمانی 
یکی مرد نامی شد آن مرد نانی 
که در جان ز دین تو نهالی نشانی 
سر تو برآید به چرخ کیانی 
برو مر خرد را رود باغجانی 


مس 


نگه کن به دل نا ببینی عیانی . 


چو مر جانت را دین کند باسبانی 
که بر بی‌شبانان بجوئی شبانی 
نیابی از این بی‌شبانان شبانی 
زمان باز خواهذت عمر زمانی 
که جان را از اين ازدها چون رهانی 
که با تن روانی نه بی‌تن روانی 


هی 


۲ 


۳ 


۲ 


که با تو نماند بسی این روانی 

نه بی‌زندگانی نه با زندگانی 

تو را در فران وعده این است از ایزد ‏ چرا برنخوانی کر اهل قرانی؟ 
تورا جز که حجّت دگر کس نگوید 


چنین نغز بیغام‌های جهانی ‌ 


که نو چون روانی چنین بست منشین 
نمانی به در کاروان به به خانه 


۳۶۶ 


نگه کن سحرگه به زژین حسامی 
که خوش خوش ب رآردش زو دستِ عام 
یکی گند پیر است شب‌زشت وزنگی 
وجود از عدم همجنین گشت بیدا 
مپندار بر روز شب را مقدم 
که شب نیست جز نیستی ی روز جیزی 
اگر چند هر پختنی خام باشد 
نظامی به از بی‌نظامی وگرچه 
بسوی تمامی رود بودنی‌ها 
تو در راه عمری هميشه شتابان 
به منزل رسی گرچه دیر است» روزی 
نبینی که‌ت افگند چون مرغ نادان 
نویدت دهد هر زمانی به فردا 
که را داد نا توهمی جشم داری 


منش بنجه و هشت سال آزمودم نکرد او به کارم فزون زین قیأمی ۱۵ 
یکی مركيي داده بودم رمنده ازین سرکشی بدخوئی بد لگامی 
همی تاخت يك چند چون دیو شرزه . پس هر مرادی و عیشی و کامی 
مرا دید بر مرکبی بتند و سرکش ‏ . حکیمی کریمی امامی همامی 
«حرا» کُفت ک«این را لگامی نسازی که با آن ازر نیز ناید دلامی؟» 

1 


ز هرکس بجستم فساری و فیدی 


نهان کرده در لاژوردین نیأمی 
جو برفی که بیرون کشی از غمامی 
که زاید همی خوب رومی غلامی 
از ال که نوری کنون از ظلامی 
چو هر بی‌تفکر یلهگوی عامی 
نه بی‌خانه‌ای هست موجود بامی 
نه چون نرّ و پخته بود خشكك و خامی 
نظامی نگیرد بگر بی‌نظامی 
به‌فوت تمام است هر نانمامی 


در این ره تشایات کرد مقأمی 5 


جو می‌برّی از راه هر روز گامی 
ز روز و شبان دهر در بیسه دامی؟ 
نویدی که آن را نباشد خرامی 
فزون از لباس و شراب و طعامی؟ 


بهر رایضی. نیز دادم پیأمی 


۰ 


۳۲ 


نشد نرم و ناسود تا بر نکردم 
کنون هر حکیمی به اندیشه گوید 
طمع بود آنکهم همی تاخت هرسو 
جو رو بازگشتم ندیدم به‌عاجل 
جهان هرچه دادت همی باز خواهد 
به هر دم کشیدن همی رام خواهی 
کم از دم چه باشد , چو می‌باز خواهد 
که دیدی که زو نعره‌ای زد به شادی 
که بود آنکه بخرید سودی ز عالم 
رد ار دونش کید رن. ری 
مرا دانی از وی که کرده است ایمن؟ 
که فانی جهان از فنا امن یابد 
اگر صورنش را ندیدی ندیدی 
وگر لشکر او ندیدی نبیند 
به جودش بشست‌این جهان دست از من 
برابر شدم بی‌طمع با امیری 
چو من هر حلالی بدو باز دادم 


بسر بر مر و را ز عقل اوستامی 
که هرگز ندیدم چنین نرم و رامی 
شب و روز با من همی زد لطامی 
به دنیا و دین خود اندر فوأمی 
نهاده است بی آب رخ چون رخامی 
بهر دم زدن می‌دهی باز وأمی 
چرا جشم داری عطا زو حطامی؟ 
که زو برنیاورد ای وای مامی؟ 
که نستد فزون از مصیبت ورامی؟ 


حسامی ات این ای برادر: حسامی ۰ 


کریبی حکیمی همامی امامی 
اگر زو بیابد جواب سلامی 
به دین بر ز یزدان دادار نامی 
چنان جز به‌محشر دوچشمت زحامی 
نه جوری کشم زو نه نیز آنتقامی 
که بایّدش بی‌چاشت از شام شامی 
چگونه فریبد مرا زو حرامی؟ 


سرم زیر فرمان شاهی نیارد 


نه تختی نه گاهی نه رودی‌نه‌جامی 
92 
ایا همیشه به نوروز سوی هر شجری تو نابدید و بدید از تو بر شجر اثری 
توی که جز تونهنداشت‌با بصارت‌خويش عفیفه مریم مر بور خویش را بدری 


به تو نداد کسی مال و متهم تو بوی 
خبر همی ز تو جویند جملگی غربا 
به نوبهار تو بخشی سلب به هر دشتی 
ز بیم نیغ چو تو بگذری به آذر و دی 


چو گشت مفلس هر شوربخت بی‌هنری 
وگرچه نیست نو را هرگز از خبر خبری 
به مهرگان به تو بخشد لباس هرشجری 
زره به روی خود اندر کشند هر شمری 


۳۵ 


۵ 


دیوان ناصر خسرو 


مگر که پیش تو سالاره کرد نتوانند 
به نوبهار ز رخسار دختران درخت 
چو سرد گوی شوی با غ زرد روی شود 
به گرد خویش درآرد کنون ز بیم توچرخ 
بسان طیر اباییل لشکری که همی 
جو خیمه‌ای شود از دیبهٌ کبود فلك 
کنون ببارد شاخی که داشت بار عقیق 
چو صدهزاران ززینه نیر بودی مهر 
رسوم دهر همین است کس ندید چُنو 
همی رسند ازو بی‌گناه و بی‌هنری 
زخلق بیشتر اندر جهان که حیرانند 
یکی به مستن نفعی همی دود به فراز 
یکی‌همی نهد برد به خواهش اسپ وستام 
به عرّ و ناز به که برنشسته بد فعلی 
بدین سبب متحیر شدند بی‌خردان 
یکی همی نبرد ظن که هست عالم را 
یکیت گوید برگی مگر به علم خدای 
یکیت گوید یکی به عمر کم نشود 
یکیت گوید کاین خلق بی‌شمار همه 
تا کل کافتاده‌اند جون مستان 
کسی نبینی کو راه راست یارد مخست 
یکیت گوید من بر طریق بهمانم 
یکیت گوید خواجه امام کاغذمال 
مام. مفتخر ‏ بلخ ‏ قبةالاسلام 
ه جوی‌و جر درافتاده گیر و گشته هلاك 
همان که اینش ثتا خواند آنش‌لعنت کرد 


به سوی آن این را و به‌سوی اين آن را 


به شرق و غرب ز دریا سپاه از سفری 
قاب سیزتو نی گناد هر سحری 
برون نیارد از بیم دختریش سری 


ز سندوزنگ وحبش بی قیأس ومرحشری ۰ 


بیوفند گهری زو به جای هر حجری 
که بر زنند به زیرش ز مخمل آستری 
ز مهره‌های بلورین ساده سود بری 
گنونتن بنگر جون آبکینگین سپری 
نه مهربانی هرگز نه نیز کینه‌وری 
یکی به فرق ریا یکی به تحت ثری 
همی دوند چوبی‌هوش هرکسی به‌دری 
یکی به‌سوی نشیبی به جُسْتّن از ضرری 
یکی به لابه نیابد ضعیف لاشه خری 


نژند و خوار بمانده به در نکو سیری . 


برفت خلق جو بروانه هر سوی نفری 
برون آزو و کسی هیچ زیر و یا زبری 
نیوفند ز درختی هگرز و نه ثمری 
ز خلق نا نتشیند به جای او دگری 
ز روزگار بزاید ز ماده‌ای و نری 
مگر که بر پدرش فتنه گشت هر پسری 


که نیز ناید بیرون دگر چنو ز هری 


یکی فريشته بود او به صورت بشری 


طر شترا شا قاس ری 


چو راه رهبر جوید ز کور بی‌بصری 
به سوی آن‌حجری‌بود و سوی‌این گهری 
اکرجه تسف واز خطابشان خطری 


رو 


خی 
ی 


۵4 


خدای زین دو دعا خود کدام را شنود 
اگر به قول تو جاهل, خدای کار کند 
ولیکن آنکه بود خوب‌وراست راست‌بود 
جرا مرا نه روا رفتن از بس حیدر 
تو را که گم بده‌ای نیستی نو گم که منم 
مرا طریق سوی اهل خانهُ دین است 
کمر بدادی و زنار بستدی به‌گزاف 
ظفر چه‌جوئی برشیعتٍ کسی که خدای 
مشهری که چو شد غایب آفتاب رسول 
جگر وری و به شمشیر آتشی که نماند 
نبود آهن تیغ علی که آتش بود 
مرا که هوش بود کی دهم چنین هرگز 


۳۸ 
مردم اگر اين تن ساسیستی 
جانوران بندوش گشتی اگر 
رمز سخن‌های من ار دأنیی 
وعده نبودیش به ملك اد 
نعمت باقی نرسیدی بدو 
مایه اگر چرخ و طبایع بدی 
گر تو تن خود را بشناسبی 
خویشتن خود .را دانستیی 
گر خبرستیت که نو کیستی 
بازی گیتی است جرا جستیش 
دانی اگر بازی, باری, بد است 


که نیست برنر ازو روز داد دادگری؟ 
از آسمان نچکد بر زمین من مطری 
وگرچه زشت گراید به چشم کر نگری 
اگر رواست نو را رفتن از پس عمری؟ 
مگر که همچونو ناکس خری‌وبی‌نظری 
نو را طریق سوی آن غریب ره‌گذری 


یز و۳ نبغ او ظفری؟ 
۳ بر آمد تراشتان دین لمری 
کباب ناشده ز اعدا به اش جگری 
کرو بجست‌یکی جان‌به جای هرشرری 


۳۵ 


حقیقتی به گمان با به حنظلی شکری؟ ۲۵ 
پچش, آگر چومنی باراهل بیت وبچن 
مه تن ون من دی 


جز که یکی جانور او کیستی؟ 
مردم ‏ نو جوهر ناربستی 
فول منت مزده به شادیستی 
گر گهرش گوهر فانیستی 
گرنه از اين جوهر باقیستی 
اه ارت 
نیز نو را بهتر آزین چیستی؟ 
گرّت یکی یکی دانا هادیستی 
کار جهان پیش تو بازیستی 
کرت به کردار تو اصلیستی؟ 


گرنه. سس آن بازی شادیستی 


گر خبری هست ازین سوی تو 
جستن ‏ پیشیت بفرمودی 
ابل بیشی نبود جز به فضل 
هست بسوی تو همان چنانك 
فضل به شعراست توگونیسگر 
شعر تو ژاژست, مگر سوی تو 
نیست چنين, ورنه بجای قران 
فضل اگر تازی بودی و شعر 
فضل به تاویل فرآن است و مرد 
تأریل بالل نمودی و را 
آرزوی خواندن فرآنت بیست 
خواندن بی‌معنی نپسندیی 
خیره شدستم زتو گویم مگر 
فوطه بپوشیئی تایه کت 
گرّت به‌فوطه شرفی نو شدی 
راه نبینی تو و گونی دلت 
راست همی گویم بر من مکن 
رنگ نیابی همی از علم و بوی 
روی نیاری بسوی شهر علم 
راخ دقاف بکشتی ارت 
زاب خرد گر خبرستی تو را 
کر پرسیدی به لبت آب من 
بند جهلی و بمانده بدانك 
گر نبدی فضل خدا و رسول 
این سخن ای‌غافل کی گفتمی 
نه سخن خوب‌و نه بند و نه علم 
رت سژالی کنم ار بارمی 


گرت به پیشی در بیشیستی 
فضل چه گوئی که چه شهربستی؟ 
فضل به دانستن تازیستی 
سوی نو شعر آیت کرسیستی 
فضل همه زاز درانیستی 

شعر و رسالت‌ها صابیستی 
راوی تو همبر مُقریستی 
داندی ار مفزش صافیستی 
رهبرت ار مصحف کوفیستی 
جز که مگر نام تو قاریستی 
گر خردت کامل و وافیستی 
مذهب نو مذهب طوطیستی 
«شاید بودن کاین صوفیستی» 
فوطه فروش . تو بهشتیستی 
رانده مگر در شب تاربستی 
روی ترش گونی نیزیستی 
گونی نه ۳9 و به بیئیستی 
ک مسکنت به‌وادیستی 
گرزت یکی مشفق سافیستی 
میل تو زی مذهب شاعیستی 


. آب نو نزديك نو دردیستی 


جان تو را جهل زغاربستی 
کی ز کسی طاعت و نیکیستی 
گرنه چنین محکم و عالیستی؟ 
کس نه مزکی و نه فاضیستی 
پاسخ اگرت از دل باریستی: 


0۵۰ 


۳۵ 


۳۵ 


۳۹ 


۳۹ 


دیران ناصر خسرو 


دانی گر هیچ نبودی رسول 
وانگه کس برده نگشتی ز خلق 
در خلل ظلمت بودی اگر 
شاه تاه خاش 


خلق نه طاغی و نه عاصیستی؟ 
ره نکبستی و یه شادیستی؟ 
خلق ز بیغمبر خالیستی؟ 


بشمرمی برنر ازین بیستی 


ئ نیست تو را طافت این ند سخت 


هستی اگر. نفس نو زاکیستی 


چنین زرد و نوان مانند نالی 
ه آنم من که خنبانید بارد 
نه مالیده انشکت زیر با جو خوسته 
غم خوبان و از مال دنیا 
تقی کیب گر 
همی تابد ز چرخ سبز عیّوق 
ربا همچو بگسسته جمیلی 
شا تاره رت ای ور 
درخشد روی‌صبح از مغرب شب 
نیابد آنگهی عقل مدیر 
ز نور صبح مر شب را ببیند 
ضلالت عرّت ایمان نیابد 
اگرچه شب بپوشد روی صورت 
جمال و زیب زیبا کم نگردد 
نباشد خوار هرگز مرد دانا 
گر اجلالش کندشاید. وگرنه 
نباشد چون امیر و شاه و خان را 
جواب سایل شاهان بگوید 
ولیکن عاجز و خاش بماند 


نکرده‌ستم غم دلبر غزالی 
مرا هجران بدری چون هلالی 
مرا جون جاهلان را آز مالی 
کجا باشد ‏ همال بی‌همالی؟ 
ز خیل خواب و آرامش خیالی 
جو زانش بر صحیفه‌ی أب خالی 
هلال ایدون چو خمیّده خلالی 
چو حورانند گرد زشت زالی 
نیابد دل ز ریج آرام و هالی 
منزر همجو صدقی ز افتعالی 
از اینحا در طریق دین مثالی 
گریزنده چو ز ایمانی ضلالی 
چو ززی کی بود هرگز سفالی؟ 
نگردد صورت از حالی به حالی 
ار چندش بپوشی در جوالی 
بدان که ش خوار دارد بدخصالی 
نجوید برتر از حکمت جلالی 
حکیمان رابه مال اندر جمالی 
نگینی یا طفانی یا ینالی 


چو از چون و چرا باشد سژالی 


دیوان ناصر خسرو ِِ ۱ ۲۷ ۵ 


ایا وت بسته بر ذر شاه 
کمالت کُو؟ کمال‌اندر کمال‌است 
نه آن داناست کز محراب و منبر 


اگر نادان بگیرد حای دانا 


ضیاعی یا عقاری یا عقالی 
سوی دانا به از مالی کمالی 
0 
به هرحالی نباشد جز مُحالی 


له یش ازشیر باشند کرچه‌باشد.. ,رهش شیر آندر شکالی 
بدادم ناصبی را باسخ حق نخواهم کرد زين بیش احتمالی 
بو من( ریا ۰ ای زر کرفن مرها 
به‌من نا کرده‌فصد خواسته‌وخور ناند اندر خراسان بد فعالی 
جز آن مرمی ندانم خویشتن را . که بی‌حجّت نمی‌گويم مقالی 
ز یزدان جز که از راه محمّد . ندارم چشم فصلی و اتصالی 
نه زو برتر کسی دانم به عالم نه بهتر ز ال او بشناسم آلی 
به جان اندر بکشتم حبّ ایشان کسی کشته است‌ازین‌بهترنهالی؟ 
حرامی ره نیابد زی من ایرا همی ترسم مدام از هر حلالی 
نگردد چون‌منی خود گردبیشی ‏ نه گرد حیلت از بهر منالی 
جهان را دیدم و خلق آزمودم به هر میدان درون جستم مجالی 
نه مالی دیدم افزون از قناعت   .‏ نه از برهیز برتر احتیالی 
زان بس کهم فصاحت بنده گشته‌است ‏ چگونه بنده باشم پیش لالی؟ 
چرا خواهدمرا نادان متابع؟ نیابد روبه از شیران عیالی 
چگونه تکیه یارد کرد هرگ ممیز مرد بر پوسیده نالی؟ 
نگیرم پیش رو مر جاهلی را 
که تعاس بجاری: از نکالی 
۳۷۰ 
دلیت باید پر عقل و سر ز جهل تهی ‏ ارت آرزوست امرونهی و گاه وشهی 
هنرت باید از آغاز, اگر نه بی‌هنری ‏ محال باشد جستن بهيَ و پیش گهی 
کجاست جای هنر جز بهزیرتیغ وقلم؟ ‏ بدین‌دو بر شود از جّهبهگه شامو رهی 


قلم دلیل صلاح است و تیغ رهبر جنگ 


تو زین دو ای هنری مرد پر کدام رهی؟ 


۳۵ 


۳۸ 


فلم نثانه عقل است و تیغ مایهُ جور 
به نیغ يك نن بهتر نياید از سپهی 
به نیغ بهتری تو به بتریی دگری است 
بهی به نو قلم جوی اگر همی خواهی 
ازان تهی‌تر دستی مدان که بر نشود 
خر به یار دهد خور, تو جون که‌بستانی 
فلم بگیر و فزونی مجوی و غبن مکش 
مکن بجای بدان نيك ازانکه ظلم بود 
عدیل عدلی ار با کریم با کرمی 
ی ورزر سرت ی آهن ات سای مره 
قلم بگیر که سنگ زر است نوك قلم 
فلم جدا کند, ای شاه, کهتر از مهتر 
به بیش شیری صدخر همی ندارد بای 
اگر به تن چو گهی تشن بر 
وگر به لب شکری بی‌مزه است شکر تو 
زجهل بتر زی اهل علم نیست بدی 
رو در حکما گیر و زین عدو بگریز 
ز عافلان بگرپزی از آنکه گویندت 
طبیب توست حکیم و تو باحکیم طبیب 
نوی‌سزای نکوهش, نکوهشم چه‌کنی؟ 
مرابه گام وبه تخت توهیج حاجت‌نیست 
ز گردن‌و سرمن گاهو تخت خویش‌مساز 
فره نجویم برکس به .عدل حرسندم 
اگر تو.چند به مال و به ملاق ده چو منی 
اگر بسنجد با من تو را ترازوی عقل 
به روی خوب وبه جسم قوی جه فخر کنی؟ 


اگر گره بکُشانی ز قول مرد حکیم 


دیوان ناصر خسرو 


وگرچه جلدی تو يك تنی نه يك سپهی 
نگر به حال بدی‌ی دیگری مجوی بهی 
که زان بهی دگری را نیاوری تبهی 
مگر بدانکه کند دست یار خویش هی 


‌ 
زبار خویش خورش گر نه کمترازخرهی؟ ‏ . 


اگر به حکمت و علم اندر اهل بایگهی 
جو نيك را به غلط جز به جای او بنهی 
رفیق حقی اگر با سفیه با سفهی 
زترك و هندو و شهریو ره گذارو دهی 
بدو پدید شودمان که تو کهین گرهی 
به کوتهی و درازی مدان کهی و مهی 
دو می سرب بخورد ده ستیر سیم گهی 
جواز خرد به سوی عافلان سبك‌چو کهی 
جوبی مزهاست سخنهات همجو آب جهی 


ز هربدی بجهی جون زجهل خود بجهی .۰ 


که‌جز به‌ عون حکیمان ازاين عدو نرهی 
دربغت این‌قد واين فامتی بدین‌شکهی 
همیثه خنجرت آهيخته و کمان به زهی 
ندید هرگز کاری کسی بدین سیهی 
به دل چه کینه گرفتی زمن به بی گنهی؟ 
چه کرده‌اممن اگر تو سزای نخت‌و گهی؟ 
چرا کشم, چو نجویم همی فره. فرهی؟ 
به مال سوی تو ناید ز من کمال بهی 
برون شوی به گواهیی خرد ز مشتبهی 


که نه تو کردی‌بالای‌خود چوسروسهی ۰ 


مهی سوی حکما گرچه روی بر گرهی 


۵ 


حس 
‌ 


4 
«‌ 


دیوان ناصر خسرو 


مگرد گرد در من, نه من به گرد درت که من ز تو ستهم همچوتو ز من ستهی 


هنوز باری بیرار رفتی از پیشم 


چرا همی طلبی مر مرا بدین بگهی 


۳۷ 
بینی آن باد که گونی دم یارستی 
نیستی چون سخن یار موافق خوش 
گر نبودی شده ایمن دل بید از باد 
ور نه می لشکر نوروز فراز آید 
فوج فوج ابر همی آید پنداری 
اشترانند براین چرخ روان ور نی 
نه همانا که براين اشتر نوروزی 
دشت گلگون شد گوئی که پرندستی 
گرنه می می خوزدی نرگس نر از جوی 
واتش اندر دل خاك ار نزدی نوروز 
شاخ گل گر نکشیدی ستم از بهمن 
ای به نوروز شده همچو خرأن فتنه 
گونی«امسال‌نهی‌دست چه‌دانم کرد 5 
دلم از تو به همه‌حال بشستی دست 
فتنه‌سبزه شدت دل جوخر» ای بیهش 
یست فرقی به میان تو و آن. خر 
سیرنی بهتر از این یافتبی بی‌شك 
گر گل حکمت بر جان نو بشکفتی 
مجلست بستانستی و رفیقان را 
وین گل و لالهُ خاکی که همی روید 
پیش گزار سخن‌های حکیمان‌ت 
مردم آن است که جون مرد ورا بیند 


باش بر تبّت و خرخیز گذارستی 
گر نه او پیش رو فوج بهارستی 
برگش از شاخ برون جست نیارستی 
کی هوا یکسره بر گرد و غجارستی 
بر سر دریا اشتر به‌قطارستی 
دشت همواره نه چون پیسه مهارستی 
جز که کافور و در و گوهر بارستی 
آب میگون شد گوئی که عقارستی 
چثم او هرگز پرخواب و خمارستی؟ 


۳۹ 


مس 


کی هوا ایدون پر دود و بخارستی؟ ۰ 


نه چنین زرد و نوان و نه نزارستی 
من نخواهم که مرا همچو و یارستی 
کاشك امسال تو را کار چو بارستی 
گر تو را درخور دل دست گزارستی 
فتنه سبزه نشدی گر نه حمارستی 
جز همی باید که‌ت بای چهارستی 


۱ کرت ننگستی ازاين سیرت و عارستی 


مر تو را باغ بهاری چه بکارستی؟ 
از درخت سخن خوب نمارستی 


‌ 


با گل دانش بیشت خس و خارستی . 


کار لاله بد و کار گل زارستی 
گوید «ای کاش کهماین صاحب‌غارسنی» 


۴۳۰ 


فضل بایّدش و خرد بار که خرمابن 
خرد است آنکه اگر نور چراغ او 
خردتانیت آبکه اک نت ار از ما 
گر نبوده‌ستی این عقل به مردم در 
نو چه گونی که اگر عقل نبوده‌ستی 
ورنه با عقل همی جهل جفا جُستی 
سر به جهل از خرد و حق همی تابد 
یله کی کردی هر فاحشه را جاهل 
آنکه طبع یله کردی به خوشی هرگز 
ای دهان باز نهاده به جفای من 
چند گونی که «از آن تنگ دره حجت 
اندر این تنگ حصارم ننشستی دل 
کار نو گر به میان من و تو ناظر 
کار دنیا گر بر موجب عقلستی 
بل سخن‌های دلاویز بلند من 
ور سخن‌هام فلاطوق بشنوده‌ستی 
یوز و باز سخن و نکتهم را بی‌شك 
دهر پر عیبم همچون که نو بگزیدی 
مر مرا گر پس دانش نشده‌ستی دل 
بی‌شمارستی مال و خدم و ملکم 


دیوان ناصر خسرو 


گر نه بار آوزدی یار چنارستی 

نع یکت هی رین 
ِ + صفارستی هرگز نه کبارستی 
خلق یکسر بتر از کزدم و مارستی 
يك تن از مردم سالار هزارستی؟ 
گرد دانا جهلا را جه مدارستی؟ 


آنکه خی است که بر مرش فسارست: 


ه‌ 


گر نه از بیم حد و کشتن و دارستی؟ ۱ 


ُمْصَفْر گونه و نیروی شخارستی 
راست گوئی که یکی کهنه تفارستی 
هم برون آیدی ار نيك سوارستی»؟ 
گرنه گرد دلم از عقل حصارستی 

حاکمی عادل بودی بس خوارستی 
مر مرا خیره درین کنج چه کارستی؟ 
بر سر گنبد گردنده عذارستی 
پیش من حیران چون نقش جدارستی 
دل دانای سخن بيشه شکارستی 


4 
می 


گر مرا تن چو نو بر عیب و عوارستی . 


همچو نو اسپ و غلامان و عقارستی 
گر نه بیمم همه از روز شمارستی 


بی‌قرارستی جانم جو تو در کوشش 
گر بدانستی کاین جای قرارستی 


۳۷۲ 


از آن بس کاین جهان را آزمودی گر خردمندی 
در این بر گرد و ناخوش جای دل خیره جرا بندی؟ 
به بیماری از این‌جای سپنحی جون شوی بیرون 


دیوان ناصر خسرو ۱۳۱ 


مخور تیمار چندینی نه بنیادش تو انگندی 

یکی فرزند خواره پیسه گربه است. ای پسر. گیتی 

سرد گر با حنین مادر ز باروبن نپیوندی 

چنان چون مر تو را بند است مُرده ج بر جّت 

و مر فرزند فرزندان فرزدائت را پندی 

جهان مست است نرمی کن که من ایدون شنوده‌ستم 

که با مستان و دیوانه حلیمی بهتر از تندی ۵ 
بخواهد خورد مر بروردگان خویش را گیتی 

نخواهد رستن از جنگال او سندی و نه هندی 

جهانا زآزمون سنجاب و از کردار بولادی 

به زیر نوش در نیشی به روی زهر بر فندی 

به روز و شب همی کاهد تن مسکین من زیرا 

بهزنده‌ی روز و سوهان شبم دایم همی َندی 

ز جون و چند بیرونی ازیرا عقل نشناسد 

ه مر بودنت را چونی نه مر گشتنت را چندی 

نخوانی بیش و نبسندی ز فرزندان بسیارت 

مگر آن را کزو ناید بجز بدفعلی و رندی ۱ 
بسا شاهان با ملك و سپاه و گنج آگنده 

که‌شان بربودی از گاه و بدین چاه اندر افگندی 

کجا بیوسته‌ای صحبت که دیگر روز نگسستی؟ 

درختی کی نشانده‌ستی که از بیخش نه برکندی؟ 

خردمندا, مراد ایزد از دنیا به حاصل کن 

مراد او تو خود دانی چه چیز است ار خردمندی 

خداوندی همی بایدت و خدمت کرد نتوانی 

کش غرمت کی بد هت عدارندت خباریدی 

مراد ایزدی دین است جون دین یافتی زان بس 

دگر مر خویشتن را در سپنجی جای نبسندی ۵ 


۳۲ 


۳۷۳ 


رورت کت مشش زین 
بترس از آتش تيزش مکن در طاعتش کندی 

چو فطل دین ایزد را ز نفس خویش بفگندی 

چه باشد فضل سوی او تو را بر رومی و سندی؟ 

به کوشن آنذراهشی گزیدت کیت هبار یر رنه 

تو گوش دل نهاده‌ستی به دستان نهاوندی 

اگر دانی که فردابرنو خويش و اهل و پیوندت 

بگرید زار چندینی بدین خوشیٌ چرا خندی؟ 

بباید بی گمان رفتنت از اینجا سوی آن معدن 

که آنجا بدروی بی‌شاه هرآنج اینجا براگندی .۲ 
حکایت‌های شاهان را همی خوانی و می‌خندی 

همی بر خویشتن خندی نه بر شاه سمرقندی 

چرا بر عهد و سوگند رسول خویش نشتابی 

به سوی عهد فرزندش گر اهل عهد و سوگندی؟ 

گر اهلی عهد و پیمانی از اهل خاندانی نو 

وگر زین خانه بیرونی بر افسوسی و ترفندای 

نیائی سوی نور ایرا به تاریکی درون زادی 

وگر زی نور نگرائی در این تاريكی چه بندی 

اگر فردا شفاعت را از احمد طمع می‌داری 

چرا امروز دشمن‌دار اهل‌البیت و فرزندی؟ ۵ 


ای داده دل و هوش بدین جای سپنجی بیم‌است که از کبر دراین جای نگنجی 
وال که نياید به ترازوی خرد راست ‏ گر نعمت دنیا را با رنج بسنجی 
ور مملکت روم بگیری چو سکندر هرگز نشود ملك نو این‌جای سپنجی 
وز بندو بلای فلکی رسته نگردی هرچند تو را بنده شود رومی و طنجی 
چون‌روزی نو نانی‌و يك مشت‌برنج‌است از بهر چه چندین به شب و روز برنجی ۵ 


دیوان ناصر خسرو 


ور همجو خز و بر 7 کیش 
فردات تهی دست به کنجی بسپارند 
صنعت به و ضایع شد ازیرا که شب و روز 
از بهر جه دادند تو را عقل, جه کوئی؟ 
وز بهر جه دادند نو را بار خدانی؟ 
رت که تهتی املای ادرف رنشاد 
امروز که شاهی و تب فنج بیندیش 
از مکر خداوند همی هیچ نترسی 
اندینه کن از 9 امروز که بندهت 
همجون کدوئی سوی‌نبید و سوی مزگت 
با مسجد و با مژدن چون سرکه و نرفی 
والله که نسنجند نماز تو ازیراك 
نا خوی تو این است اگر گوهر سرخی 
رخسار تو را ناخن این چرخ شکنجید 
لختی به نرنج از قبل جات میان سخت 
آن است خردمند که خوردنش خلنج 
گرگی تو که بی‌نفعی و بی‌خنج ولیکن 


کرت جه همی باید و دیبای ترنجی 
هرجند مَلكوار کنون بر سر گنجی 
مشغول‌به شطرنجو به ترد و ششو ننیعی. 
اخوش بخوری چون خر وجولعبهبلجی؟ 


وز بهر حه‌شد بنده تورا هندو و زنجی؟ ۷۰ 


بس چون‌نکنی شکرو زیادت نلفنجی؟ 
زبرا که نماند ابدی شاهی و فنجی 
زان است که بابنده براز مکرو شکنجی 
دریش به بای است وتو بنشسته به شنجی 
آگنده به گاورس دو خرواری غنجی 
با مسخره و مطرب جون شیر و برنجی 
روی تو به قبله است وبه دل‌با دف وصنجی 
نزديك خردمند زراندود برنجی 
تو چند لب و زلفك بت روی شکنجی؟ 


۳۲ 


وس 


از بهر تن این سست میان چند ترنجی؟ ۰ 


زان‌است که توبی‌خرد از کاسه خلنجی 
خود روزو شب آندرطلب نفعی و خنجی 


۳۷۴ 
این تن من نو مگر بجه گردونی 
ار همان است که‌بوده است ولیکن نو 
طمع خبره چه داری که شوی باقی؟ 
نو مرآن گوهر بیرونی باقی را 
با نو تا مفرون است اين گهر باقی 


زان گهر یافته‌ای‌ای گهر تیره. 


بچه گردونی زیرا سوی من دونی 
نه همانا که همانی, که دگرگونی 
نشود جون ازلی بوده اکنونی 
جون یکی درج بر آورده به آفسونی 
تو به زیب و به جمال آی تن فارونی 
" این قد سروی وین روی طبرخونی 


۵۳ 


لیکن آنگه که گهرت از ت شود بیرون 
ای درونی گهر تیره. نمی‌دانی 
گر فزونی نپذیرد جز کاهنده 
گفته باشم به حقبقت صفتت» ای تن 
اندر این مرده صدف ای گهر زنده 
غرفه گردنده به دریای جهان اندر 
تو دراین قبّهُ خضرا و براین کرسی 
دام و دد دیو تو گشتند و بفرمانت 
جزتو همواره همه سر به‌نگونسارند 
خطر خویش بدان و به امانت کوش 
نور دادار جهان برتو بدید امد 
گر به چاه اندر با بند بود خونی 
وگر از زندان هر زنده رها جوید 
تا از این بازی زندان نه‌ای اراسته 
چاه با غ است تو را تأ تو چنین فتنه 
مسب می‌خورده آزین‌سان نبود زیرا 
دیو بد گوهر از راه بیرده‌ستت 
هر زمان پیش نو آید نه همی بینیش 
چون کدو جانش زدانش تهی‌وفکرت 
چون سر دیوان بگرفت سر منبر 
پر ستورق امامانش گوا دارم 
از بسی ژاژ که خایند چنین گم شد 
ای خردمند. مخر خیره خرافانش 
علم‌دین‌را قانوناینشت که‌می‌بینی 
گر براین آب نو را نشنگیی باشد 
وگرم گوئی «بس گر نه تو بی‌راهی 
مغزت از عنبر دین بوی نمی‌یاپد 


تو همان تبره گل گندة مسنونی 
که درونی نشود هرگز بیرونی؟ 
چه همی بایدت این چونین آفزونی؟ 
گزت گویم صدف لولوی مکنونی 
چونکه مانده‌ستی بندی شده چون خونی؟ 
کب توالت مات درس 
غرض صانع سیّاره و گردونی 
زانکه تو همبر جمشید و فریدونی 
تو اگرشاه نه‌ای راست‌چنین چونی؟ 
که تو بر سر جهان داور مأمونی 
تن چوزیتون شد و نوروغن زیتونی 
اندر اين چاه تو با بند همیدونی 
نو براین زندان از بهر چه مفتونی 
نشوم ایمن برتو که نه مجنونی 
بررخ چون گل و برزلفات چون‌نونی 
نو چنین بی‌هش ومدهوش ازأفیونی 
مسب آن رهبر بدگوهر وارونی 
با عمامه‌ی بزر و جامهٌ صابونی؟ 
بر چون نار بیاگنده ز ملعونی 
هریکی دیو باستاد به مادونی 
قدح وابقی و فلی هارونی 
راه بر خلق ز بس نحس و سراکونی 
که‌تو باری نه‌چنو خربط وشمعونی 
به خط سبز براین تخت قانونی 
منت جیحونم و تو برلب جیحونی 
چون به یمگان دربی مونس و محزونیآ» 
زانکه با دنیا هم گوشه و مقرونی 


۳۵ 


وای برمن که در این تنگ دره ماندم 
من در این تنگی بی‌دانش و بدبختم 
که تواند که بوّد از تو مسلمان‌نر 
حال جسم ما هر چون که برد شاید 
تا بدین حالك ذنیی نشوی غره 
سلب از ایمان بایّدت همی زیر 
به یکی جاهل کز بیم کند نوشت 


خنلی نو که نو بنشسته بهء هامونی! 

تو به هامون بر دانا و همایونی! ۳۵ 
که وکیل‌خان يا چاکر خانونی؟: 
طرهونی:مانده انست مه زیون 

که چنین با سلب و مرکب گلگونی 

جز به ایمان نود فردا میمونی 
نوش کی گردد آن شربت طاعونی؟ ‏ ۲۰ 


سخن حجّت بشنو که تو را فولش 
ب بکار اید از داروی زرعونی 


۳۷۵ 
آنچه‌ت بکار نیست چرا جوئی؟ 
بی‌روئی ار به روی کسی آری 
خوش خوش از جهان و جوانمردی 
بدخو عقاب کوته عمر آمد 
ینزال‌شوی کش شتوبسدیده‌است 
بنده مشو ز بهر فزونی را 
در دانشت: هتمال تست ابا 
چون می‌فروشی آنچه خریده‌ستی؟ 
جان را به علم پوش چو بوشیدی 


روشن روانت کنده ۲ بی‌علمی 


وانچه‌ت ازو گزیر چرا گونی؟ 
بی‌شك به رویت آید بی‌رونی 
بیش آر و پیش مار خوی نوئی 
کرگس دراز عمر ز خوش‌خونی 
از وی بشوی دست زاشوئی ۵ 
آن را که همچو أونی و به زوئی 
بس مال می به‌دانش چون جونی؟ 
خونی‌ز خون ز بهر چه‌می‌شوئی؟ 
تن را به ششتری و به کاکوئی 


مر ۱۰ 


تیره تنت چو مشك به خوش‌بوئی 


بوینده این جهان و فروزندی 
او را از اين قبل به تگابوئی 


۳۷۴ 
جهانا جه درخورد و بایسته‌ای! 
ب‌ظاهر چو در دیده خس‌ناخوشی 


وگر چند با کس نهایسته‌ای 


به باطن جو دو دیده بایسته‌ای 


۳۹ 


اگر بسته‌ای را گهی بنکنی 
چو آلوده‌ای بینی آلوده‌ای 
کسی کو تو را می نکوهش کند 
بيابی ز من شرم و آهستگی 
تو را من همه راستی داده‌ام 
زمن رسته‌ای تو اگر بخردی 
به من بر گذر داد ایزد تو را 
ز بهر نو ایزد درختی بکشت 
اگر کر بو ژسته‌ای سوختی 
بسوزد کژیهات چون چوب کر 
نو تیر خدانی سوی دشمنش 
حو بی‌راه و بی‌رسته ی مرا 


شکسته بسی نیز هم بسته‌ای 
ولیکن سوی شستگان شسته‌ای 
بگویش: ‏ هنوزم ‏ ندانسته‌ای 
تو از من همه کاستی جسته‌ای 
بجه نکوهی آن را کزو رسته‌ای؟ 
تو بر ره‌گذر بست چه نشسته‌ای 
که تو شاخی از بیخ او جسته‌ای 
نپر سد که بادام با سته‌ای 
به پیرش جرا خویشتن خسته‌ای؟ 
جه گوئی که بی‌راه و بی‌رسته‌ای؟ 


چو دانش بیاری نو را خواستهم 
وگر دانش آری مرا خواسته‌ای 


۳۷۷ 
اگر نه بستة اين بی‌هنر جهان شده‌ای 
تن تو را به‌مثل مادر است سفله جهان 
جرا که مادر بیر تو ناتوان نشده است 
فریفته جه‌شوی ای جوان بدانکه به‌روی 
چگونه مهر نهم برتوزان سپس که به جهل 
به خوی تن مرو ایرا که تو عدیل خرد 
نگاه کن که: در اين خیمةٌ چهارستون 
جه یافتی که بدان بر جهان و جانوران 
زمین و نعمت او را خدای خوان نو کرد 
طفیلیان تو گشتند جمله جانوران 
گمان مبر که براین کاروان بسته زیان 


چراکه همجوجهان ازهنرجَهان شده‌ای؟ 
تو همچومادز بدخو چنین‌ازان شده‌ای 
جوبوستان و به قد سروبوستان شده‌ای؟ 
تو بر زمانٌ بدمهر مهربان شده‌ای 
به‌سفله تن نشدی بل به باك جان‌شده‌ای 
جو خسروانز جه‌معنی تو کامران شده‌ای 
جنین مسلط و سالار و قهرمان شده‌ای 
که‌سوی‌او توسزای‌نعيم‌وخوان شده‌ای 


براین مبارك خوان و تو میهمان شده‌ای . 


توجز به‌عقل وسخن میر کاروان‌شده‌ای 


فك 


دیوان ناصر خسرو ۳۷ 
چراکه قول نو چون خّو برنیان نشده است ‏ اگر تو در سلب خر و پرنیان شدةای؟ 
نورا همی‌سخنی خوب گشت‌باید و رش نویك‌جوال‌بیوگوشت‌واستخوان‌شده‌ای 


نورا به حجرگکی تنگ در ببست حکیم 
یقین بدان که جو وبران کنند حجرهٌ تو 
نهان نه‌ای ز بصیرت به سوی مرد خرد 
زفضل ورحمت یزدان دادگر جه‌شگفت 
نگاه کن که چو دین یافتی خدای شدی 
اگر به دين و به دنیا نگشته‌ای خشنود 
به دوستان و به بیگانگان به باب طمع 
اگر جهان را بنده‌ی تو آفرید خدای 
بدوز چشم ز هر سوزیان به سوزن بند 
به شعر حجت گرد طمع ز روی بشوی 
7 عنان خرد داده‌ای به دست هوا 
سخن بگو ومترس از ملامت, ای‌حعت 
نو نی‌بختی کز مهر خاندان رسول 
به حبٍ ال نبی بر زبان خاصه و عام 
بس‌است فخر تورا اين که بر رمه‌ی‌ایزد 
جهان جو مادر گنگ است خلقراو توباز 
گمان بد بگریزد ز دل به حکمت تو 
به آب پند و طعام بیان و جامة علم 
فران کنند همی در دل تو حکمت و ند 
تو ای ضعیف خرد ناصبی که از غم من 
به تو همی نرسد بند دل پدیرم ازانك 


ز بهر دوستی آل مصطفی بر من 


به‌بند درتو جنین‌از چه‌شادمان شده‌ای؟ 
همان‌زمان توبراین عالی آسمان شده‌ای 
اگرچه از بصر بی‌خرد نهان شده‌ای 
اکر تومیر ستوران .نی کزان شذه‌ای! 
که حون خدای خداوند هندوان شده‌ای 


درست کشت که‌بدبخت وبدنشان شده‌ای ۰ 


بسان اشعب طمّاع دانتعان نها 
تو پس به‌عکس چرابند؛ جهان شده‌ای 
که زاروخوار تو از بهرسو زیان شده‌ای 
اگر بیل تبع پند راستان شده‌ای 
جو اسب لانه سرافشان وبی‌عنان شده‌ای 
که نو به گفتن حق شهرة زمان شده‌ای 
غریب و رانده‌وبی نان و خان و مان‌شده‌ای 
نه از گزاف چنین تو مثل روان شده‌ای 
بسان موسی سالار و سرشبان شده‌ای 


بهبند وحکمت‌ازاین گنگ ترجمان‌شده‌ای . 


از ی از هیاس مار فدرا 
روان گمره را نيك میزبان شده‌ای 
بدان سبب که به دل خازن قران شده‌ای 
چو زرد بید به ایام مهرگان شده‌ای 
تو بی‌نمیز به گوش خرد گران شده‌ای 
بزرگ دشمن و بدگو و بدزبان شده‌ای 


نو بی‌تمیز بر الفغدن تواب مرا 
اگر بدانی مزدور رایگان شده‌ای 


خرس 


۳۵ 


۳۷۸ 
ای خواجه, تورا در دلاگرهست‌صفائی برهستی آن چونکه تورا نیست ضیائی؟ 
ور باطنت از نور یقین هست منور ‏ بر ظاهر آن چونکه تو را نیست گوانی؟ 
آری جو برد ظاهر تحقیق, ز تلبیس ‏ پیدا شود او.همچو صوابی ز خطائی 
در وصف چو خیری نبود خلق‌برستی 
در صید جو بازی نبود جوجه ربانی 


۳۷۹ 
چنین در کارها بسیار مندیش . مگو ورنه بکن کاری که گفتی 
نباید کز چنین تدبیر بسیار 
ز تاریکی به تاریکی درافتی 


۳۸۰ 
چند گردی گرد اين بیچارگان؛ بی‌کسان‌را جوئی‌ازیس بی‌کسی! 
تا توانستی ربودی چون عقاب چون شدی عاجز گرفتی کرگسی 
فاسقی بودی به وقت دست‌رس 


پارسا گشتی کنون از مفلسی 


۳۸۱ 
ای همه گفتار خوب بی‌کردار. . بی‌مزه‌ای و نکو چو دستنبوی 
روی مکن هرسوئی و باز مگرد ‏ از سخن خویش مباش چو گوی 
گوی‌نه ای‌چون‌دوروی گشنه‌ستی؟ گوی کند هر زمان به هرسو روی 

آنجه نخواهی که بدرویش مکار 
وانچه نخواهی که بشنویش مگوی 


۱۳۸۲ 
تا کی از آرزوی جاه و خطر به در شاه و زی امیر شوی؟ 


دیوان ناصر خسرو ۳۹ 


دشمن‌من شدی بدانکه چومن . حاضر آیم تو می حسیر شوی : 
جهد اموختن بای کرد رت باید که بی‌نظیر شوی ‏ 
تن 


رباعیات 


۳/۳۳ 
کیوان چو قران به‌برج خاکی افگند 
اجلال نو را ضوء سماکی افکند 


۱۳۷۴۳ 
تا دات نهاده در صفانیم همه 
۳ در صفتیم در مماأتیم همه 


۳۸۵ 


ارکان گهرست و ما نگاریم همه 


کبوان کردست و ما شکاريم همه 


زاحداث زمانه را به باکی افگند 
اعدای تو را سوی مغاکی ایگند 


وز فرن به قرن يادگاريم همه 


3 دیوان ناصر خسرو 
۱۸۴۳ 
پا گشت زمان نیست مرا تنگ دلی کایزدبه کسی دادجهان سخت ملی